نتایج جستجو برای عبارت :

جوراباشو بو میکردم

ارسالی از پیامون داشتیم. خانواده پدری همه اومده بود. عمه ها و عموها و بچه هاشون. عموم و زن عمو مژده زنگ زدن. من رفتم دم در استقبال کنم ازشون. سلام علیک کردیم و زن عموم رفت کنار کفشاشو دربیاره. دیدم جوراباشم داره درمیاره. روم نشد چیزی بهش بگم. جوراباشو تو کفشاش گذاشت و اومد داخل. چند دقیق بعد مادرم رفت دم در کفشارو مرتب کنه که دید کفش و جوراب زن عموم رو. تو آشپزخونه به خانما گفت جورابای کیه تو کفش؟ زن عموم گفت جورابای منه. پاهام خیلی عرق میکنه
فکرش رو ميکردم روزی برسه که توی وب لاگ درد دل کنم؟
فکرش رو ميکردم روزی برسه که نتونم احساس و شرایطم رو وصف کنم؟
فکرش رو ميکردم که روزی برسه که پشت صفحه مانیتور برای خودم زار بزنم؟
حالا فکرش رو میکنم به خودم میگم کلی از ونزوئلا فرار کردن مگه آب از آب ت خورد
کلی ایزدی به اسارت و بردگی برده شدند غیر از چند خبر چه اتفاقی افتاد؟
وقتی زیر بمباران شهرها و شیمیایی قرار گرفتیم چه کسی کمک کرد؟
در جنگ جهانی اول وقتی کشور اشغال شد و قحطی شد، چی؟ جنگ دوم
کاش مغازهای حوصله فروشی داشتیمآنوقت میرفتم و یک پرس حوصله میخریدم.می آمدم خانه.پیراهن گل گلی میپوشیدم.موهایم را شانه ميکردمچای دم ميکردم و به خودم در آینه لبخند میزدم.بعد میگفتم اینطوری نمی شود.حوصله خریدن گران از آب در می آید .باید خودم در خانه حوصله درست کنم و بهانه ميکردم کتاب راگلدان را و باران را که بشوم دختر شایسته پر حوصله سال!!
بچه که بودم اتاقم که خیلی دوستش داشتم(هق هق و فین شدید)دوتا کمد دیواری خیلی خیلی خیلی بزرگ داشت ،خییلیبزرگ!وقتی خیلی عصبانی یا ناراحت میشدم گرومپ گرومپ پاهامو میکوبیدم میرفتم تو اتاقم و تق در اتاقمو میبستم و در کمد گندههرو وا ميکردم؛ خودمو پرت ميکردم رو بالشتا و تشکای مهمون و بعد گریه ميکردم و پا میکوبیدم،کاور لباسارو با دستممیگرفتم میکشدم و پاره ميکردم و این کار بهم حس خوبی میداد حس ميکردم از همه انتقاممو گرفتم!!سعی ميکردم از ملافه ها و با
با پدرم جدول حل ميکردم که گفتم : پدر نوشته دوست, عشق , محبت و چهار حرفیه.اتفاقا" دو حرف اولشم در اومده بود , یعنی ب و الفیه دفعه پدرم گفت فهمیدم عزیزم میشه بابابا اینکه میدونستم بابا میشه ولی بهش گفتم نه اشتباههگفت ببین اگه بنویسی بابا عمودیشم در میاد . . تو چشام اشک جمع شده بود و گفتم میدونم میشه بابا ولی .اینجا نوشته چهار حرفی، ولی تو که حرف نداری .
امروز یه تست شخصیتی پیدا کردم که گویا نوع معروفیه تیپ شخصیتی من میانجی بود,درونگرا و احساساتی و شهودی,هیجانی و بی برنامه همه چیزهایی که میدونستم و بهش فکر ميکردم ولی خب به هرحال جالب بود گویا راه فراری نیست!! در همون حال که من داشتم فکر ميکردم با این مدل سوال ها احتمالا فقط دو تا تیپ یا سه تا تیپ مختلف بشه در اورد(یا مثل من احساساتی یا خیلی منطقی یا حد وسط) جواب های بقیه نشون داد که کاملا اشتباه ميکردم :)) عجیبه که بقیه انقدر منطقی ان! و خب عجیب نی
دیشب بهم گفت نامه اولم اومده نامه دومم بیاد میرم از ایران قلبم درد گرفت نمیتونستم واسه چندلحظه نفس بکشم باهاش سرد حرف زدم متوجه شد ناراحتم فکر اینکه داره ازم دور میشه و دیگ نمیتونم ببینمش دیووونم میکنه دیشب دلم میخاست تواتاق تنها میبودم و گریه ميکردم خیلی دلم گرفت تاخود صبح نتونستم بخوابم هعی فکر کردم فکرکردم نفهمیدم کی خوابم برد هعی باخودم میگفتم نه الکی میگه شوخی میکنه ولی جدی جدی بود امروز همش حواسم و پرت ميکردم و خودم و مشغول ميکردم با
یادته مامان؟وقتایی که حالم بد بود بهت نیگا ميکردم و با بغض میخوندم" دلم گرفته ای دوست "بهم اخم میکردی میگفتی تو رو چیشده باز!میخندیدم!آروم میگفتم دلم گرفتهمیگفتی دلت چرا گرفته؟نمیتونستم چیزی بگم!نمیدونستم اصن چی بگمادامشو میخوندم" هوای گریه با من " اخمت بیشتر میشد میگفتی گریه نکنیا!من دوباره میخندیدماینبار پر بغض تراونموقع ها فکر ميکردم ادامه ی شعر اینطوری باشه که میگه" گر از خودم گریزم کجا روم؟ کجا من؟ "اما نه مامان!این تعبیر ذهنی
نمیدونم چمه.دلم تنگ شده برای چندسال پیش زمان گوشی ساده زمان رفاقتای خوب زمان همه چی.الان داشتم آرشیو وبمو نگاه ميکردم کلی گریه کردم کلی خندیدم کاش می شد برگردم ب اون دوران .فک ميکردم پول همه چی رو درست میکنه اما حالا پول دارمو تنها 
هی
داشدم فک ميکردم ب اون روزایادتع؟وقدی حرصت میگرف میزدیم؟؟ضربع هات چیزی نبودن اما خودت بعد پشیمون میشدیع ححح.میومدی کلی عذرخاهی میکردیمنم ک میدیدم حرص میخوری اذیتت ميکردم میگفدم اخخخ ارع درد درع توعم میزدی زیر گریعبعد میومدم بقلت ميکردم میگفدم شوخی کردم کوچولومبا اون قیافع کیوتت چشاتو ریز میکردی میگفدی خعلیییی بیشوری منم میخندیدم میگفدم میدونم بعد دنبالم میکردی تا میتونسی میزدیم بعدم زبون درازی میکردیو میرفدیححح دلم براشون تنگ شدعبرا
بابام میگفت خدا وقتی به یک بنده لطف کنه و هواش رو داشته باشه بهش دختر میده اون موقعه ها فکر ميکردم بابام میخواد ما رو دلخوش کنه تا اینکه روزگار چرخید و من ازدواج کردم و فهمیدم باردارم اما تو دلم آرزو ميکردم اولین بچه ام پسر به دنیا بیاد اخه اون موقعه بعضی از ادمهای اطرافم میگفتن بچه اول باید پسر بشه
دیشب خواب تو رو دیدمخیلی شب ها شده که اومدی به خوابمفکر‌‌‌ ميکردم حالا و با شرایط فعلی دیگه این اتفاق نیفته.اشتباه ميکردمو میدونی چی خیلی تلخه؟امروز توی اوج غم، یادت افتادمو چقدر درد داشتمیدونیدلم تنگ خودمهتنگ‌ دختری که با خاطره ی تو دفنش کردمخاطره ای که انگاردستش‌از گور بیرون مونده.
یک وقتی دلم قرص بود بهت ، پشتم گرم بود بهت ! فک ميکردم نیست تواین دنیا بهتر از تو خوشبختیم رو باتو میدیدم تمام لحظه های آینده رو باتو ، توی رویاهام دیدم فکر ميکردم خدا تورو از آسمون فرستاده برای قلب من ! بت من بودی عشق من بودی زندگی من بودی تنها آرزوم بودی اما این روزا دلخورم از تو ، از خودم شک کردم به همه چیزهایی که بهشون یقین داشتم :(
این داستان رو توی تابستون سال 97 نوشتم که توی یه ساندویچی کار ميکردم و تقریبا شرح حال خودمو با یکم پیچش داستانی و یه چندتا ایده که یهویی به ذهنم رسید قاطی کردم و یکی از داستان های مورد علاقمه. ویژگی هاش اینه که این داستان رو توی کامپیوتر همون ساندویچی ای نوشتم که توش کار ميکردم در نتیجه اسمش رو این گذاشتم و حالا خودتون دلیلش رو میبینید
اوایل اسفند فکر ميکردم که کرونا مهمان نه ای که اگه رعایتش رو بکنیم کاسه کوزه اش رو جمع میکنه و میره. فکر ميکردم میشینیم تو خونه و این مردم یه همبستگی جمعی میکنن و بیرون نمین تا تابستون بتونیم مثل قبل زندگی کنیم! چقدر ساده لوح بودم! این مردم هیجوقت اتفاق نظر نداشتند! الان دلتنگ تمام روزمرگی های زندگی قبل از کرونامم
در خانه را که باز کردم بدون آنکه لباس هام را از تنم بیرون بیاورم روی فرش به یادگار مانده از مادربزرگ شازده کوچولو دراز کشیدم.پاهایم هنوز انگار سست بودند و تنم  لرزش خفیفی داشت.به این فکر ميکردم کجای کار ایراد داشت به این فکر ميکردم چرا به قدر کافی خوشحال نبودم به قدر کافی لذت نبرده بودم به این فکر ميکردم که چرا دلم میخواهد بزنم زیر گریه و آنوقت که به چیزهای زیادی  فکر ميکردم برای ریش قرمز نوشته بودم وقتی رسید خانه خبرم کند برایش نوشتم شب خوبی
داشتم با خودم حساب و کتاب ميکردم و چرتکه خیالی را بالا و پایین ميکردم به خودم یاداوری ميکردم که اگر ریش قرمز را ندیدم باید خارج از دایره احساستم بایستم و آرام خودم را دور کنم ولی آمد و همانطور که انتظارش را داشتم برایم دوست داشتنی بود به صداش گوش ميکردم و دستهاش را نگاه ميکردم و با خودم تکرار ميکردم باید یک آدم بزرگ منطقی باشم که با سر خودش را نمی اندازد توی استخر پوشیده از پولک صورتی و پروانه های رنگی رنگی باید یک ادم بزرگ منطقی باشم و حواسم
خب آذین، قاعدتا باید یادت باشه که تو این تایم یه مشکل مسخره برات پیش اومد و دونسته رفتی تو دهن شیر، که خب خداروشکر اون طرف عاقل بود و زود تمومش کرد. تو تایمی که این قضیه پیش اومد که کلا درس نمیخوندم یا چت ميکردم یا بهش فکر ميکردم خلاصه که وضع خرابی بود، بعدم که نبودنش و آسیبی که حرفاش به روحم زد خیلی داغونم کرد و همه ی اینا همزمان شد با بی حوصلگی های ناشی از قرنطینه ی کرونایی و باعث شدن خیلی زیاد افت کنم و از درس دور بشم.
خب حالا وقتشه یه پستی بزارم راجع به زندگی مشترکم توی همین حینمن زندگیمو با علاقه شروع کردم ، علاقه ای که فکر ميکردم عشق باشه . من همیشه به ندای درونیم اعتماد داشتم و هرچی میگفته گوش ميکردم . اینبار هم گفته بود مائده و من به خانوادم گفتم و اوناهم به شدت حمایت کردن و خیلی زودتر از چیزی که من میخواستم همه چیز جور شد واسه ازدواج و ما عروسی کردیم و زندگیمونو شروع کردیم و گذشت .راجع به این روزها بخوام بگم ، اکثر روزها مائده از صبح تا شب ساعت 8 9 سر کار ب
متن آهنگ شوخی مرتضی اشرفیباید اینو میفهمیدم از اون اول دلت خوشحال نبود با منمن خودم کردم که لعنت بر خودم باد به این آتیش زدم دامنتو به شوخی همه حرفاتو بهم گفتی من ساده نفهمیدمتوی قلبت هیچ جایی نبود واسم من فقط برای هیچ و پوچ جنگیدمفکر ميکردم شوخیه وقتی میگی دوسم نداریشوخیه وقتی میگی کی از سرم دست بر میداریفکر ميکردم که ته دلت بهم علاقه داری اشتباه ميکردممن برات غریبه بودم اشتباه کردم بازیچت بودم فقط تورو سرگرم کردمحالا میرم تا روزای خوبت ب
یک روزایی درس میخوندمو فکر ميکردم سخت ترین کار دنیا رو میکنم!یک روزایی هم صبح زود میرفتم سرکار و عصر میومدم خونه و فکر ميکردم  دیگه واقعا سختههههاین روزایی که الان توشم عین اسب گیر کردم تو هر ثانیه اش،هر دو ساعتی بیدار باش،روزا هم تا چشم باز میکنم فقط میدوام،بعضی لحظه هاشم کم میارم و میدونم باید بشینم مثل یک حیوان نجیب گریه کنم ولی وقت اینکارم ندارم متاسفانه،واقعااااا سخته
تو ترافیک که بودم، فقط به انبوه آدما و ماشینا نگاه ميکردم و فکر ميکردم.فکر ميکردم به اینکه چقدر غم انگیز شده این ترافیک لعنتی.چقدر غم انگیز شده پلاستیک پر از لباس دست آدما .و اون حاجی فیروز وسط خیابون که غم انگیزتر از هرساله .+ میدونی یعنی چی اینا؟؟؟- یعنی جدی نگرفتن قضیه رو.یعنی خیال جدی گرفتنم ندارن!!بقیشم میدونی؟؟؟!اینکه شیمی درمانی یه سری بیمار سرطانی افتاده عقب ؟؟شیمی درمانی بیفته عقب، میدونی یعنی چی؟؟؟ سلول سرطانی دیوانه وار رشد
موضوع مهم این روزاهای زندگی شده انتخاب مدرسه. سخت پیگیریم و سخت مطالعه میکنیم البته هنوز در مرحله مطالعه ایم و بازدید از مدرسه ای انجام نشده از اون موضوعات ترسناک و سرنوشت سازه.خلاف همه حرفهایی که خودم هم تا الان میزدم و میگفتم بچه باید خودش مایه درس خوندن داشته باشه الان معتقدم محیط هم به شدت تاثیرگذاره. ترجیح میدم الویتم انتخاب یه مدرسه خوب باشه تا خرج کردن برای لباسهای آنچنانی و گوشیهای.به هر حال، هر کس ایده آل خودش رو داره. امیدوارم
آدم ی تایمایی دلش میخواد بره تو اتاقش چراغارو خاموش کنه. دوتا دستشو بزاره زیر سر.پاهاشو تکیه بده به دیوار. بعد تو سکوت مطلق فکر کنه مث الانه من! نمیتونم فکرمو متمرکز کنم رو یه موضوع.همه ی اتفاقای زندگیمخوبو بدش مث پنکه تو سرم میچرخه.این پنکه هه یجوری باد میزنه که کل تنم سرد شده امروز بعد ی مدتی لپ تاپمو روشن کردم.عکسای قبلمو نگاه ميکردم.بعضیاش حالمو خوب کرد بعضیاشم حالمو بهم زد! خودم در عجبم ک بعضی سلفیام موقعی بوده که داشتم گریه میکر
گفتم تو اون درگیری های جدایی از سعید و بعدش دعواهای منو امیر یه کلاس اندیشه داشتیم . که همکلاسیم دانشجوی مکانیک بود البته اگر اشتباه نکنم .نمیدونم چرااما بی دلیل داشتم میمردم براشمردناهروقت به خودم فکر میکنم از خودم خجالت میکشم. علاقم بهش تا جایی بود که اگر نمیدیدمش یا نمیومد کلاس منم کلاس رو ترک ميکردم. سعی ميکردم جلو چشمش باشم شاید نظر اون هم به من همین شد . و بدتر از همه.کارم شده بود گریه!!!گریه گریه گریهمیرفتم حرف ساعتمها گریه ميکردم که
دخترک و پسرک قصه ما بلاخره به هم رسیدن با کلی آرزو برای امید و آرزو برا آیندشون نمیگم روزای خوب و قشنگ و پر از عشق نداشتیم چرا اتفاقا داشتیم روزایی که اگه چند ساعت همو نمیدیدم دل تنگ می‌شدیم روزایی که باید چند بار در روز به هم زنگ می‌زدیم و با عشق با هم حرف می‌زدیم روزایی که لحظه شماری ميکردم از سرکار بیاد روزایی میپریدم در رو باز ميکردم تا خودمو بندازم تو آغوشش روزایی که آره من هیچ وقت به چشم زدن اعتقاد نداشتم ولی دیگه دارم خیلی هم محک
۳۲ روزت بود بردیمت پیش دکتر افتخاری ختنه کردیم. خیلی خوب بود و سر ده روز خوب شدی. مراقبت زیاد داشت هربار باید پانسمانتو عوض ميکردم و با سرم شستشو میدادم و پماد تترا سایکلین میزدم. ولی  شیرین بود اون روزها. چون بهبودیت مشخص میشد هر روز بهتر میشدی آدم روحیه میگرفت. وقتی خواب بودی مظلوم ترین موجود رو زمین میشدی از دار دنیا یه پستونک داشتی که همه دنیات بود و گاهی انقدر به این مسئله فکر ميکردم اشکم درمیومد که چقدر بی دفاع و مظلومی.
داشتم فروغ میخواندمداشتم به خودم فکر ميکردمداشتم فروغ میخواندم و به خودم فکر ميکردم که در هیچ کجای زندگی ام جسورانه نبوسیده ام. فکر میکنم زندگی ام یک چیزی کم دارد . یک چیزی که برای زندگی من خیلی خیلی بزرگ مینماید 
داشتم خاطرات گذشته را مرور ميکردم . اولین مطلب وبلاگم را در خرداد 91 ثبت کردم. و در خرداد 99 تبریک ازدواجش را ثبت کردم . شروع از خرداد پایان در خرداد . شروع دوستیمون سال 87 و پایانش سال 99 12 سال دوستی پر از فراز و نشیب گذشت . اولین دیدار در شرکتی که کار ميکردم بود . بعد با هم همکار شدیم . تو عالم همکاری و اوج دوستیمون محل کارمن جدا شد. و وقتی من به جای اولم برگشتم او از اینجا رفت . بعد تو دانشگاه با هم همکلاسی شدیم .
دیشب خواب دیدم، خواب دیدم برام پیام فرستادی و آهنگ و.، داشتم گوش میدادم که یهو دیدم تو ماشینم و تو کنارم نشستی و داری نگاهم میکنی. کلی قربون صدقت رفتم و از سر و کله و دست و همه جات رو بوسید، توام هی میگفتی عه چت شد یهو انگار منو ندیدی. هی بهت میگفتم خب دلم تنگ شده، خب فلان و بیسار و هربار با خنده هات ضعف میرفتم و. گرفتمت بغلم و سرت رو گذاشتم تو بغلم و یادم نیست چی گفتم ولی همونجوری نازت ميکردم و تو از ظاهر جدیدم میگفتی و من همش تاکید ميکردم که نم

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

نسترن 4