سلآم دوستآیی جونیآم:*حالتون خوبه ایشالله؟دهه ی فجر موبآركه:)مآ فردا جشن داریم،من نمیدونم لباس چی بپوشم هنوز:|اینم معزل{معضل}ییهـ:)!امروز یه خريتی كردم در حد لالیگیآ:|!من یه گوشیه بیست یوروییه داغون و قدیمی دارم،ولی جنتل منیه وآسه خودش:)معروفه به خر جوون=)!منه حقیر در وقتهآی خوشحالی و ناراحتی،این بدبختو پـــَرت میكنم:|!جوری كه گوشتُ پوستش جدا میشه از هم:|ولیكن خوشمآن میاد از این خريت:|!ولی این خريت داشت بیچآرم میكرد:|!:من تو مدرسه بودم،محی یه خبر
با نادونی و ندونم کاری همه زندگیم از دستم رفت دیشب فیلم مغزهای کوچک زنگ زده رو دیدم حالم دگرگون شد چقدر شبیه نقش دختره بودم که گفت حالم از خودم خیلی بده الانم حالم از خودم خیلی خیلی بده سر ی خريت همه زندگیمو به باد دادم
یه بیت خوبی هم حمید مصدق خدا بیامرز داره که سال هاست کیفم باهاش کوکه تا همین دیروزا پریروزا! یه جای یه شعر خیلی قشنگش که چند سال پیش تو همین نارنجدونه هم نوشتشمش میگه از ما به مهربانی یاد آرید » یعنی من همیشه حل میشم تو این مفهوم مینیمال و زیبا و ملیح! اما بیا ببین شما! یعنی چطور میشه این حجم از نفرت و حال بد رو یه نفر آدم در من شعله ور کرده باشه اونقدری که تک تک سلول هام دارند زیر لب غرولند می کنند و چنان عضلاتم منبقض شده که حس می کنم الانه خشم ر
زندگی برای ما قماری بیش نبود و دنیا نیز قمارخانه ای . وقتی که هیچ و پوچمان را باختیم، سرمان را به زیر انداختیم و راهمان را گرفتیم و رفتیم . اما دوباره به این قمارخانه لعنتی راهمان دادند . ما خريت کردیم و برگشتیم؛ آنها که می دانستند آه در بساط نداریم پس چرا گذاشتند دوباره وارد این قمار لعنتی شویم؟؟؟!!!
صبح برای کار بیمه رفتم دفتر نمایندگی که متاسفانه نماینده ی بیمه نبود و گفتن دو ساعتی طول میکشه تا بیان . دیدم زمان دارم و بعد از مدتها قدم ن رفتم سمت ساحلی که با سنگهای سدشکن محصور شده . اون بالا یه جایی رو برای نشستن انتخاب کردم و نشستم . دریای خروشان و آبی که دیگه به رنگ آبی نبود . اثری از هیچ موجود زنده ای نبود جز من (بر فرض زنده بودنم البته) و چندتایی پرنده که سوار بر موج بالا و پایین میشدن .
میخوام از سر بگیرم نوشتنو . میخوام دوباره برات بنویسم . این سری هستی . هستی و میخوام برات بنویسم چیزایی که الان موقع گفتنشون نیستو . میدونی ففل . تو ایده ال ترینی برام . همه چیزتو عاشقانه دوس دارم هر چند بعضی کارات خريت و دیوونگی محضه . همین که مثلا یهو نیست میشی و هیشکی به هیچ جات نیست :)) ولی دوستت دارم . بعد سه سال جرئت ندارم بهت بگمش . منتظرم این سری تو دیوونه ی من باشی . کاش تو ایده ال همیشگی من باشی و برای من باشی . کاش همه ی حرف قشنگات نوید یه آ
ملانصرالدین به چرت بود که زنش وارد شد به تعجیل, بگفتا; ملا چه نشستی که آش شله قلمکار دهند اندر هیئت ابوالفضلی!پس ملا به عبا شد و دیگ, سمت دروازه, پیش گرفت.چون رسید کوی هیئت را, خیل خلق بدید در آشوب و هیاهو! در اندیشه شد که نوبتش نیاید و شکم در حسرت بماند! ره ز میان صف گشوده, بالای دیگ برسید. دیگ آش, نیمه یافت. پس آشپز را بگفت; دست نگاهدار, که نذری را اشکالی ست شرعی!آشپز بگفت; از چه روی ای شیخ؟خلق نیز به گوش شدند.ملا بگفت; قصاب بدیدم به بازار که گوسپن
امروز شنبه 25 خرداد 98 از اول وقت بهم زنگ زد که چرا بهم از خودت خبر ندادی منم طبق حرفش تو کافی شاپ چارشنبه عصر که دندونپزشک میخواد بگیره دل خور بودم یکم صحبت کرد و بعدم خدافظدوباره برا پروپوزال و ثبت نامه تو سایتش زنگ زد این دفعه داشت عنوان رو میخوند گفتم خوب خوب یهو گفت چرا سرم داد میزنی و شروع کرد قاطی کردن بین حرفاش گفت تو شماره خ ح داری و باید رقم پروپوزالم رو میزدی براشبهت دو هفته است فرصت دارم حرفایی زدم که برانگیخته ات کنه ک عذر خواهی
یادی از پدربزرگ (6)
نیمه های شب ، توی عالمِ خواب و رویا ، پدربزرگم را دیدم که در حالِ بالا انداختن آجر بود . گفتم چکار میکنی پدرجان ؟ انگاری گفت : اُفتادیم توی کار ساخت و ساز ! . گفتم : ساخت و ساز چی ؟ گفت : مسئولان این دنیا ، تصمیم گرفتن یه دادگاه مخصوص ایرانی ها بسازند . گفتم : آخه چرا ؟ گفت : آخه اونقدر ی ، اختلاس ، دروغ ، دو دره بازی ، سه دره بازی ، خیانت ، جنایت و غیره توی ایرانی ها زیاد شده ،
پارسال به نیمه نهایی آسیا رسیدیم ولی خیریت آقایان خريت دامن گیر تیم شد و در عین شایستگی حذف شدیم. به خاطر اون آقایون دو پنجره نقل و انتقالات محروم شدیم. زمستان پارسال و تابستان امسال نتوانستیم بازیکن بگیریم و بازیکن هم از دست دادیم. زمستان پارسال که قای خیریت رفت. تابستان امسال هم امیری، احمدزاده، محرمی و مسلمان. با وجود مشکلات زیاد و نبود بازیکن برانکو اما تمدید کرد و موند. موند و با تیمی که عملا 13 بازیکن داشت کار کرد و در نهایت به فینال لیگ
برایش همه چیز را نوشته ام . از عشق ِ روزهای ِ اول بگیر تا عشق بازی های بی دلهره تووی ِ اتاق کوچک پدرش . برایش نوشته ام یادش باشد همیشه ی خدا عاشق باشد . نوشته ام برایش بدون ِ عشق ، این دنیا با همه ی چیزهای توش ، به لعنت ِ خدا نمی ارزد . نوشته ام باید آقا گرگه ای خووووب توی ِ زندگیش داشته باشد . نوشته ام یادش بماند موقع ِ عشقبازی زل بزند توی ِ چشم های پسرکی که تنش آتش است و چشم هاش پر از حرف و لبهاش پر از سکوت . نوشته ام انتظار برای آمدن آن
جمعبندیازمسعود بهبودی باشد روزی که آب و نان به شرط ندهند و بیداد از دهان دادگری سخن نگوید و دانش، مرد و زن نشناسد."بهرام بیضایی - پرده نئی ۱این جملات بیضایی به چه معنی اند؟ ۲منظور از دادن مشروط آب و نان چیست؟ ۳دهنده ی اب و نان کیست؟ ۴آب و نانقبل از توزیع تولید می شود. ۵مولد اب و نانتوده مولد و زحمتکش است. ۶بیضایی بسان آدم های عقب مانده حرف می زندتاآدم های عقب مانده از قافله فکر و فرهنگخیال کنند که او حرف های خیلی خیلی مهمی می زند. ۷منظور ا
خیلی دلم گرفته از خیلی چیزا یه روزی روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم. البته این کوی ساکنین دیگری هم داشت!!! راستش یه بت عربده جویی هم اونجا بود . که ما رو بهش بندونده بودن به اسم کــــــار ، منظورم همون شغلی که باهاش پول در میاری ، نون میخری ،قاقا میخری ، تا کوفت کنی نمیریه ها!!!!! حالا بگذریم جوون و نفهم که بودیم (البته دور از جون شما) فک کردیم زدیم وسط خال. بورسیه شدیم تو فلان اداره. درس و عشق و حال و حقوق. بعدشم کار و تلاش و زندگی. عجب غافل بود
سخنان اخیر تنویر از تنور داغ تعصب، تمامیتخواهی و بیخردی زبانه کشیده است.سرانجام روشن شد که حلیم تنویر مجموعهی طنزی خر بیفرهنگ» خویش را برای خود نوشته بوده و مخاطباش خودش بوده. حلیم تنویر نه از حِلم و حلیمیت نشانی در رفتار و کردار خود دارد نه از مادهی تنویر، که نور» است، در ذهن، پندار و افکارش پدیدار است. از سالیان پیش، که او در وزارت اطلاعات و فرهنگ معین بود، با او از راه نوشتههایش آشنا شدم. نوشتههایی که بیشتر در محور زبان، تع
درباره این سایت