امیدوارم وقتی كه این داستان را خواندید ما را با نظرات خود دلگرم كنید یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود، سالها پیش در دهکده ای دور، پيرمرد و پیرزنی با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کردند. آنها یک غاز عجیب داشتند، غازی که مانند غازهای دیگر نبود؛ چون تخم های این غاز از طلا بود. هر روز صبح غاز زیبا یک تخم طلایی برای پيرمرد و پیرزن می گذاشت و پيرمرد، تخم طلا را می فروخت. با پول تخم طلایی پيرمرد و پیرزن زندگی خوبی درست کرده بودند، ولی با این ح
در تاریخ نقل شده در سال 170 ق، که هارون الرشید خلیفه بود، دوست داشت بدون واسطه سخنی را از پیامبر به وسیله شخصی بشنود. اطرافیان او هرچه تفحص کردند، کسی را جز یک پيرمرد لاغر و ضعیف نیافتند که قوای جسمی و طبیعی خود را در اثر کهولت و پیری از دست داده و از حال رفته و فتور و ضعف او را گرفته بود. وی را در زنبیلی گذاردند و با نهایت مراقبت و احتیاط به دربار خلیفه بودند. هارون بسیار مسرور شد که به آرزوی خود رسیده است و به پيرمرد گفت: ای پيرمرد، تو خودت پیامبر
نویسنده : ارنست همینگوی تاریخ انتشار : سال 1952 ژانر: ماجرایی زبان : انگلیسی پيرمرد و دریا نام رمان کوتاهی است از ارنست همینگوی، نویسنده سرشناس آمریکایی. این رمان در سال ۱۹۵۱ در کوبا نوشته شد و در ۱۹۵۲ به چاپ رسید. پيرمرد و دریا واپسین اثر مهم داستانی همینگوی بود که در دوره زندگیاش به چاپ رسید . داستان این کتاب درباره یک پيرمرد ماهیگیر کوبایی است که طی 84 روز، حتی یک ماهی نیز صید نکرده است. و روزی در دل دریا نیزه ای برای صید انداخت.
دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پيرمرد فقیری ریخت و پيرمرد از فرط خوشحالی و ترس از دست دادن آن ها گندم ها را در گوشه شال خود گ ره زد! در راه با پرودرگار خود اینچنین گفت : ای گشاینده گره های ناگشوده، عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشا» در همین حال ناگهان گره شالش گشوده شد و گندم ها بر زمین ریخت! او با ناراحتی گفت : من تو را کی گفتم ای یار عزیز، کاین گره بگشای و گندم را بریز! آن گره را چون نیارستی گشود، این گره بگشودنت دیگر چه بود؟!» پیرم
.شاید عجیب باشه که دلم تنگ بشه برا پيرمرد.گاری چی.دوست داشتنی مرتب کمی چاق با انگشترای عقیق در دستانی که گاری راهول میداد.میگم واقعا شرمنده ام اصلا احساس گناه میکنم سوار گاری این پيرمردشدم.ازاین پادرد.مویی کم پشت عینکی شبیه آقای ووپی تو تنسی تاکسیدو وچارلی.اقا منو میبخشی .هرجا هستی سلامت باشی پولت پربرکتروبرو حرم امام حسینسلام کربلا
یک پيرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سر و صداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پيرمرد کاملا مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
#حفره_تاریكی #پارت_ششم بعد از کمی استراحت در اتاقی که پيرمرد به من نشان داده بود با کمی احساس سرگیجه بیدار شدم و به دنبال پيرمرد گشتم که او را درحال آشپزی یافتم جلو رفتم و سلامیکردم که گفت: _-میبینم که بیدار شده ای بیا بنشین تا غذا را بیاورم. باشه ای گفتم و تشکر کردم و پشت میز نشستم و بعد از چند دقیقه پيرمرد غذا را همراه با کمی آبجو روی میز قرار داد و خودش نیز نشست و شروع به خوردن غذا کردیم. سوالهای بیپاسخ بسیاری در مغزم بود که میخواستم در
1. پيرمرد بیچاره به یک موضوعی اعتراض کرده بود و معلوم بود که اعتراضش هم به جا بوده است.من از اینجای داستان وارد صحنه شدم که پيرمرد با لحن ملایم از حرفی که زده بود،دفاع می کرد و جوانهایی که روی پله ها نشسته بودند گوش می دادند و حرفی برای گفتن نداشتند و کاش لال می شدند و حرفی نمی زدند.چون حرفی که زدند من را هم رنجاند چه برسد به آن پيرمرد بیچاره.این حرف: - انشاالا که هشتاد سال دیگه عمر کنی! تمسخر مستتر در لحنشان هم که بماند.
چای خوشعطر پيرمرد» پدیدآور: سیدسعید هاشمی ناشر: عهد مانا چای خوشعطر پيرمرد» داستانهای کوتاهی است از زندگی سیدحسن مدرس؛ روایتهای جذاب و زیبایی از حیات مادی و معنوی او که به قلم سیدسعید هاشمی نوشته شده است. مدرس، ازجمله شخصیتهایی است که باوجود تأثیر بسیارش بر جریانهای انقلابی پس از خود، آنچنان که باید به آن پرداخته نشده. مدرسی که هیچ گاه در مقابل ظلم سر خم نکرد و تا پای جان، به خاطر آرمانهای خود ایستاد و ایستاده نیز به شهادت رس
چای خوشعطر پيرمرد» پدیدآور: سیدسعید هاشمی ناشر: عهد مانا تعداد صفحات: ۱۴۴ چای خوشعطر پيرمرد» داستانهای کوتاهی است از زندگی سیدحسن مدرس؛ روایتهای جذاب و زیبایی از حیات مادی و معنوی او که به قلم سیدسعید هاشمی نوشته شده است. مدرس، ازجمله شخصیتهایی است که باوجود تأثیر بسیارش بر جریانهای انقلابی پس از خود، آنچنان که باید به آن پرداخته نشده. مدرسی که هیچ گاه در مقابل ظلم سر خم نکرد و تا پای جان، به خاطر آرمانهای خود ایستاد و ایستاد
روزی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) که هر دو کودک بودند، برای نماز خواندن به مسجد رفتند. پيرمردی در حال وضوگرفتن بود. امام حسین (ع) در حرکات پيرمرد دقت کرد و دید، درست وضو نمیگیرد. امام حسین (ع) بدون این که پيرمرد متوجه شود، ماجرا را برای برادرش امام حسن (ع) تعریف نمود و در گوش برادر گفت: چگونه به این پيرمرد بگوییم وضویش اشتباه است؟ امام حسن کمی فکر کرد و پاسخ داد: باید طوری به او بگوییم که ناراحت نشود.
عشق ، موفقیت ، ثروتزنی هنگام بیرون آمدن از خانه , سه پيرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیاید تو و چیزی بخورید .عشق ، موفقیت ، ثروت عشق ، موفقیت ، ثروت زنی هنگام بیرون آمدن از خانه , سه پيرمرد با ریش های بلند سفید را دید که جلوی در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر می کنم شما را نمی شناسم؛ اما باید گرسنه باشید. لطفا" بیاید تو و چیزی بخورید .آنها پرسیدند: آیا همسرت د
جوانی با چاقو وارد مسجد شد! گفت : بین
شما کسی هست، مسلمان باشد ؟! همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد
حکمفرما شد ، پيرمردی ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم. جوان به
پيرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا! پيرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند
قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پيرمرد گفت که میخواهد
تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پيرمرد و جوان
مشغول قربانی کردن گوسف
داستان مردی به نام اوه زندگی پيرمرد 59 ساله ای را به تصویر کشیده است که به علت کهولت سن از محل کارش اخراج شده و چند سالی است به عنوان مدیر محله تمام فعالیت های محله را زیر نظر دارد تا همه چیز به نحو احسن پیش برود.همسایه ها این پيرمرد را به عنوان یک مرد خشن و عبوس می شناسند چرا که همیشه اوه با همسایه ها به دلیل رعایت نکردن نظم و یا آوردن ماشین اضافه داخل محل بحث می کند. اما کسی از سرنوشت و زندگی اوه، این پيرمرد خسته و عبوس ندارد.من خودم اول oh می خوند
#حفره_تاریكی #پارت_پنجم روی زمین نشستم که صدایی گفت خوشامدی به سمت صدا نگاهی کردم که یک پيرمرد را با لبخندی مهربان دیدم. وحشت زده از خاطرات خانه پیرزن از جایم جستی زده و خواستم از در خارج شوم که پيرمرد گفت: -من جک هستم آسیبی به تو نمیرسانم. +فقط میخواهم از اینجا بروم -باشه برو ولی نمی خواهی بدانی اینجا کجاست و چرا آمدی اینجا ؟من پاسخ تمامی سوال هایت را می دانم و به جز من همه مثل آن پیرزن قصد جانت را دارند نگاهی به اطراف کلبه انداختم و گفتم اما
درآمدی بر سیر سبك شناسی شعر هورامی * از دایه خزان سهرگهتی تا مولوی تاوهگُزی(5-14 ك.م) - عادل محمدپور چكیده: شعر هورامی واجد ویژگیهای منحصر به فرد خود است؛ با سبكهای رایج فارسی و نیز شعر كُردی سورانی تفاوتهایی دارد. در این مقاله منحصراً اختصاصات و شاخصهای شعر هورامی كه در زمان اقتدار هفتصد سالهی اردلان»ها زبان ادبی-ديواني بوده است، با دید سبكشناسانه بحث و بررسی شده است. كلید واژهها: اردلان، زبان و شعر هورامی، سبك شناسی، شاعران
از وقتی جدا شدم سعی میکنم مسیر رفت و امدم از محله اونها نباشه نمیدونم اونروز چی شد از اون کوچه رد شدم اما جلوی در خونه شون خشکم زد یه پارچه سیاه و صدای جیغ یه زن و یه مرد سیگاری جلوی در ازش پرسیدم چی شده؟گفت آمحمود مرده.گفتم کی؟گفت صابخونه صابخونه ماشین رو خاموش کردم و 10دقیقه ای بیرون واستادمحسی میگفت برو داخل خونه و حسی میگفت نه اون پيرمرد خیلی طاقت اورده بود اینقدر بهش بی محبتی و ظلم شده بود که وقتی دستش رو میبوسیدم یا صورتشو گریه میشد و ت
یک پيرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد.در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سر و صداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پيرمرد کاملا مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.روز بعد که مدرسه تعط
درکانادا پيرمردی را به خاطر یدن نان به دادگاه احضار کردند. پيرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد : خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت : تو خودت می دانی که هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم، درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد به خزانه بابت حکم پيرمرد پرداخت شود سپس ایستا
پيرمرد بیمار در انتظار پسرپرستار یک صندلی برایش آورد و سرباز توانست کنار تخت بنشیند. تمام طول شب آن سرباز کنار تخت نشسته بود و در حالیکه نور ملایمی به آنها می تابید، دست پيرمرد را گرفته بود و جملاتی از عشق و استقامت برایش می گفت. پس از مدتی پرستار به او پیشنهاد کرد که کمی استراحت کند ولی او نپذیرفت.آن سرباز هیچ توجهی به رفت و آمد پرستار، صداهای شبانه بیمارستان، آه و ناله بیماران دیگر و صدای مخزن اکسیژن رسانی نداشت و در تمام مدت با آرامش صحبت م
از روی بدشانسی یا خوش شانسی؟در
روزگاری کهن پيرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب
پيرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند:
عجب بدشانسی آوردی که اسب فرار کرد!»پيرمرد در جواب گفت: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی ام؟» همسایه ها با تعجب گفتند: خب معلومه که این از بد شانسی است!» هنوز
یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پيرمرد به همراه بیست اسب وحشی به
خانه برگشت. این بار
پس از فروپاشی پادشاهی ساسانیان زبان فارسی کم کم رو به فراموشی می رفت و زبان رسمی کشور عربی شده بود. سالها از حمله اعراب به ایران میگذشت و زبان فارسی رفته رفته از مکاتبات ديواني کنار گذاشته و به جای آن تکلم به زبان زبان عربی در دستگاههای ديواني، اجباری و در مدارس نیز این زبان، آموزش داده میشد. خلفای عباسی در بغداد با اینکه خلافت خودرا مدیون ایرانیان میدانستند با تکبر وغرور خاصی ایرانیان مسلمان را موالی به معنای برده میخواندن واز ه
معرفی کتاب: پيرمرد و صندلی کتاب تاریخی و مصور "پيرمرد و صندلی" وقایع زمان احمدشاه آخرین پادشاه قاجار، هنگامه شر و شور انحلال این سلسله، تغییر آن به نفع رضاخان سردار سپه و تاسیس آخرین سلسله حکومت پادشاهی در ایران را روایت کرده است. این کتاب در قالب ۱۷ فصل نگاشته شده و قید عنوان "صندلی" در نامش اشاره به کرسی شهید مدرس در مجلس شورای ملی آن زمان دارد. آیتالله شهید مدرس و همفکران یاش گرچه در اقلیت بودند اما جنب و جوشی موثر و تاریخساز در خان
با معرفی ۴ اثر؛ منابع طرح کتابخوان آذرماه ۱۳۹۹ معرفی شد کتاب های حکمتهای عسکری»، باد و کاه»، چای خوشعطر پيرمرد» و ابوباران» بسته پیشنهادی طرح کتابخوان آذرماه ۱۳۹۹ ویژه علاقهمندان به کتابخوانی است. به گزارش پایگاه اطلاع رسانی نهاد کتابخانه های عمومی کشور، چهار کتاب حکمتهای عسکری» اثر جواد محدثی، باد و کاه» اثر محمدرضا بایرامی؛ چای خوشعطر پيرمرد» اثر سعید هاشمی و ابوباران» به قلم زهرا ثابتی در طرح کتابخوان آذرماه ۱۳۹۹
روزگاری یک دهقان در قریه زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پيرمرد قرض گرفته بود، پس می داد. دهقان دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پيرمرد طمعکار متوجه شد دهقان نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر دهقان ازدواج کند قرض او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پيرمرد برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت:. اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و ی
داستان کوتاه و زیبای پيرمرد تنها و منتظر :پرستار بیمارستان، مردی با لباس ارتشی با ظاهری خسته و مضطرب را بالای سر بیماری آورد و به پيرمردی که روی تخت دراز کشیده بود گفت:قربان پسر شما اینجاست.»پرستار مجبور شد چند بار حرفش را تکرار کند تا بیمار چشمانش را اهسته باز کند. پيرمرد به سختی چشمانش را باز کرد و در حالیکه بخاطر سکته قلبی درد می کشید، جوان یونیفرم پوشی را که کنار چادر اکسیژن ایستاده بود دید و دستش را بسوی او دراز نمود و سرباز دست زمخت او
شادپیمایی (کارناوال) عروسکی و اجرای نمایش خیابانی پيرمرد و ترب از سوی عروسکهای غولپیکر در پنجمین جشنواره ملی اسباببازی برگزار میشود.به گزارش ایسنا، شادپیمایی عروسکی و اجرای نمایش خیابانی پيرمرد و ترب از سوی عروسکهای غولپیکر از مرکز آفرینشهای فرهنگی هنری کانون در خیابان حجاب به پارک لاله تهران در پنجمین جشنواره ملی اسباببازی در حال برگزاری است.پيرمرد و ترب» داستان معروف بابابزرگی موقع کار در مزرعه است که ترب بسیار بزرگی پی
منتظرست. کنارش می روم و سلامی می کنم. با نگاه هایی خیره و خیس از اشک، صرفا سری تکان می دهد. می دانم منتظر کیست. قبلا یک بار گفته بود که این وقت هایی را که اینگونه می نشیند و انتظارش را می کشد، این علافی را، از هر چیز دیگر بیشتر دوست دارد. گویی یک روحیه ی مازوخیستی همراهش است. از او می پرسم وقت هایی که می زنی به سیم آخر چه شکلی می شوی؟ چه کارهایی ممکن است از دستت بربیاید که به عقل من و امثال من نمی رسد؟می گوید ممکن است بروم کله ی اولین آدمی را که در خ
روزی پيرمردی به همراه پسرش از دهی به ده دیگر در حرکت بود، مختصر آب و نانی برداشتند و راه افتادند. چندی نگذشته بود که در میانه راه نعلی را بر زمین دیدند. پيرمرد به پسر گفت که آن را بردارد که به کار خواهد آمد. اما پسر گفت که پدرجان تکه آهن شکسته و فرسوده به چه کار میآید، به زحمت برداشتن نمیارزد.پدر دید که پسرش هنوز زندگی را خوب نفهمیده و نمیشناسد، خود خم شد و نعل را از زمین برداشت. ساعاتی گذشت.هوا گرم بود و جیره آب آنها هم تمام شده بود، کم
رمان پيرمرد و دریا، یکی از ماندگار ترین آثار ارنست همینگوی است. کتاب با روایتی ساده و قدرتمند، داستان یک ماهیگیر کوبایی سالخورده ی بخت برگشته و بزرگ ترین آزمون زندگی اش نبردی نفس گیر و سخت با یک نیزه ماهی غول پیکر در دوردست های جریان خلیجی اقیانوس اطلس را حکایت می کند. در این رمان، همینگوی با سبکی معاصر که بسیار برجسته و قابل توجه است، موضوعاتی کلاسیک از قبیل جرأت و شجاعت در مواجهه با شکست و رسیدن دوباره به هدف را طرح ریزی کرده و به شکلی جدید
درباره این سایت