هر چه دلت خواست نه آن ميشود/آنچه خدا خواست همان ميشوددوش که غم پرده ما میدریدخار غم اندر دل ما میخلیددر بَرِ استاد خرد پیشهامطرح نمودم غم و اندیشهامکاو به کف آیینه تدبیر داشتبخت جوان و خرد پیر داشتپیر خرد پیشه و نورانیامبرد ز دل زنگ پریشانیامگفت که در زندگی آزاد باش!هان! گذران است جهان شاد باش!رو به خودت نسبت هستی مده!دل به چنین مستی و پستی مده!زانچه نداری ز چه افسردهایوز غم و اندوه دل آزردهای؟!گر ببرد ور بدهد دست دوستور بِبَر
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب ميشود گاهی نميشود که نميشود که نميشود گاهی بساط عیش خودش جور ميشود گاهی دگر تهیه بدستور ميشود گه جور ميشود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور ميشود گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است گاهی نگفته قرعه به نام تو ميشود گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست گاهی تمام شهر گدای تو ميشود گاهی برای خنده دلم تنگ ميشود گاهی دلم تراشه ای از سنگ ميشود گاهی تمام آبی این آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ ميشود گاهی نفس به تیزی شمشیر
همان وقتی که خنجر از تن خورشید سر میخواست امامت از دل آتش چنان ققنوس برمیخاست علی باشی و در میدان نجنگی، داغ از این بدتر؟ خدا او را به بزم عشق بازی شعلهور میخواست علی در خونِ خود پرپر علی با تیرِ در حنجر علی از شعله سوزانتر علی بودن هنر میخواست نباید شعله این ماجرا یک لحظه بنشیند عبایش سوخت در آتش که آتش بال و پر میخواست به پای این کبوتر نامهای از جنس زنجیر است که فریاد بلند تشنگان پیغامبر میخواست مصیبت تازه بعد از کربلا آغاز شد
صبر داشته باش و ببین ؛ همان کسی که می خواست تو را زمین بزند ، زمین خورده ! همان کسی که می خواست حرمتِ تو را بشکند ، تمامِ غرور و حرمتش شکسته ! همان کسی که قصدِ آزارِ تو را داشت ، بی دفاع شده و آزار دیده ! کائنات ، دست بردار نیست ؛ انتقامِ ما را ، از هم می گیرد ! روزی همه مان به هم ، بی حساب خواهیم شد . #نرگس_صرافیان_طوفان
باران که شدى مپرس ، این خانه کيست سقف حرم و مسجد و میخانه یکيست باران که شدى، پیاله ها را نشمار جام و قدح و کاسه و پیمانه یکيست باران ! تو که از پیش خدا مى آیی توضیح بده عاقل و فرزانه یکيست. بر درگه او چونکه بیفتند به خاک شیر و شتر و پلنگ و پروانه یکيست با سوره ى دل ، اگر خدارا خواندى حمد و فلق و نعره ى مستانه یکيست این بى خردان،خویش ، خدا مى دانند اینجا سند و قصه و افسانه یکيست از قدرت حق ، هرچه گرفتند به کار در خلقت حق، رستم و موریانه یکيست گر درک
خواست کمی مرد شود در افیون غرق شود تکرار و کمی طرد شود برای شهر طاعون شود شهر شود عاری از مرد و زن شود اینچنین گلایلی در تن او مست شود تیغ شود زن بشود هویت بی سر بشود بوی برکه خون شود رنگ شود زرد شود خواست کمی مرد شود درختی در انکار تبر شود دنیای خشم برزخ بشود خط ممتد نابودی بشود خواست کمی مرد شود شرح جنون روح شود خواست زنی مرد شود حجم تنش گرم شود گریه غمگین ترین شهر پر از هیاهو بشود کابوس خواب مثل اخر تمام قصه ها زخم شود او فقط خو
به خدا ابتدا و خودتان سپس از راه» های آن (سبل السلام) بله بگویید تا هرگز نیازمند نه گفتن نشوید (جز لا إلهَ برایِ إلا ألله) زیرا او» غنی هستند و در غِنا فقط دَهِش است و بخشش و بارش مهر و صفا، نه در مقام غَنی راه ندارد چه نیازی است شما در جایی قرار بگیرید ـ خود را در جایی بگذارید برود ـ که نه نیازِ بشود؟، حالیا که هرچه در اینجاست» ـ نزدِ خدا ـ غِناست و غِنا آری به هر چه دل»ات ـ قلبِ شما ـ (و نه نفس مهار نهاد به بدی ها) می خواست، خواست و بخواهد .
امروز 13 دی ماه 98 قرار بود جشنی که دو ماه براش زحمت کشیدم و کشیدیم، به بهترین وجه ممکن برگزار بشه همه چی اکی بود : موسیقی، کلیپ هامون، لوح و تندیسا، اجرا، متنی از خاطرات مون که قرار بود خودم اجراش کنم، میوه و شیرینی و فینگرفودها و و و . اما. نشد که بشه کنسل شد !! واقعا بعضی اتفاق هارو هرچقدر هم براش بجنگی و زحمت بکشی، اگه قرار باشه نشه، نمیشه !! و باز هم : " هرچه خدا خواست همان می شود. "
درویشی بود که در کوچه و محله راه می رفت و می خواند: هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی، اتفاقاً زنی مکاره که صدای درویش را شنیده بود گفت: من پدر این درویش را در می آورم.زن به خانه رفت و خمیر درست کرد و یک فتیر شیرین پخت و کمی زهر هم لای فتیر ریخت و آورد و به درویش داد و رفت به خانهاش و به همسایه ها گفت : من به این درویش ثابت می کنم که هرچه کنی به خود نمی کنی.از قضا زن یک پسر داشت که ۷ سال بود گم شده بود یک دفعه پسر پیدا شد درویش را دید و سلام کر
سلام زهره ی عزیزم خیلی خسته بودم و می خواستم با فرار کردن از همه چیز به آغوش خواب پناه ببرم ولی هرچه کردم هیجان تو در سینه ی من کوبنده تر از آن بود که این وجود خسته را آرام بگذارد تصور چشمان تو مثل یک صاعقه ی پرقدرت سینه ی مواج و پرتلاطم من را طوفانی تر می کرد من به چیزی فراتر از یک همسر فکر می کردم دلم یک دوست مردانه می خواست در قالب یک زن دلم یک دوست می خواست که بتواند پاسخگوی هزار حال من باشد کسی که بتواند ضعف من در عینیت بخشیدن به فانتزی های زن
پند لقمان لقمان حكیم پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هرچه بر زبان راندی، بنویس. شبانگاه همه آنچه را كه نوشتی، بر من بخوان. آنگاه روزهات را بگشا و طعام خور. شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند. دیروقت شد و طعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هرچه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم، هیچ نگفت. شب، پدر از او خواست كه كاغذها بیاورد و نوشتهها ب
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب ميشودگاهی نميشود که نميشود که نميشود❣گاهی بساط عیش خودش جور ميشودگاهی دگر تهیه بدستور ميشود❣گه جور ميشود خود آن بی مقدمهگه با دو صد مقدمه ناجور ميشودگاهی هزار دوره دعا بی اجابت است❣گاهی نگفته قرعه به نام تو ميشودگاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست❣گاهی تمام شهر گدای تو ميشودگاهی برای خنده دلم تنگ ميشودگاهی دلم تراشه ای از سنگ ميشودگاهی تمام آبی این آسمان ما❣یکباره تیره گشته و بی رنگ ميشودگاهی نفس به تیزی شمشی
بعدها برایت خواهم گفت چرا میخواستم به دنیا بیایی. میخواستم هرچه خودم نچشیدم و تجربه نکردم و لذت نبردم تو بچشی و تجربه کنی و عشق کنی. میخواستم هرچه نتوانستم موهایم را به باد بسپارم، دوچرخه سواری کنم و حقوق کامل داشته باشم تو بتوانی و حقش را داشته باشی. میخواستم مثل ققنوس که میمیرد و ازخاکسترش ققنوسی جوان متولد ميشود بسوزم تا تو بشوی جوجه جوانی که هرچه مادرش نداشت و نتوانست او تجربه کرد. میخواستم تو تجربه حیات و زندگی ایده آل دوباره ای باشی که
1.
هرچه بازتر می شود این در بی صدای چوبی-شیشه ای بزرگتر می شود این توده ی بی امانی
2.
برای اعتراف کردن هیج وقت دیر نیست .
قصه اش همان قصه ی ماهی و آب گل آلود است
اگر روزی نوشتمش با این جمله شروع میکنم :
" وقتی ماهی عاشق گِل و لای شده بود !"
#می گفت : [باد هرچه را بیشتر میخواهد بیشتر از خودش دور میکند.]
#عزیزانم!! این ها خلاص نمیکنند!
کـــــــاری تــــر.
کاری تر !
ساعت 12:42
الهی ای کریمی که بخشنده عطایی و ای حکیمی که پوشنده خطایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای خالقی که راهنمایی و ای قادری که خدایی را سزایی به ذات لایزال خود و به صفات با کمال خود و به عزت جلال خود و به عظمت جمال خود که جان ما را صافی خود ده، دل ما را هوای خود ده، چشم ما را ضیاء خود ده و ما را آن ده که آن به . الهی امروز صبح قلبهایمان رامملو ازعشق و محبت فکرمان را آسوده وخیرو برکت به کار و زندگی مان ببخش. با نام خدای عشق و ایمان آغاز میکنیم سهش
سلام_تسلیم: مقصود از سلام تقدیمی به پیشگاه ائمّه علیهم السّلام اعلام تسلیم تمام عیار بودن زائر در برابر آن والامقامان است، به گونهای که هرچه با او کنند و هر دستوری که به او بدهند را با دل شاد و قلب خشنود پذیرا بوده و بی کم و کاست، همان طور که آن بزرگواران میپسندند و میخواهند، عمل میکند. این همان حقیقت اسلام است که امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود: اَلاِسلامُ هُوَ التَّسلیمُ: اسلام همان تسلیم است.
ای گرز بدطینت سر من پوشیدهای به تن جامهی غم من در دل چه اضطرابها ز دیگران گریختنها لیکن قلم به دست میکشی سرمه به چشم همهی ترسهای من تا تکان میدهم به تنم چنگ میزنی چه فولادین و سخت به دیوارههای سر من گم میشود میان خونآبه و زخم و درد هرچه شادی میستانم ز دل کوچههای شهر آه، ای گرز بدطینت ای تیغهای تلخ و درشت من غرق عادتم به همان سنگ وزنهای ز شما که چنین خانه کرده است به میانهی سر من اینک اما بشکافید جمجمهام بدریدم با هما
ساب منو تعریف کيست کلیه نوع کيست کلیه علت کيست کلیه پیگیری و درمان کيست کلیه تشخیص کيست کلیه درمان کيست کلیه تعریف کلیه پلی کيستیک عوارض کلیه پلی کيستیک کيست کلیه چیست؟ کيست کلیه یک کیسه پر از مایع است که بر روی کلیه یا درون آن تشکیل میشود. در برخی موارد، کيستهای کلیه با اختلالات جدی همراه است که ممکن است سبب اختلال عملکرد کلیه گردد. اما معمولاً کيستهای کلیه نوعی کيست غیر سرطانی هستند . به طور معمول، تنها یک کيست در سطح کلیه تشکی
غم كه بی اندازه بود ، سیگار لازم ميشودچـاره گـر با او نشـد ، نصـوار لازم ميشودرنجها وُ مشكلاتِ زندگی ، كزحد گذشتاین دو مُضِر با همه ، اضرار لازم ميشودروزِ یك باروُ دوبارش خیر ، دردِ به دواستلـعنت بر روزیكه ، چندین بار لازم ميشودكس وادارِمان نمیسازد ، به انجام دادنشوقتِ غم حس میكنیم ، انگار لازم ميشودعفوه كن گـر مانـعت بودم ، تـا دیـروز هامن خود امروز میكـنم ، اقرار لازم ميشودای توكه امروز چون دیروزِ من ، بد میبریخـدا نـخواهـد شـوی ، نـاچا
گاهی به رغم تشنگی عشق، عاقبت با حسرتی فقط، عطشت سیر ميشود گاهی همان دو چشم که رامت نموده بود بی رحم چون کمان کمانگیر ميشود گاهی همان گلی که به دل پروراندیش خارش به سینه ات چه نفس گیر ميشود گاهی که آرزوست بغل سازیش به مهر تنها سراب اوست که تصویر ميشود گاهی نیایشت که فقط بهر وصل بود چون نیست قسمتت، به دلت تیر ميشود گاهی صدای بارش باران که دلرباست با چتر تک سواره چه دلگیر ميشود گاهی که ضرب و جمع به راهی نمی رسد من کم شوم ز یار، چه تفسیر ميشود گاهی
این روزها یک اصطلاح برای خودم ساختهام: خودکشی درونی!!! من مبتلا به این درد عجیب و غریب هستم، برزخی که گاهی فکر میکنم هیچ گاه از آن بیرون نخواهم آمد. فکر کن یک طناب دار توی ذهنت بچرخد و تو هر لحظه خودت را با آن به دار بکشی بخاطر گناه های نکرده، بخاطر تفاوت های درک نشده ! این تفاوتها گاهی آنقدر آزاردهنده می شود که جز خودکشی درونی راهی پیدا نمی کنم روحم هی دست و پا بزند و من مثل یک بچه بق کرده یک گوشه قلبم مینشینم و دست و پا زدنش را تماشا میکن
هنوز هم میتوانم چشمانت را بخوانم. هنوز هم میتوانم چشمانت را بخوانم و ببینم غم داری یا نه، که بفهمم حرف هایت از ته دل است یا نه، بفهمم که هنوزم دوستم داری یا نه. هنوز همانم. همان دخترکِ شیطونِ سربه زیرِ حرف گوش نکن! همان دخترکی که با یک لبخند دلش راضی ميشود، با گل رز آبی هم به آسمان ها میرود و حسابی کِیفش کوکِ کوک ميشود. هنوز همانم. همان دخترکی که ترجیح میدهد ساعت ها تنهایِ تنها توی خانه بماند، همان دخترکی که ترجیح میدهد روزها و هفته هایش را کتاب
۷ داستان کوتاه در نفرین به هرچه قانون» به کتابفروشیها رسید چهارشنبه ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۵۹ فرهنگ و هنر/ ادبیات و کتاب مجموعهداستان نفرین به هرچه قانون» نوشته مجید اسطیری از سوی انتشارات نشر اسم وارد بازار کتاب شد. به گزارش خبرنگار حوزه ادبیات و کتاب گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری آنا ، مجموعه داستان نفرین به هرچه قانون» نوشته مجید اسطیری از سوی انتشارات نشر اسم راهی بازار نشر شد. نفرین به هرچه قانون» شامل هفت داستان کوتاه است که در
هرچه میکشم ای یاران،ازجفای اوست گفتمش بیا،عاشقم هنوز خنده کرد و گفت:درغمت بسوز هرچه میکشم ای یاران،ازجفای اوست گریه های من ای یاران،از برای اوست درفراق او عاشقان،خسته جان شدم این ترانه را چگونه سرکنم که بی زبان شدم ميشود بهار،عاشقان،جاودان از او پس دگر مپرس چرا بدون او چنان خزان شدم رفته ای برون،چون جوانیم طی شد این چنین،زندگانیم دردلم هنوز ای یاران،اشتیاق اوست ناله های من ای یاران،از فراق اوست درفراق او عاشقان،خسته جان شدم این ترانه را
مردی می خواست کاملا خدا را بشناسد . ابتدا به سراغ افراد و کتابهای مذهبی رفت ، اما هر چه جلوتر رفت گیج تر شد . افراد و کتاب های نوع دیگر را نیز امتحان کرد اما به جایی نرسید .خسته و نا امید راه دریا را در پیش گرفت . کنار ساحل کودکی را دید که مشغول پر کردن سطل آب کوچکی از آب دریا بود . سطل پر و سر ریز می شد اما کودک همچنان آب می ریخت .مرد پرسید : (چه می کنی؟) کودک جواب داد : (به دوستم قول دادم همه آب دریا را در این سطل بریزم و برایش ببرم)تصمیم گرفت پسر را نص
دل من بی تو بنا بود بگیرد که گرفتزود رفتی که دلم زود بگیرد که گرفتخواستی تا بکشد کار به سیگار و غزل چهره ی آینه را دود بگیرد که گرفتخواستی تا دلِ شرطی شده ام طبق قرارباز در لحظه ی موعود بگیرد که گرفتهرچه گفتم که نگیرد دلِ من گوش نکرد شب شد و یاد تو فرمود بگیرد که گرفتسال ها بود که قلّاب رقیبم می خواستماهی از آب گل آلود بگیرد که گرفتکره از آب بنا بود بگیرد که نشدسعی کرد از ضررم سود بگیرد که گرفتمحمد سلمانی
»»»»»»» چشم دل باز کن که جان بینی آنچه نادیدنی است آن بینی گر به اقلیم عشق روی آری همه آفاق گلستان بینی بر همه اهل آن زمین به مراد گردش دور آسمان بینی آنچه بینی دلت همان خواهد وانچه خواهد دلت همان بینی بیسر و پا گدای آن جا را سر به ملک جهان گران بینی هم در آن پا قومی را پای بر فرق فرقدان بینی هم در آن سر جمعی را بر سر از عرش سایبان بینی گاه وجد و سماع هر یک را بر دو آستینفشان بینی دل هر ذره را که بشکافی آفتابیش در میان ب
لپ تاب جدیدم را دوست ندارم. صفحه کلیدش زیادی نرم و تخت است و رزولوشن صفحه اش برای من زیادی بالاس. تا ميشود و صفحه ی نمایشگرش تاچ است. خیلی بچه مثبت است هرچه خوبی باشد توی این صاحاب شده هست اما من دوستش ندارم. من همان نوت بوک قدیمی خودم را که هر دوماه یک دفعه خرج ستاپ ویندوزش میکردم و موقع تایپ صدای خوب و ضمخت صفحه کلیدش حالم را ج میآورد دوست دارد. حیف . ویندوز نوت بوکم دیگر هیچوقت بالا نمیآید.
دلنوشته های عسل جون یک دسته گل سرخ بهاری تقدیم توباد آوازه عشق آن قناری تقدیم توباد صحراودمن که چشم تومی بیند باهرچه گلهای ارغوانی تقدیم توباد هرچه که برای خود من می خواهم باعشق وصفای مهربانی تقدیم توباد هرچه که دراین جهان پاک وزیباست بارویش هرچه زندگانی تقدیم توباد بابودن توهمیشه جان میگیرم فرخنده سعید باستانی تقدیم توباد روزت همه نوروزباشادی وشعف این قلب حقیر باعشق خدایی تقدیم توباد نوروزمبارک ای هستی من این روزسپندارتقدیم توباد نور
پولس رسول در اول قرنتیان باب ۱۲ میفرماید: ظهور روح، به هر کس برای منفعت همگان داده ميشود. به یکی به وسیله روح، کلام حکمت داده ميشود، به دیگری به واسطه همان روح، کلام معرفت و به شخصی دیگر به وسیله همان روح، ایمان و به دیگری باز توسط همان روح، عطایای شفا دادن. به شخصی دیگر قدرت انجام معجزات داده ميشود، به دیگری نبوت، و به دیگری تشخیص ارواح. و باز به شخصی دیگر سخن گفتن به انواع زبانهای غیر بخشیده ميشود و به دیگری ترجمه ی زبانهای غیر.
درباره این سایت