نتایج جستجو برای عبارت :

شعر گرگ درونت را بکش

https://www.aparat.com/v/lwJhSبعد از دیدن ویدئوی بالا برامون بنویسین که حال کودک درون شما چطوره؟حالش رو می پرسین؟تحویلش می گیرین؟شما هم تجربه ای دارین از وقتهایی که کودک درونتون فعال بوده و جملاتی رو از دیگران شنیده باشین؟
 * خیلی از این حرف ها بود، حرفهایی تلخ، حرف هایی سرشار غم، خیلی از این حرف ها بود که دوستی گفت بس کن و دیگر ننویس این حرف ها را. بعد من هم میخواهم بزنم به این فاز که همه چی آرومه و من چقد خوشبختم! اما مگر می شود حال درونت چیزی دیگری باشد نوشته هات به گونه ای دیگر
عشق رو با هر کسی تجربه نکنعشق چیز قشنگیه، نذار ازش متنفر بشی!سالها تنها باش.اما روحتو با کسی قسمت نکن که نمیفهمتت!انقدر تنها بمون تا اون کسی که از درونت خبر داره پیدات کنه!کسی رو پیدا کن که همیشهبه شکل یه چیز نایاب نگات کنه!
گاهی وقتا آدم یه چیزی داره که براش خیلی با ارزشه. خیلی با ارزش. و طی اتفاقات زیادی اون چیز شروع می کنه از دست آدم سر خوردن. هنوز همونقدر با ارزشه ولی نمی تونی کاری کنی. هر چی دست و پا می زنی هر چی چنگ می زنی انگار یه توپ استیل روغنیه. هی بیشتر سر می خوره. تو سردتر و ناامید تر می شی. سعر می کنی نگهش داری ولی در عین حال حس می کنی یه چیزایی درونت تغییر می کنه. یه حسایی عوض می شه. اتفاقاتی که فقط اون نگه داشتنه رو سخت تر می کنه برات.چنگ زدن تا کجا می
یادته قبلا گفتم بهم گفته " من که باختم ولی تو مث من نباش".شدم یکی بدتر از اون :))بدجور دارم تحمل میکنم این روزا رو  نقطه ثباتی که میگن کجاست پس  + یادمه یکی میگف خوشبحالت اونقد بدون استرس حرف زدی، میدونی ادما همیشه فقط قیافتو میبینن نه اون چیزایی که درونت میگذره درونم اشوبه ولی قیافم اروم.دوس دارم یکی بفهمه حالمو، یکی باهام حرف بزنه، یکی ارومم کنه  
باسمه تعالی چلچراغ حسادت غزل(۱۷) حسد را تو اندر قیاسی نگر شود موجب درد و اندوه و شر شود جسم و جانت اسیر هوس نمایی به خویشان خود درد سر کند خوار و بیمار و افسرده ات ندارد حسادت، خوشی و مفر ندارد بجز خدشه بر روح تو بکن از حسودان فرار و حذر چو خواهی علاج حسادت کنی تو بشکن غرور خود و بین ثمر تهی کن هوای درونت ز رشک مده عمر خود را به یغما هدر دو چندان نما قدرت خویش را نبینی در این ره خطا و خطر شناسایی ذوق ما لازم است خدا داده ما را چو عقل و بصر توانایی ما
 گفت دانایی که: گرگی خیره سر،هست پنهان در نهاد هر بشر!.هر که گرگش را در اندازد به خاکرفته رفته می شود انسان پاکوآن که با گرگش مدارا می کندخلق و خوی گرگ پیدا می کند در جوانی جان گرگت را بگیر!وای اگر این گرگ گردد با تو پیرروز پیری، گر که باشی هم چو شیرناتوانی در مصاف گرگ پیرمردمان گر یکدگر را می درندگرگ هاشان رهنما و رهبرند.وآن ستمکاران که با هم محرم اندگرگ هاشان آشنایان هم اندگرگ ها همراه و انسان ها غریببا که باید گفت این حال عجیب؟  #فریدون م
تا به حال به آدم هایی که در زندگی تو هستند دقت کرده ای ؟ یادت باشه حضور هیچ کس در زندگی تو بی دلیل نیست ! آدم هایی که با آن ها روبه رو می شوی آیینه ای هستند برای تو…. اگر می خواهی خود را بشناسی و از حال و هوای درونت با خبر شوید ببین چه کسانی در زندگی ات حضور دارند ! دریافتی ما از هستی ، تنها پول نیست آدم هایی که به زندگی مان وارد می شوند نیز ، روزی ما هستند!
بعضی وقتا بعضی حرفا رو نمیشه به هیچکس گفت. باید خودت و تنها خودت در درونت باهاشون کنار بیای. حالا درک میکنم حضرت علی رو که چرا درد و دلش رو به چاه می گفته! یه زمانی یه جا خوندم کاش کسی باشه که می دونی فردا می میره و بشینی تمام درد و دلات رو بهش بگی و مطمئن باشی که تمام حرفات فردا با اون شخص دفن‌میشه و تو خلاص میشی! میاد اون روزی که انسان دیگه هیچ دردی نداشته باشه؟ میاد اون روزی که .
سکوت سکوت آورد و غم غم .
نمیخواهم بمانم در این حالت . از این حالت خسته شده ام . از این ترس و از این واهمه و تشویش . من قوی بودم. من میتوانستم . من چرا خودم را گم کردم . چه شد که در این طوفان و امواج غرق شدم . این احساس خلا از کجا آمد. من این حس را نمیخواهم . من همان سحر قدیم را میخواهم . سحر برگرد . سحر نترس . هیچ چیز قرار نیست اتفاق بیافتد و هر چه پیش آید چاره دارد . سحر خلا نداشته باش . امیدت کجاست . کوله ات خالی نیست . تو همه چیز داری . تو آن لبخند را آن حس خ
میدونی مرحله بعد از دلتنگی چیه.بی حس میشی.آدم ها بهت لبخند میزنند و تو همچنان هیچ حسی درونت احساس نمیکنیاز دوست داشتن بهت میگند و تو لبخند تلخ میزنی.چشمامو میبندم شاید حسی از درونم بیدار شد.تو مرا به بدترین درد مبتلا کردیبی حسی. دردی را احساس نمیکنم  و با همون قلب خواب رفته، راه میرم.توی چشمام زل میزنی و من سردرگم احساس هستم.برای راهی اینقد تلاش و خودزنی کردم .دقیقا نقطه پایان می ایستم و آن طرف خط بهت زل میزنم.دیگه توانی برای رسی
خب هممون بعضی وقتا خسته میشیم مخصوصا وقتی میبینیم هرکاری میکنیم اون نتیجه ی دلخواهمون به دست نمیادمیدونی چی میگم؟مثلا من خودم الان نزدیک دوماه هست که یه پیج تو اینستاگرام زدمو کلی براش زحمت کشیدم ولی خب اون بازدید که میخاستمو هیچ وقت نگرفتمبرای همین یه مدت غیر فعالش کردمدرواقع همین امروزچون نیاز به یکمی زمان داشتم که ببینم آخرش چی ؟ به چی میخام برسم ؟هدفم چیه اصاپس این خستگیا شک نکن که واسه همه پیش اومدهخیلیا دوباره با یه انرژیه ج
 انشا در مورد بوی خاک پس ازبارش باران باران که می بارد احساسی از زیبایی درون آدم شکل می گیرد, بعد قطراتش روی خاک که می افتند آن بویی که به مشام آدم می رسد کم از بهترین عطرها ندارد :چه حس و حال عجیبی دارد، پاییز باشد یا بهار بعد از پنجره اتاق نم نم باران را ببینی و ذوق کنی.آدم در این لحظات ته دلش می خواهد برود بیرون و باران را بو کند، برخورد قطرات باران با صورت و تنش را احساس کند ، اما یکدفعه عقل پا جلو می گذارد و می گوید نه نرو. می روی بیرون خیس می ش
روی پله های کافه بغلت خواهم کردروی لب های تو یک غنچه گل خواهم کاشتو در این بهبوهه بازشرم و حیا را داریکه درونت میریزدو صدایت ارامزمزمه کردی گویی:برویم .من انجا هزار بار بیشتر عاشقت خواهم شدنگهت خواهم کرد تا انتهای مسیرقدم خواهی زد در برابرمو من عمر دوباره میگیرم از خرامیدنتمگر میشوددوستت نداشت ؟مگر میشود نفس نکشید؟چون نفسی که می آییو چون هوای مطبوع بهاریبه گمانم خدا تنها دلیلش از افرینش تومعبود شدنت برای من بودمیخواست ایمان بنده اش را
میعادگاهِ ذبحِ اسماعیل،نمادِ دنیایِ داشته های ابراهیم استاسماعیل، برای او که خلیل الرحمن است نه وسعت نام و نشان است و نه هیاهویِ نسلی برای بردن نامش و نه آغوشی  گرما بخش اجاقِ درونش ،که بندِ دلش را بلرزاند نبودنش اسماعیل، افقِ آرمانهای ابراهیم است،عشقی فراسوی آسمان و زمین ،آیینه ای است خدانما و ابراهیم قلبش را می سپارد به خدا،به نامتناهیِ مهربانتیغِ خدا گلوی هیچ اسماعیلی را نمی دَرَددرون من،درون تو،درون ماها اسماعیلی به وسعت زمزم در
‌یک روز چشم وا می کنی و می بینی همه ی فصل ها و ماه ها و روزها برایت شبیه به هم اند . در پنج شنبه همان احساسی را داری که در شنبه داری و غروب دوشنبه برایت با غروب جمعه ، هیچ فرقی ندارد ! بهار ، فقط بهار است و پاییز ، فقط پاییز . دیگر زیباییِ گلها ، تو را به وجد نمی آورَد ، خِش خشِ برگ ها تو را یادِ کسی نمی اندازد و جدول های کنار خیابان را که می بینی ؛ به سرت هوای قدم زدن و دیوانگی نمی زند ! تنهاییِ پروانه ها دلت را نمی لرزانَد ، مقصد قاصدک ها برایت مهم ن
ایده هایی که بدون ما میمیرند.-اگر و اما و ای کاش-اکنون و لحظه و لحظهمن اگر نباشم چه کسی مظهر استقامت و صبر باشد؟و اگر هستم چگونه کائنات میبینند که اندوه را به شادمانی تبدیل میکنم؟آیا تو مومنی؟هم اندازه ی خدای درونت شاد خواهی شدبگذر از زیور و آراستگی، بگذرباید به دریا پیوستبه بینهایتمن اگر نباشم چه کسی مرا و تورا و کودکان بیگناه را و انسان های دردمند را دوست بدارد؟و اگر هستم چگونه خودم را دوست خواهم داشت تا تورا؟باید راهی یافتو من ایمان دار
ﺳﺮﻋﺖ ﺁﻫﻮ 90 ﮐﯿﻠﻮﻣﺘﺮ ﺩﺭ ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺳﺖ؛ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ که سرعت شیر 57 کیلومتر در ساعت ﺍﺳﺖ.ﭘﺲ ﭼﻄﻮﺭ ﺁﻫﻮ ﻃﻌﻤﻪ شیر می‌شود؟"ﺗﺮﺱ" ﺁﻫﻮ ﺍﺯ ﺷﮑﺎﺭ ﺷﺪﻥ ﺑﺎﻋﺚ ﻣیشود ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﺮﺍﯼ سنجیدن فاصله خود با شیر مدام به "پشت ﺳﺮ" ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﺪ،ﻭ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ همین سرعتش بسیار کم می‌شود!تا جایی که شیر میتواند به او برسد؛یعنی ﺍﮔﺮ ﺁﻫﻮ ﺑﻪ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﻨﺪ طعمه ﺷﯿﺮ نمیشود!ﺍﮔﺮ ﺁﻫﻮ ﺑﻪ ﺳﺮﻋﺖ ﺧﻮﺩ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛ ﻫﻤﺎﻧﮕﻮﻧﻪ
محبوب من تو در جانم طرحی از عشق فکندی و من میخواهم با دستانی از جنس عشق دردهای درهم تنیده ی جانت را یک به یک از هم بگسلم. تا خستگی مفرط سالیانی که مرا نداشته ای از جانت بیرون آید.و در آغوش هم یک نفس و یک دل بانگ شادی سر دهیم و آوای زیبای زندگی را به گوش پرندگان ، درختان ، آسمان ها و آدمیان برسانیم.مهربانم قلب پر دردت محفلی ست پر از عطر یاس.دردهایت هرکدام دستی ست نوازشگر برای اطرافیانت ، دوستانت ، همراهانت ، من و تمام آنانی که روزگاری از کلام
 این منم. حالا بعد از گذشت همه این روزها میتوانم چشمهام راببندم و به خودم بگویم آرامم. خوب میدانم هرچقدر هم که بگذرد این نقطه سیاهی که روی قلبم مانده پاک نمیشود. میشود آرام باشی و احساس خوشبختی کنی اما همزمان دلت از روزهای گذشته سخت بغض کند نه؟ آرامم. با همه درد هایم کنار آمده ام. برای همه آرزوهایم سخت گریسته ام. دختر مردم پسندی شده ام. خودم نیستم اما کسی هستم که میخواستند باشم. و. و خدا را شکر که آرامم. که میخندم. که نمرده ام ازین درد
کارهایی رو که هیچ وقت فکرش هم نمی کردی , انجام بدی!یعنی از چیزهایی که متنفر بودی , باید سعی کنی خوشت بیاد!وابستـه هیچ چیـز و هیچ کس نشـی و بتـونی ترک کنی سختی داره؛ولی در آخرش این قوی شدنت، یک دنیا لذت داره  (:اینکـه  گـارد نگیری به هرچیزی، سعی کنی معمـولی تر باشـی نسبت به رفتار گفتار بقیـه. خشـم و نفرت رو دور کنی از دلت حتی ساده ترین چیزها، یا هرجا و هرچیز نظرت رو بیـان نکنی و سعی نکنی دل کسی رو برنجونی . سخته خـود من بارها این عهد و پیمان رو بست
به نام خدا و سلامهفته قبل داشتم براش توضیح می دادم درخصوص خودم، احساساتم و شخصیتم و . . یک هو وسط حرف به ذهنم رسید که من همیشه با خودم صحبت کردم. یعنی خودم فکر می کردم که دارم در نوشته هام طنّازی می کنم و کمی نمک میزنم به کارم با این حرف ها، یا دارم جو رو عوض می کنم یا دارم خود زنی می کنم یا . ولی به نظر می آید این را گفتگوی میان دو بُعد خود هم بدانم. البته موقع گفتن این حرف ها داشت خنده ام می گرفت. آخه گویی من محمدرضا گارم و اون آتیلا پسیانی و تو
پسرک پدربزرگش را تماشا می‌کرد که نامه ای می نوشت.پرسید:_ ماجرای کارهای خودمان را می‌نویسید؟ درباره‌ی من می‌نویسید؟پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخندن به نوه‌اش گفت:_ درست است؛ درباره‌ی تو می‌نویسم! اما مهم‌تر از نوشته‌هایم مدادی است که با آن می‌نویسم. می‌خواهم وقتی بزرگ شدی، مانند این مداد شوی.پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید:_ اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام!_ بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی . در این مداد
پسرم!پسرم! به تو وصیت مى كنم كه همیشه پرهیزكار باش و از خدا بترس و فرمانش را بگزار،و پیوسته دلت را به ذكر او آباد و روشن بدار،رشته پیمانش را سخت با دست بگیر، و میان خود و او هیچ سبب و واسطه اى نپذیر.درونت را با پند و اندرز زنده كنو كامهاى دل را در پارسائى و وارستگى بمیران،و آن را با یقین و ایمان نیرومند ساز و با دانش و خرد روشن گردان.با یادآورى مرگ در خواریش قرار بده، و آهنگ فنا و نیستى و تباهى را بر زبانش بنه.به سوگهاى جهان بینایش كن و از پیشامده
موندم ادم یه وقتایی یه مرگش میشه ولی هیچی نیستا روال عادیه زندگی اما وقتی به حجم کارا دلتنگیا و خاطره ها نگاه میکنم ته دلم خالی میشه.شاید دندون درد هم مضاعف شده به این حالو روزم.همیشه کارام لحظه اخری همیشه بدو بدو و اخرش له شدن از فرط خستگی روحی و جسمی جون به عزراییل دادن.امروز زیاد بهش فکر کردم تقریبا تو خیالم بود.ولی بیشتر باید مقاومت کنم و سمتش نرم.راستی کادوی ف رو بهش دادم.البته ندیدمش.بنظرم خودش نمیخواست منو ببینه وگرنه میشناسمش کاری رو
به نام خدا  با سلام و درودخود یی مثل خوردن آب شوره که نه تنها ادمو سیراب  نمیکنه بلکه تشنه‌تر نیز میکنه .کاری باهات میکنه که عشق و دوست داشتن از یادت میره نه برات امیدی هست نه انگیزه‌ای فقط یک زندگی تکراری و کلافه‌بار میزاره که سر مسائل کوچیک عصبی میشی و حوصله هیچ کسی رو نداری و از همه حتی از خودت بدت میاد.استمنا یا خود یی مانند یک کبریت که با شعله‌ای کوچیک میتونه همه جا رو به آتیش بکشه میتونه کل وجودت و زندگیتو رو ذره ذره بسوزونه و
کم مانده بود آسمان و پرتو ماه و خورشید و رقص ستارگان را عامل ناکامی هایم بدانم.جز خودم که گل بی عیب بودم همه ی عالم و آدم را مقصر می دانستم.ناراستی و کژی هایم  را گردن رفیق بد می انداختم.دلیل تنبلی و کار نکردن و اتلاف عمر را شرایط نابرابری کار در جامعه می دانستم.گوشه نشینی و اهل معاشرت نبودنم را به روشنفکری خودم و درکِ ضعیف و بی فرهنگیِ دیگران نسبت می دادم!بد بینی و بد دیدن و بد دانستن دیگران مانع نگاه واقعی ام شده بود. در اتفاق هایی که برایم رخ
    I heard there was a secret chordThat David played and it pleased the LordBut you don't really care for music, do you?It goes like this, the fourth, the fifth, the minor fall, the major lift, the baffled king composing Hallelujahشنیده ام موسیقی اسرار آمیزی بوده که داوود آنرا نواخته و پروردگار را خشنودساختهاما تو که واقعا به موسیقی اهمیت نمیدهی ، میدهی ؟آن موسیقی اینگونه بود از چهار به پنج ، نت پائین و نت بالا ، پادشاه پریشان آهنگ ستایش را می سرایدHallelujah 3xHallelu----jahYour faith was strong but you needed proof, you saw her bathing on the roof, her beauty in the moonlight overthrew youShe tied you to a k
 اجبار که نبود، تو راهت را از گذر بالا انتخاب کرده بودی و من از گذر گاه پایین،تو تماشای کوه ها را دوست داشتی و من را رفتن توی دشنها را، تو خیره به خورشید نگاه کردن را ترجیح میدادی و من در سایه به تو را خیره ماندن را
اجبار که نبود، تو دستهایت کشیده و وسیع بودند و من دستهایم مثل قلب یک ذره ایم،کوچک و له شدنی. تو معمولیترین آرزوهایت از حوالی پیچیده ترین توانایی های من هم عبور نمی کرد و اوج آرزوهای من برای تو مثل لباسهای قدیمی تنگ دوران کودکیت ،منا
چند سال پیش وقتی که از سن بلوغم گذشته بود و به رشد کامل رسیده بودم ،نگاه تو آینه میکردم هیچ چیز زیبایی نمیدیدم به خودم میگفتم این چه دماغیه  این چه دهنیه ،چرا چشمام این رنگیه چرا هیکلم اینجوریه ،خلاصه هر چی عیب و ایراد بود از خودم میگرفتم.بزرگتر که شدم سعی میکردم با آرایش کردن خومو زیبا کنم اما نمیدونستم که با آرایش زیاد ،دارم خودمو زشت تر میکنم و از خود واقعیم دورتر میشم.تا اینکه بزرگ و بزرگتر شدم و فهمیدم که آدم اول باید درونش رو زیبا کنه و
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

کتابخانه امام علی چهاربرج modelmode روابط 981 بشنو از نی... مشاوره پزشکی