نتایج جستجو برای عبارت :

مرنج مرنجان بنوش بنوشان

می گویند  میز شادی جهان  ۴ پایه دارد: دو تاشو مولانا”به ما نشون داده . دو تاشو حافظ”.دوتایی که مولانا معرفی کرده : مرنج ” و مرنجان ”هرگز از ظلم یا بدخلقی و بدرفتاری مردم نرنجید؛با صبوری با دیگران و نزدیکانتان برخورد کنید.و مانند باران باشید که پلیدیها را می شوید و دوباره به آسمان می رود پاک می شود و به زمین برمی گردد،شما هم درددل دیگران را گوش کنید.تلخی ها،زخم زبان ها،بی محبتی ها.و حق ناشناسی ها.را تحمل کنید و آرامش تان را از خد
خدایا! لب های تشنه ام را، دهان فرو بسته به روی لقمه ام را، چشم و گوش از وسوسه گریخته ام را دریاب! مرا از شراب مهر خود جرعه بنوشان، مرا از مائده غفران خویش روزی ببخش و چشم و گوشم را به تماشا و شنیدن جلوه ها و نغمه های وصل خود خرسند کن! ﺧﺪﺍﯾﺎ؛ ﮔﻔﺘﻢ ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽ ﺯ ﺷﺖ ﺍﺳﺖ ﻣﻬﻤﺎﻧﯽ ﺭﻓﺘﻦ! ﺩﺳﺖ ﭘﺮ آمده‌ام … ﺩﺳﺘﯽ پر ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻩ، ﭼﺸﻤﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺍﻣﯿﺪ!
 از میرزا علی نقی خان حکیم الممالک متخلص به حکیم(گاهی در کاهش استرس و اضطراب و عدم دلبستگی به دنیا توصیه می شود)ای دل جهان به کام تو شد شد، نشد نشد                       دولت اگر غلام تو شد شد، نشد نشداین دختر زمانه که هر دم به دامنی ست                            یکدم اگر به کام تو شد شد، نشد نشداین سکه بزرگی و اقبال و سروری                                   یک روز هم به نام تو شد شد، نشد نشدچون کار روزگار به تقدیر یا قضاست                                  تقدیر ب
دلی که خانه لیلی بوَد آن مرنجان و میازار و مسوزان نشان بر باغ آن دل یک گل یاس به اشک دیده و باران برویان بشوی از روی او گرد غریبی به دامان گل سوسن تو بنشان اگر باشد وصالش بر تو ممکن تمام راز عشقق را بپوشان ۱۳۹۹.۰۸.۲۲ ۱۲:۴۲ "یسار"
دل مرنجان که ز هر دل به خدا راهی هستهرکه را هیچ به کف نیست به دِل آهی هستمولانا ماه و خورشید است در ادبیات فارسی و تاریخ عرفان و آگاهی بشر. مولوی مثنوی‌ها ساخت از ناگفته‌ها اما در نهایت می‌گوید: من ز بسیاری گفتارم خمش» چرا که نرسد صدای سروش به گوش نامحرم. ۸مهر، روز بزرگداشت مولانا (جلال الدین محمد بلخی ) شاعر و عارف نامی ایرانی گرامیباد
ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم جامۀ کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد، مصلحت آن است که مطلق نکنیم رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنیم سرّ حق بر ورق شعبده ملحق نکنیم شاه اگر جرعۀ رندان نه به حرمت نوشد التفاتش به می صاف مروق نکنیم خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسب سیه و زین مغرق نکنیم آسمان کشتی ارباب هنر می‌شکند تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق
به دور لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باشبه بوی گل نفسی همدم صبا می‌باشنگویمت که همه ساله می پرستی کنسه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باشچو پیر سالک عشقت به می حواله کندبنوش و منتظر رحمت خدا می‌باشگرت هواست که چون جم به سر غیب رسیبیا و همدم جام جهان نما می‌باشچو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهانتو همچو باد بهاری گره گشا می‌باشوفا مجوی ز کس ور سخن نمی‌شنویبه هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می‌باشمرید طاعت بیگانگان مشو حافظولی معاشر رندان پارسا می‌باش
بیت ها و عبارت های زیر را به فارسی روان باز نویسی کنید : 1 - به بینندگان، آفریننده را / نبینی، مرنجان دو بیننده را ) 1 نمره ( با دو چشمت نمی توانی خدا را ببینی/پس چشم هایت را آزار نده. 2 - که تواند دهد میوه الوان از چوب؟ / یا که داند که برآرد گل صدبرگ از خار ) 1 نمره ( کسی نمی تواند از یک تکه چوب، میوه های رنگارنگ پدید آورد/ و کسی جز خدا قادر نیست از میان خار، گل صد برگ پدید آورد. 3 - هان مشو نومید ! چون واقف نهی از سّرغیب / باشد اندر پرده، بازی های پنهان،
سکوت چشمانتهیاهوی پرخروشی استهیاهویی که در دلم غوغا برپا کرده است.س دست هایتلرزه بر اندامم انداخته.و ترنم دل نواز حرف هایتشکوفه های عشق را در قلبم بارور ساخته.انار دلم از دست این عشق ترک خوردهو دانه های محبتشدر سفره جانم ریخته.به انتظار توستای مایده الهیای هدیه خداییتو آن موسم طربناکی که نوازش مهرتجان و روانم را زنده کردهای آب حیاتمای جان جهانمو تو آن موعود منی در این دنیا.ای منتظرمبیا و جان ها را از شراب وصلت بنوشان.انتظارت ساله
در آخرین سالی که مرحوم آقاسیدضیاءالدین دری (استاد علوم عقلی واز وعاظ شهرتهران) درقید حیآت بودند یک شب از دهه ی محرم (شب هشتم یا نهم) جوانی ازایشان سوالی می پرسد که مراد از این شعر حافظ چیست؟ مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی او بجا آورد *مرحوم دری می گوید جواب این سوال را دربالای منبر  می دهم تا برای همه قابل استفاده باشد.ایشان درفراز منبر قضیه ی نهی آدم ابوالبشر از خوردن گندم رامی گوید واینکه مراد از شیخ در این بیت حضرت آدم (
تو را به نوشیدن قهوه ای تلخ میهمان میکنم و وا می گذارمت به سکوت. سکوتی فراگیر در هر لحظه و فضا و مکان. با سکوتی که از خودت به ارث برده ام تنها می گذارمت. قهوه ات را بنوش. بی خیال هرچیزی که هست و نیست و گذشت! ۴.۸.۹۹
سبحانک یا لا اله الا انت، الغوث الغوث خلّصنا من النّار یا رب خدایا امشب زیباترین سرنوشت را برای عزیزی که این نوشته را میخواند، مقدر کن. خدایا بهترین روزگاران را برایش رقم بزن و او را در تمامی لحظات دریاب. مبادا خسته، بیمار، افتاده و یا غمگین شود. دلش را سرشار از شادی کن و آنچه را که به بهترین بندگانت عطا می کنی، به او نیز عطا کن.شب قدر است محتاج دعایم/ ز عمق دل دعایی کن برایم اگر امشب به معشوقت رسیدی / خدا را در میان اشک دیدی کمی هم نزد او یادی
بجان خواجه و حقّ قدیم و عهددرستکه مونس دم صبح دم دعای دولت تُستسرشک من که ز طوفان موج دست بردزلوح سینه نیارست نقش مهر تو شستبکن معامله ای دین دل شکسته بجزکه پا شکستگی ارزد به صدهزار درستزبان موربه آصف و بازگشت و رواستکه خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازبخستدلاطمع مبرازلطف بی نهایت دوستچولاف عشق زدی سرببازچابک و چستبه صدق کوشش که خورشیدزایدازنفستکه از دروغ سیه روی گشت صبح نخستشدم ز دست توشیدای کوه و دشت هنوزنمیکنی تبرحّم نطاق  سلسله   سستمرنج
"عید امسال باز چسبیدم به تن مهربان تنهایی ۱ " حس و حالم عوض نشد حتی این بهارم نداشت زیبایی حال من مثل سابق است ؛ تنها، گوشه ای میخ کوب این تختم از خودم هی سوال می پرسم :"پس چه شد روزهای رویایی؟" با وجودی که خسته از همه ام زندگی باز با تو کردن داشت من به بود تو راضیم حتی، تووی یک خانه ی مقوایی کیف مشکی، قلم، دوتا گوشی، عینک دودی و کت و شلوار ماندن اصلا به تو نمی آمد وقت رفتن چقدر زیبایی سفره را چیده ام فقط مانده چای را دم کنم کمی بعدش قبل رفتن بنوش و ر
غمش در نهانخانه ی دل نشیندبه نازی که لیلی به محمل نشیندبه دنبال محمل چنان زار گریمکه از گریه‌ام ناقه در گل نشیندخلد گر به پا خاری، آسان برآرمچه سازم به خاری كه در دل نشیند؟پی ناقه‌اش رفتم آهسته ترسمغباری به دامان محمل نشیندمرنجان دلم را که این مرغ وحشیز بامی که برخاست مشکل نشیندعجب نیست خندد اگر گل به سرویكه در این چمن پای در گل نشیندبه‌نازم به بزم محبّت که آنجاگدایی به شاهی مقابل نشیندطبیب، از طلب در دو گیتی میاساکسی چون میان دو منزل نش
1. دل های مؤمنین که به هم وصل می شود، آب کُر است . وقتی به علی علیه السلام متصل شد، به دریا وصل شده است. شخصِ تنها آب قلیل است و در تماس با نجاست نجس می شود، ولی آب کُر نه تنها نجس نمی شود، بلکه متنجس را هم پاك می کند.2. خوشگل یعنی کسی که گلِ و طینتش پاك و خوب است. خوشگل آن قدر مشغول جمال خودش است که وقت ندارد از عیب دیگران صحبت و از آنها غیبت کند.3. مؤمنی که علم و حلم و رضا داشته باشد، کارش به انتها رسیده است.4. خلاصه و لب اخلاق در دو کلمه است؛ مرنج و مرنج
به تو می‌اندیشمای سراپا خوبیتک و تنها به تو می‌اندیشمهمه وقت.همه جا.من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشمتو بدان،این را تنها تو بدانتو بیا،تو بمان، با من تنها، تو بمانجای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتابمن فدای تو به جای همه گلها تو بخنداینک این من که به پای تو در افتاده‌ام بازریسمانی کن از آن موی درازتو بگیر.تو ببند.تو بخواه.پاسخ چلچله ها را تو بگو.قصه ابر هوا را تو بخوان.تو بمان با من تنها تو بمان.در دل ساغر هستی تو بجوش.من همین یک نفس
نه به ابر نه به آب نه به این آبی آرام بلند من مناجات درختان را هنگام سحرنفس پاک شقایق را در دامن کوه رقص عطر گل یخ را با بادهمه را میبینیم میشنوم من به این جمله نمی ‌اندیشم به تو می‌ اندیشمای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می ‌اندیشمهمه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می ‌اندیشمتو بدان این را تنها تو بدان تو بمان با من تنها تو بمانای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می ‌اندیشمجای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتابمن فدای تو به جای همه گل ها تو بخن
خفتنی شد به خدا بستر سرسبز چمنهاگفتنی شد به خدا با تو در آن سبزه سخنهاخزه شد مخمل رنگین به گریبان طبیعتلاله شد دکمه یاقوت به سردست دمنهاوه چه خوش وسوسه بوسه و آغوش فزایدمستی عطر هوس پرور و نمناک گونهاخلوتی خواسته بودی که ببوسی لب ما راوعده درسایه دالان فلک فام سمنهامرغ سان بر سر هر شاخه بر آریم نواهاقو صفت در دل هر چشمه بشوییم بدنهابه رسنهای وفا پای گریز تو ببندمهمچو تاکی که ز هر شاخه او رسته رسنهاآه سیمین دل آن دوست به دست آر و مرنجانزان که
فدای سرت اگر آنچه میخواستی نشد . اگر چرخ دنیا با چرخ تو نمیچرخد .تو چایت را بنوش .روی ایوان خانه مادربزرگت بنشین و با او گپ بزن.میتوانی غرور را کنار بگذاری و عشق زندگیت را به یک شام دونفره دعوت کنی.برای پرنده ها دانه بریزی و بعد، از دیدن نوک زدن آنها به دانه های گندم لذت ببری.میشود دقایقی را برای مادرت کنار بگذاری و چند لحظه را در آغوش او سپری کنی میبینی که چقدر آرامش بخش است.میشود از زندگی لذت برد .میشود از ثانیه ها نهایت استفاده را کرد.مگر چقدر
 گفتم به مهدی بر من عاشق نظر کنگفتا تو هم از معصیت صرف نظر کنگفتم به نام نامیت هر دم بنازمگفتا که از اعمال نیکت سرفرازمگفتم که دیدار تو باشد آرزویمگفتا که در کوی عمل کن جستجویمگفتم بیا جانم پر از شهد صفا کنگفتا به عهد بندگی با حق وفا کنگفتم به مهدی بر من دلخسته رو کنگفتا ز تقوا کسب عز و آبرو کنگفتم دلم با نور ایمان منجلی کنگفتا تمسک بر کتاب و هم عمل کنگفتم ز حق دارم تمنای سکینهگفتا بشوی از دل غبار حقد و کینهگفتم رخت را از من واله مگردانگفتا دلی
دیر وقته دلم نمیاد بخابم 
فردا از 10 تا 6 کلاس دارم 
3تا درس اختصاصی 
 
 
دیوانگی هم حدی دارد !
 
 
این شعر خیلی قشنگه 
همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه میسازد 
زمانی از حقیقت های ما افسانه میسازد 
 
سر مغرور من با میل دل باید کنار امد 
که عاقل  ان کسی باشد که با دیوانه میسازد
 
مرنج از بیش و کم چشم از شراب این و ان بردار
که این ساقی به قدر تشنگی پیمانه میسازد
 
 
مپرس از من چرا در پیله مهر تو محبوسم 
که عشق از پیله های مرده هم پروانه میسازد
 
 
به من گف
داستان پنجم
 
هوا خیلی گرم بود. زمین خشک و ترک‌خورده بود. داغی خورشید زمین را می‌سوزاند. زمین، داغی خورشید را پس می‌زد و به چهره رهگذران می‌پاشید. "محمد" خسته از گرما و تنهایی به سوی چادری که در آن زندگی می‌کرد، راه افتاد.
او کودک هفت ساله‌ای بود. سالها بود که از مادرش "آمنه" جدا شده بود و در کنار دایه‌اش "حلیمه" زندگی می‌کرد. مادرش او را به حلیمه سپرده بود تا در بیابان پرورشش دهد و از او مردی کارآمد و توانا بسازد. حلیمه او را خیلی دوست داشت. می
تفسیر بیتی از حافظ : "مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ / چرا که وعده تو کردیّ و او بجا آورد"
معمولاً در تهران‌، هر واعظی‌ را كه‌ برای‌ یک‌ دهه‌ برای‌ منبر رفتن‌ در مجلسی‌ دعوت‌ می كردند، در شب‌ آخر وی‌ را برای‌ همان‌ دهه‌ از سال‌ دیگر نیز دعوت‌ می‌نمودند. در آخرین‌ سالی‌ كه‌ مرحوم‌ دُرّی‌ در قید حیات‌ بود، یكشب‌ از دهه ی‌ محرّم‌ (شب‌ هشتم‌ یا نهم‌) جوانی‌ از ایشان‌ قبل‌ از منبر سوال‌ می كند كه‌: مراد از این‌ شعر چیست‌؟:
مرید پی
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابرکآن چهره مشعشع تابانم آرزوست بشنیدم از هوای تو آواز طبل بازباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا بروآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستوآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاستآن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفامن ماهیم نهنگم عمانم آرزوست یع
دکتر نیستم.اما برایت ده دقیقه راه رفتن،روى جدول کنار خیابان را تجویز میکنم،تا بفهمى عاقل بودن چیز خوبیست،اما دیوانگى قشنگ تر استبرایت لبخند زدن به کودکان وسط خیابان را تجویز میکنم،تا بفهمى هنوز هم،میشود بى منت محبت کردبه تو پیشنهاد میکنم گاهى بلند بخندى،هرکجا که هستى،یک نفر همیشه منتظر خنده هاى توست.دکتر نیستم،اما به تو پیشنهاد میکنم که شاد باشى!خورشید،هر روز صبح،بخاطر زنده بودن من و تو طلوع میکند!هرگز، منتظر" فرداى خیالى" نباش.سهم
به نامِ عشقبه نامِ عشق! به نامِ خدا!به نامِ رقیّه!دوباره شد قلمِ شعر وقفِ عامِ رقیّهاراده کرده غزل تا برایِ او بنویسمبخیز حسِّ تَغَزُّل به احترامِ رقیّه!کم اند جمله ملائک اگر حدیث بگویندبرای گفتن یک شَمّه از مقامِ رقیّهدلت که خواست شود پر ز شور و عشقِ حسینیبیا بنوش فقط جرعه ای ز جامِ رقیّه!بگو حسین دمِ صبح و دل بده به دلِ اودلِ تو میشود آباد عینِ شامِ رقیّهبه راهِ عشق بده جان!نگو ز غصّه ی هجرانکه راهِ عشق همین است این مرامِ رقیّهکجاست منتقمِ
(نصیحت)نشسته بر دلِ آیینۀ تو گردِ ملالنصیحتی کنمت مثل آب: آبِ زلال"نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر"بکن از آبِ زلال آبگینه مالامالبه هیچ رو مشو اما اگر شدی مسئولمرنج اگر بکند از تو زیردست سوالبه زعم خویش فقیهی ولی نمی دانیکه نیست درسِ فقیهی بدونِ استشکالتو از گذشتِ کریمانه هیچ نشنیدی که با شنیدن یک هو چنین کنی جنجالبه پشت میز پیاپی خیال می بافیردای بخت نیابد رفو از این متقالبه آسمان نتوانی رسید اگر هر دمکبوتری بپرانی در آسمانِ خیالپیاده شو که
نشسته ام به ره یار ماه سیمایی
که باز آید و بر من کند تجلایی
 
اگر به دیده ببینم دوباره دیده ی یار
روان شوم به دل آن نگاهِ دریایی
 
ز سوز و ساز غزلهاى من مرنج اى شیخ
كه من به دیده ندیدم چنین مسیحایی
 
ز دست حسرت و اندوه و بی کسی هایم
پناه می برم هر دم به سمت رویایی
 
مُدام در طلبم دل رها شود ز زمین
رِسَم به اوج رهایی رِسَم به فردایی
 
چنان جنون زده ام کز فراق لیلی خود
رسانده ام به ثریا فغان و نجوایی
 
من آن نگار پرستم کز آتش غم او
نداشتم به جهان غیر
خیلی از شعرای معاصر ایرانی به نظرم بهشون کم لطفی شده. خیلیاشون یه شعر خیلی معروف دارن و بقیه شعراشونو خیلی کسی نمی خونه. یا حداقل اونقدری که لیاقت اون شعراست. یکیشون به نظرم  فریدون مشیریه. شعر بی تو مهتاب شبی فریدون مشیری خیلی قشنگه ولی شعرای دیگه ای هم داره که به نظر من همونقدر یا حتی بشتر، زبیان. یکیشون این شعره:همه میپرسندچیست در زمزمه مبهم آبچیست در همهمه دلکش برگچیست در بازی آن ابر سپیدرو.ی این آبی آرام بلند.که ترا می برد اینگونه به ژ

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها