نتوانم دیده برهم نهم
در حسرت حضورت
چشمانم را كه میبندم طرح سیمای چو یوسفت نقش میبندد
در كویر تشنه دیده گانم
آه گویی خواب نیز ربوده شده است از ديار دیده گانم
و مرا تاب نیست
دستانم ملتمسانه میطلبند گرمای دستانت را
ولبانم در فراق بوسه ات جان میسپارند به حسرت
یوسف من بازا به كنعان تا مخورد غم این دلداده به تو
اول یوحنا 3:21"ای حبيبان، هرگاه دل ما ما را مذمت نکند، در حضور خدا اعتماد داریم."اول یوحنا 3:22"و هرچه سوآل کنیم، از او میپاییم، از آنجهت که احکام او رانگاه میداریم و به آنچه پسندیده اوست، عمل مینماییم. و این است حکم او که به اسم پسر اوعیسی مسیح ایمان آوریم و یکدیگر را محبت نماییم، چنانکه به ما امر فرمود.و هرکه احکام او را نگاه دارد، در او ساکن است و او در وی؛ و ازاین میشناسیم که در ما ساکن است، یعنی از آن روح که به ما داده است."
کجایی مرد باران ؟ در کوچه های ما گذر کن همسفر با دل ما شو از ديار ما هم سفر کن تفتیده، کوچه های قلبمان گرد و خاک دوری ات نشسته، بر در و دیوار شهرمان کجایی مرد باران ؟ آسمان خیس ابرها خیس کوچه ها خیس نرگس نگاهمان جای پای بهار می شکفد یاس ها و نسترن ها سنگ فرش قدومت سبز در ديار تو هر برگ منتظر مرد بارانی قلبم می مانم ! تا ابد تا که با آمدنت گل بردمد .
بازرگانى در زمان انوشیروان مى زیست و مالى فراوان گرد آورد. پس از سال ها، او که در مملکت نوشیروان غریب بود، تصمیم به بازگشت به ديار خویش گرفت، ولى بدخواهان، نزد پادشاه بدگویى کردند که فلان بازرگان، از برکت تو و سرزمین تو، چنین مال و منال به هم رسانده است و اگر او برود، دیگر بازرگانان هم روش او را در پیش مى گیرند و اندک اندک رونق ديار تو، هیچ مى شود. انوشیروان هم رأى آنها را پسندید و بازرگان را احضار کرد و گفت که اگر مى خواهى، برو؛ ولى بدون اموال.
چه بر سر تو آمده ؟و بر گلوی این ديار !چون ، استخوان تیز درد بریده نای و حنجره.گرفته حال پنجره .در این ديار، که دیو شب به روزهای روشنم ،به سایه میزند لگد.چه سهمگین شده زمین !و رنگ آسمان و عشق ،پریده از تب بلابهار تلخ و ناگوار ،ستاره پر ز انتظارهوا بد است و دل میان این هوا ،بسان ابرهای تیره ای که بسته چشم های ماه ،خسته ایم .چه سینه ها که تنگ شد !چه لحظه ها که سخت شد !بگو :کدام زندگی؟ بگو کدام دلخوشی؟که ما بهانه ای کنم تحملی!برای حجم خستگی .دلم گرفت
شهادتت مبارکایران منتظر باش "مسیحا نفسی می آید"، می رود جسمی و روح القُدُسی می آید.عاقبت بغض آسمان ترکید و باران رحمت الهی خیابان و کوچه های ديار سردار دلها را آب و جارو کرد، اینجا بوی اسپند می آید، بوی پیراهن خونین کسی که تا دیروز در این خیابان ها با ابهت اما خاکی و مردمی قدم برمی داشت، آنچنان که زمین زیر پایش می لرزید و آسمان به وجود می نازید.بوی شهادت تمام کوچه پس کوچه های شهرم را گرفته است، اینجا کرمان است، ديار دلیر مردان و شیرنی از خ
انالله و انا الیه راجعوندست تقدیر این بار شاخه گل زیبای دیگری را از بوستان خاندان رمرودی برچیدمردی از بزرگ مردان و دلیرانمردی از ديار جبهه و جنگمردی از ديار اسارت و غربتمردی صبورو مردی داغدار فرزند دلبندشاو که بیش از این تاب دوری فرزند را طاقت نیاوردو امروز خاندان رمرودی عزادار بزرگ مرد فامیل، جانباز و آزاده سرافراز شهید حاج محمد گل رمرودی شدیاد و نامش برای همیشه تاریخ گرامی باد
این مرد بزرگ یکی از پسرهای به خاطر مانده در تاریخ کیونان است که برای همیشه در اذهان بچه های این ديار خواهد ماند استاد شکرالله مردی بسیار دوست داشتنی مردی خدایی مردم دوست همیشه بعنوان پشتوانه همه جانبه افرادی که در این ديار گرفتاری داشته برای حل مشکل به این مرد عزیز مراجعه وتا جایی که کمک می نمودنئد که همیشه خود را گرفتار مشکلات مردم می کردند بطوری که با بهترین شغل وبهترین در آمد در ان زمان هرگز از خودش هیج خانه ویا ملک ومالی نداشت فقط بخاطر
ای گل جلوه ی این بستان بودیوصلت بر تن عاشق جان بودیدر آن پرتو لبخند شیرینای مه درد مرا درمان بودیبازا که یار من تو بودیبهار من تو بودی رفتیدر این ديار بی قرارانقرار من تو بودی رفتیماه تابانم جانا تو بودیرشته ی جانم جانا تو بودیعاشقی زارم ای گل تو کردیعشق سوزانم جانا تو بودیروشنی بخش شبهای تاریکدر شبستانم جانا تو بودیلینک بخشی از ترانه ---» کلیکخواننده: مرضیه
به نام او زعفران، ای عشق نو پیدای طَرق زرِّ اَحمر، شُهره ی سوغات شرق فصل زرد پاییزم نمودی، نو بهار دست خالی یَم نمودی پُر زِ بار لیلی مجنون شُدی ،دراین ديار ویس و رامین را نمودی ، نابكار خامه ات، ابریشمی نابافتست كاسبرگت ،زنبقی افراشتست بوی عطرتو ،چه غوغا می كند سَردیان را، پر زگرما می كند! آمدی رنگ ازرُخ گندم برفت رنج از پیشانی مَردم برفت آب كم خواهی؛ولی وقت درو ظَهر چیننده را، كردی چو"دو" نام طَرقی را، گرتو كردی شُهرهِ شرق لیك ویران نمودی د
بازیهای بومی و محلی سرشار از آداب، رسوم و خرده فرهنگهایی است که بیانگر فرهنگ غنی و اصیل مردمان هر ديار است، بازیهای بومی و محلی، بخشی از این آداب و آیینهاست که سرمایه فرهنگی و میراث معنوی ایران اسلامی محسوب میشود. ایجاد یک تحول فرهنگی بزرگ، مستتم تغییر در نگرش و عادات افراد در دوران کودکی است، زیرا در بزرگسالی نمی توان این کمبودها را جبران کرد پس یکی از وظایف حاکمیتی رسانه محسوب میگردد.
*تبریک به مناسبت انتخاب اوز به عنوان شهر خلاق در ترویج کتاب خوانی*مردم هنرپرور و فرهنگ مدار شهر اوز ، انتخاب اوز به عنوان شهر خلاق کتاب، مهر تاییدی بر غنای فرهنگی این ديار است. انجمن دوستداران بهداشت محیط زیست اوز این رویداد مهم فرهنگی را به تمام مردم و خصوصا دست اندرکاران این ديار که نقش اساسی داشتند تبریک گفته و از همه کسانی که در این رابطه تلاش کردند سپاس و قدردانی می نماید. *دوستداران بهداشت محیط زیست اوز*
سوگ سترگ فرزند شایسته و آگاه این سرزمین، استاد فرهیخته و اندیشمند دانشگاه شادروان پروفسور اسماعیل حسین زاده بوانلو » را به خانواده معزز آن رفته ی نارفته از دل، همه ی دلدادگان این ملک و میهن، به ویژه به دلدادگان فکر و فرهنگ این ديار تسلیت عرض می کنم.در آینده بیشتر از این عزیز خواهم نوشت. پیشنهادی به اعضای محترم شورای شهر و شهردار گرانقدر شیروان دارم که امیدوارم عملی شود:لطفا به پاس تلاش های علمی، میهن دوستانه و حق مدارانه ی این استاد دانشگ
میگم دلبرشنیدی آدما میگن اعداد انتها ندارن، یه بی نهایت محض.اما من میگم دارنتو یه دونه ایاما واسه من ته هر چیزی این دله شکسته را به نوازشی درمان کندوای، دل شکستگان در دست حبيبان استمعجزه اند چشمانت، نگاه کن تو به مننگاه تو کارسازتر از نسخه طبیبان است #دلبر #غلام #چهرآزی #شب
دراین ديار خسته کش دیگر بریده نفسمهر چه تلاش می کنم به آرامش نمی رسمدر این ديار خسته کش وجود من بیهوده شدارثیه های عاطفی این جا از من ربوده شدروز نفس نفس ن رو به سراب می رومخشک گلو و تشنه لب به عشق آب می رومشب که به خانه می رسم شکسته بال و خسته جاندر غم فردای دگر باز به خواب می روماز تن خشک شاخ گل توقع جوانه نیستاسب نفس بریده را طاقت تازیانه نیستاز گل چهره سوخته طراوتی طلب نکنبرای رفع تشنگی تکیه به تشنه لب نکنفرشته نجات من دیر به ما رسیده ای
بازرگان و انوشیروانبازرگانى در زمان انوشیروان مى زیست و مالى فراوان گرد آورد. پس از سال ها، او که در مملکت نوشیروان غریب بود، تصمیم به بازگشت به ديار خویش گرفت، ولى بدخواهان، نزد پادشاه بدگویى کردند که فلان بازرگان، از برکت تو و سرزمین تو، چنین مال و منال به هم رسانده است و اگر او برود، دیگر بازرگانان هم روش او را در پیش مى گیرند و اندک اندک رونق ديار تو، هیچ مى شود.انوشیروان هم رأى آنها را پسندید و بازرگان را احضار کرد و گفت که اگر مى خواه
بازرگانى در زمان انوشیروان مى زیست و مالى فراوان گرد آورد. پس از سال ها، او که در مملکت نوشیروان غریب بود، تصمیم به بازگشت به ديار خویش گرفت، ولى بدخواهان، نزد پادشاه بدگویى کردند که فلان بازرگان، از برکت تو و سرزمین تو، چنین مال و منال به هم رسانده است و اگر او برود، دیگر بازرگانان هم روش او را در پیش مى گیرند و اندک اندک رونق ديار تو، هیچ مى شود.انوشیروان هم رأى آنها را پسندید و بازرگان را احضار کرد و گفت که اگر مى خواهى، برو؛ ولى بدون ام
سلام بر فجر و سلام بر فجر آفرینان میدان عشقپرهای بافته را بگشا که تندیسی به لطافت نسیم روی امام، چونان تمثیلی جاندار از این ديار می گذرد و با تبسمی پاک، عشقی بی آلایش را از دروازه ی شرق عبور می دهد تا خورشیدی را به طلوعی دوباره فراخواند.
از ديار حبیبپدیدآور: سیدمهدی شجاعی ناشر: مؤسسه فرهنگی برهان تعداد صفحات: ۶۳عطار رنگ را به حبیب میدهد و پولش را میستاند. حبیب و مسلم آرامآرام از دکّان فاصله میگیرند. حزنی غریب در چهره و کلام هر دو نشسته است و هیچ کدام توان پوشاندن این غم را ندارند.بغضِ مسلم میترکد و اشک به پهنای صورتش فرومیریزد همه دارند مهیای جنگ با حسین میشوند.»حبیب سر به گوش مسلم میبرد و بغض آلوده نجوا میکند: این رنگ را خریدهام تا جوان شوم برای حضور در سپ
هزاران آفرین بر جانت ای ماه روان عاشقان قربانت ای ماه مبارک باد ماه عشق بازان که بنشینند در ایوانت ای ماه مبارک باد عید روزه داران نکویان جهان مهمانت ای ماه حلول ماه شوال و عید سعید فطر مبارک باد. ***مدیریت آبخور ديار آفتاب*** ***سال 1399***
حضرت حجت الاسلام امیر امیریاز رزمندگان مدافع حرم شهرستان واز سخنرانان ولایی مراسمات مهدیه کبودراهنگ در یک حادثه دلخراش به ديار باقی شتافتروحش شاد ویادش گرامی باد درگذشت این وارسته را به خانواده محترم آن مرحوم وجامعه ت وهمرزمان آن مرحوم تسلیت میگویم.(روابط عمومی مهدیه کبودراهنگ)
پای منبر برای عذادارای حسینی ا شک آور زدم، خدا قبول کنه ایشاا. مجلس شوری گرفت که بیا و ببین، بعدشم برای عذادارای طیاره هم یه روضه مفصل خوندم و اشکی گرفتم از جماعت. طاقت دیدن اشک یتیم ندارم. دلا بسوز، که سوز تو، کارها بکندوجود اشک تو این ديار از اوجب واجباته!
"سرزمینم مادر گل گاو زبان" قصه دارم از ديار اشکور قصه ای از مردمان پرهنر
قصه با با و خرج زندگی قصه بی پولی وشرمندگی قصه دستان پاک مادرم
قصه چشمان خیس خواهرم این همان خرج عروسی پسر قصه شادی شود بهر پدر
قصه از باغی که مهداین گل است هم صفا هم آشنای بلبل است رویش این گل بنام اشکور
زحمت است اما بهایش کم ثمر چون بهار با صفا از نیم گذشت دیده ها پرخون شودزین سرگذشت
چون بهشت اشکور آید پدید باید این گل را به زحمت جمله چید از خروسخ
به بهانه سفر رهبر انقلاب به کرمانشاه؛
کرمانشاه گهواره تمدن، ديار ولایتمداران، منتظر قدوم یار
استان کرمانشاه نماد همزیستی مسالمتآمیز اقوام، مذاهب، زبانهای گوناگون است که در همزیستی مثالزدنی در کنار هم سالهاست زندگی میکنند. کرمانشاه یکی از گهوارههای تمدن بشری در مرکز غرب ایران و بین استانهای کردستان، همدان، لرستان و ایلام قرار دارد و مرز افزون بر 300 کیلومتری این استان با کشور عراق، اهمیت دوچندانی به موقعیت استراتژیکی و س
بسمه تعالی تنهاترین غریب ديار مدینه بود او/مرد علم و زهد و وقار و سکینه بود صد باب علم از کلماتش گشوده شد/در بین عالمان به خدا بی قرینه بود شهادت پنجمین قافله سالار شیعیان حضرت امام محمّد باقر علیه السلام بر تشنگان معرفت تسلیت باد.
بهترین گزینه برای فرهنگیان ، بازاریان ، كشاورزان ، صیادان ، پیله وران ، ورزشكاران و لشكر بیكاران تحصیل كرده شهر و ديار من شهرستان لنگرود دكتر پرویز محمد نژاد بهترین گزینه برای فرهنگیان ، بازاریان ، كشاورزان ، صیادان ، پیله وران ، ورزشكاران و لشكر بیكاران تحصیل كرده شهر و ديار من شهرستان لنگرود دكتر پرویز محمد نژاد محمد امامی کورنده امین امیری درویشانه بریبهروز جعفری(تغییر حوزه انتخابیه به لاهیجان و سیاهکل)محمد علی حیدریعلی ر
بی تو یا زهرا.آه این دنیابی تو مانده مرتضایت با غم دنیابرده ای با خود،جان حیدر راشد پس از تو بی حیا تر دشمن مولامدینه ای ديار غم ،بگو ب زهرا چ گذشتبگو در این وداع تلخ،به جان مولا چه گذشتچنین غریب و تنها،وداع دل با جان راندیده کس جز مولا،واویلا.واویلا
له عسلونه خوږه ده ديارمینه په رګ رګ کی می خوره ده ديارمینه سړی مست کړی ددنیاله چارو ووځی هم ساقی هم میخانه ده ديارمینه مادهجرپه کچکول پیمانه کړی دسروزرونه درنه ده ديارمینه ددنیا ټولو مییونو ته چیلنج ده دهرچانه ښایسته ده ديارمینه داچی مخ په قبله ناست وم زړه می خوښ وی مدینه ده هم کعبه ده ديارمینه میلمه پال یم دوبندوال امید پښتون یم زمازړه کی میلمنه ده ديار مینه
بسم الله الرحمن الرحیمانا لله و انا الیه راجعوندر روز چهارشنبه عصر مورخ 1/8/98 مردی مومن ، شریف ، فامیل دوست و غلاقه مند به علم انساب که حاصل تلاش های شبانه روزی اش در فرا گرفتن این علوم از سالخوردکان و دانشمندان . شناخت شجره انساب خاندانمان(خانواده های زارع و عزیزی) و همچنین بیشتر طوایف هم جوارمان شده بود، دعوت خق را لبیک گفته از ديار فانی به ديار باقی شتافت و ما را در غم فراقش سوخت و تنها گذاشت.حاج عیسی محمدزاده برادر شهید والامقام مجید و فرزن
گاهــی حجـم دلــــتنـگی هایــمآن قــــــدر زیـاد میشودکه دنیــــابا تمام وسعتشبرایـَم تنگ میشود …دلتنــگـم …دلتنـــــگ کسی کـــــهگردش روزگــــارش به من که رسیــــد ازحرکـت ایستـاد …دلتنگ خودم …خودی که مدتهــــــــاست گم کـر د ه ام …گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم !حالا یک بار از شهر می رویمیک بـــار از ديار …یک بـــار از یاد …یک بـــار از دل …و یک بــــار از دســــت…
درباره این سایت