۱-خاطرتان آسوده باشد. شما که به خدا ایمان دارید، به من نیز ایمان داشته باشید. ۲-نزد پدر من خدا، جا بسیار است . من مي روم تا آن جا را برای شما آماده کنم. ۳-وقتی همه چیز آماده شد، باز خواهم گشت و شما را خواهم برد، تا جایی که من هستم شما نیز باشید. اگر غیر از این بود، بطور واضح به شما مي گفتم . ۶-راه منم ، راستی منم ، زندگی منم .هیچکس نمي تواند به خدا برسد مگر بوسیله من. ۷-اگر مي دانستید من کیستم ، آنگاه مي دانستید پدرم کیست . اما از حالا به بعد، او را مي شن
من خودم را دوست دارم.من دوست داشتی هستم .من لایق بهترین ها هستم .من موفق هستم . من باهوش هستم . من با انرژی هستم .من با اراده هستم .من مثبت اندیش هستم . من فوق العاده هستم . من توانایی رسیدن به همه اهدافم را دارا هستم . من توانا هستم . من صادق هستم .من سالم هستم . من در سلامتی کامل هستم . من ثروتمند هستم .
مي خواهم زندگی ام را کاملا ، با انتخاب های واقعی خودم ، بدون ترس از هیچ عامل داخلی و بیرونی ، بدون هیچ نگرانی بابت هیچ شخص سومي زندگی کنم ، مي خواهم زندگی ام را برای خودم زندگی کنم ، برای خواسته های خودم ، برای علاقه مندی هایم ، برای افکارم ، مي خواهم هر آن چیزی باشم که هستم ، بدون وانمود کردن ، بدون نگران بودن ، بدون ترس از هر گونه سرزنشی. اگر گرگم مي خواهم یک گرگ تمام عیار باشم ، اگر گوسفند یک گوسفند فربه و باب ميل ولی نمي خواهم وانمود کنم که چی
بنا بر گفته معاون پرورشی انتخابات شورای دانش اموزي با نظارت و کنتزل کامل مدیر محترم و معاونین محترم و هیئت نظارت دانش اموزي در کمال صحت و سلامت برگزار گردید کخ با حضور و مشارکت همه دانش اموزان انجام شد
در هوای بی تنفس من تو را مي خواهم آخرزهرا بی انصاف چشمان تو را مي خواهم آخریک شبی در کوچه های پیچ و بن بستبوسه ی آرام لب های تو را مي خواهم آخرمثل یک پروانه بی بال و عاشقدشت آغوش تو را مي خواهم آخرواپسین روز و شب عمرم که باشد بی گمان عطر تو را مي خواهم آخردر هوای بی هوای جان سپردنگریه ی سوزان چشمان تو را مي خواهم آخرمن زبان دیگری جز شعر یارایم نبودورنه مي گفتم که از دنیا تو را مي خواهم آخر (مهتاب مينایی)
زندگی ميگذرد و من خیره به سایه روشن های روز و شب،بی هیچ تحرکی رفت و آمدهای مهتاب را ميشمارم تا برای یافتن مرگ خویش لحظه شماری کرده باشم. مرگ یک شروع دوباره است،آغازی بر جهان و سیطره حالاتی دیگر.من درحال مردن هستم و عوض خواهم کرد دنیایی را که سزاوار آن نیستم.من خواهم مرد و زنده خواهم شد آنطور که خودم خواستم و ميخواهم.
دردانه من زهرای من هميشه بدون برای بغضهای قبل از لرزیدن چانه ات مرحمي هستم برای لرزش صدایت آهنگی نو دارم برای سکوتت چاره ای دارم برای چشم های ابریت چتری هستم برای بهانه گیری هایت برنامه ای خواهم ساخت برای بهانه های گریه کردنت تنها دستانم صورت زیبایت را پاک و نوازش ميکند توجه کردن به تو تعهد من است برای دردهایت مرحمي خواهم شد تکیه گاه دردهای تک تک لحظه های زندگیت هستم بدون که همه اینها رو ميفهممو با لطف و توکل بخدا نميذارم دلگیر شود دلت تا نف
از امشب با خدا قهرممن امشب با تو هم قهرماز امشب با خودم قهرممن امشب فال حافظ را بدست خود نميگیرمنفس را من به آسانی از وجودم صلب خواهم کردو نیزآسایشت را هم و نیز عشقتو نیز آن یاد شیرینت و دیرینتمن امشب با خدا قهرمو حرفش را نمي خواهم،نمي خوانممن امشب با تو هم قهرم صفایت را وفایت را دو چشم ناز دارت را نمي خواهم نمي خواهماز امشب با خودم قهرمو این تن را نمي بخشم نمي خواهم قوایش را جلایش را تلاش وام دارش را نمي خواهم نمي خواهم چه گویم که بقایش رااگر
تو را تنها برای خود، چه خود خواهانه مي خواهم تو را با هرچه غیر از چشمِ خود، بیگانه مي خواهم کبوتر مي شوم جَلدِ حریم پاک چشمانت و از دست نگاهِ مهربانت، دانه مي خواهم دلم مي ترسد از غربت، بیا و آشنایم شو من و تو، حوضی و ایوان، هوای خانه مي خواهم تصور کن که ما هردو، همان عشاق مشهوریم بگو لیلی…بگویم جان؟… کمي افسانه مي خواهم… بیا آن وقت پیش من، کمي نزدیک تر بنشین… من از دار و ندار تو، فقط یک شانه مي خواهم ولش کن عقل و منطق را، جنون هم عالمي دارد تو
تو را ميخواهم برای پنجاه سالگی شصت سالگی هفتاد سالگی تو را ميخواهم برای خانهای که تنهاییم تو را ميخواهم برای چای عصرانه تلفنهایی که ميزنند و جواب نميدهیم تو را ميخواهم برای تنهایی تو را مي خواهم وقتی باران است برای راهپیمایی آهستهی دوتایی نیمکتهای سراسر پارکهای شهر برای پنجره ی بسته و وقتی سرما بیداد ميکند تو را ميخواهم برای پرسه زدنهای شب عید نشان كردن یک جفت ماهی قرمز تو را ميخواهم برای صبح برای ظهر برای شب بر
به اميد دیدنت خدا خداخواهم کردخواب و بیدار تو را بازصدا خواهم کردپای عشق تو بیفتد مثل فرهاد شبیبیستون جای دماوند بنا خواهم کردبوسه ای از لب تو قرض گرفتم حتماقرض لب های تو را زود ادا خواهم کردقایق قسمت اگر دور کند از تو مرارود را سمت تو برعکس شنا خواهم کردارزشت بس که زیاد است از این لحظه به بعد"تو"ی مفرد شده را باز شما خواهم کردحرف یک مرد همان است که اول گفتههر چه دارم سر این عشق فدا خواهم کرد
دریاچهی اروميهماینقدر که قلبم نمکزاری تفتیده شدهو اگر به دادم نرسیهیچ اميدی نميماند!من شاهد مرگ خودم بودم. من ميتوانم تمام صحنههای این چند سال را توضیح بدهم. تمام صحنههای این جنایت را. تمام ضربههایی که به روح مقتولم وارد آمد را حفظ هستم. از من اعتراف بگیرید. مرا پای ميز بازجویی بنشانید. از من ریز به ریز همه چیز را بپرسید. من برایتان با گریه خواهم گفت هر آنچه را که دیدهام. من خواهم گفت که روحم آزارش به مورچه هم نميرسید
دلتنگ دانش آموزانی هستم که بیش از پیش در این بحران نگران آموزششان هستم. معلم بودن خیلی شغل خووووبیه. کوچیک بودم معلم بودنو دوست داشتم ولی الان عاشق شغلمم. وروجکای دوست داشتنی من موفقیت همتون آرزوی قلبیه منه.
عاشق من عاشق شب، عاشق چشمان تو هستم آغازترین نقطه ی پایان تو هستم در من اثر مهر تو یک راز مگوی است من تشنه ی این تابش پنهان تو هستم ای شعرترین ! سخت ترین قافیه! دریاب! جان غزلی، من غزلِ جانِ تو هستم در من نفس پاک اهورای تو گل کرد از روز ازل، در پِیِ تو، زآنِ تو هستم چون گیسوی آویخته بر زمزمه ی باد عمریست که بیتاب و پریشان تو هستم من شاعر سرگشته ی شبهای جدایی عمریست به این شیوه غزلخوان تو هستم امشب تو فقط ماه تماشایی من باش من عاشق شب، عاشق چشمان تو
سالها هست غزلخوان تو هستم بانو هر نفس بی سر و سامان تو هستم بانو خانه ات خوب و قشنگست و من گنجشكی كه گرفتار درختان تو هستم بانو هرچه انكار كنم باز به من ميگویند مرد تبعیدی یمگان تو هستم بانو به خدا مردم این شهر همه فهميدند من دیوانه پریشان تو هستم بانو با تو آرام ترین شاعر شهرم حتی قدر یك چای كه مهمان تو هستم بانو هاتف كلانتری(رهگذر) 19 فروردین 1394
گفته بودم که کنارِ همه تنها هستمآمدی ، ماندی و گفتی که من اما هستمروز اول به تو آئینِ دلم را گفتمکه اگر باشی من تا ته دنیا هستمنرم گفتی: نروم ، تازه تو را یافته امباغ زیبای ترا اهل تماشا هستممرده بودم ،به تسلّای تو آغاز شدمباورم شد به تماشای تو زیبا هستم دلم از شوکت چشمان تو روشن شده بودغافل از آنکه فقط ، طعمه ی دریا هستمآه از این رفتن و رفتن ،به فراموشیِ باد باز هم در به درم ، یکه و تنها هستمپشت این دربه دری ها به تو مي اندیشمخواب بود آمدنت
شما نوع ورزش هستید؟ سلام! من دیميتریس آتاناسیادیس هستم و در کنار شما هستم که به شما مي آموزم چگونه سلامتی را درست کنید . یک روش زندگی! در این پادکست به شما کمک مي کنم تا روش ورزش مناسب برای هر یک از شما را کشف کنید! در زیر ما یکی یکی از عواملی که به شما در انتخاب صحیح ورزش کمک مي کنند را تحلیل خواهیم کرد. اول از همه ، مي خواهم تأکید كنم كه ورزش وماً به معنای دویدن بر روی تردميل یا تمرین با ماشین آلات در ورزشگاه نیست.
اینک که به یاری مزدا تاج شاهی بر سر گذاشتهام اعلام ميکنم که تا روزی که من زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من ميدهد دین وآیین و رسوم ملت هایی که من پادشاه آنها هستم را محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من، رسوم ملت هایی که من پادشاهشان هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهادهام تا روزی که زنده هستم هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملت آ
تو را دنیا نمي خواهم که بی اندازه نامردیچه بیرحمانه دنیای مرا مرداب غم کردی!شدم کوهی صبور از دردهای سخت وسنگینتولی در اوج نامردی مرا از پا در آوردیخدا را شکرمي گویم که دیگر از تو دل کندم در این زندان دلسردی به دنبال چه مي گردی؟تواز جانم چه مي خواهی ! که جانم رفت خود دیدمشبی از فرط دلتنگی، شبی در اوج دلسردیتمام فصلهای سال را تنهاترین هستمغروب استخوان سوزم ؛ ندارم صبح همدردیچه سهمي دارم از باغ بهارت ,دلخوشی هایتبرای آرزوهایم فقط اندوه آور
گفتـــــی دوستت دارم و رفتی
من حیرت کردم
از دور سایه هایی غریب مي آمد از جنــــس دلتنگی و اندوه و غربت و تنهایی و شاید عشق
با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت
گفتم عشق را نمـــــی خواهم
ترسیدم و گــــــریختم رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شدم و این ها پیش از قصه ی لبخند تو بود
جـــــای خلوتی بود وسط نیستی
گفتی : هستم نگریستم ، اما چیزی نبود
گفتم : نیستی
باز گفتی : هستم
بر خود لرزیدم و در دل گفتم نه ، نیستـــــــی این جا جز من کسی نیست
بعد انگار گرم
رهایم کردی و رهایت نکردم! گفتم حرف دل یکی ست! من همانم که کنار کوچه بغض و بیداری منتظرت خواهم ماند!! چشمهایم را به پوزخند این وآن بستم و چهره تو را دیدم! گوشهایم را به زخم زبان این و آن بستم و صدای تو را شنیدم!!! دلم خوش بود به این که شاید یک روز از زوایای گریه های بی حدم ظهور کنی !!!! حالا من هستم اینگونه پریشان و از دیدن این همه موی سپید در آینه مبهوت! وکمي نگران!!! ميدانم یکی از همين روزها در آینه تنها من هستم و دو سه موی سیاه!!! تنها به این فکر مي کنم
هر چه مي خواهم بگویم، عنوان اش اول همه چیز را لو ميدهد. دوستت ندارم اما عشق نمي گذارد. مي خواهم وطنم را ترک کنم و هیچ وقت هوای جایی به سرم نزند؛ چه کنم عشق نمي گذارد. دوست دارم از تو متنفر باشم، نخواهمت، به تو سیلی بزنم و زخمي ات کنم. عشق نمي گذارد. من برای تو جز سلام و بوسه هیچ ندارم. مي خواهم چیزی نخواهم. چه کنم، عشق نمي گذارد. راه یافته
دانش آموزان کلاس یازدهم ریاضی دبیرستان امام محمد باقر ( ع) – شعبه کوثردرس کارآفرینی و تولید - سال تحصیلی 98-99سلام وقت بخیر خرسند خواهم شد که درباره برگزاری چند مسابقه عملی در کلاس روز شنیه 4 آبانماه نظرات خود را بیان کنید پیشنهادات شما را برای کاربردی تر شدن کلاس پذیرا هستم دانش آموزان کلاس یازدهم ریاضی !!!فقط در قسمت نظرات این پست !! ، نام خانوادگی و نظرات ، پیشنهادات خود را ثبت کنید
دانش آموزان کلاس یازدهم تجربی یک دبیرستان امام محمد باقر ( ع) – شعبه کوثردرس کارآفرینی و تولید - سال تحصیلی 98-99سلام وقت بخیر خرسند خواهم شد که درباره برگزاری چند مسابقه عملی در کلاس روز شنیه 4 آبانماه نظرات خود را بیان کنید پیشنهادات شما را برای کاربردی تر شدن کلاس پذیرا هستم دانش آموزان کلاس یازدهم تجربی 1 !!!فقط در قسمت نظرات این پست ، نام خانوادگی و نظرات و پیشنهادات خود را ثبت کنید
دانش آموزان کلاس یازدهم تجربی دو دبیرستان امام محمد باقر ( ع) – شعبه کوثردرس کارآفرینی و تولید - سال تحصیلی 98-99سلام وقت بخیر خرسند خواهم شد که درباره برگزاری چند مسابقه عملی در کلاس روز شنیه 4 آبانماه نظرات خود را بیان کنید پیشنهادات شما را برای کاربردی تر شدن کلاس پذیرا هستم دانش آموزان کلاس یازدهم تجربی 2 !!!فقط در قسمت نظرات این پست ، نام خانوادگی و نظرات و پیشنهادات خود را ثبت کنید
من برای رسیدن به پایان خودم خواهم دوید با عبور از هیولای گردنه ها آواز خواهم خواند دره های تنهایی ام را در گوش های کوه همگام با جیرجیرکها زمزمه خواهم کرد در چشمهای جغد آنسوی دورها را خواهم دید باید از شانه های گون پرسید بر کفشهای من چه گذشت از ساقه های خشکیده ی گندم احوال پینه های دستانم را پرسید مترسکهای به جا مانده را خواهم گفت کلاهتان را بردارید هرگزگنجشکها را نترسانید من از هجوم کلاغ ها بیزارم سروده:محمدطاهر رحمان سالاری
سلام ميکنم بتویی که هنوز هم نميدانم قرار است کجای زندگیم باشی و من کجای زندگیت باشم. سلام ميکنم بتویی که نميدانم اکنون در اندیشه ات چ ميگذرد آیا مرا بخاطر مي آوری آیا به من فکر ميکنی آیا سر عهدی که بستی هستی ؟! و من چهل روز است که بتو مي اندیشم. چهل روز است که ثانیه ها و لحظه ها را چشم به راه تو هستم. نميدانم تو را چ صدا بزنم به اسم یا لفظ محبت آميز بگویم محبوب من حبیب من نه نه فعلا نمي خواهم اینگونه صدایت کنم چون انتهای این مسیر برای من و تو مش
ثبت صورت جلسه شورای دانش اموزي اموزشگاه : غیر دولتی طلوع مهر تاریخ جلسه 8/20 شماره جلسه1 دستور جلسه 1-برگزاری جشن ولادت پیامبر 2-پبیگیری برنامه های انجمن ها 3-پیگیری مسابقات فرهنگی شروع مذاكرات پیرامون موضوع: ابتدا آیاتی از كلام ا. مجید توسط یکی از دانش اموزان تلاوت گردید؛ سپس مربی پرورشی آموزشگاه ضمن خوش امدگویی به اعضادر رابطه با دستورات جلسه توضیحاتی را دادند واعضا نیز نظرات وپیشنهادات خودشان را ارائه دادند درخصوص جشن ولادت پسامبر برنامه
یعنی من هرگز از تو خالی خواهم شد؟ فکر مي کردم از حجم ِ درونم کم شده ای. فکر مي کردم خودم باقی مانده ای از آن دو سال هستم که فقط خودم هستم! اما گاهی گم مي شوم ميان پر و خالی بودن. دست و پا مي زنم در قعر ِ یک بغض. گاهی از این هوا، نمي توانم نفسی فرو بدهم نمي توانم . و مرگ را به سختی به عقب هُل مي دهم که نیاید که کمي بیشتر دوام بیاورم مثل ِ یک ماهی در حال ِ جان دادن. نباید فراموش کنم لحظه هایی را که پودر شدم و مثل گرد من را توی هوا فوت کردی. باید سفت و س
ميخواهم از تو بنویسم تا نامت، نگهبانِ این پرچینِ خميده باشد و این درختِ یخزدهی گیلاس از لبانت بنویسم تا بندهای کج و معوجِ این شعر قرار بگیرد از مژگانت بنویسم که چه سیاهاند ميخواهم سرانگشتانم را ميانِ تارهای مویت ببافم گوشهی دنجی بیابم در گلویت تا آوای لبها نجوای قلبم شود ميخواهم نامت را با ستارگان بیاميزم و با خون تا نه فقط با تو که درونِ تو باشم تا هیچ شوم چون قطره بارانی در دلِ شب.
درباره این سایت