نتایج جستجو برای عبارت :

من نمی خواهم حسین را از تو دور کنم، یا رنج های فراوانت را نادیده بگیرم.

در هوای بی  تنفس من تو را می خواهم آخرزهرا بی انصاف چشمان تو را می خواهم آخریک شبی در کوچه هاي پیچ و بن بستبوسه ی آرام لب هاي تو را می خواهم آخرمثل یک پروانه بی بال و عاشقدشت آغوش تو را می خواهم آخرواپسین روز و شب عمرم که باشد بی گمان عطر تو را می خواهم آخردر هوای بی هوای جان سپردنگریه ی سوزان چشمان تو را می خواهم آخرمن زبان دیگری جز شعر يارایم نبودورنه می گفتم که از دنيا تو را می خواهم آخر (مهتاب مینایی) 
از امشب با خدا قهرممن امشب با تو هم قهرماز امشب با خودم قهرممن امشب فال حافظ را بدست خود نميگیرمنفس را من به آسانی از وجودم  صلب خواهم کردو نیزآسایشت را هم و نیز عشقتو نیز آن ياد شیرینت و دیرینتمن امشب با خدا قهرمو حرفش را نمي خواهم،نمي خوانممن امشب با تو هم قهرم صفایت را وفایت را دو چشم ناز دارت را نمي خواهم نمي خواهماز امشب با خودم قهرمو این تن را نمي بخشم نمي خواهم قوایش را جلایش را تلاش وام دارش را نمي خواهم نمي خواهم چه گویم که بقایش رااگر
تو را تنها برای خود، چه خود خواهانه می خواهم تو را با هرچه غیر از چشمِ خود، بیگانه می خواهم کبوتر می شوم جَلدِ حریم پاک چشمانت و از دست نگاهِ مهربانت، دانه می خواهم دلم می ترسد از غربت، بيا و آشنایم شو من و تو، حوضی و ایوان، هوای خانه می خواهم تصور کن که ما هردو، همان عشاق مشهوریم بگو لیلی…بگویم جان؟… کمی افسانه می خواهم… بيا آن وقت پیش من، کمی نزدیک تر بنشین… من از دار و ندار تو، فقط یک شانه می خواهم ولش کن عقل و منطق را، جنون هم عالمی دارد تو
تو را می‌خواهم برای پنجاه سالگی شصت سالگی هفتاد سالگی تو را می‌خواهم برای خانه‌ای که تنهايیم تو را می‌خواهم برای چای عصرانه تلفن‌هايی که می‌زنند و جواب نمي‌دهیم تو را می‌خواهم برای تنهايی تو را می خواهم وقتی باران است برای راهپیمایی آهسته‌ی دوتایی نیمکت‌هاي سراسر پارک‌هاي شهر ‏برای پنجره ی بسته و وقتی سرما بیداد می‌کند تو را می‌خواهم برای پرسه زدن‌هاي شب عید نشان كردن یک جفت ماهی قرمز تو را می‌خواهم برای صبح برای ظهر برای شب بر
به امید دیدنت خدا خداخواهم کردخواب و بیدار تو را بازصدا خواهم کردپای عشق تو بیفتد مثل فرهاد شبیبیستون جای دماوند بنا خواهم کردبوسه ای از لب تو قرض گرفتم حتماقرض لب هاي تو را زود ادا خواهم کردقایق قسمت اگر دور کند از تو مرارود را سمت تو برعکس شنا خواهم کردارزشت بس که زياد است از این لحظه به بعد"تو"ی مفرد شده را باز شما خواهم کردحرف یک مرد همان است که اول گفتههر چه دارم سر این عشق فدا خواهم کرد
هر چه می خواهم بگویم، عنوان اش اول همه چیز را لو میدهد. دوستت ندارم اما عشق نمي گذارد. می خواهم وطنم را ترک کنم و هیچ وقت هوای جایی به سرم نزند؛ چه کنم عشق نمي گذارد. دوست دارم از تو متنفر باشم، نخواهمت، به تو سیلی بزنم و زخمی ات کنم. عشق نمي گذارد. من برای تو جز سلام و بوسه هیچ ندارم. می خواهم چیزی نخواهم. چه کنم، عشق نمي گذارد. راه يافته
من برای رسیدن به پايان خودم خواهم دوید با عبور از هیولای گردنه ها آواز خواهم خواند دره هاي تنهايی ام را در گوش هاي کوه همگام با جیرجیرکها زمزمه خواهم کرد در چشمهاي جغد آنسوی دورها را خواهم دید باید از شانه هاي گون پرسید بر کفشهاي من چه گذشت از ساقه هاي خشکیده ی گندم احوال پینه هاي دستانم را پرسید مترسکهاي به جا مانده را خواهم گفت کلاهتان را بردارید هرگزگنجشکها را نترسانید من از هجوم کلاغ ها بیزارم سروده:محمدطاهر رحمان سالاری
می خواهم روزه بگیرم طراح و نویسنده سپیده خلیلی تصویرگر کاظم طلایی نشر افق کتابهاي فندق ۱۳۷۵ چون که با کودک سر و کارت فتاد» پس زبان کودکی باید گشاد» این کتاب برای آشنایی کودکان پیش دبستانی و دانش آموزان سال اول و دوم دبستان با فریضه روزه طراحی شده است. کتاب با زبانی ساده و در قالب ۱۴ با عناوین نیت، تحمل گرسنگی، گرد و غبار، سر فرو بردن در آب ،روزه مسافر، روزه خوری، دروغ بستن به خدا و معصومین(ع)، ضعف شدید ، خوردن يا آشامیدن از از
اگر روزی بمیرم
تمام کتاب هايی را که دوست دارم
با خودم خواهم برد
قبرم را از عکس کسانی که دوستشان دارم پر خواهم کرد
و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم
بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم
دراز می کشم
سیگاری روشن می کنم
و به خاطر همه دخترانی که دوست داشتم در آغوش بگیرم
گریه خواهم کرد
اما درون هر لذت، ترسی بزرگ پنهان شده است
ترس از اینکه صبح زود کسی شانه ات را تکان بدهد و بگوید:
- بلند شو سابیر!
باید برویم سر کار .
میترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم
 
سایبر
می‌خواهم از تو بنویسم تا نامت، نگهبانِ این پرچینِ خمیده باشد و این درختِ یخ‌زده‌ی گیلاس از لبانت بنویسم تا بند‌هاي کج و معوجِ این شعر قرار بگیرد از مژگانت بنویسم که چه سياه‌اند می‌خواهم سرانگشتانم را ميانِ تارهاي مویت ببافم گوشه‌ی دنجی بيابم در گلویت تا آوای لب‌ها نجوای قلبم شود می‌خواهم نامت را با ستارگان بيامیزم و با خون تا نه فقط با تو که درونِ تو‌ باشم تا هیچ شوم چون قطره‌‌ بارانی در دلِ شب.
اولین رابطه خالق و مخلوق شاید لحظه اى باشد كه مخلوق متولد میشود، امشب ظاهرا شب قبل از این رابطه براى من مى باشد تنها تر از همیشه فشار تمام كوه هاى دنيا را بر سینه ام حس مى كنم نه مى خواهم در كشتى تفریحى ام كه در سواحل ميامى فلوریدا اماده است پارتى تولد بگیرم و نه در ملكى كه سال ها خاطرات زيادى از انجا دارم lord crown castle جشنى بگیرم و نه در كأخ پذیرایى ولیعهد ایسلند، تنهايى را شایسته دانستم بدون دوست همیشگیم جك دنی عزیز؛ بهر شكل انانى را كه فكر میك
ای حسين ای تاج نور خدا ای حسين ای شیردشت بلا ای حسين ای زخم تیغ جفا ای حسين ای شاه عهد و وفا تو چراغ در ره هدایتی نور شمع بر خط شهادتی شهسوار و شیر ملك عزتی ساقی شراب جام وحدتی غمگسار غم عشق و غربت فاتحان راه عشق و غیرتی من تو را گویم بشر يا كه خدا من برم بر چه كسی جزء تو پناه بهر استجابت دعای خلق می كنیم به درگه تو التجا كه خدا دائم ز عشق تو برد برلبش ذكر خوش نام تو را ياحسين ياور ما جزء تو كه است گرد نورت جان ما پروانه است در سماع ذات حق بر لب ما نام
بی رمق و خسته، به دنبال تو خواهم گشت. ميان یک مشت دوستت دارم هاي اشتباهی، رهايت نخواهم کرد. نگاهم را در نگاهت جای خواهم گذاشت. دلخوش به اشکی خواهم بود که شبی به ياد من آن را به زلالی خاطراتمان روشن کنی. به هوای دوستت دارم هايی که میگفتی نفس خواهم کشید. میدانم که سالهاست ميان من و تو یک "ما" فاصله است.! میدانم که تمام شهر تورا با او،"شما" خطاب میکنند. میدانم. اما در باورم نیست تو آن گمگشته من باشی.
و این منمکه به گور خواهم برد این عشق راشاید در همان فصل سرد تولدتو اما در آستانه فصل سردیمو نمي دانم آن شراب عشقت چند ساله بود که اینگونه با من کردو من مردی تنهايم که از کنار باغچه تنهايی هايم می گذرم انگار که من آن غنچه لاغر وسط باغچه ام که گویی هرگز گلش نخواهد شکفتمن به گور خواهم برد این عشق را و نمي دانم چرا هنوز شوق رسیدن دارمو اما الان چند سال است که نخوابیده امبا قلبی پاره پاره و پر از ترکشخسته ام و خسته بی هیچ احساس دردیباید بخوابم و س
نه دوستت خواهم داشت نه عاشقت خواهم شد.! چرا که تو را، بیش از اینها عزیز میشمارم.! من.تو را به فراوانیِ ساليانِ درازی که زندگی خواهیم کرد، عزتت خواهم داد. آنگونه که نگذارم هیچ علاقه ای، بی تو در من نفس بکشد.!! و هیچ معاشقه ای بی تو در من جان گیرد ! حمید رها -بخاطر دلم-
روزی در سرنوشت تو من تکراری خواهم شد و قدم نو رسیده مبارک خواهد شد و تو چه زود يادت می رود خاطرات دو نفره هايمان را و من که قدیمی شده ام در فراموشی روزگار پرسه خواهم زد بی هدف و بی نتیجه و این چه بی رحمانه است که یک نفر می آید تا تو را به گورستان زندگی هدایت کند قدم نو رسیده همیشه مبارک نخواهد شد . # علی دادخواه 15 تیر 1399
دوباره باز خواهم گشت درِ گُل‌خانه‌ها را بازخواهم کرد
تمام آسمان را آبی پرواز خواهم کرد
تو را در کوچه‌هاي کودکی آوازخواهم کرد
از آنجائی که ماندم ناتمام، آغاز خواهم کرد
تمام قفل‌ها را باز خواهم کرد
دوباره باغمان را سبز خواهم ساخت
درخت عشق خواهم کاشت
سياهی يا سپیدی نه
تمام رنگ‌ها را دوست خواهم داشت
  
 کبوترهاي عاشق را
 
گلهاي شقایق را
یکایک از قفس آزاد خواهم کرد
تو را ‌‌ای ناب، ‌ای ناياب
تو را ‌ای تشنه‌ی سیراب (تو را ‌‌ای تشنه‌ی داراب)
خدايا به ضعف خودم اقرار می کنم پس از 36 سال امشب به مدد شما وائمه نقطه ضعفم را يافتم .اما خودت می دانی کاری از دستم بر نمي آید بدون کمک شما .می خواهم از این لحظه به بعد را چون تو زندگی کنم قوی وبا اراده،می خواهم چون کوه با صلابت وچون آب لطیف باشم درست مثل خودت . خدايا کمکم باش من روی تو حساب کرده ام . سرانجامم را ختم به شهادت کن.
می خواهم زندگی ام را کاملا ، با انتخاب هاي واقعی خودم ، بدون ترس از هیچ عامل داخلی و بیرونی ، بدون هیچ نگرانی بابت هیچ شخص سومی زندگی کنم ، می خواهم زندگی ام را برای خودم زندگی کنم ، برای خواسته هاي خودم ، برای علاقه مندی هايم ، برای افکارم ، می خواهم هر آن چیزی باشم که هستم ، بدون وانمود کردن ، بدون نگران بودن ، بدون ترس از هر گونه سرزنشی. اگر گرگم می خواهم یک گرگ تمام عيار باشم ، اگر گوسفند یک گوسفند فربه و باب میل ولی نمي خواهم وانمود کنم که چی
نمي دانم چرا من همیشه منتظر یک معجزه بودم . که کارم درست بشه . نمي دانم چرا همیشه دلم می خواهد یک دستی از غیب بياد و کار من رو درست کنه .یکم که دقیقتر فکر می کنم می بینم هر چی که سرم امده و برام اتفاق افتاده تقصیر خودم بوده . چرا منتظر بودم بقیه برای من فکر کنن .اما اینبار دیگه نمي خواهم اینطور بشه . منتظر معجزه نیستم . می خواهم ذهنم رو از همه چی پاک کنم . دوباره برای خودم تصمیم بگیرم .برای اینکه سر خودم رو هم گرم کنم و به چیزهاي بیهوده فکر نکنم می خوا
کوک میکنم ساعت قدیمی دلم را تا چشمانم در آغوش سحرگاهی فراموش نکند صدای موذن را .در نیمه شبی آرام خواهم رفت " پادشاه عشق مرا میخواند " تا شب زنده است خواهم رفت . من به مهمانی شهری خواهم رفت که دعاها پیش از فرود دستانت اجابت میشوند  " من به ياد تو خواهم بود و از اقيانوس دلم دعایت خواهم کرد . تو نميدانی که من هرروز از گلدان کنار پنجره حال دلت را مپرسیدم . 
قایقی خواهم ساخت،خواهم انداخت به آب.دور خواهم شد از این خاك غریبكه در آن هیچ‌كسی نیست كه در بیشه عشققهرمانان را بیدار كند.قایق از تور تهیو دل از آرزوی مروارید،هم‌چنان خواهم راند.نه به آبی‌ها دل خواهم بستنه به دريا-پريانی كه سر از خاك به در می‌آرندو در آن تابش تنهايی ماهی‌گیرانمي‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.هم‌چنان خواهم راند.هم‌چنان خواهم خواند:"دور باید شد، دور."مرد آن شهر اساطیر نداشت.زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود.هیچ آیینه
زندگی میگذرد و من خیره به سایه روشن هاي روز و شب،بی هیچ تحرکی رفت و آمدهاي مهتاب را میشمارم تا برای يافتن مرگ خویش لحظه شماری کرده باشم. مرگ یک شروع دوباره است،آغازی بر جهان و سیطره حالاتی دیگر.من درحال مردن هستم و عوض خواهم کرد دنيایی را که سزاوار آن نیستم.من خواهم مرد و زنده خواهم شد آنطور که خودم خواستم و میخواهم.
عظمت شب قدر اقتضا می کند که از خدا بهترین چیز را طلب کنیم، پيامبر اکرم (ص) در جواب کسی که سؤال کرد: اگر شب قدر را درک کردم از خدا چه بخواهم؟ فرمود: تندرستیآن حضرت فرمود: العافیه؛ عافیت و تندرستی.[16]همچنین از حضرت موسی (ع) نقل شده که به خدا عرضه داشت: خدايا! نزدیکی به تو را می خواهم.خدا فرمود: نزدیکی به من، برای کسی است که شب قدر را بیدار بماند.حضرت موسی (ع) گفت: خدايا! رحمت تو را می خواهم.خدا فرمود: رحمت من، برای کسی است که شب قدر را بر بینوايان ترحم کن
این روزها هوایی شده ام که زمینی نباشم نه در قیدش باشم نه در بندشبه سرم زده مثل نهنگها بی آنکه دلیلش را بگویم بروم ساحل و بی حرکت بمانم. می خواهم خودم را نا دیده بگیرم و یک مرد را از ميان همین چند تایی که می گویند دوستم دارند انتخاب کنم و آنقدر دوستش بدارم که تو از يادم بروی می خواهم دوست داشتن تو را تکه تکه کنم، بریزم دور و بعد دست مردی را بگیرم که قدر لبخند هايم را بداند و پای عشق بلد باشد که بماند. حالا فرار کن دورتر برو و حتی دیگر نيا تصمیم
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را ناديده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را ناديده می گیری می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟ سهراب سپهری
سلام، هفته پیش همه چیز جور بود برای استعفا و برگشت به کرمانشاه. اما از نظر مالی طمع کردم. بخش اعظم درآمدها، خانه دولتی، وام ۱۲۰ میلیونی ۴ درصد، امکان استفاده از تسهیلات تعاونی مسکن، بیمه و سنواتم رو از دست خواهم داد. در عوض پا در عرصه ای خواهم گذاشت که از بچگی تنها هدف و سغلی بوده که دوست داشتم برای دستيابی به آن تلاش کنم. اما نتونستم تصمیم بگیرم، دیگه خودم تنها نیستم و آینده زن و بچه هم مهمه. اما اگر این دفع بیخيال علاقه ام بشم دیگه باید برای ه
حس قشنگیه درآغوش تو بودنبه چشمان پرمهرت خیره شدنو غرق شدن در دريای طوفانی چشمانت که راز قلب خویش را صدامیکردو رسیدن به اعماق قلب زیبایت و یکسان شدن ضربان قلبهايمانگوش کن !این آهنگ قلب من است که با آهنگ قلب تو یکی شده استو هرلحظه در دلم فرياد میزند تمام هستی ام ازآ ن توست و بدون تو مرگ را خواهانم.عشق مهربانم باتمام وجودم دوستت دارموخداوند را شاکرم برای آرامشی که در زندگی دارمو آن آرامش وجودتوست❤تولدت مبارک نفس شیرین❤من هیچ نمي خواهم  تنها
۱-خاطرتان آسوده باشد. شما که به خدا ایمان دارید، به من نیز ایمان داشته باشید. ۲-نزد پدر من خدا، جا بسيار است . من می روم تا آن جا را برای شما آماده کنم. ۳-وقتی همه چیز آماده شد، باز خواهم گشت و شما را خواهم برد، تا جایی که من هستم شما نیز باشید. اگر غیر از این بود، بطور واضح به شما می گفتم . ۶-راه منم ، راستی منم ، زندگی منم .هیچکس نمي تواند به خدا برسد مگر بوسیله من. ۷-اگر می دانستید من کیستم ، آنگاه می دانستید پدرم کیست . اما از حالا به بعد، او را می شن
باور کنتو را پنهان خواهم کرددر آنچه که نوشته‌امدر نقاشی‌ها و آوازها و آنچه که می‌گویمتو خواهی ماندو کسی نه خواهد دیدو نه خواهد فهمید زیستن ات را در چشمانمخواهی دید و خواهی شنیدگرمای تابناک عشق راخواهی خفت و برخواهی خاستروزهاي پیش رو را خواهی دیدکه نخواهند بودچون روزهاي گذشتهآنطور که زیسته بودیدر افکارت غرق خواهی گشتفهمیدن هر عشقیگذران یک عمر استسپری خواهی‌اش کردتو را وصف ناپذیرزندگی خواهم کرددر چشمانم خواهم زیستدر چشم‌هايم ، تو را

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها