بسم الله الرحمن الرحیم من از این نفس ، از این بی سر پا خسته شدمخودم ازدست خودم آه خدا خسته شدماینکه هر روز بیایم تو مرا عفو کنیبروم باز خطا پشت خطا خسته شدممن از این چشم که جز تو همه را می بینداز همین کوری و این منظره ها خسته شدمبه همه وعده جبران محبت دادمجزتو ای خوب. از این رسم وفا خسته شدملا اقل کاش دمی شکر گذارت بودممن از این لال زبانی به خدا خسته شدمای که ناگفته همه حاجت ما رادادیقسمتم کن بروم کرببلا خسته شدم+لطفا هرکسی اینو داره میخونه.
باز هم وبلاگ و دیوار تنهایی من خیلی وقت است که دیگر به خودم هم سر نمیزنم. فکر میکنم مدت هاست رفتهام حتی از خودم. چنان خسته و بیتفاوت که نه به زبان میآید و نه میخواهم که بیاید. گاهی آدم خسته میشود. خسته از تکرار مکرر روزاها و شب هایی تکراری تر از آنها خسته از لعاب های دروغین و دل هایی به سختی دل دیوار خسته از همه فردا هایی که امروز را برایشان سر بریدم خسته از همین واژهها خستهم از همه نمود ها و وانمودها خستهم از رفع تکلیف ها خست
شوق دیدار تو را دارم نمی آیی چرا؟ مثل باران ، تند میبارم نمی آیی چرا؟ خسته ام از درد ، از آهنگ های بیکلام خسته از آهنگ گیتارم نمی آیی چرا غرق در کابوس میمانم مجال خواب نیست من چرا تا صبح بیدارم؟ نمی آیی چرا؟ ای دوای درد قلبم، خسته ام از زندگي بی تو در بستر گرفتارم نمی آیی چرا
من خسته ام خسته از دردهای ناگفتنی وخسته از سکوتی جانکاه خسته از کاسه ی صبری که لبریز شده آیا می شود با دانه های اشک خانه ای ساخت بهر تنهایی خویش شاید آن جا بتوان آزاده بود و آزاده مررررررررد سوگند نوشت : آبجی مریم خیلی دلم برات تنگ شده +چنان دق کرده احساسم میان شعر و تنهایی که حتی گریه های بی امانم ،گریه می خواهد
خسته ام، حتی از شعر هم، حتی از فکر کردن به تو هم، شوخی که نیست، کوه فراموش کردن تو را کنده ام، خسته ام، از کسانی که دوستشان ندارم، چون شبیه تو نیستند، خسته ام از تو، از خاطره تلخ روی گردادنت، از سختی های دل بریدنم، از شب های گریه و بغض و آه، از روزهای دلتنگی حسته ام از خود را به بی تفاوتی زدن، گذشتن از تو، گذشتن از خودم خسته ام از انتظار، انتظار تو ولی نه، از تو می ترسم، از دوست داشتنت می ترسم خسته ام از انتظار کسی که از راه برسد که شاید کمی شبیه ت
خسته صدامای خسته ای دل هاخسته ام از ته دلخسته ام از با تو بودن هر روزتمام آن ساعت مقدس ات مرا نابود کردعمر سوخته ام کجاست تو کجا و داستان ما کجاستسال آغاز بهاری ات همان اول خوش نبودسال ها گذشت حسودان در کمین گرفتارهایمان خواب آرام نداشت اندیک قصه دو قصه چند قصه شد اما مرا دیوانه خوانداندنه عزیز من دیوان نسیتم. مرا بیمار میدانند.صدای ناله ندارم.اما دل شکسته هنوز صدای من را در دل خود جای دادهبه کدام در بگم. مقصر کسیتعمر من سوختتو هم از فراغ دیدا
خستهام.خسته از زیر پای خودم بودن.از دیگران گله ندارم، حتی از خودم شکوه نمیکنم. فقط خستهام کمی.از تکرار ِ نگاه ِ خودم به زیر ِ پایِ خودم. رد نمیشوم از خودم حتی که به خودم برسم. دائم میروم و برمیگردم گاهی به بهانهی مرور و گاهی به سودایِ عبور.عمر آدم کم است. از عمرم کمی رفته و کمی مانده شاید. چه دور مانده ام از جایی که دوستش دارم. و این غربت و پابستهگی حالم را گرفته کرده.چشمم باز شده اما غبارهای رفته در چشمم اشکم را درآورده و خون به چشما
پیرمرد همه ی توانش را به کار گرفت؛ تتمه ی جانی که برایش از سال ها مانده بود. خسته بود. خسته از سال ها نشستن؛ خسته از سال ها در آرزوی چیزی بودن، و نجنبیدن، و ترسیدن! خسته از آن همه خمودگی و رویاهایی که، #رویا مانده بودند. از جاش بلند شد؛ با آخرین توان، با تمام توان! با خود گفت: "کاش سال ها قبل این کار رو کرده بودم، کاش کبک نبودم انقد؛ شاید الان رسیده بودم". و با این حرف رکورد ای کاش های معروفش را شکاند.
ایا واقعا زندگي اینقدر ارزش داره که واسش بجنگیم ،پس کی زندگي کنیم ،صبح تا غروب به خودت میگی تلاش کن که روزی راحت باشی ولی زهی خیال باطل که این روز هیچ وقت فرا نخواهد رسید ،با این وضع اون دنیا تو قبرم راحت نیستیم خسته شدم بس که گفتم درست میشه بس که جملات شعاری و چرت خودندم .ما تو این دنیا فقط یه مرگ تدریجی رو تجربه میکنیم همینو و بس و تو چه دانی که مرگ چیست،مرگ فرا خواهد رسید خیلی زودتر از آن که فکرشم کنی .به خودمون بیایم فقط چند لحضه فک
سلام ! خوبی خدا ؟ خسته نباشی !؟ نمیدونم چی بگم این روزا دیگه از همه طرف داره بهم فشار میاد دیگه خیلی خسته کننده شده مردونه خودت خسته نشدی چپ و راستمون کردی بسه دیگه یخورده حال و هوامونو عوض کن من که خوابیدم فردا صبح هم به امید تو بیدار میشم
دوستدارم با جزئیات بگویم چه شد اما بیاندازه خستهام. این را درحالی مینویسم که ۱۱ صبح وقت شروع انتخاب سختی کشیدن بود؛ یعنی چند دقیقهی دیگر. دیشب را تا صبح بیدار بودم و یک لحظه خواب به چشم ندیدم؛ خیلی جدی فکر کردم و فهمیدم این فرصت طلاییِ زندگيام را برای هزاران عملی که میشود انجام داد، نباید برای درسخواندن و اضطراب بودن در محیطهای پر ریسک خراب کنم. من خستهام. واقعا خسته شدهام. زندگيِ واقعیِ من دیگر اینچیزها نیست.
چهقدر دلم تنگ شده است برای اینکه دوباره کودک باشم. نه اینکه وماً برگردم به دوران کودکی جسمی بلکه برگردم به دوران کودکی روحی؛ به دوران کودکی کردن. دوست دارم دوباره خیلی ساده با همه چیز برخورد کنم. ساده بخندم، ساده گریه کنم، ساده دوست داشته باشم، ساده قهر کنم، ساده آشتی کنم، ساده فکر کنم، ساده تصمیم بگیرم، ساده آدم خوبی باشم، ساده نماز بخوانم، ساده قرآن بخوانم، ساده حرف بزنم، ساده گوش بدهم و ساده نفس بکشم. از این همه پیچیدهگی بزرگ
انشای کسی در سکوت فریاد میزند تقدیم به شما عزیزانکسی در سکوت فریاد میزندای غصه مرا دار زدی خسته نباشی آتش به شب تار زدی خسته نباشیای غصه دمت گرم که در لحظهٔ شادیبا این رگ من تار زدی خسته نباشیای غصه عجب زخم زدی بر دل زارمبا شوخی و با خنده زدی خسته نباشیای غصه عجب.این عجب نیست. چه عجب؟!عجب آن است که چش بیند و دل باور نکند.عجب آن است که دل بشکند و یار باور نکندوبلاگ HAKIMAN
انسان این خصلت ناپسند رو داره، که وقتی متوجه میشه برای یکی، مهمه. اخ که وقتی متوجه میشه. کجای برگه ی کیهانی نوشته که این اهمیت، همیشگی خواهد بود؟! خودتون رو- خودمون رو چرا اخه از چشم میندازیم؟ادم توی یه نقطه خسته میشه. خسته میشه آدم. خسته شدم و بدرک !
جمعه به سوی شما چشم به راه بسته امکعبه اگر رفته ای بیا بسوی دل خسته امکعبه ی من بیا تا هر روز دور شما بگردمکعبه که جمکران شد کعبه هوس کردمسرّ شما گویند به چشم ما نهان استور نمیکشد عقل سرّ دلم خزان استگر ره دراز است قسم به جان خستهبیا به سوی دلم که چشمان پینه بستهبیا کین خستگی در صیرتم نهان استگویند مردم به من این از کافران استخسته شده قلب من قسم به چشم ترمبیا سرّ نهان گو به چشم و دست و سرمصیرت بیا نشان ده پرده بیا و برگیرباشد زین جهان شاید کسی پ
سلام چند وقت پیش اومدم همه نوشته هامو پاک کردم ،گفتم همه چی درست شد ،اما هیچی درست نشده و درست نمیشه،خسته ام خدا ،خدا دیگه طاقتم تمومه خدا میشه کمکم کنی بهم صبر بده ،دیگه حوصله هیچ کس ندارم ،میخوام تنهای تنها باشم ،چقدر زندگي زشت و خالی از.خداجونم کمکم کن بهم صبر بده ،بهم معرفت بده که چطور رفتار کنم ،چون از این زندگي کوفتی خسته شدم ،خدا جونم تنهام نذار
من از این فاصله ها خسته و دلگیر شدم آه ای مرگ کجایی که دگر پیر شدم زندگي سرخی سیبی است که گندیده شدهبه نظر خوب رسیده است ولی سیر شدم من که تنها به صلیبم شده مصلوب دلم بی سبب با غم تو بسته به زنجیر شدم یوسف از دست زلیخا و برادرهایش.منم از غصه ات ای عشق زمین گیر شدم چاره ایی نیست برای منِ مردابی که دل به دریا زده بودم ولی تبخیر شدم مثل دریا که به بازیچه گرفتش موسی منم از دست تو افسرده وتحقیر شدم
هر لحظه كه می گذردنیستم غافل زِ یاد توگر می گذرد این زندگيفقط بدان با یاد توستخدا گواهه این دلمهر دم گیرد بهانهِ توبا اشك می نویسم ببینخسته شدم زِ دوری توای گل من ای نازنینباورم كن تو نرگسمبا من تو باش ای زندگيعشقم تویی تو نرگسمنویسنده: فرهادهرجور می تونی بمون یار قدیمی
بسم الله الرحمن الرحیم روضه حضرت رقیه سبک زمینه بابا کجایی آروم ندارم نقش زمینم چشمام سیاهه بابا چه جوری تو رو ببینم خاکیه چادر میسوزه معجر با خاک عجینم با تن خسته بیمارم خسته ام چو زهرا دس به دیوارم خسته ام برا عمه من سربارم خسته ام نگام نکن از رو نی ها دستمامو سنان داره میبنده نگام نکن از رو نی ها بهم حرمله داره میخنده امان از این زمون بابا پیشم بمون واسم روضه بخون2 گل سر نیست ولی موی سرم هست بابا جای شلاق به روی کمرم هست بابا مث مادر جای سیلی
▪️▪️ به یادم هست ،روزی مصرّانه ، به تو می گفتم: " ما هرگز خسته نخواهیم شد.هرگز"اما مدتی است ،پی فرصتی میگردم شیرینم ،تا به تو بگویم ، ما نیز ،خسته میشویم.و خسته شدن ، حق ماست ؛این که خسته می شویم و از نفَس می افتیمو در زانوهایمان،دردی حس میکنیم ، مسأله ای نیستمسأله این است که بتوانیم زیر درختی ، کنار جوی آبی، روی تخته سنگی ، "در کنار هم" بنشینیمو خستگی از تن و روح، بتکانیمخسته نشدن ، خلافِ طبیعت استهمچنان که، خسته ماندندیگر نمی گویم که ما تا
خسته اممثل عاشقی که نام معشوقشورد زبان همه شهر استخسته اممثل تفنگ روی دیوار پدربزرگکهروبه روی سر گوزن روی دیوارقاب شدهخسته اممثلنامه ای بی آدرسکه سالهاستکنج قفسه ایبی مقصدمعلق استخسته اممثل خودموقتی همه شعرهایمبی پایان استباران رضاپور12 آبان 98از کتاب نامه های بی آدرس
خیلی جالبه که بعد از خستگی های پایان روز در راه بازگشت به خانه٬ از روی پل عابرپیاده٬ دقایقی به شهر خسته ات نگاه کنی.
شهری که سال هاست در آن زندگي میکنی و با دیدن آن خاطرات گذشته بچگی ات را مرور می کنی.
ولی وقتی بیشتر به آن خیره می شوی از فهمیدنش عاجزی. از اینکه نمی توانی بفهمی چرا آن شهر خسته٬ خستگی اش را آشکار نمی کند؟! چرا می گذارد با ترافیک سنگین ماشین ها٬ این حجم از آلودگی را همانند بغضی در دل خود مخفی کند؟ چرا نمی گذارد اشکهایش بدون ذ
آنها داشتند و ما نداشتیمآنها ظلم کردند و ما مظلوم بودیماز ما گرفتند و می گیرند هر آنچه را که داشتیم و داریمبر گریه ما می خندند و ما برای نابودی آنها دعا می کنیمما در برابر مشکلات دعا می کنیم و آنها پول خرج می کنندچه قصه ی کثیفی ستشنیدنش هم حال آدم را خراب می کندو چقدر کثیف هستند این آدم ها که بویی از انسانیت نبرده اندحضرت علی گفت مال و قدرت فساد می آوردچه بجا گفت و چه خوش گفت که شناخته بود این مردم راخسته شوم از این گریه ها ؟خسته شوم از دعا کردن
هیچ کدوم ما آدما تنبل کامل نیستیم. اما هیچ کدوممون هم خستگیناپذیر نیستیم. سوال اینه که وقتی خسته میشیم چه کار کنیم که دوباره برگردیم به حالت عادی؟ خستگی عادی نه، منظورم خستگی روحیه، که آدمو میزنه زمین. چندوقته در کنار همۀ انگیزههایی که برای بخشهایی از زندگيم دارم، برای بعضی بخشها به شدت خسته و ناامید و افسردهم. چه کنم که رفع بشه این ملال؟
میدونیگروس عبدالملکیان شعری داره که یه جاش میگه: تصور کن رویاهای گمشده در مه را.»چند وقته که انگار تو فکر رویاهای توی مه گمشده مهستمچندوقته که حس میکنم، نه! اصلا میدونم که چه آدم کوچیکی شدمتنها شدم، بیروح ، مثل یه دیوار یخی که میخواد هیچ راه نفوذی نداشته باشه به اونچه که دورش رو گرفته؛ که در مورد من قلبمهاما میدونی،حتی یخ هم نفوذناپذیر نیست؛ آتیش!و تازگی دژ یخی دور قلبم رو آتیش فکرا، حسا، خاطره ها دارن فرومیریزنخسته مخسته و
مهرانا رو مبل چرخون نشسته و با دستاش بازی می کنه . زیر چشمی نگاش کردم . معلوم بود تو مغز کوچیکش داره یه چیزایی می چرخه . مامان ؟ جانم ؟ خیلی طول کشید تا بزرگ شدی مامان شدی ؟ اوم . نه چطور مگه آخه من دیگه خسته شدم من و محمد زدیم زیر خنده رفتم کنارش و بغلش کردم .گفتم چرا خسته شدی آخه ؟ میخوای بزرگ بشی که چیکار کنی ؟ میخوام بچه از دلم به دنیا بیارم بچم حس مادی درش شکل گرفته . دنیای مهرانا دنیای قشنگیه که از تماشای اون لذت می برم
سلام خوبی خدای خسته ها؟ خداجون یه سوال چه طوری خسته ها رو حال میاری؟! نه انصافا چه طوری؟! خدایا دیشب کلی گریه کردم نمیدونم چرا !!! حالم خوب نبود. بهانه ی اون موقع ام جان جهان بود! بهانه اش هرچی که بود ولی خوب بود اون موقع آروم تر شدم اما الان انگار یه وزنه 200 کیلویی روی شونه هامه امروز یه جمله ای دیدم گناهِ پی در پی، قلب را میمیراند (رسولِ خدا (ص)) و همین طور یه جمله ی دیگه ام دیدم و اشک ، آب رحمتی است که گناهان را از سینه میشوید
دانشآموزان مدارس ما به جای لذت دوران کودکی و فراگیری مهارتهای زندگي مجبورند برای گذراندن دوران تحصیلات عمومی و گرفتن مدرک، مسیری طاقتفرسا را آن هم غالبا با بیرغبتی طی کنند. این در حالی است که در کشورهای توسعهیافته، فرد شادترین لحظات زندگي خود را در مدرسه میگذراند و نه تنها با مدرسه احساس بیگانگی نمیکند بلکه بخش عمدهای از زندگي اجتماعی خود را در آنجا تجربه میکند. اما اشکال در چیست و چه عیبی در نظام آموزشی ما وجود دارد که مدار
هر روز که میگذرد این درد بیشتر عذابم میدهد انگار که دیگر خسته شدم ،دده از همه چیز، از بودن ،از نفس کشیدن ،انگار مثل یک گوی شدم ته یه گودال عمیق هی غلت میخورم، چرخ میزنم، ولی دست و پایی برا بیرون آمدن از این گودال را ندارم.خدایا خودت گفتی صبر کن که پیروزی در صبر است، اما من دلم دیگر طاقتی ندارد، از بی مهری هایی که تو جلو پام گذاشتی داردسرد میشود ،میترسم؛ از روزی که خودم را ببازم یادم بره خدایی هست که من را میبیند ولی میدانم تو بهترینها را بر
من افسرده و ناراحت و فاز غصه و اینا نیستم ولی آدمای اطرافم منو داغون می كنن نمیذارن از لحظاتم لذت ببرم واقعا زندگي كردن با یه آدم دو قطبی كه نارسیسیم حاد داره خیلی وحشتناكه. كاش من هیچوقت مثل اون نشم دارم همه تلاشمو میكنم كه مثل اون نشم كه بچه هام مثل من نشن.
درباره این سایت