حسِ بازی و لوسبازی نیست. که بازی، بازیِ ترس است و سایه، سایهی مرگ و هوا در بهاریترینش هم خفه. خفه میشوم خاطرات را. عق میزنم که پس بزنمشان؛ بلکه نفسی و آه و باز هم. برعکسش میکنم آه و "ها" به پنجرهای که باید دریچهای باشد کورسوی امید، و اما کم از گیوتین ندارد. که نرسیده به گیوتینِ خودساختهی زندگیام هم نفس کم میآورم. و لابد تمام؟ برفها عقیم میشوند و نوستالژی رویاگونِ عاشقانهی اولیور و جِنی میان برفها در "لاو استوری" هم.
برای بچه هر از چند گاهی باب اسفنجی میزاشتیم. یه شخصیت داره به نام اختاپوس. دیدیم بچه داره فحش هایی مثل احمق، بی عقل و . که از دهن اختاپوس مثل نقل و نبات میریزه رو برمیداره تحویل هر کسی که میبینه میده دیگه براش نزاشتیم. الان داره نینجا ترت میبینه خوششم اومده.این اختاپوس همیشه تو قصه ها به فنای سگ میره. در حالیکه همه تو این کارتون خوشحال و خوشبختن، هر چی بدبختیه مال اینه. همه اتفاقای بد، بدشانسی ها، مصیبت ها و عذاب کشیدن ها مال اینه. اینم همش ق
فردا صبح دست به کار شدیم. لباسهامون رو پوششیدیم کمی از مواد پن کیک رو حاضر کردیم و سالاد رو آماده کردیم بعد سباستین یک ساعت شنی از توجیبش درآورد و برعکسش کرد:الان زمان خوبیه برای دیدن معشوق هامون منظورشو فهمیدم معنیش این بود که وقت بازی با گربه هاست وقتی رفتیم بیرون بارون میومد و یک کپه پر از گربه منتظرمون بودن: نصفشون هم از سر و کول من بالا میرفتن سباستین نگاهی به من انداخت و گفت:واقعن گربه ههارو دوست داری! وبعد لبخند زد _ممنون^^ و بعدش یکی از
تقدیم به شهید زاگرس البرز زارعی همین که در کف دستش گذاشت جان خودش را کشید با همه ی باورش کمان خودش را برای اینکه بماند بلوط پیر سرش سبز شبیه شمع زد آتش دل و زبان خودش را کدام اهرمنی زد به امن دامنه کبریت که سوخت جنگل معصوم، باغبان خودش را!؟ کسی که در تب عشقی اصیل یکسره سوزاند برای برگ گلی ساقه ی جوان خودش را اگرچه بال و پرش سوخت مثل کنگر خائیز رها نکرد ولی کهنه آشیان خودش را هنوز مانده در این دره های سوخته شاید که در بیاورد از زیر سنگ نان خودش را
هر کسی سفر خودش رو میره هر کسی شاهکار خودش رو میسازه مثل میکلانژ ، مثل شکسپیر ، هر کسی دره ها و قله های خودش رو فتح میکنه تا بر بلندای زندگی خودش بایسته و برای دره بعدی آماده میشه مثل دکتر مهاجر ، هر چی بزرگ تر باشی ترس های جدید تری و هیجان انگیز تری رو تجربه میکنی ترس یعنی راه درستی رو داری میری مثل سوزان مودی هر کسی خودش یادمیگیره چطور دیدگاهاش رو تغییر بده هر کسی خودش انتخواب میکنه چقدر آگاه باشه مثل قدوس اقا انوری سفر 28 ساله هیجان انگیزی رو
آدم یک موقعهایی خودش میداند اگر آهنگ غمگین گوش کند یاد بدبختی هایش می افتد میداند اگر برود فلان پست وبلاگش را بخواند غمباد می گیرد میداند کلا اگر شیرجه بزند در گذشته ی عوضی اش باید یک روز تمام بنشیند غصه بخورد و نتواند مثل آدم زندگی کند. ولی باز هم خودش را انگولک میکند که رسما با اعصاب خودش ور برود. آدم یک وقتهایی چشم دیدن خوشیهای خودش را هم ندارد. آدم یک وقتهایی کلا آدم نیست.!!!!!!
دردی ک دچارشم رو اسمشو نمیدونستمتا اینک تو پایتخت فهمیدم اسمشواون شخصیت بهبود مریضیش سندروم دست بی قرار بودکنترل نداشت و دستش خودش حرکت می کردمنم قلبم عاشق تو شده و هروقت ک فکر تو میاد سراغمهیجانی میشم ، نمیتونم قلبمو کنترل کنمخودش بهت ابراز علاقه میکنهخودش میاد سراغتتو تحویلش نمیگیریاون بازم برات میمیره.اخه میدونی مریضه دست خودش نیستبه تو مبتلا شده.قلب بی قرار شده بی قرار تو.
ساقی بیا که یار خودش را به خواب زد
ناچار بود و دست به این انتخاب زد
هی با خودش نشست و خدا را بهانه کرد
وقتی تمام بیخودی اش را نقاب زد
لب های او به داغی مرداد در کویر
آتش گرفته بود تنش را به آب زد
چشم سیاه مست خمارش چشیدنی
تا قرعه را دوباره به نام شراب زد
دکمه به دکمه پیرهنش را به باد داد
تن را گره به لذت این اضطراب زد
دنیا به دور دامن او تاب می خورَد
جان را به لب رساند خودش را به خواب زد
خوش به حال كسی كه گاهی به خودش سر بزند، خودش را كشف كند، ما آدمها فكر میكنیم باید برویم دیگران رابشناسیم، اما دست كم خودمان را هم نمیشناسیم.یه مقداربرای خودشناسی وقت بذاریم .
همهچیز عوض شده. حتی همین بقال سر کوچهمان هم که خودش به خودش میگفت سوپرمارکت، دیگر نیست؛ چند ماه پیش جمع کرد و رفت. یعنی میخواهم بگویم تغییرات خیلی ریشهای بوده. البته از حق نگذریم این همسایه سمت راستی (البته از پنجره که بیرون رو نگاه کنم میشه سمت چپ، روبروی ساختمون که وایسم میشه راست. کدوم درسته؟)، فقط همین یه نفر عوض نشده و با اقتدار خودش و پیشینه و اصالتش را حفظ کرده و کماکان با همان شلوار کوردی میآید بیرون.
مردی دو پسر داشت. یکی درسخوان اما تنبل و تن پرور و دیگری اهل فن و مهارت که همه کارهای شخصی خودش و تعمیرات منزل را خودش انجام می داد و دائم به شکلی خودش را سرگرم می کرد. روزی آن مرد شیوانا را دید و راجع به پسرانش سر صحبت را بازکرد و گفت: من به آینده پسر اولم که درس می خواند و یک لحظه از مطالعه دست برنمی دارد بسیار امیدوارم. هر چند او به بهانه درس خواندن و وقت کم داشتن تنبل است و بیشتر کارهایش را من و مادر و خواهرانش انجام می دهیم اما چون می دانم که ا
پسر است دیگر . گاهی دلش میخواهد عشقش فقط مال خودش باشد . ولی خودش مال همه باشد
چرا آدم باید درس بخواند؟ چرا مدرسه برود؟ این همه تنفر از مدرسه وجود دارد آیا این دلیل خوبی نیست برای این که مدرسه یک نهاد به درد نخور هست؟ چرا آن را منحل نمی کنیم تا مردم راحت شوند؟ اینها و دهها سوال از این دست ممکن است برای همه پیش بیاید یا بخش اعظمی از جامعه را درگیر کند. فکر کنم یک پاسخ داشته باشد و آن این است: آدمی به اختیار خودش کار مفیدی انجام نمی دهد. شما یک آدم را به اختیار خودش بگذار و همۀ امکانات رشد هم در اختیارش قرار بده اگر توانست خود
حرکتی هست در تکواندو که اگر اشتباه نکنم نامش داچیمسه» است که طرفی از مبارزه که پیاپی در حال ضربه خوردن است و دیگر نمیتواند کاری بکند، خودش را به حریف میچسباند. اینجور بگویم: خودش را در آغوش حریف میاندازد. آنقدر به او نزدیک میشود و او را در بغل میگیرد که حریف دیگر نمیتواند - و طبق قوانین، نباید - به او ضربهای بزند. داور جداشان میکند و مبارزه از سر گرفته میشود.گاهی، آن که خودش را به تو چسبانده، یاری که خودش را به تو نزدیک کرده
اون شب. اون شب تلخ. اون شب تلخ که لوسی تو روم ایستاد و گفت تصمیمشو گرفته. با خوبی و دلسوزی که ترس و دلهره و التماس هم توی لحنم بود، بهش گفتم این کارو نکن. گفتم نکن. اما فقط و فقط خودش مهم بود واسه خودش. فقط به خودش فکر می کرد. بعدش یه چیزایی مسکوت موند تو من. دیگه نگفتم چه تنفری تو من ریشه کرد. نگفتم چقدر حالم بده از بودنش. و چقدر دلگیرم و گریان. گریه هایی که توی دلم مونده و توی تنهاییم میریزم.به اندازه ی اون یکسالی که استرس کشیدم ازش متنفرم. فکر م
ترجمه: https://www.flintrehab.com/can-the-brain-heal-itself-after-a-stroke/?_ke=eyJrbF9lbWFpbCI6ICJtaHNvaGFAZ21haWwuY29tIiwgImtsX2NvbXBhbnlfaWQiOiAiRlJYN0JDIn0%3D 142 (به نظر مترجم برای افراد ضربه مغزی کرده نیز مفید است) متن آیا مغز خودش را می تواند بعد از سکته درمان کند؟ بله، اما آن نیاز به کمک شما دارد تحقیقات روندهای مغز و توانائی فوق العاده اش برای بهتر کردن خودش بعد از سکته را نشان می دهد. این توانائی به عنوان ارتعاش عصبی شنه می شود، و این بدین
نوشتهای قدیمی که هنوز هم جان دارد: چرا نمیخواهید بفهمید که هرکس ویژگیها و علایق و خلقوخوی خودش را دارد، آرزوهای خودش را دارد، دنیای خودش را دارد؟ هرچند کوچک یا هرچند بزرگ! چرا نمیخواهید یا نمیتوانید تفاوتها را درک کنید؟ چرا شعوری را برایش متصور نیستید؟ چرا شوری ندارید و اینقدرها گوشتتلخید؟ واقعاً تا به این حد دشوار است؟ آخر چرا این حجم از سادگی را که قرینِ زیبایی و صفا و صمیمیت است انکار میکنید؟ خصمتان را توجیهی نیست! آه، آه!
کاری به کار همدیگر نداشته باشیم. باور کنید تک تک آدم ها زخمیاند. هرکس. درد خودش را دارد دغدغهء خودش را دارد مشغلهء خودش را دارد باور کنید. ذهنها خستهاند قلبها زخمیاند زبانها بستهاند و. برای دیگران آرزو کنیم بهترینها را راحتی را و. همه گم شدهایم یاری کنیم همدیگر را تا زندگی برایمان لذتبخش شود آدم ها آرام آرام پیر نمیشوند آدمها در یک لحظه با یک تلفن. با یک جمله . با یک نگاه .
بنام خدابرای مادرم که هیچ گاه به خود خودش احترام نگذاشت تا یک چای داغ بریزد داخل زیباترین استکان خانه،یک دانه شیرینی هم کنارش، همراه یک آهنگ دلنشین و به خودش بگوید : بفرمایید چایتان سرد نشود.هرچه بود تلاش برای خانه بود و خانواده-و همچنان هم- و بقول خودش با ماهارا به دندان گرفت و بزرگ کرد؛صبح ها بازار؛ ظهر خرید یخ برای ما در نبود یخچال و عصر در صف کپسول گازووووووووسختی هایش قابل شمارش نیست؛ و ما چه بی رحم بودیم که شرم نکردیم.ایام عزت مستدام
خودش که نمیدانست!من تمام عیب هایش را می دانستم،حتی بدترینشان را.اما باز هم دوستش داشتم،من با علم به همه ی ایرادات او؛می خواستم تمام زندگی ام را به پایش بریزم.و این " عشق " بود!این که نقص هایش را بدانی و با چشمان باز،بخواهی اش!
تا الان کسی را دیدهاید که از خجالتی بودن خودش راضی باشد؟ یا کسی که افتخار کند که در اغلب شرایط نظر حقیقی خودش را ابراز نمیکند؟ مطمئنا نه! همه افراد خجالتی از رفتارهای خودشان ناراضی هستند. اما یک سوال:
خودش دلسوز مردم می نمونهشده کاندید و هی دم می جرونهابسکو خوبه ور دلسوزی ماکتش جر میده یقه ش می درونهولی وختی بشه مسئول کاریکلاش ور آسمونا می پرونهسه چار رو رو دلش دستاشه ملهخودش یه خورده ورهم میکشونهتنور وعده هاشم پور پوروخمیرای دروغش می ترونهتمام قوم و خویشاشه تو یه سالتو مجلس یا تو دولت می چپونهبه قانونی تو مجلس رای میده که بدبختا رو با اون می چزونهفقیرا ر تو مجلس با نفهمیشتو کتلی گرونی می قلونههنو شیش ماه نشد میلیارد میلیاردا بیت
من را کسی کنار خودش جا نمی دهد جز غم کسی به حال دلم پا نمی دهد هرشب برای بی کسی ام گریه میکنم یک قطره ام که شور به دریا نمی دهم بانوغزل برای تو اغاز شاعری ست افسوس که دل به شاعرتنها نمی دهد من بانگاه مست تو یوسف شدم ولی این چشم ها که بوی زلیخا نمی دهد من از خدا برای دلم خواستم تورا حتی خدا تورا به دل ما نمی دهد بهرام بهرامخواه
خودت رو به خودت میسپارمنه هیچکس دیگریطوری مراقب خودت باش که شش دانگ خیالم راحت باشدنگذار کسی تنگ شفاف دلت را بشکند یا احساست را گل آلود کند و ماهی های دلت را بدخودت رو به خودت میسپارممیخواهم بشنوم که همه میگویند چقدر عمیق دریای وجودش را باور دارد، چه ناخدای ماهری هست، کشتی زندگیش با طوفان هم در صلح است.خودت رو به خودت میسپارممیخواهم همه بگویند خوش به حالش که خودش را داردیا خودش برای خودش کافیستخودت رو به خودت میسپارم به معجزه ی وجودت
زیبایی حق مسلم هر خانمی هست زنی که زیبا نیست زن تنبلیه هنوزم ب خودش قول داده ی روزی شروع کنه ب خودش برسه واقعا زمان اون روز تکرار نمیشود خیلی زود دیر میشود طوری که دیگه فایده ای نداره
همیشه از آدمایی که خیلی اخلاق مدار بودن می ترسیدم. هیچ آدمی نمیتونه برای همیشه از قوانین و مقرراتی که خودش برای خودش وضع کرده، تبعیت کنه. همیشه یه جایی یه اتفاقی میفته یا یکی میاد، که مجبور میشه یه سری از اون قوانین و مقررات رو ندیده بگیره. و این ندیده گرفتن قوانین و مقررات پیشینش انقدر ادامه پیدا میکنه تا همشون از بین میره و یه آدمی باقی میمونه که نه تنها به حرفای گذشته ی خودش هم پایبند نیست، بلکه به هیچ چیزی دیگه پایبند نیست و طبق تجربه هایی
این روزها کسی به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند !
زیبایی هایش را بیرون بکشد .
تلخی هایش را صبر کند .
آدمهای امروز ، دوست های کنسروی می خواهند !
یک کنسرو که درش را باز کنند و یک نفر شیرین و مهربان
از تویش بپرد بیرون !
و هی لبخند بزند و بگوید
حق با توست
قبل این که برسم مطب سه دور سوالایی که می خوام بپرسمو با خودم مرور کردماینو یادت نره اونو یادت نرهو باز همچرا واقعا اون همه معطلی پول وزیت اینا به کنار این قد طول کشید تا یه وقت پیدا کنم برمفقط همون مشکل بزرگه رو گفتم و بقیه اش نه که یادم رفته باشه ها یه لحظه از ذهنم رد شد ولی نمی دونم چرا کنارش زدم شاید به خاطر این که فک کردم اگه مشکل دیگه ای بود خودش می گفت دیگهآره؟شایدم این دو طرفه باشه و اونم با خودش گفته باشه اگه مشکل دیگه ای بود خودش می
راستش من فلسفه ی خودم رو دارم و خودم رو فیلسوف می دونم.توی لغت نامه ذهن من فیلسوف کسی هست که زندگی خودش رو بر اساس بنیان های خودش بچینه.زندگی رو بفهمه.دریای خروشانی از سوال داشته باشه.جست و جو کنه تا دل آسمون.برای من فقط سقراط و ابن سینا و دکارت و. فیلسوف نیستن
یکی شبیه حرفهای تو توی تنم لول میخورد، لول میخورد. و خودش را روی سنگفرشهای چرک خیابان میکِشاند دنبالم. حواسم را پرت میکنم که خالی کند خودش را از من. اما هی پا که میگذارم خانه، همه آسفالتها را کنده کنده میآورد اتاق. و زیر فشارهای عصبیام قایم نمیشود. که من، به حضور میشناسمش. به همیشه بودنهای عصیان گرفته. و ساعات عجیبی که خدا از من پرت میشود دور. سرِ جادههای پیچ در پیچِ خواهش، به خود چسبش میکنم.
درباره این سایت