داداش که داشته باشی. یکی هست که آخر شبا بااینکه خستس برات وقت بذاره و بیاد به حرفات گوش بده ودرد دل هات رو بهش بگی داداش که داشته باشی. یکی هست خطاهاتو که براش میگی عصبی میشه و رگ غیرتش به جوش میاد و دعوات میکنه اخرشم خودش ارومت میکنه داداش که داشته باشی. یکی هست که اعصاب خوردت رو سر اون خالی میکنی و اون در آغوش میگیره و آرومت میکنه داداش که داشته باشی. یکی هست که لب و لوچه آویزونت و دل خسته و ناراحتت رو به لبخند تبدیل میکنه با حرفاش داداش که
نمی دونم چندبار دست داداش سعید رفت بالا.با هربار فرود دستش فقط یه صدای ناله ی اروم از فرهاد بلند میشد قلبم هزار تیکه میشد با هر اخش ولی میدونستم حق ندارم کاری کنم.نمیترسیدم که منم کتک بخورم میدونستم داداش سعید کاری نمیکنه که به ضرر ما باشهشاید الان واقعا این تنبیه حقه داداش فرهادم بود. قرمزیه رد کمربند رو همه ی پشت فرهاد بود . داداش سعید اخرین ضربه و زد و کمربندو با شدت پرت کرد یه گوشه.صورتش خیس عرق بودخودشو انداخت رو مبل.فرهاد که
الان نشستم تو تراس رو زمین.هوا عالیه.یه باد اروم و خنک.دیشب اینقد ذهنم درگیر بود ک ساعت ۵ این حدوا خوابیدم.از اولش ک داشتم بخاطر اینکه ی داداش بزرگتر ندارم گریه میکردم.اصلا این روزا کمبود ی داداش بزرگتر یا حد اقل با یک سال تفاوت سنی خیلی رو خیلی احساس میکنم.دیشب داشتم با خودم میگفتم ی داداش بزرگترم ندارم ک مجبورش کنم بره کلاس موسیقی و گیتاریست شه و من مجبورش کنمبرام اهنگ مورد علاقه م بزنه و اونم با هزار تا شرط قبول کنه و بعد وقتی آهنگ تم
زمزمه ی ولادت بی بی حضرت زینب سلام الله علیها -(هرساله داداش حسین برام) ۵ دنبال کردن این شاعر ۳۸۴ هرساله داداش حسین برام عیدی میاره داداش حسنم چادر سیاه سرم میذاره ٢ یادش بخیر چه روزی بود اون روز برا تولدم مادر میگفت بیا بشین زینب رو زانوی خودم مادر منو بغل میكرد آرامشی بود تو سینم میگفت ایشالا باشم و عروسیتو من ببینم اما چند روزه مادر منو بغل نكرده انگاری كه تو دل مادر یه كوهِ درده٢ امسال چادر سیاه من چادر سیاهِ مادره سوختگی روی چادر مالِ آتی
نازنین مامان شانزده ماهگیت مبارک شدی عین وروجک آقای نجار . شیطون و دوست داشتنی همه ی حرفها رو کاملا درک می کنی اما کمی تو حرف زدن تنبلی می کنی البته همچنان تو رسوندن منظورت موفقی و همین باعث می شه کسی بهت گیر نده خیلی به پسرکم زور می گی و بعضی وقتا طاها که هیچ منم جلوت کم می یارم با وجود اتاق پر از اسباب بازی دست از سر داداش بر نمیداری و به محض اینکه اون بره تو اتاقش تو هم پشت سرش راه می افتی و خودتو با ماشینا و حیوونای دکوری اتاق داداش مشغول می
غم نشست تو نگاه فرهاد و سرشو انداخت پایین. داداش سعید دوباره با خشم گفت : چرا لال شدی؟؟ فرهاد بازم هیچی نگفت. خدا رو شکر کامیار امشب خونه ی دوستش مونده بود وگرنه نمی دونستم اونو چیکارش کنم. قلبم تند تند میزد. سعید روشو کرد سمت من و با حرص گفت: -ابجی خط قرمز این خونه چیههه؟؟ اب گلومو قورت دادمو و با ترس نگاش کردم. داداش سعید انگار فهمید چقد ترسیدم و دلش برام سوخت چون اینبار اروم تر گفت: -ابجی تا به حال من به تو گفتم با دوستات جای نرو؟ تفریح نرو؟ فلان
یادش بخیییییر!!.وقتی از ایستگاه قبل مرز رد شدیم تا خود مرز تقریباً ۱۵ کیلومتر راه بود.رفتیم کنار جاده ایستادیم در انتظار ماشین.حالا چه ماشینی صبر می کنه تا ۵۰ و خورده ای آدم رو سوار خودش کنه خدا می دونه(کاروانی رفته بودیم دیگه)یه رود آب خییییلی باصفا و ناناس بین درختای بلند و سر به فلک کشیده کنار جاده ای که ما بغلش منتظر ماشین بودیم وجود داشت.داداش و بابا و رفیق رفقای داداش و حاج آقاها و بچه های کانون داداش رفتند یه دستی به آب زدند و صورتی تا
داداش تازه یک دوربین یاشیکا خریده بود و خیلی دوستش داشت. قبل از آخرین اعزامش به جبهه دوربین را حلقه فیلم انداخته و بود و آمادش کرده بود تا با خودش ببره جبهه. آخه دوست داشت با همرزماشو حال و هوای جبهه عکس بگیره. ولی موقع رفتنش به ما گفت که دوربین رو نمی برم.من که خیلی تعجب کرده بودم سوال کردم آخه چرا داداش علی؟در جواب سوالم گفت:آخه تو تهران یکی از دوستانم عروسیشه و ازم خواسته تا دوربین و بهش امانت بدم . منم بهش قول دادم که دوربین رو در اختیارش قرا
بچه ها سال جدیدو بهتون تبریک میگم.ان شالله سالی پر از خیر و برکت و خبرای خوب برا همه باشه ان شالله به همه آرزوهای کوچیک و بزرگتون برسین میلاد داداش ان شالله کنار بابا لحظه های شادیو تجربه کنی پسر کوچولوی۰ من .ان شالله تو همه مراحل زندگی موفق باشی.ان شالله سایه بابا همیشه بالا سرتون باشه فرید داداش برا توام آرزوی بهترینهارو دارم.امیدوارم امسال بتونی کلی تغییرات بزرگ تو زتدگیت بدی و یه کار جدید برات جور بشه.ان شالله همیشه سلامت باشی و سایه باب
دوباره خواب کربلا دیدم دوباره تپش قلبم نامیزون شد دوباره خواهش دلم رو شد دوباره . بخشی از خواب ُ تعریف کنم ؛ این خواب یه پشت صحنه ای داره یعنی دیشب من بعد از اینکه نماز خوندم یادم افتاد که داداش یه مدته نماز نمیخونه . میخواستم برم پیشش و باهاش صحبت کنم ولی یاد دفعات قبل افتادم که نتیجه ای نداشت . بخاطر همین ترجیح دادم هیچی نگم فعلا .دیشب چه خوابی دیدم حالا ؟! خواب دیدم که با داداش رفتم کربلا . داداش برام تعریف میکنه که رفته یه مسجدی ت
سلام صبح بخیر عزیزای دلم
من الان نشستم مینویسم والینا جونم به همراه بابا وداداش سینا راهی مدرسه شده.
عشقم الان یک ماه هست که الفبا شروع کردی به نوشتن و تا الان کلی کلمه یاد گرفتی ازجمله نوشتن (بابا٬مامان)ودیروز هم برای اولین بار اسم
داداش سینا نوشتی وکلی ذوق کردی از نوشتن اسم داداشی
گلم ماه اول خیلی خوب پیش رفتی ولی بعد دوسه روز مریض شدی
بعد هم عروسی زهراجون و داداش علی رسید و باعث شد از درس عقب
بمونی من خیلی ناراحتم ازاینکه ضعیف باشی ت
اشعار ولادت حضرت زینب سلام الله علیها تبریک ولادت حضرت زینب (ع اشک شوقه میباره نم نم از چشای حیدر و زهرا همه جمعن حتی ملائک اومده چون زینب کبری شب عشق و جنون / برای ما امشبه آخه تولده خواهر ارباب بی بی جان زینبه زینبی کوثریم تا ابد حیدریم شب عشق و جنون / برای ما امشبه آخه تولده خواهر ارباب بی بی جان زینبه چه قدر شادن همه امشب اومد عشق دلای بیتاب هیچ جا آروم نمیشه زینب به جز روی دستای ارباب مادر میخونه براش / آرامش قلب من دورش میگردن داداش حسین و د
آقا با داداش کوچیکه کانتر اندروید نصب کردیم، دوتایی بازی میکنیم خنده در حد جرررر خو من نوبم هنوز، اینم عین خیار میاد نایفم میکنه
اصلا نمی دونم چی باید بگم رشته کلام از دستم می ره تند تند نمی نویسماز هفته قبل شروع می کنم،تعطیلات هفته پیش و اربعین ما کرج بودیم خونه مامانینا خیلی جالب نبود بچه ها شبا جاشوندعوص شده بود خوب نمی خوابیدن و روزا چون همش آدمهای جدید می دیدن ی کم اذیت کردن نمی دونم گفته بودم داداش سومیم بنده وخدا دوماه پیش از بالای دیوار باغش می افته و جفت پاش می شکنه که یکیش عمل داشته و پلاتین و یکیش گچچشمتون روز بد نبیند خیلی اذیت شد و ما ی سر رفتیم خونشون
امروز روز خوبی بود ! با خنده ! با درس عبرت ، یکمی دلهره و کللللیییی انرژی مثبت و شادیصبح لبه جدول ها راه میرفتم و آهنگ بی نظیر رو گوش میدادم !!!! (( عاشق کافه است عاااشق بااارون ))یعنییی من عاشق پاییز نازگوگولییی امممم انقدر دلبررره !!! با نارنگی ارنجی و خوشبو !!! مربای به !!! هوای خنکی که دلت میخواد آستین هاتو بکشی پایین و دستاتو گرم کننیییی :))))اصلا پاییز یه بویی میده !! نمیده ؟؟؟ قشنگ میفهممش شما چی؟؟؟ باید توی این پاییز برم پردیس کتاب :) غرق شم ب
یک عکس و دنیایی از خاطره ها .در پایان مراسم یادبود عجمی بزرگ در مسجد حسینی،فرصت کوتاهی پیش آمدتا درخدمت دوستان داداش غلام از جمله آقای محمد حسن حدادیان و آقای حسین عجمی باشیم ودراین فاصله، با نوشیدن یک فنجان چای ،به دور دست های خاطره ها سفر کردیم.صحبت های ما تازه گل انداخته بود که باید با شروع نماز ،مسجد را ترک می کردیم ؛شاه بیت صحبتمان در جمع ،صحبت از عکسی خاطره انگیز بود که بنا بگفته و اصرار جناب عجمی، من هم در آن عکس حضور داشته
امشب فروشنده پارتنر بود و خریدار اینجانب شب سخت و عجیبی بود! از پسِ چک ها امیدوارم بربیام یک سری از انسان های کاملا معمولی هم هستند که پول هنگفتی رو در چند دقیقه،به وسیله ی یک قلم و کاغذی معتبر به جیب میزنند،کیا؟؟؟! آفرین. بنگاه داران محترم.
ده روزگیت مبارك راستین جانم! البته جشن امشب ! در واقع جشن ده روزگی داداش شدن رسا خان بودها !!!وكادو گرفت به این مناسبت !!!
و اینكه شما امروز حمام هم رفتی:) حسابی اقا بودی و كیف كردی
امروز داداشم اومد و گفت میخوام اخراجش کنم گفتم برای چی چرا آخه اون که کاری نکرده گفت به خاطر تو اما من دلم نمیخواست اخراج بشه نه به خاطر خودش به خاطر بچش هر چی گفتم قبول نکرد سرم داد کشیدو از ماشینش پرتم کرد پایین دنبالش رفتم و التماسشو کردم اما نتیجه ای نداشت نمیدونستم چیکار کنم من از زندگیه اون خیلی چیزا میدونستم که نمیخواستم داداشم بفهمه ای خدا چیکار کنم اگه اخراج میشد من میمردم چیکار کنم خیلی فکر کردم و زنگ زدم داداشم گفتم کار واجب دارم
سلام عزیزدل ،وای مامان ببخش اصلا فرصت نمیکنم پست تند تند بزارم ،اندراحوالات طلای من ،ایشون دوسال کامل شدن دیگه نانا نمیخورن و به به میخورن هرچند خیلی بد غذایی میکنی گل مامان دختر نازم چراغ خونمونین تو و داداش کوروش ،عاشقتونم
الان که دارم مینویسم رفتن خواستگاری من خودم باور نمیکنم تا این مرحله پیش رفتیم که واسه داداش ر رفتیم خواستگاری و گره از کار این هم باز شد من که تو پوست خودم نیستم و خوشحالی مادر از چشمانش معلوم هست هر چند به ظاهر نمی اورد و اینکه تبریک میگم عید نیمه شعبان رو و از این روزها قسمت همتون بشه
در رستوران بودم که میز بغلی توجهم را جلب کرد. زن و مردی حدود ۴۰ ساله روبهروی هم نشسته بودند و مثل یک دختر و پسر جوان چیزهایی میگفتند و زیرزیرکی میخندیدند.بدم آمد. با خودم گفتم چه معنی دارد؟ شما با این سنتان باید بچه دبیرستانی داشته باشید.نه مثل بچه دبیرستانیها نامزدبازی و دختربازی کنید.داشتم چپچپ نگاهشان میکردم که تلفن خانم زنگ خورد و به نفر پشت خط گفت: آره عزیزم. بچهها رو گذاشتیم خونه خودمون اومدیم. واسهشون کتلت گذاشتم تو یخ
بسم الله الرحمن الرحیممیز ابدارخانه میگه :برادر منداداش منرئیس مناصلا شما بیا بپر رو ماولی خواهشا وسط جلسه و بحث هابجای اینکه محکم بکوبی رو منبلند شو ی کشیده بخوابون تو گوش اونی که باهاش دعوا داریبا شش متر طول زوارم داره در میرههم ناگهانی میزنی هم با شدتآخه خدا رو خوش میاد این حرکتراست میگه خدایش
یک دختر کوچک به داروخانه رفت و گفت: معجزه دارید؟ معجزه می خوای واسه چی عزیزم؟ ! یه چیز بدی هر روز داره توی سر داداش کوچولوم گنده تر می شه ! بابام میگه فقط معجزه میتونه نجاتش بده ، منم همه پول هام رو آوردم تا اونو براش بخرم .عزیزم ببخش که نمی تونم کمکت کنم ، ما اینجا معجزه نمی فروشیم. چشم های دخترک پر از اشک شد و گفت : ولی اون داره میمیره ، تورو خدا یه معجزه بهم بدید . ناگهان دستی موهای دختر کوچولو رو نوازش کرد و صدائی گفت : ببینم چقدر پول داری؟ پول ها
دارم سعی می کنم درس بخونم صدای این ساخت و ساز خونه بقلی کفرم رو دراورد که تصمیم گرفتم یه چای بخورم بعد دوباره برم . یعنی من نمی دونم اخه حضرت عباسی ساعت ۲ ظهر وقت ساخت و سازه نه وقتشه اخههههه؟؟؟؟؟یعنی الان اگه دستم بووداااا خفه می کردم کارگرارو مامان بابام هم که رفتن ابادان مراسم (پست قبل) داداش کوچیکم (سه سالشه و اینجا اسمش فندق هست
دیروز ظهر بود که متوجه شدم دایی پروانه فوت شده خیلی شوک شدم چون چند روز پیش گفته بود که دایی و زندایی از بیمارستان مرخص شدن و حالشون بهتره بعدش دایی جان حالش بد شده و بردنش بیمارستان و در نهایت دیروز صبح فوت کردن دیروز برای روناک پیام گذاشتم ولی جواب نداده امیدوارم مامان و داداش او هم زودتر مرخص بشن
مسابقه و مقایسه در زندگیهای امروزی بسیار مرسوم است:- "تو ماشین شاسی بلند چینی داری؟ من یه دونهای کرهای میخرم تا ببینی رییس اینجا کیه!".- "تو با لیسانس زِپرتیت میخوای به من پز بدی؟ من ارشدم رو که گرفتم میام میکنمش تو چشمت!"- "تو آیفون 10 داری؟ ما 11شو داریم داداش!"."سفر میری کیش؟ خاک تو سر گدات کنن! برو یه کم ترکیهای یونانی جایی بلکه از این امّلی دربیای!"
آدمایی که خودکشی میکنن فرشته هایی هستند که زودتر میخوان به معشوق خودشون برسن انتظار وبیمحلیها چقدر کشنده هستاینایی که بعد از یه مدت آدم بدی شدن میدونین به چه نتیجه ای رسیدن؟ اینکه این آدم ها لیاقت خوبی ندارن. یعنی ظرفیت ندارن. خدا کنه ما بد نشیم. چون اگه یه گوسفند , گرگ بشه , هم راه و روش گرگیت رو بلده هم خیلی بد میدره. نه مثل گرگ بیابون مصر ! مثل داداش بزرگه حضرت یوسف !
سلام دوست های خوبم
چند وقت نبودم
کنکور داشتم
از این به بعد هرروز هستم
شرمنده دوستای گلم نمیتونم نظرات را جواب بدم ولی از این به بعد همه را جواب میدم
مرسی که چند وقتی که نبودم به وبلاگم سر زدید و به یادم بودید
داداش حسین وبلاگت برام باز نمیشه
بچه ها کسی میدونه چرا وبلاگ ریکا تیرونی یا همون آخرین مجرد خانه بسته شده؟؟
من فکر میکنم که خوبم و مشکلی ندارم نمیدونم بقیه چی توی چهره ام می بینن که نگرانن مامان مهدیس میگه من دوست دارم خوشحالیت رو ببینم. اون همش میگه اعصابم خرده! مریم نگرانه. همه با ملاحضه حرف میزنن. البته که خودمم این روزا خیلی حواس پرتم ولی خب فکر نمی کنم ناراحت باشم ملیکا دوست داره عوض شم ولی من خودم این بی روح و بی تفاوت بودن رو انتخاب کردم فعلا که راضیم. بله برون داداش امین بود
درباره این سایت