نتایج جستجو برای عبارت :

انسان گاهی در حیرت عجیب در حسرت لحظه های زندگی توقف می کند.گاهی وقتها دلت می خواهدبه پناهگاه امن آغوشی بروی او با تمام بزرگی دلش، حرف های نگفته ات را بفهمد.حرف هایی که نه محرم رازی هست نه چشمی که این همه رنج را در وجودت حس کند.گاهی وقتها آدمی دلش می خواهد

انسان گاهي در حيرت عجيب در حسرت لحظه هاي زندگي توقف مي کند.گاهي وقتها دلت مي خواهدبه پناهگاه امن آغوشي بروي و او با تمام بزرگي دلش، حرف هاي نگفته ات را بفهمد.حرف هايی که نه محرم رازی هست و نه چشمي که اين همه رنج را در وجودت حس کند.گاهي وقتها آدمي دلش مي خواهد در جریان زندگي بر روی سکوی خانه دل کسی بنشینید و برای ادامه راه نفسی چاق کند.زبان در دهان و لب بر بسته و وجودی رنجور و خسته با اميد و اشتیاق روز هاي خوب زندگي لبخند تلخ دیگران را در کامشان شی
گاهي گمان نميکنی ولی خوب ميشود گاهي نميشود که نميشود که نميشود گاهي بساط عیش خودش جور ميشود گاهي دگر تهیه بدستور ميشود گه جور ميشود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور ميشود گاهي هزار دوره دعا بی اجابت است گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود گاهي گدای گدایی و بخت با تو یار نیست گاهي تمام شهر گدای تو ميشود گاهي برای خنده دلم تنگ ميشود گاهي دلم تراشه ای از سنگ ميشود گاهي تمام آبی اين آسمان ما یکباره تیره گشته و بی رنگ ميشود گاهي نفس به تیزی شمشیر
گاهي وقتها، بعضی مردها،گریه مي کنن،حتی، زار، زار،اما، نه به خاطر خودشون، بخاطر همه صبوری که چون زنها ندارن، همه عشقی که چون مادر ها، و همه اون خماری که در پیاله گم کرده اند!گاهي مردها گریه مي کنن،به خاطر جفایی که کردن،به خاطر پیمانی که شکستن،و به خاطر نازکی هاي نداشته، به خاطر اون وقتها، که باید، اما کش نیومدن،به خاطر بی طاقتی هاشون،و یه دسته گل لاله عباسی، که زیر پا له شد،به خاطر شیشه عطری که شکست،مربایی که ریخت،و همه بوسه هايی که تو
گاهي گمان نميکنی ولی خوب ميشودگاهي نميشود که نميشود که نميشود❣گاهي بساط عیش خودش جور ميشودگاهي دگر تهیه بدستور ميشود❣گه جور ميشود خود آن بی مقدمهگه با دو صد مقدمه ناجور ميشودگاهي هزار دوره دعا بی اجابت است❣گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشودگاهي گدای گدایی و بخت با تو یار نیست❣گاهي تمام شهر گدای تو ميشودگاهي برای خنده دلم تنگ ميشودگاهي دلم تراشه ای از سنگ ميشودگاهي تمام آبی اين آسمان ما❣یکباره تیره گشته و بی رنگ ميشودگاهي نفس به تیزی شمشی
 گاهي گمان نمي كنی ولی مي شود گاهي نمي شود، كه نمي شود گاهي هزار دوره دعا بی اجابت است گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود گاهي گدای گدایی و بخت با تو یار نیست گاهي تمام شهر گدای تو مي شوددكتر علی شریعتی
بعضی وقتها درزندگي کارهاي را انجام مي دهیم که برخلاف انتظار نتنها برایمان سودی ندارند که هزینه هاي هم روی دست ما مي گذارند که خارج از کنترل ماست و اين هزینه هاي برباد رفته گه گاهي که به از ذهن انسان خطور مي کند خود باعث رنجش مي شود و همين رنجش خود نوعی هزینه دادن هست هزینه ای مستمر در باد فنا شده . اين هزینه ها هميشه جنبه پول خرج کردن ندارد خیلی وقتها وقت گذاشتن به موضوعی هزینه هست فکر کردن هزینه هست تلاش برای تغییر هزینه هست حرص خوردن دوچندان
گاهي وقتها بعضی چیزها برای یه نفر ميشه یک آرزوو خیلی وقتها ما صاحب همون چیزها هستیم که آرزوی بعضی هاستو ما ارزش آنچه را داریم نميدونیم چون ساده و راحت بدستش آوردیم انگار قرار بوده هميشه همينجور باشه ، و نميتونیم درک کنیم که چقدر ميتونه یه آرزوی بزرگ و یک هدف ارزشمند و حتی دست نیافتنی باشه برای همون بعضی ها⁦ミ●﹏☉ミ⁩ 
ا*** "یک هدیه از خدا" **
در انتظارت امسال صد قاصدک رها شد//
صد قلب پاک و آبی اسیر لحظه ها شد //
وقتی که آمدی تو //
خورشید خنده ای کرد//
یک ماه و صد ستاره اظهار بندگی کرد//
یک آسمان فرشته در حيرت از زمين شد//
سجاده هاي مردم با عطر گل عجین شد//
یک کوله بار خالی، پر شد ز عشق و ایمان /
حرف دل مرا باز فهميد نور عرفان/
 
وقت سحر شدم ابر، آزاد گریه کردم //
از ناسپاسی خود هردم گلایه کردم   //  
ار اينکه با خدایم آسان شدم صميمي  //
گشتم رها ز دردی ، یک درد بس قدیمي//
هر قطره
گاهي گمان نمي‌کنی ولی خوب ميشودگاهي نمي‌شود که نمي‌شود گه جور ميشود خود آن بی مقدمهگه با دو صد مقدمه ناجور مي‌شودگاهي هزار دوره دعا بی اجابت استگاهي نگفته قرعه به نام تو مي‌شودگاهي گدایِ گدایی و بَخت با تو یار نیستگاهي تمام شهر گدایِ تو مي‌شودگاهي تمام آبیِ اين آسمانِ مایکباره تیره گشته و بی رنگ مي‌شودگویی به خواب بود جوانی مان گذشتگاهي چه زود فرصتمان دیر مي‌شود 
ميلاد شمس الشموس حضرت رضا (ع) مبارک از منظر امام رضا(ع) هیچ عملی برتر و ارزشمندتر از نماز نیست، چرا که بهترین و ميانبرترین راه برای رسیدن به قرب الهی است. امام رضا(ع) همواره مي فرمود: الصّلاة قربان کل تقیٍّ؛(۱) نماز هر انسان پارسائی را به خداوند نزدیک مي کند.» به همين جهت آن حضرت به ابراهیم بن موسی فرمود: لاتؤخرنّ الصّلوة عن اوّل وقتها الی آخر وقتها من غیر علّةٍ علیک، ابدأ باوّل الوقت؛(۲) انجام نماز را بدون علت از اول وقت آن تأخیر نینداز، هميشه
یک روز خسته کننده را پشت سرگذاشته بودم.خیلی خسته بودم . هم فکری وهم جسمي.شب با همسرم درمورد زندگي وچون وچرا هاش بحث ميکردم.نميدونم چی شد که به خاطر یک حرف ساده ی بی اهميت اعصابم بهم ریخت 1البته همسربنده هم انگار دنبال بهانه بود!اونم عصبانی شدو شروع کرد.من بیشتر وقتها بحث ورها ميکردم وميرفتم .اما اين بار انگار دلم خیلی پربود.شروع به دادو بی داد کردم وجنجال شد!یکی اون گفت و10 تا من شاید 10 دقیقه توی  اين حال بودم . ولی از اون تایم به بعد فقط داشتم سر
  گاهي گمان نميکنی ولی خوب ميشودگاهي نميشود که نميشود که نميشود--- گاهي بساط عیش خودش جور ميشودگاهي دگر تهیه بدستور ميشود---گه جور ميشود خود آن بی مقدمه گه با دو صد مقدمه ناجور ميشود---گاهي هزار دوره دعا بی اجابت استگاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود--- گاهي گدای گدایی و بخت با تو یار نیستگاهي تمام شهر گدای تو ميشود ---گاهي برای خنده دلم تنگ ميشودگاهي دلم تراشه ای از سنگ ميشود--- گویی به خواب بود جوانی مان گذشت گاهي چه زود فرصتمان دیر ميشود *** من خ
یک: صدای تلویزیونی که به دیوار مشترک ما چسبیده و انگار همسایه مون گوش سنگین تشریف دارند که اينقدر صدای تلویزیونشون بلندهدو: ونگ زدن بچه ای که حداقل یه سالش شده و تموم بشو نیس که نیس، چون ما یه ساله اومدیم اينجا. واکنش هاي  مادرش هم جالبه: بعضی وقتها ميگه بسه. بعضی وقتها ميگه خفه شو. بعضی وقتهام ميگه چه مرگته؟  تا حالا نشنیدم بگه عزیزدل مامان چیه؟ گوگولی مگولی من چشه؟ بچه بزرگ شو دیگهههههههههه
گاهي گمان نميکنی ولی خوب ميشود، گاهي نميشود که نميشود که نميشود، گاهي بساط عیش خودش جور ميشود، گاهي دگر تهیه به دستور ميشود، گه جور ميشود خود آن بی مقدمه، گه با دو صد مقدمه ناجور ميشود، گاهي هزار دوره دعا بی اجابت است، گاهي نگفته قرعه به نام تو ميشود، گاهي گدای گدایی و بخت نیست، گاهي تمام شهر گدای تو ميشود.!
روزهاي دوشنبه هر هفته مي رفتم خونه اش. مي گفت یه روز هفته رو تنهايی بیا. مي خوام خودتو ببینم. ناهار پیش اش بودم. بعد ناهار چند تا چایی و بعدش برنامه زاور بخشعلی اف. اين برنامه هر هفته ما بود. گاهي وسط ناهار و چای، یه چرت کی مي زدم. ناراحت مي شد از خوابیدن من. خونه مادر یه آرامش دیگه ای داره. چقدر خواب چند لحظه ای مي چسبید. همه دوستام و همکارام مي دونستند که دوشنبه بعد از ظهر من از قبل پره. چند ساله که پره. اما دو سال بیشتره که دوشنبه هاي من خالی و
الله چند روز برای نابودی قوم عاد نیاز داشت؟یک روز (سوره 54 آیه 19) یا چندین روز (سوره 41 آیه 16، سوره 69 آیات 6-7). قابل درک بودن انجیل خود یک ویژگیستچشم. چراغ وجود انسان است.اگر چشم تو پاک باشد. تمام وجودت نیز پاک و روشن خواهد بود ولی اگر چشمت با شهوت و طمع تیره شده باشد.تمام وجودت هم در تاریکی عميقی فرو خواهد رفت.( انجیل متی. ۲۳ -۲۲ : ۶ ) 
ترس ترس و ترس پدیده ای عجيب در انسان که حال روحی و جسمي را دگرگون مي کند حتی گاهي مي تواند مسیر زندگي انسان را تغییر دهد عجيب است حتی عجيب تر از آن که بتوانی برای یک لحظه آن را تصور کنید هميشه در مقابل تو ست ترس چیست چرا که مسیر زندگي انسان را تغییر ميدهد چطوری و به چه منظور گاهي حتی برای از ترس از دست دادن مادر برادر دوست مورد علاقه حرف دل را نمي زنیم و مشکلات را بازگو نمي کنیم یا دروغ ميگوییم مثلاً یک بار برای اينکه مادرم متوجه نشود که ظرف به مو
عشق و عاشقی برای ما یه واژه ی مُردس ، عشقی که به مقصد نرسه و هميشه در حسرت باشه چه فایده داره، چرا باید در  حسرت عشقی موند؟ ازدواج نکردن یکی از مشکلات جامعه ی تالاسمي مي باشد. خانواده، اوضاع اقتصادی، بیماری، کار و  باعث ميشه در حسرت یک عشق واقعی موند، در حسرت یه ازدواج بی دغدغه. گاهي باید تا ابد اه و کشید و حسرت خورد، با وجود اينکه  ثمره ی یک عشق است ولی تا ابد در حسرت عشق حقیقی خواهد ماند.  
 بیا در آغوشم عزیزم ، ميدانم که آرامش ميخواهیبیا که من هم تشنه بوسیدنت هستم، ميدانم که لبهايم را ميخواهیبیا و رها کن هر چه خستگیست از وجودت ، بیا که من هستم، همان سنگ صبورتاز لحظه ای زندگي برایم زیبا شد که تو شدی همه ی زندگي اماينجا من ، اگر هستم ، برای تو هستم ، اگر زنده ام، به عشق تو نفس ميکشمهر لحظه و هر روز برایم با تو ،با عشق ميگذرد ، با همان حسی که دوستش داری ميگذردبا همان چشمهاي زیبایت ، گاهي با دلتنگی و گاهي با آن طعم لبهايتگاهي تو دلگیر
یک روزهايی هم هست که اصلا نمي خواهی با هیچ کس حرف بزنی . روزهايی که انقدر صدای مغزت بالا گرفته که تنها دوست داری با دو دست گوشهايت را بگیری و به حرف همه بی اعتنا باشی. حتی به حرف دلت. حتی گاهي وقتها اوضاع ذهنیت خراب مي شود که حوصله حرف زدن با تنها دلایل زندگيت را هم نداری پدر و مادرت واقعیت از اين قرار است که گاهي هیچ چیز تعریفی وجود ندارد ولی بازهم دوست نداری دلشان را بشکنی. مجبوری ناخواسته چشمهايت را ببندی و امروزت را انگونه که انها دوست دارند
گاهي وقتا نميدونی قراره چی بشه . باهاش بازی مي کنی انگار . فرو مي ری تو نقشی که نیستی : یه حسود بی بخشش. یه غیرتی بی تحمل. یه حسابگر مو رو از ماست بیرون کشنده.یه دیوانه ی زنجیری حتی.بازی مي کنیم تا بازی که تمام شد، سخت تر و محکم تر دوسش داشته باشی و با خیال دوریش  توی  بغلت بکشیش.که زندگي یکنواخت نشه.که لذت با هم بودنمون مستدام باشه.اما یه لحظه هست  و فقط یه لحظه طول مي كشه - که باید بازی رو تمام كنی.باید دوباره خودمون بشیم.باید  اونو بغل كنی و
در آستانه چهل و سومين سالگرد درگذشت پدر، مادر هم رفت. داشتیم برای تاسوعا برنامه مي چیدیم. اما گویا خدا برنامه دیگه ای برای ما داشت و امسال محرم، یه جور دیگه بود و حال و هوای متفاوتی برای ما داشت. مادر بعد از تحمل 21 ماه بیماری، یک بار دیگر سکته کرد. اما اين بار دیگر برنگشت. مادر که رفت همه چی رو با خودش برد. انگار از درون خالی شدیم. زیر پای ما خالی شد. هنوز هم پاهايمان جایی بند نیست. هنوز هم بعضی وقتها منتظر تماس او هستم که چهره اش رو تو گوشیم ببینم.
 
 فاصله ما یک " سوت " است ! برای همين است که .

کفشهايمان را در سه سوت مي پوشیم !
در سه سوت هوا را مي بلعیم و نفس مي کشیم !
سه سوته خوابمان مي برد و خرخر مي کنیم !
سه سوته مي خندیم و غش مي کنیم !
ما حتٌی . . .
راستی !
اشک مان هم دم قلب مان است ! حتٌی به سوت هم نمي رسد .
راستی !
زود هم مچاله مي شویم ! له مي شویم و پاره مي شویم ! گاهي وقتها .         
خط خطی مي شویم !
برای اين است :
فاصله ما ، فقط یک سوت است !
ما آدمهاي کاغذی ، که زود مچاله مي شویم ، له مي شوی
مُهر ولایتت از همان ازل هم بر نام من حک شده بود، دستگیره ی نامت از همان ازل گره گشای من بود از همان زمان که قدمهايم رویِ زمينِ غلطان گشوده شد،همان وقتها که هر قدم زمزمه ی نام تو شد تاب و توانم ،همان وقتها نامت چشمه ای شد، توی دلم جوشیدمُهر تو مِهر کائنات است، چشمِ تو چشمه ی سیرابِ مهربانی هاست نامِ تو تاب و توان زمين و زمان است ، دلت وسعتِ الهی دارد، مي تپد برای جن و انس و ملک مي تپد برای زمين،مي تپد برای مورچه ای که تمام مُلکِ دنیایش پوسته ای
امروز خبر شدم که دارم دوباره عمو ميشوم. خبر خیلی خوشحال کننده ای بود، فکر مي کنم هر کسی که لذت خاله شدن، دائی شدن، عمو شدن و یا عمه شدن رو تجربه کرده است مي تواند درک کند که چه حسی دارم. اما همزمان غمي دلم را فرا گرفت. عمو و دائی شده ام، اما لذتش را تنها از راه دور و تجربه اش را تنها از طریق تصویر موبایل تجربه کرده ام. لذتی دیداری حضوری، دیدن بزرگ شدن برادر زاده ها و خواهر زاده از نزدیک، اینها لذتهائی است که با مهاجرت از دست مي دهی.متنی دیدم که مقا
اگر بتوانی به خوبی وجودت را از چیزهاي منفی خالی کنی ،خداوند تو را سرشار از قدرت،جوانی و پر از ایمان و لذت خواهد کرد . ذهن آدمي کارگاه تولید فکر است . موفق ترین انسانها کسانی هستند که توانسته اند در ذهن خود اندیشه هاي مثبت داشته باشند. درحقیقت نوع و کیفیت افکار و اندیشه آدمي ، سازنده نوع و کیفیت زندگي انسان است. اندیشه هاي مثبت بر غنای زندگي مي افزاید، به انسان امکان و قدرت مي دهد تا احساس قدرت بیشتری کند و به اطمينان خاطر بیشتری برسد.
گاهي دلت برای حجم خوبی هايی که حتی تصورش هم غیرممکن بنظر مي رسد ولی ميشنوی که یک نفر بود وتمام آنها رادرخود داشت تنگ مي‌شود گاهي دلتنگ نبودن کسی ميشوی که حتی صدای اورا هم نشنیدی وتصوری از تن صدای او وطعم شنیدن کلامي ازاو را برای هميشه باید بچشی ومانند تمام حسرتها زندگي، حسرتش را بخوری حسرت چشیدن شیرینی که توتهاي از درخت چیده شده ای که بافهیمه خورده بودین، حسرت چشیدن لبخندی که قوت قلب انسان برای ادامه مسیر سخت زندگي ست، حسرت کلاسهاي درسی ک
گاهي باید به جای بودن در ميانه هیاهوی آدميان به كنجی بروي و خلوت كنی!!  با خود ‌خلوت کنی! حساب بکشی از خود و کارهايت! روحت را اگر نیاز به ترميم دارد مرمت کنی تا ویرانی‌اش آوار نشود بر سر مردم!قلبت را دوباره مرهم بگذاری تا زهر زخمهايش کام دیگران را تلخ نکند! تا بتواند دمساز دوستی باشد و مهر بپراکند!   گاهي باید دهان را ببندی و خاموش باشی و نظاره کنی جهان درون خود را و جهان بیرون را! و آن گاه آنچه دریافته‌ای ناخودآگاه از روحت تراوش مي‌کند! از وجو
بعضی وقتها نگاه هايم قفل ميشود به در و دیوار و هر جایی که ساکن است و ت نميخوردچراکه لحظه هايم ترسیده اند از نبود تو تو که راه ميروی و زمين و زمان به بودن کنارت حصودی ميکنند.من کجا و تو کجا با اين همه زیبایی و مهربانی ماه کدامين آسمانی که .دریغاز لحظه هاي بی تو بودن متنفرم مثل تنفر ماهی کوچولو از خشکی و.
راستی ميان اين همه اگر تو چقدر بایدی مادر با اينکه گاهي قلم به دست مي گیرم و از دلتنگی ها و احساساتم مي نویسم اما امروز برای من نوشتن از رفتن به قله قاف هم سخت تره . امروز فقط باید به قلم التماس کنم و به پای واژه ها بیفتم تا شاید شرمنده اش نشم . امروز ميخوام از مادرم بنویسم از فرشته زمينی . کوچیکتر که بودم مادرم موهاي منو مي بافت و گاهي زیر لب شعرهايی رو زمزمه مي کرد آنروزها مادرم رو دوتا دوست داشتم چون توی دنیا من دو بزرگترین عدد روی زمين بود آ

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها