نتایج جستجو برای عبارت :

من دانش آموزی هستم که می خواهم خواهم

در هوای بی  تنفس من تو را مي خواهم آخرزهرا بی انصاف چشمان تو را مي خواهم آخریک شبی در کوچه های پیچ و بن بستبوسه ی آرام لب های تو را مي خواهم آخرمثل یک پروانه بی بال و عاشقدشت آغوش تو را مي خواهم آخرواپسین روز و شب عمرم که باشد بی گمان عطر تو را مي خواهم آخردر هوای بی هوای جان سپردنگریه ی سوزان چشمان تو را مي خواهم آخرمن زبان دیگری جز شعر یارایم نبودورنه مي گفتم که از دنیا تو را مي خواهم آخر (مهتاب مينایی) 
از امشب با خدا قهرممن امشب با تو هم قهرماز امشب با خودم قهرممن امشب فال حافظ را بدست خود نميگیرمنفس را من به آسانی از وجودم  صلب خواهم کردو نیزآسایشت را هم و نیز عشقتو نیز آن یاد شیرینت و دیرینتمن امشب با خدا قهرمو حرفش را نمي خواهم،نمي خوانممن امشب با تو هم قهرم صفایت را وفایت را دو چشم ناز دارت را نمي خواهم نمي خواهماز امشب با خودم قهرمو این تن را نمي بخشم نمي خواهم قوایش را جلایش را تلاش وام دارش را نمي خواهم نمي خواهم چه گویم که بقایش رااگر
تو را تنها برای خود، چه خود خواهانه مي خواهم تو را با هرچه غیر از چشمِ خود، بیگانه مي خواهم کبوتر مي شوم جَلدِ حریم پاک چشمانت و از دست نگاهِ مهربانت، دانه مي خواهم دلم مي ترسد از غربت، بیا و آشنایم شو من و تو، حوضی و ایوان، هوای خانه مي خواهم تصور کن که ما هردو، همان عشاق مشهوریم بگو لیلی…بگویم جان؟… کمي افسانه مي خواهم… بیا آن وقت پیش من، کمي نزدیک تر بنشین… من از دار و ندار تو، فقط یک شانه مي خواهم ولش کن عقل و منطق را، جنون هم عالمي دارد تو
۱-خاطرتان آسوده باشد. شما که به خدا ایمان دارید، به من نیز ایمان داشته باشید. ۲-نزد پدر من خدا، جا بسیار است . من مي روم تا آن جا را برای شما آماده کنم. ۳-وقتی همه چیز آماده شد، باز خواهم گشت و شما را خواهم برد، تا جایی که من هستم شما نیز باشید. اگر غیر از این بود، بطور واضح به شما مي گفتم . ۶-راه منم ، راستی منم ، زندگی منم .هیچکس نمي تواند به خدا برسد مگر بوسیله من. ۷-اگر مي دانستید من کیستم ، آنگاه مي دانستید پدرم کیست . اما از حالا به بعد، او را مي شن
تو را ميخواهم برای پنجاه سالگی شصت سالگی هفتاد سالگی تو را ميخواهم برای خانه‌ای که تنهاییم تو را ميخواهم برای چای عصرانه تلفن‌هایی که مي‌زنند و جواب نمي‌دهیم تو را ميخواهم برای تنهایی تو را مي خواهم وقتی باران است برای راهپیمایی آهسته‌ی دوتایی نیمکت‌های سراسر پارک‌های شهر ‏برای پنجره ی بسته و وقتی سرما بیداد مي‌کند تو را ميخواهم برای پرسه زدن‌های شب عید نشان كردن یک جفت ماهی قرمز تو را ميخواهم برای صبح برای ظهر برای شب بر
به اميد دیدنت خدا خداخواهم کردخواب و بیدار تو را بازصدا خواهم کردپای عشق تو بیفتد مثل فرهاد شبیبیستون جای دماوند بنا خواهم کردبوسه ای از لب تو قرض گرفتم حتماقرض لب های تو را زود ادا خواهم کردقایق قسمت اگر دور کند از تو مرارود را سمت تو برعکس شنا خواهم کردارزشت بس که زیاد است از این لحظه به بعد"تو"ی مفرد شده را باز شما خواهم کردحرف یک مرد همان است که اول گفتههر چه دارم سر این عشق فدا خواهم کرد
مي خواهم زندگی ام را کاملا ، با انتخاب های واقعی خودم ، بدون ترس از هیچ عامل داخلی و بیرونی ، بدون هیچ نگرانی بابت هیچ شخص سومي زندگی کنم ، مي خواهم زندگی ام را برای خودم زندگی کنم ، برای خواسته های خودم ، برای علاقه مندی هایم ، برای افکارم ، مي خواهم هر آن چیزی باشم که هستم ، بدون وانمود کردن ، بدون نگران بودن ، بدون ترس از هر گونه سرزنشی. اگر گرگم مي خواهم یک گرگ تمام عیار باشم ، اگر گوسفند یک گوسفند فربه و باب ميل ولی نمي خواهم وانمود کنم که چی
زندگی ميگذرد و من خیره به سایه روشن های روز و شب،بی هیچ تحرکی رفت و آمدهای مهتاب را ميشمارم تا برای یافتن مرگ خویش لحظه شماری کرده باشم. مرگ یک شروع دوباره است،آغازی بر جهان و سیطره حالاتی دیگر.من درحال مردن هستم و عوض خواهم کرد دنیایی را که سزاوار آن نیستم.من خواهم مرد و زنده خواهم شد آنطور که خودم خواستم و ميخواهم.
هر چه مي خواهم بگویم، عنوان اش اول همه چیز را لو ميدهد. دوستت ندارم اما عشق نمي گذارد. مي خواهم وطنم را ترک کنم و هیچ وقت هوای جایی به سرم نزند؛ چه کنم عشق نمي گذارد. دوست دارم از تو متنفر باشم، نخواهمت، به تو سیلی بزنم و زخمي ات کنم. عشق نمي گذارد. من برای تو جز سلام و بوسه هیچ ندارم. مي خواهم چیزی نخواهم. چه کنم، عشق نمي گذارد. راه یافته
من برای رسیدن به پایان خودم خواهم دوید با عبور از هیولای گردنه ها آواز خواهم خواند دره های تنهایی ام را در گوش های کوه همگام با جیرجیرکها زمزمه خواهم کرد در چشمهای جغد آنسوی دورها را خواهم دید باید از شانه های گون پرسید بر کفشهای من چه گذشت از ساقه های خشکیده ی گندم احوال پینه های دستانم را پرسید مترسکهای به جا مانده را خواهم گفت کلاهتان را بردارید هرگزگنجشکها را نترسانید من از هجوم کلاغ ها بیزارم سروده:محمدطاهر رحمان سالاری
ميخواهم از تو بنویسم تا نامت، نگهبانِ این پرچینِ خميده باشد و این درختِ یخ‌زده‌ی گیلاس از لبانت بنویسم تا بند‌های کج و معوجِ این شعر قرار بگیرد از مژگانت بنویسم که چه سیاه‌اند ميخواهم سرانگشتانم را ميانِ تارهای مویت ببافم گوشه‌ی دنجی بیابم در گلویت تا آوای لب‌ها نجوای قلبم شود ميخواهم نامت را با ستارگان بیاميزم و با خون تا نه فقط با تو که درونِ تو‌ باشم تا هیچ شوم چون قطره‌‌ بارانی در دلِ شب.
دریاچه‌ی اروميه‌ماین‌قدر که قلب‌م نمک‌زاری تفتیده شدهو اگر به دادم نرسیهیچ اميدی نمي‌ماند!من شاهد مرگ خودم بودم. من مي‌توانم تمام صحنه‌های این چند سال را توضیح بدهم. تمام صحنه‌های این جنایت را. تمام ضربه‌هایی که به روح مقتول‌م وارد آمد را حفظ هستم. از من اعتراف بگیرید. مرا پای ميز بازجویی بنشانید. از من ریز به ریز همه چیز را بپرسید. من برای‌تان با گریه خواهم گفت هر آن‌چه را که دیده‌ام. من خواهم گفت که روح‌م آزارش به مورچه هم نمي‌رسید
بی رمق و خسته، به دنبال تو خواهم گشت. ميان یک مشت دوستت دارم های اشتباهی، رهایت نخواهم کرد. نگاهم را در نگاهت جای خواهم گذاشت. دلخوش به اشکی خواهم بود که شبی به یاد من آن را به زلالی خاطراتمان روشن کنی. به هوای دوستت دارم هایی که ميگفتی نفس خواهم کشید. ميدانم که سالهاست ميان من و تو یک "ما" فاصله است.! ميدانم که تمام شهر تورا با او،"شما" خطاب ميکنند. ميدانم. اما در باورم نیست تو آن گمگشته من باشی.
و این منمکه به گور خواهم برد این عشق راشاید در همان فصل سرد تولدتو اما در آستانه فصل سردیمو نمي دانم آن شراب عشقت چند ساله بود که اینگونه با من کردو من مردی تنهایم که از کنار باغچه تنهایی هایم مي گذرم انگار که من آن غنچه لاغر وسط باغچه ام که گویی هرگز گلش نخواهد شکفتمن به گور خواهم برد این عشق را و نمي دانم چرا هنوز شوق رسیدن دارمو اما الان چند سال است که نخوابیده امبا قلبی پاره پاره و پر از ترکشخسته ام و خسته بی هیچ احساس دردیباید بخوابم و س
دردانه من زهرای من هميشه بدون برای بغضهای قبل از لرزیدن چانه ات مرحمي هستم برای لرزش صدایت آهنگی نو دارم برای سکوتت چاره ای دارم برای چشم های ابریت چتری هستم برای بهانه گیری هایت برنامه ای خواهم ساخت برای بهانه های گریه کردنت تنها دستانم صورت زیبایت را پاک و نوازش ميکند توجه کردن به تو تعهد من است برای دردهایت مرحمي خواهم شد تکیه گاه دردهای تک تک لحظه های زندگیت هستم بدون که همه اینها رو ميفهممو با لطف و توکل بخدا نميذارم دلگیر شود دلت تا نف
نه دوستت خواهم داشت نه عاشقت خواهم شد.! چرا که تو را، بیش از اینها عزیز ميشمارم.! من.تو را به فراوانیِ سالیانِ درازی که زندگی خواهیم کرد، عزتت خواهم داد. آنگونه که نگذارم هیچ علاقه ای، بی تو در من نفس بکشد.!! و هیچ معاشقه ای بی تو در من جان گیرد ! حميد رها -بخاطر دلم-
روزی در سرنوشت تو من تکراری خواهم شد و قدم نو رسیده مبارک خواهد شد و تو چه زود یادت مي رود خاطرات دو نفره هایمان را و من که قدیمي شده ام در فراموشی روزگار پرسه خواهم زد بی هدف و بی نتیجه و این چه بی رحمانه است که یک نفر مي آید تا تو را به گورستان زندگی هدایت کند قدم نو رسیده هميشه مبارک نخواهد شد . # علی دادخواه 15 تیر 1399
دوباره باز خواهم گشت درِ گُل‌خانه‌ها را بازخواهم کرد
تمام آسمان را آبی پرواز خواهم کرد
تو را در کوچه‌های کودکی آوازخواهم کرد
از آنجائی که ماندم ناتمام، آغاز خواهم کرد
تمام قفل‌ها را باز خواهم کرد
دوباره باغمان را سبز خواهم ساخت
درخت عشق خواهم کاشت
سیاهی یا سپیدی نه
تمام رنگ‌ها را دوست خواهم داشت
  
 کبوترهای عاشق را
 
گلهای شقایق را
یکایک از قفس آزاد خواهم کرد
تو را ‌‌ای ناب، ‌ای نایاب
تو را ‌ای تشنه‌ی سیراب (تو را ‌‌ای تشنه‌ی داراب)
خدایا به ضعف خودم اقرار مي کنم پس از 36 سال امشب به مدد شما وائمه نقطه ضعفم را یافتم .اما خودت مي دانی کاری از دستم بر نمي آید بدون کمک شما .مي خواهم از این لحظه به بعد را چون تو زندگی کنم قوی وبا اراده،مي خواهم چون کوه با صلابت وچون آب لطیف باشم درست مثل خودت . خدایا کمکم باش من روی تو حساب کرده ام . سرانجامم را ختم به شهادت کن.
کوک ميکنم ساعت قدیمي دلم را تا چشمانم در آغوش سحرگاهی فراموش نکند صدای موذن را .در نیمه شبی آرام خواهم رفت " پادشاه عشق مرا ميخواند " تا شب زنده است خواهم رفت . من به مهمانی شهری خواهم رفت که دعاها پیش از فرود دستانت اجابت ميشوند  " من به یاد تو خواهم بود و از اقیانوس دلم دعایت خواهم کرد . تو نميدانی که من هرروز از گلدان کنار پنجره حال دلت را مپرسیدم . 
قایقی خواهم ساخت،خواهم انداخت به آب.دور خواهم شد از این خاك غریبكه در آن هیچ‌كسی نیست كه در بیشه عشققهرمانان را بیدار كند.قایق از تور تهیو دل از آرزوی مروارید،هم‌چنان خواهم راند.نه به آبی‌ها دل خواهم بستنه به دریا-پریانی كه سر از خاك به در مي‌آرندو در آن تابش تنهایی ماهی‌گیرانمي‌فشانند فسون از سر گیسوهاشان.هم‌چنان خواهم راند.هم‌چنان خواهم خواند:"دور باید شد، دور."مرد آن شهر اساطیر نداشت.زن آن شهر به سرشاری یك خوشه انگور نبود.هیچ آیینه
عظمت شب قدر اقتضا مي کند که از خدا بهترین چیز را طلب کنیم، پیامبر اکرم (ص) در جواب کسی که سؤال کرد: اگر شب قدر را درک کردم از خدا چه بخواهم؟ فرمود: تندرستیآن حضرت فرمود: العافیه؛ عافیت و تندرستی.[16]همچنین از حضرت موسی (ع) نقل شده که به خدا عرضه داشت: خدایا! نزدیکی به تو را مي خواهم.خدا فرمود: نزدیکی به من، برای کسی است که شب قدر را بیدار بماند.حضرت موسی (ع) گفت: خدایا! رحمت تو را مي خواهم.خدا فرمود: رحمت من، برای کسی است که شب قدر را بر بینوایان ترحم کن
نمي خواهم بميرم، با که باید گفت؟ کجا باید صدا سر داد؟ در زیر کدامين آسمان ، روی کدامين کوه ؟ که در ذرات هستی رَه بَرَد توفان این اندوه که از افلاک عالم بگذرد پژواک این فریاد ! کجا باید صدا سر داد ؟ فضا خاموش و درگاه قضا دور است زمين کر ، آسمان کور است نمي خواهم بميرم ، با که باید گفت ؟ اگر زشت و اگر زیبا اگر دون و اگر والا من این دنیای فانی را هزاران بار از آن دنیای باقی دوست تر دارم . به دوشم گرچه بار غم توانفرساست وجودم گرچه گردآلود سختی هاست نمي
تو را دنیا نمي خواهم که بی اندازه نامردیچه بیرحمانه دنیای مرا مرداب غم کردی!شدم کوهی صبور از دردهای سخت وسنگینتولی  در اوج نامردی  مرا از پا در آوردیخدا را شکرمي گویم که دیگر از تو دل کندم در این زندان دلسردی به دنبال چه مي گردی؟تواز جانم چه مي خواهی ! که جانم رفت خود دیدمشبی از فرط دلتنگی، شبی در اوج دلسردیتمام فصلهای سال را تنهاترین هستمغروب استخوان سوزم ؛ ندارم صبح همدردیچه سهمي دارم از باغ بهارت ,دلخوشی هایتبرای آرزوهایم فقط  اندوه آور
حس قشنگیه درآغوش تو بودنبه چشمان پرمهرت خیره شدنو غرق شدن در دریای طوفانی چشمانت که راز قلب خویش را صداميکردو رسیدن به اعماق قلب زیبایت و یکسان شدن ضربان قلبهایمانگوش کن !این آهنگ قلب من است که با آهنگ قلب تو یکی شده استو هرلحظه در دلم فریاد ميزند تمام هستی ام ازآ ن توست و بدون تو مرگ را خواهانم.عشق مهربانم باتمام وجودم دوستت دارموخداوند را شاکرم برای آرامشی که در زندگی دارمو آن آرامش وجودتوست❤تولدت مبارک نفس شیرین❤من هیچ نمي خواهم  تنها
باور کنتو را پنهان خواهم کرددر آنچه که نوشته‌امدر نقاشی‌ها و آوازها و آنچه که مي‌گویمتو خواهی ماندو کسی نه خواهد دیدو نه خواهد فهميد زیستن ات را در چشمانمخواهی دید و خواهی شنیدگرمای تابناک عشق راخواهی خفت و برخواهی خاستروزهای پیش رو را خواهی دیدکه نخواهند بودچون روزهای گذشتهآنطور که زیسته بودیدر افکارت غرق خواهی گشتفهميدن هر عشقیگذران یک عمر استسپری خواهی‌اش کردتو را وصف ناپذیرزندگی خواهم کرددر چشمانم خواهم زیستدر چشم‌هایم ، تو را
نمي خواهم دگر فصل خزان زرد، برگرددبرایم لحظه های تلخ و خیلی سرد، برگرددنه اینکه سنگ دل باشم ولی هرگز نمي خواهمبه زیر چتر من شخصی که ترکم کرد،برگرددهميشه با رفیقم شرط ميبندم که نگذارمغمِ قلیان کنار تخته های نرد، برگرددشبیه قصه های تلخ و غمگین از هدایت هامحال است این طرف ها آن سگ ولگرد»، برگرددشدیدا دوستش دارم، همين اندازه بیزارممبادا بین اشعارم "بیا برگرد" برگردد#حسین_جوکار
هوالبصیر پیوسته تو را به رهگذر خواهم ماند در راه تو با دیده ی تر خواهم ماند دیدار تو امشب به دلم افتاداست تا وقت سحر چشم به در خواهم ماند نمي دانم که ما را عشق مهمان مي کند یا نه به جامي این پریشان را غزل خوان مي کند یا نه دلم تنگِ رخ ِساقی در این تنگِ غروب آیا درِ ميخانه باز و باده گردان مي کند یا نه دریغا عمر من طی شد نمي دانم که مي داند چه ها با این دلِ مجنونِ حیران مي کند یا نه . دلم تنگ محب است و اميدم لطف او آیا مرا در عشق مهمان مي کند ی
آنقدر کلافه و خسته ام که راه گریزی برایم نمانده است به خود نگاه ميکنم ميبینم سنی ندارم اما پر از دردم از همه از همه من دیگر به جایی متعلق نیستم نه به جایی نه به کسی کوله بارم را بر خواهم داشت و خواهم رفت از دیار غریبه ها آنانیکه فقط دل شکستن را بلدند آنانیکه فقط از عشق گوشت را پر ميکنند و خورد هیچ نميدانند و من بازهم بی خوابی هایم اشک هایم چرا باید سهم من از دنیا اشک باشد یک بالشت خیس من هميشه باید رفتار خوبی داشته باشم هميشه باید خوب باشم و بقیه
مدافع حرم که بشوی تازه ميفهمي که دنیا چه معنایی دارد. انسان از لحظه ی بعدش هم خبر ندارد، پس چه خوب که از زمانی که در اختیار دارد، برای دفاع از حریم اهل بیت بکوشد. مگر جان و عمر انسان به دست خدا نیست؟ پس چرا من ترس از دست دادن آن را داشته باشم؟! اگر خدا بخواهد، زنده خواهم رفت و زنده باز خواهم گشت. پایان عمر انسان را هیچ کسی جز خدا نمي داند. پس هیچوقت از مرگی که معلوم نیست در این سفر به من برسد یا خیر نخواهم ترسید و با اشتیاق از آن استقبال خواهم کرد.

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها