بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابرکآن چهره مشعشع تابانم آرزوست بشنیدم از هوای تو آواز طبل بازباز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا بروآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیستوآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست در دست هر که هست ز خوبی قراضههاستآن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفامن ماهیم نهنگم عمانم آرزوست یع
درباره این سایت