چون مدينه شد نمايان گفت زينب آمدم *** ای مدينه! بی کس و بی یار و یاور آمدمای مدينه! وقت رفتن بود حسینم همسفر *** حالیا بی حضرتش چون مرغ بی پر آمدمای مدينه! داشتم پیش ازسفر چندین امیر *** وقت برگشتن چنین محزون ومضطر آمدمای مدينه! جسم شاه دین نهادم کربلا *** درحقیقت پیکری هستم که بی سرآمدمای مدينه! ماه من عباس نام آورزکین *** شد به خاک وخون و اکنون بی برادر آمدمای مدينه! ره مده دیگر مرا درکوی خود *** باعزیزان رفته بی سردار و افسر آمدمای مدينه! وقت کوچیدن ب
من بی دل آمدم که تو دلدار من شوی غمدیده آمدم که تو غمخوار من شوی شادم که در حریم تو افتاده بار من آیا شود ز لطف خریدار من شوی خودرا ز راه دور کشاندم به کوی تو دلخسته آمدم که مددکار من شوی هر طور راحتی ، بزن ، اما نمی روم این بار آمدم که فقط یار من شوی من ورشکسته گنهم می شود؟ شبی یوسف شوی و گرمی بازار من شوی عمرم به باد رفته به داد دلم برس من آمدم که مونس من یار من شوی آقاییم همیشه ز سلطانی شماست یک عمر نوکرم که تو سالار من شوی خوانم میان صحن تو تا رو
گفت مادر، از پسر بهرت خبر آورده ام *** دخترت زينب منم شرح سفر آورده امگر دهم شرح سفر، ترسم بیازارم دلت *** کز عزیزانت خبر با چشم تر آورده امرفتم از کویت ولی باز آمدم دل غرق خون *** زاشک خونین ،دامنی پر از گهر آورده اماز عراق و شام با سنگ جفا سوی حجاز *** طایران قدس را بشکسته پر آورده امیوسفت شد صید گرگان در زمین کربلا *** ارمغان پیراهنِ آن نامور آورده اممادران را با جوانان از وطن بردم ولی *** جمله را در بازگشتن بی پسر آورده امام لیلا را زداغ اکبرش ا
اسارت آل الله (شام): زينب و كوچه و بازار ؛ خدا رَحم كُند زينب و شامیِ بی عار ؛ خدا رَحم كُند زينب و بی احترامیّ یهودِ شامی زينب و حلقه ی اَشرار ؛ خدا رَحم كُند زينب و دشمنِ هیز و ماجراهایِ كنیز زينب و مجلسِ أغیار ؛ خدا رَحم كُند زينب و حَراجِ گوشواره ، حَراجِ مَعجر . در برِ چشمِ علمدار ؛ خدا رَحم كُند زينب و محلّه ی بَرده فُروشان و غمِ . آنهمه چشمِ خریدار ؛ خدا رَحم كُند زينب و نامَحرمان ، زخمِ زبانِ شامیان زينب و اینهمه آزار ؛ خدا رَحم كُند زينب
درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفت در من غزلی درد کشید و سرِ زا رفت سجاده گشودم که بخوانم غزلم را سمتی که تویی عقربه قبله نما رفت در بین غزل نام تو را داد زدم ، داد آنگونه که تا آن سر این کوچه صدا رفت بیرون زدم از خانه یکی پشت سرم گفت این وقت شب این شاعر دیوانه کجا رفت !؟ من بودم و زاهد به دوراهی که رسیدیم من سمت شما آمدم او سمت خدا رفت با شانه شبی راهی زلفت شدم اما … من گم شدم و شانه پی کشف طلا رفت در محفل شعر آمدم و رفتم و … گفتند ناخوانده چرا آمد و
آمدم حال تو را از در ودیوار بپرسمای سفر کرده ی جاوید من ای مادر خوبم!»آمدم باز در این کلبه که با دولت اشکیهاله ی گرد غم از چهره ی هر پرده بروبمآمدم بر غم بی مادری ام زار بگریمآمدم باز که سر بر در این خانه بکوبم***ای سفر کرده ی من جای تو خالیباز باخاطره ها»پای دراین خانه نهادمبی تو این خانهغم آباد»زمانه استهرکجا می نگرد دیده ی آلوده به اشکماز تو و رنج تو و یاد تو بسیار نشانه است***پیچکی»را که به امّید رساندی سر دیواررازقی های»سپیدی که عزیزا
ای که نور حقّی و لاله ی باغ گل یاس فاطمه خوش آمدی خوش آمدی ای شرف دین و مذهب یا زينب جلوه ی زیبای مکتب یا زينب به آل طه ذکر لب یا زينب زینت بابا یا زينب یا زينب یا زينب یا زينب یا زينب … سیدتی گل زهرا ای دل فاطمی ات گشته گرفتار حسین کرده ای دیده ی خود باز به رخسار حسین گل بهار ثارالله یا زينب ای بی قرار ثارالله یا زينب یگانه یار ثارالله یا زينب دار و ندار ثارالله یا زينب یا زينب یا زينب یا زينب یا زينب سیدتی گل زهرا دل بیمار من از لطف خدا شفا
یک بلیطباز یک حال عجیبپر شده از رنگ حرمرنگ یک اذن ورودرنگ یک گنبد زردهر حیاطی یک حوضپر ز آب کوثرو وضو بر لب حوضباز هم اذن ورودیک قدم تا مقصوددر همین حین میان رویاناگهان بغض مرا می گیردگویی انگار مشرف شده امبه خودم می آیمیك روزی به سفر هست هنوز.یا امام رضا آمدم تا برایت بگویم رازهاى بزرگ دلم را بر ضریحت دخیلى ببندم تا كنى چاره اى مشكلم را آمدم با دلى تنگ و خسته تا به پاى ضریحت بمیرم یا كه اى ضامن آهو از تو حاجتم را اجابت بگیرم حس خوبیه وقتی از
مادر سلام، آمده ام با تفنگ پر مادر سلام، آمدم اما چقدر دیر این خانه، این نقش ویران، که پشت سر من است، پیشینه ی من است، در همین خانه به دنیا آمدم و بالیدم. هنوز صدای چرخ دولاب و بوی نان تازه و دود تنور و اجاقش در گوش و مشامم می پیچد، صدای مرغ ها و گوساله ها و بره ها . صدای لالایی مادر و شاهنامه خوانی پدر، این خشت ها مرا خوب می شناسند با تمام شیطنت های کودکی ام. حدود بیست و پنج سال پیش اینجا در زمین لرزه ای ویران شد، ویرانِ ویران همین جایی که ای
شنیدستم که با نعش برادر *** چنین می گفت آن مظلومه خواهرکه ای پشت و پناه و یار زينب *** تو بودی مونس و غمخوار زينببه هرمنزل مرا وقت سواری *** زراه مهر می کردی تویاریز جا برخیز و بنگر حال زارم *** به روی ناقه عریان سوارمتو آخر زینت عرش خدائی *** میان خاک و خون عریان چرائی؟
خاطره ای تکان دهنده از استاد شفیعی کدکنی. نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم. از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم… (استادکدکنی حالا خودش هم گریه می کند…) پدرم بود، مادر هم او را آرام می کرد، می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها ع
دیر آمدم دیر آمدم در داشت میسوختهیئت میان وای مادر داشت میسوختدیوار دم میداد، در بر سینه میزدمحراب مینالید، منبر داشت میسوختجانکاه قرآنی که زیر دست و پا بودجانکاهتر آیات کوثر داشت میسوختآتش قیامت کرد، هیئت کربلا شدباغ خدا یک بار دیگر داشت میسوختیاد حسین افتادهام آن شب آب میخواستناصر که آب آورد سنگر داشت میسوختآمد صدای سوت، آب از دستش افتادعباس زخمی بود، اصغر داشت میسوختسربند یازهرا»ی محسن غرق خون بودسجاد از سجده
چهل روز غمبار گذشت. برای خانواده ی محترم حاج کتاب الله کلوت صبر و سلامتی آرزو می کنیم.سالیان سال خاطرات آن مرحوم ورد زبان ها خواهد بود. روحش شد و یادش همیشه سبز.شب بودوماه واختر و شمع ومن وخیال خواب از سرم به نغمه مرغی پریده بوددر گوشه اتاق فرو رفته در سکوت رویای عمر رفته مرا پیش دیده بوددرعالم خیال به چشم آمدم پدر کز رنج چون کمان قد سروش خمید
سرنی در نینوا می ماند اگر زينب نبودکربلا در کربلا می ماند اگر زينب نبود چهره سرخ حقیقت بعد از آن توفان رنگپشت ابری از ریا می ماند اگر زينب نبود چشمه فریاد مظلومیت لب تشنگاندر کویر تفته جا می ماند اگر زينب نبود زخمه زخمی ترین فریاد، در چنگ سکوتاز طراز نغمه وا می ماند اگر زينب نبود در طلوع داغ اصغر، استخوان اشک سرخدر گلوی چشم ها می ماند اگر زينب نبود ذوالجناح دادخواهی، بی سوار و بی لگامدر بیابان ها رها می ماند اگر زينب نبود در عبور از بستر
نبود به شان زن عقیله به حلم و کرم حسن عقیله پیام آور قیام عاشور خلیله بت شکن عقیله مراد پیر مغان ملیکه دو جهان زينب زينب ذکر تو سیقل جان مجالس تو جنان زينب زينب وقار زينبه و ذوالفقار زينبه و شهریار زينبه و اقتدار زينبه نگار زينبه و افتخار زينبه و اعتبار زينبه و استوار زينبه مدد یا زينب تو هادی مکتبی عقیله تو ناجی مذهبی عقیله تو ثانی حیدری ولیکن به زينب ملقبی عقیله نام تو نقش نگین عشق تو با دل عجین زينب زينب خاک تو عرش برین جلالتت بی قرین زينب ز
زینت خانه ی مهتاب به دنیا آمد زينب حضرت ارباب به دنیا آمد بهترین خوبترین خواهر دنیا آمد حضرت فاطمه ی دیگر دنیا آمد برنامه ویژه به مناسبت ولادت حضرت زينب سلام الله توسط اعضای فعال کتابخانه شهید کریم بدوی خورشید
مادر تمام فرزندان پیامبر به جز ابراهیم، خدیجه بود. مادر ابراهیم، ماریه قبطیه بود. فرزندان رسول خدا(ص)، به جز حضرت فاطمه(س)، همگی در زمان حیات پیامبر درگذشتند و نسل پیامبر(ص) تنها از طریق فاطمه (س) ادامه یافت. محمد (ص) سه پسر و چهار دختر داشت: قاسم، نخستین پسر که در کودکی در مکه درگذشت. زينب، در ۸ق در مدينه درگذشت. رقیه، در ۲ق در مدينه درگذشت. ام کلثوم، در ۹ق در مدينه درگذشت. فاطمه (س) در ۱۱ق، در مدينه شهید شد و نسل رسول خدا (ص) تنها از وی باقی ماند.
حضرت زينب (س) که در آستانه سالروز ولادت با سعادتشان هستیم، سومین فرزند امام علی(ع) و حضرت زهرا (س) هستند. ایشان در ۵ جمادی الاول سال پنجم هجری قمری در مدينه چشم به جهان گشودند. در ایران روز ولادت حضرت زينب(س) به نام روز پرستار ثبت شده است. علت این نامگذاری، پرستاری از امام زمانشان حضرت زینالعابدین (ع) و دیگر بیماران و مصیبتزدگان خاندان عصمت و طهارت علیهمالسلام پس از واقعه کربلاست.
زمزمه ی ولادت بی بی حضرت زينب سلام الله علیها -(هرساله داداش حسین برام) ۵ دنبال کردن این شاعر ۳۸۴ هرساله داداش حسین برام عیدی میاره داداش حسنم چادر سیاه سرم میذاره ٢ یادش بخیر چه روزی بود اون روز برا تولدم مادر میگفت بیا بشین زينب رو زانوی خودم مادر منو بغل میكرد آرامشی بود تو سینم میگفت ایشالا باشم و عروسیتو من ببینم اما چند روزه مادر منو بغل نكرده انگاری كه تو دل مادر یه كوهِ درده٢ امسال چادر سیاه من چادر سیاهِ مادره سوختگی روی چادر مالِ آتی
یک سال قبل شهادتش توی زمستان باران نمنم میزد. دیدم حسین عکس رهبری را با موتور به خانه آورد. بهش گفتم: عکسَه پِه موتور از زیر پُل تا اینجو اوردیه؟ (عکس را با موتور از زیر پل آوردی تا این جا؟ زیر این بارون!») عکس را قشنگ گذاشت بالا و درستش کرد بهم گفت: ا اینجو تِش ندِهی.» (از اینجا تکانش ندهی.) بهش گفتم: باشه. چقد قشنگه.» یک روز میخواستم جارو بزنم آمدم زیرش را جارو زدم گفت: کی قَدِ عکس رهبر زَندَه؟» (کی به عکس رهبر دست زده؟) بهش گفتم: خوم
عنوان مدح حضرت زينب سلام آلله علیها(آذری) افلاک مطبقده، تابنده قمر زينب بستان ولایتده ، عالیه شجر زينب صندوق نجابتده ، ارزنده گوهر زينب دنیا قالا بیریاندا، بیر یاندا اگر زينب دنیایه نیازیم یوخ،دنیایه دَگَر زينب طبعیمده گزن قمری،سرمستیدی کوکودن سایسیز سخنیم واردی شخصیت بانودن بیباکیدی حیدر تک،قورخمازدی هیاهودن تفکیک ائلمز عارف، یازينبی یاهودن زينب دئسه گر یاهو، آللّه دا دئیَر زينب امر ایلسه طوفانی، دریالری صاف ایلر هر خطبه ده شمشیر شی
معصومه …معصومه تفسیر معصومیت است كه روزگارى در مدينه طلوع كرد، معصومه اقامت غربت است در روزگار غربت نگاه ها، معصومه تفسیر بلند تبعیت است از ولایت .معصومه نگاه سبزى است كه از معصومیت سرچشمه مى گیرد، معصومه، روزگار دلداگى است واز غربت به قربت رسیدن .معصومه ترجمان بلند عاشوراست و قصه با زينب هم سفرشدن .معصومه فلسفه شیدایى است و غزل ماندن و بودن، معصومه نگین ایران است كه درقم، شهر اقامه مى درخشد .معصومه ضریت بالاى ارادت به ولایت است، معصومه، ق
ای پشت و پناه و یار زينب *** ای مایه افتخار زينببا آن همه مهر و آشنائی *** کردی تو ز ما چرا جدائیدیشب زمن ارچه دور بودی *** مهمان که در تنور بودیکی کرد به کوفه میهمانت *** بر خاک نهاده گیسوانتاز روز ازل من و تو با هم *** بودیم در این حادثه توأمرفتی تو به سوی باغ و رضوان *** من مانده غریب و زار و حیرانرفتی تو بر رسول مختار *** من مانده اسیر قوم کفّارآسوده شدی تو از زمانه *** من ماندم وشمر و تازیانهتا سایه تو مرا به سر بود *** زین واقعه کی مرا خبر بودباشد سر تو مق
شاعران آیینی کشورمان درباره حضرت زينب (س) شعر سرودند. در اینجا این اشعار را بخوانید. شعر علی اکبر لطیفیان ویژه ولادت حضرت زينب (س) یا که خدا به خلق پیمبر نمیدهد یا گر دهد پیمبر ابتر نمیدهد حتی اگر چه فیض الهی به هیچ کس غیر از رسول سوره کوثر نمیدهد دختر در این قبیله تجلی کوثر است بی خود خدا به فاطمه دختر نمیدهد زينب یگانه است و خدا هم به فاطمه تا زينب است دختر دیگر نمیدهد زينب رشیدهای ست که بر شانه کسی تکیه به غیر شانه حیدر نمیدهد زينب
امشب ما را آب با خودش می برد. بیست سالگی شسته شد حل شد تمام شد در این آخرین شب مهرماه آنقدر که آسمان بارید. چند ساعت است که می بارد. هی می غرد و رعدوبرق می زند و می بارد و می بارد. وقفه ندارد. بیست و یک ساله ام از فردا. بنا را مثل بیست سالگی هنوز باید گذاشت بر دیوانگی؟ نمی دانم. برنامه ای ندارم. فکری ندارم. آرزو هم سخت بود. تنها ته دلم مقدار بیشتری جسارت خواستم. انگار هرچقدر ازش به آدم برسد هنوز کم است. همین جسارت و نترسی ها را بیشتر می خواهم. هنوز دا
باز هم رفتم و آمدم و جز تو و گرمای آغوشت پناهی نیافتم.باز هم رفتم و آمدم و دیدم هیچکس،تو نمیشود.یادمه چشمات آبی بودن یه روز.ولی آنوقتها نمیفهمیدم که آبی چشمانت فقط انعکاس دریا بود برای همین هم هرگز مقابلت هیچ پوششی نداشتم چون تو نیمه من نه؛ خود من بودی وقتی چشمانت مواج و خروشان و رام میشد وقتی به تو مینگریستم و خود دریا را میدیدم هرگز حس نکردم که تو ، دیگری هستی و من منم. بیا بنشین قدری برایت فروغ بخوانم بیا قدری دورم کن از مردم این ش
امروز بیدار شدم دیر هم شده بود بعد ی قهوه خودم اومدم بیرون بعد رفتم مغازه وسایل های کارمو آماده کردم بعد ی سرویس خورد رساندم بعد دو مرتبه اومدم خواهرمو رساندم خونشون بعد زاده اومدم مغازه ی مشتری اومد را انداختم بعد رفتم خواهر زادمو بردم مغازه پسر عموم بعد بردمش خونه بعد آمدم ی سر به راهنما زدم بعد رفتم خونه نهار خوردم بعد به خوانومم گفتم میخواهم گوشی بگیرم رفتم گوشیمو دادم قسطی ی گوشی گرفتم پسندازمو هم دادم بعد اومدم با برادر ک
گفت : شما ! شما خانم سلطانی. لطفا روی این موضوع کار کنید بررسی شخصیت های نه و مردانه در ادبیات داستانی ایران » میخواستم بگویم : کار کردن نمیخواد ! »از همان نقطه ی صفر مرزی و چندتا داستان و رمان درست و حسابی آمدم پایین تا رسیدم به ادبیاتهای تماما مردسالارانه ، بعد از کنار آنها گذشتم و کف دستم پر شد از اسم کتاب هایی که ظاهرا در رسای ن ایرانی اسلامی و باطنا در پازل فمنیسم خوش رقصی کرده بود! دست آخر هم یاد این رمان های خزعبل عاشقانه مذهبی
آمدم بعد از حدود ۹ ماه اینجا اعترافی را بنویسم . هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم که با رفتنش ناراحت شوم و آرزو کنم زودتر برگردد . !!!» باورت میشود آیا ؟؟؟؟ همه چیز تغییر کرده من ، او . فقط یک چیز همیشه ثابت است !! زمان همه چیز را تغییر خواهد داد مطمئنم
نامگذارى زينب (س) از طرف خداوند:هنگامى كه زينب (س ) متولد شد، مادرش حضرت زهرا (س ) او را نزد پدرش امیرالمؤمنین آورده و گفت: این نوزاد را نامگذارى كنید.حضرت فرمود: من از رسول خدا جلو نمى افتم.در این ایام حضرت رسول اكرم در مسافرت بود. پس از مراجعت از سفر، امیرالمؤمنین على (ع) به آن حضرت عرض كرد: نامى را براى نوزاد انتخاب كنید.رسول خدا (ص ) فرمود: من بر پروردگارم سبقت نمى گیرم. در این هنگام جبرئیل فرود آمده و سلام خداوند را به پیامبر ابلاغ كرده و گفت:
درباره این سایت