نتایج جستجو برای عبارت :

اگربجای سردارسلیمانی بودم

شاد بوده، من اونجا بودم گریه آبغوره، من اونجا بودم میگفت سختیا بدجور آسونن، من اونجا بودم میگفت از توو داغونم، من اونجا بودم میخواست دوست صمیمی، من اونجا بودم میکرد توو دل غریبی، من اونجا بودم فکرِ قوّتِ قلب بود، من اونجا بودم میگفت کمکِ من کو؟، من اونجا بودم میداد روزیمون تُپُل سود، من اونجا بودم سُفره کوچیک بود بزرگ بود، من اونجا بودم احساس عشق میخواست، من اونجا بودم چه سالم چه بیمار، من اونجا بودم من اونجا بودم تو یه خُرده ترسیدی من اون
پریروز تهران بودم کنار یکی از همکارای نشسته بودم که دورادور میشناختمش یک چهره بی بی فیس با یک چاله روی صورتش که سه بر صفر از بقیه جلو میفتاد تمام طول روز محو تماشای اون بودم و همش دنبال این بودم باهاش یک کلمه حرف بزنم شب موقع برگشت فکر که کردم انگار قبلا این رو یک جایی دیدم انگار خیلی وقته میشنخاتمش تو هواپیما که فکر میکردم یادم آمد که اسمش اسم کسی بود که قبلنا دیونش بودم اسمش مهسا بود و چقدر شبیه اون بوده ترم اول دانشگاه بودم و میخاستم به هر ق
یعنی نفس کشیدن تو خاک سرزمینتبه ضریح ارباب که رسیدم همین شعر روزمزمه  کردماما گریه امان ندادچه حالی بود سردرگم شده بودمدستپاچه بودم .انگار دعاها یادم میرفتحالا منجایی بودم که خیلی ارزویش را کرده بودم برایش اشکها ریخته بودم.اینجا خانه امن  عشاق بامعرفتسیدالشهدا.خداراشکرت این زیارت اخرصفر رابحساب اربعینبگذارالسلام علیک یا اباعبدالله .  
به یاد داشته باشم که دلیل اینکه در چند شغلی که بودم معمولاً نفری آشخور بودم این بود که خودم انتخاب کردم که جابجا بشوم و دچار نخوت و تکرار و خستگی نشوم که اگر می ماندم نفر قدری بودم برای خودم در هر سه جایی که کار کرده بودم مخصوصا مورد تست و تکنولوژی
پرنسسبهت گفته بودم اینو خودم خوب میدونمبهت قول داده بودم که بشی پرنسس توی خونمبهت گفته بودم از رود و ماه و اسموناز روزهای خوبی که ساخته شدن تو ذهنمونولی خستم به خدا اول از دست خودمنمیدونم تا کجا بمونم حتی دیگه پشت خودممن دروغ بودم از اول پیش توخم و افسرده و مائیوس محال با نقاب کنار توبازم به یاد توبازم کنار توبهت گفته بودم زندگی رمانتیکیجمعه هامون پاشم و صبحونه  و بچه هامون یکی یکیبهت گفته بودم یه تراس نقلی و سبزچهارتا صندلی چوبی همه تو رو
پرنسسبهت گفته بودم اینو خودم خوب میدونمبهت قول داده بودم که بشی پرنسس توی خونمبهت گفته بودم از رود و ماه و اسموناز روزهای خوبی که ساخته شدن تو ذهنمونولی خستم به خدا اول از دست خودمنمیدونم تا کجا بمونم حتی دیگه پشت خودممن دروغ بودم از اول پیش توخم و افسرده و مائیوس محال با نقاب کنار توبازم به یاد توبازم کنار توبهت گفته بودم زندگی رمانتیکیجمعه هامون پاشم و صبحونه  و بچه هامون یکی یکیبهت گفته بودم یه تراس نقلی و سبزچهارتا صندلی چوبی همه تو رو
من اگر نوشته بودم؛ میشدم متن های شاملو که از عشق لبریز باشم.
من اگر صدا بودم؛ میشدم تصنیف های شجریان که از آرامش پر باشم.
من اگر فکر بودم؛ میشدم ذهن دختری دیوانه که از شادی تهی نباشم.
من اگر گیاه بودم؛ میشدم سروی تنها تا همیشه سبز باشم.
من اگر سنگ بودم؛ میشدم دماوند تا استوار و مقتدر باشم.
من اگر خانه بودم؛ میشدم خانه ای کاه گلی در روستا که تشریفاتی از سادگی داشته باشم.
من اگر دست بودم؛ میشدم دست مادر تا چاشنی مهربانی داشته باشم.
 من اگر پا بودم؛
یک هفته در جوار امام رضا بودم. از اینجا از خانه از سازم و از همه چیزهای همیشگی یک هفته دور بودم. آنجا انگار زمان متوقف می شود. گوشه ی حرم می نشستم. همان رواق همیشگی که از کودکی آنجا می رفتیم. همان رواقی که پر از کاشی های آبی و زرد است. من بودم و کتاب دعایی. من بودم و کاشی های آبی که از نگاه کردنشان سیر نمی شدم. من بودم و خلوتی که نهایت آرامش بود. از امام رضا خیلی چیزها خواستم. اول از همه؛ عشق بود. چون:زندگی بی عشق اگر باشد همان جان کندن استدم به دم جان
من خود جهنم بودم . می خواستم تو را بیاورم پیش خودم تا بهشت باشم.تا توی بهشت باشم . حق من نبود که آتش از پوستم بیرون بجهد . تو لیاقت بهشت بودن را  نداشتی . گمراه بودم  . تو سربراه ترین آدمی بودی که می شناختم . عزیز بودی . منفور بودم .
می خواستم برای یک روز هم که شده جایمان عوض شود . من بیایم توی بهشت تو . تو جهنم باشی . می سوختم هرروز و هرروز و تو شیرین و خنک سایه می انداختی .مبهوت بودم از کار جهان . از بودن های متفاوت مان . از سکوتی که بودی ، از هیاهویی که م
هی با خودم میگم اگر اونکارو کرده بودم.اگه اینکارو نکرده بودماگه اینجوری رفتار کرده بودم.اگهاگه.تو سرم اما و اگر های زیادی هستمغزم درک نمیکنه که قسمت نبوددرک نمیکنه که هیج برگی بدون اذن خدا نمیوفتهگذشت.تموم شد.
سلام یاسمن جان امروز تولد حضرت زینبه .قرار بود امروز جشن عبادت تو باشه. من خیلی براش برنامه ریزی کرده بودم. روی جزییاتش کلی فکر کرده بودم و پولامو جمع کرده بودم که به بهترین شکل ممکن برات برگزارش کنم. قرار بود توی خونه خاله فائزه یا نهاااایتا توی حسینیه نقسانی ها برگزار بشه. کلی دکور دیده بودم و قیمت مقوا و فوم دراورده بودم که اون دکور رو برات درست کنم. یه دکور سرمه ای و سفید شیک با گلهای رز مقوایی که به صورت ال مانند بالای دکور قرارش بدم و یه تو
از ساعت ۱۲ تا ۸ تو خیابون بودم ظهر و شب رفتم مسجد ۲ ساعت هم پشت در پشت بوم بودم شب اینقدر حالم بد بود به ریس پیام دادم که من کار رو تو خونه انجام میدم خدا خواست اونم گفت هر جور راحتی ساعت ۱۱ شروع کردم رو میز کتابخونه بودم .همش با این فکر میکنم چقدر تاثیر بد داشته تو ذهنم با تو رابطه داشتن انگشت
یکسال و اندی میشه ک به ترکیه نقل مکان کردیم. من و همسر و فرزندم. توی این یکسال روزای مختلفی رو پشت سر گذاشتم. روزای اول ک اومدیم دخترم 4ماهه بود. تو اوج دلدرد و گریه های نوزادیش بودیم. از خانواده پدریم جدا شده بودم و خیلی دست تنها بودم. اونقدر درگیر دغدغه های بچه داری بودم ک کلا از زندگی شخصی و خانوادگیم غافل شده بودم. با بی تجربگی ما و حرص شوهرم برای پول خرج کردن خیلی زود پولی ک همراهمون بود تموم شد.
روز اول دانشگاه بود. هفتمین روز از هفتمین ماه سال۹۷. هفته قبل نیز برای انجام کارهای گزینش و ثبت نام آمده بودم. از دانشجوهای سال قبل و برخی فارغ التحصیلان درباره سختگیری‌های دانشگاه فرهنگیان، مخصوصاً دخترانه اش شنیده بودم. مراحل گزینش سختی را پشت سر گذاشته بودم و حالا من مهدیه ی ۱۸ ساله، جلوی در ورودی دانشگاه ایستاده بودم. مادرم هم همراهی ام می کرد. به همراه همدیگر وارد محوطه دانشگاه شدیم و در همان بدو ورود، پذیرایی شدیم.
نازنینم، کاش خورشید بودم، تابنده بر تن گرم و نازنین تو، همه روز.کاش نسیم بودم، وزنده میان موهای تو، همه شب.کاش هوا بودم، همین هوای دوروبر تو، دربرگیرنده‌ات، در آغوش‌کشنده‌ات، هر لحظه.کاش اصلا سنگفرش آن خیابانی بودم که هر صبح و شب بر آن میگذری.کاش صدا بودم، برآمده از حنجره گرم تو، هر آنگاه که ندا سر می‌دهی.کاش نور بودم، نشسته بر نگاه تو، هر آن که با دیده پرفروغت نظر میکنی.من اینها نیستم و نخواهم بود. رویای تو را هر شب و هر روز، هر لحظه و در
علی ، فاطمه، فواد، فدک.فاطمه ، فدک. فاطمه ، فدک. گوش می کنین؟ مادرتان محدودیت را بلد نبود ، از قضا بخش اعظمی از وجودش را هدر می داد. یک روز که رخت هارا شسته بودم ، پدر را بوسیده بودم و تا دم در دنبالش رفته بودم ، لابه لای ثانیه هایی که دارم نفس تازه می کنم بیایید و بپرسید : محدودیت چیه مامان؟» یادتان بماند! مادر خسته از پر حرفی تان ؛ ساجده 
افسرده ز صدمه و بلایم، ای كاش تو را ندیده بودمپامال بلا و ماجرایم، ای كاش تو را ندیده بودمدر سینة تنگِ پُرشرارم هر لحظه فزون شود غم تودر بندِ غمِ تو مبتلایم، ای كاش تو را ندیده بودمرفتی و ز رفتن تو ریزد هر لحظه سرشكِ خون ز دیدهدلخسته و زارو بینوایم، ای كاش تو را ندیده بودمرفتی تو ز دیده‌ام ولیكن در خاطر و جان مكان گرفتیبر من بنگر كه جان فدایم، ای كاش تو را ندیده بودمزد شعله به خرمنِ وجودم آن شعله عشقِ خانمانسوزبنگر به رخِ چو كهربایم، ای كاش ت
 جایی که ایستاده بودم خیلی دور بود. خودم رو فراموش کرده بودم و خیلی چیزهای دیگه رو. مثل دیدن صورت تورو. زمستون داره باز از راه میرسه زمستونی که بیرحمانه عاشقش هستی.این جایی که من بودم خیلی دور بود. دیگه نمیخوام از خودم دور باشم. بیا به یک پیاده روی ساده بریم.  
حضورعاشقانه میلیونی درتشیع سردارسليماني +درهم کوبیدن پایگاه نظامی امریکا یوم الله" است
حضرت آیت الله ‌ای (رهبر معظم انقلاب اسلامی) در نمازجمعه،۲۷ دی ۱۳۹۸: حضور معجزه‌گون ملت فهیم در تشییع پیکر مطهر حاج قاسم سلیمانی و یارانش و نیز پاسخ کوبنده سپاه در حمله به پایگاه آمریکایی‌ها در عین الاسد را دو یوم‌الله هستند.
دستور خداوند به حضرت موسی(ع) مبنی بر یادآوری ایام‌الله به مردم را نشان‌دهنده اهمیت و کارکرد مهم آن برای هدایت افراد صبّ
من به خودم تمامت را قول داده بودم،گفته بودم سهم من خواهی شد، تو در تمام جاهای خالی زندگیم پر شده بودی،تو تمامت سهم من بود، آنچنان در آینده ام روشن به نظر می آمدی که تمام گذشته را خط زده بودم،تو قول من به خودم بودی، بیا و مرا پیش خودم بد قول نکن.
نمیدونم چطور بگم . ولی وقتی به این جور چیزا فکر میکنم یه جایی ته قلبم به لرزه میوفته . یه چیزی که باعث میشه که به فکر واداشته شم . خیالاتم منو وا میداره به یک جا نشستن .  فکرشو بکن توی دنیایی زندگی میکردیم که پر بود از اژدها . پر بود از ویچ و ویزارد . اخ دلم میخواست یه کولی بودم که همه ی زندگیشو در حال سفر بود و یه گوی جادویی داشت و با اون گوی میتونست به تمام دنیا اشراف داشته باشه و میتونست با کارت های جادوییش جهان رو زیر و  رو کنه کاش من
قولنامه و وکالتنامه را امضا کرده بودم و از دفترخانه زده بودم بیرون. ماشین زیر آفتاب داغ ظهر چه برقی می‌زد. روزهای گذشته حسابی تمیزش کرده بودیم. باعجله از کنارش رد شده بودم و خودم را رسانده بودم به خیابان اصلی. مامان زنگ زده بود و گفته بود کارن بی‌قراری می‌کند. باید خودم را زودتر می‌رساندم اما ماشین دیگر مال من نبود. ظهر بود و تاکسی نبود و من زیر آفتاب داغ ظهر می‌دویدم نه فقط برای اینکه زودتر به کارن برسم، که فرار کنم از فکری که توی سرم وول می
وقتی به سمتم برگشتی،لال شدم! به انگشتانم نگاه کردم.به پوسته های زیر ناخن ها.به هر چیزی چشم دوختم جز چشمان تو! از اینکه نگاه پنهانی ام را فهمیده بودی،خجالت زده بودم.از اینکه روزها دور از چشم های تو زندگی کرده بودم.خجالت زده بودم. از اینکه نگفته بودم چقدر بی تو سخت است! نگفته بودم چقدر بی تو نمی توانم! نگفته بودم چقدر دوست داشتنت شیرین است.از اینکه تو را به  "تو" نگفته بودم،خجالت زده بودم.خجالت زده بودم که چشم از نگاهت می یدم.خجالت می کش
روح از بدنم بلند شد، سبکی بی‌قرار کننده ای بود. در سرم مورچه می‌دوید. کسی به زانوهایم چنگ می‌زد و چشم هایم سیاه بود.کنترلی بر وجودم نداشتم طپش قلبم طوری بود که دستم را به لرزه می‌انداخت. نه بیدار بودم و نه خواب.هوا گرم ولی بدنم سرد بود. پشت سرم تیر می‌کشید. مویی در چشمم بود و غباری در گلو.صدایی نداشتم ولی آرام نبودم‌. توان فریاد نبود ولی از درون جیغ می‌کشیدم.دلم می‌خواست پشت چادر مادرم قایم شوم. پناه می‌خواستم.گونه هایم فرو می‌رفتند، گوی
مهربانم
کاش به جای پاییز 
تو با مهر می آمدی
****
مهربانم
پاییز بی توئی، عطر عاشقی ندارد.
برگرد
برگرذ عطر عاشقی من
برگرد و حیرانی ام ببین
برگرد و ویرانی ام ببین
خزان بی توئی سخت است
گلایه ها را به سنگ و دیوار گفتن سخت است!
برگرد و گوشی شنوا باش!
برگرد و چون کودکی ها، در آشنا باش!
برگرد و در به در»ی های من ببین!
برگرد و خانه خرابی» ام ببین
محبوبم
کشتن کار هر کسی می تواند باشد
برگرد و زندگی ببخش 
برگرد و حیاتم بده
***
ما را از کودکی به جدایی عادت دادند
دیشب تو اومدی وقتی من خواب بودمتو خواب خوشی غوطه ور بودم و تو صدام کردینشنیدم صداتو خیلی گنگ بودشایدم چون صداتوصداتو خیلی وقته نشنیدم نشناختمصدام کرده بودی و من من باب وعده ای که به خودت داده بودم خواب بودمخواب هرچه بود ازاز غریبگی تو کنارم بهتر بودحس کردم یه غریبه صدام میکنهحس کردم دلم برای این صدای ناشناس تنگ شدهچه حس غریبینصف شب که از خواب پریدم خودمو تنها توی چهاردیواری دیدمو یتیمانه صورتمو با دستام پوشوندم و های های گریه کردمبه حال
پارسال سی روز رمضان روزه بودم امسال نحوه مصرف داروهایم عوض شد چند روز اول روزه بودم در فکر شروع روزه خواری بعلت پزشکی بودم شاهد از غیب رسید خدا گر به زحمت ببندد دری به رحمت گشاید در دیگری .ماموریتی نصیبم شد که طول روزه در ان بر خلاف ایران که شانزده ساعت بود شد دوازده ساعت و برای برنامه دارویی ام مشکلی نداشت .رمضان مبارک
تا سال پیش منم تنها بودمبا خودم حال میکردمبا تنهاییم خوشحال بودمبا تنهاییم مشکلی نداشتماز اول زندگیم تا وقتی که تو رو دیدمتا وقتی که تو رو دیدم و با تو بودماز اون موقع به بعد تنهایی برام دردآورهو از آبان پارسال زجر آوردیگه تنهایی رو نمیتونم تحمل کنم- چند روزی است که آنقدر دلتنگت هستم که قلبم داره از جا در میاد , به دفعات نقسم دیگه بالا نیومدهقکر کردن به تو و وجودت جلوی یکسری کارهایی که مناسب نبود رو گرفته و از این بابت خوشحالم
نمیدانم از کی این بچه این همه کینه به دلش آمد؟ دیروز تو جمع رفت بالای منبر و همین طور گفت. تو همه ی حرفهایش بزرگترین چالش زندگیش من بودم. منی که همیشه سعی کرده بودم بهترین مامان دنیا باشم. با بچه هایم دوست و همراه باشم. ولی ظاهرا یکجایی را به بیراهه رفته بودم. همه اش تبعیض، نامهربانی و . شب خوابم نبرد شاید دو سه ساعت بیشتر نخوابیدم و فقط فکر کردم که باید چطور جبران کنم و آیا می توانم جبران کنم. اگر با همین فکر و نظراتش ادامه بدهد فکر کنم روز به ر
باران می بارید و من آنچنان خیس شده بودم که کرختی مرطوبی جای خستگی پیاده روی هایم را گرفته بود. عاشق شده بودم. قدمهای کوتاه و آرامم در خیابان گواه ادعایم بود. مصمم بودم و طراوت باران شبانگاهی الهامم میکرد به عاشقانه ترین شعری که سروده بودم. و نوشتم تمام چیزی را که یک دل بهانه اش کرده بود چند سالی. عاشق کشی رسم چشمان غزال من بود. ناگفته, حرفم را خواند و سرکشید از من.و من ماندم و بارانی که امشب دوباره خیسم کرد.دیوانه را ماه تمام, مشوش سازد و عاشق را
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

اندیشه تعاون