چکامه انسانند نه ، نی ام ، من همچو مادر ارام همچو مرغی در ، دام که نگویم دردام. ! و همه زندگیم ، کلفتی کردن در منزل شوهر باشد بهر فرمانبری از مالک خویش ، پیش قدم گردد ، نوکر باشد. زیر مشت و لگد ، ظلم و ستم . بله گو ، لال و کور ، کر باشد ! چشمش از درد شکستن هايش تر باشد. مرغ افتاده به دام ، گشته اي پرپر باشد نه ، نی ام ، من . همچو ، ان پروانه . مادرم ، ان گل صبر ، یکدانه.
من به یاد تو در خانه مشغولم تو به یاد من در محل کار سخت کار میکنیمن به یاد تو دورادور به فکر تو هستم و در ذهن خود چه رویاهايی با تو ساختممن همچو ماهی هستم و تو همچو آب زلالی هستی من بی تو میمیرمتوام بی من ناراحت میشویمن براي تو عاشقانه در خانه گردگیری میکنم و خانه را تمیز و خوش بو میکنمو تو براي من همچو مردی با قدرت صبح تا بعد از ظهر سخت کار میکنیتو براي راحتی و خوشبختی خودمون سخت کار میکنی و من براي خوشحالی تو در خانه مشغولم
نمک در سفره زهرا رقيه است سه ساله دختر مولا رقيه است رقيه باب حاجات ،میر معالج رقيه تا ابد ، باب الحوائج خلق حیدری و دلربا داری رقيه پنجه هاي مشگل گشا داری رقيه تمام نه فلک اين نکته دانند گدايان رقيه پادشاه اند رقيه دختر ماه حسین است فروغ حق به درگاه حسین است گره هاي کور وا می کند او به عرش وفرش غوغا می کند او نمی گویم اسیری یا رقيه به طفلی هم امیری یا رقيه تمام گریه اش فتح وظفر کرد بناي ظلم را زیر و زبر کرد اگر چه شام ویران شد مکانش دل صاحب زمان
دو یار زیرک و از باده کهن دومنی فراغتی و کتابی و گوشه چمنی من اين مقام به دنیا و آخرت ندهم اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی هر آن که کنج قناعت به گنج دنیا داد فروخت یوسف مصری به کمترین ثمنی بیا که رونق اين کارخانه کم نشود به زهد همچو تویی یا به فسق همچو منی ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن در اين چمن که گلی بوده است یا سمنی ببین در آینه جام نقش بندی غیب که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترن
حافظصبا اگر گذری افتدت به کشور دوستبیار نفحهاي از گیسوی معنبر دوستبه جان او که به شکرانه جان برافشانماگر به سوی من آری پیامی از بر دوستو گر چنان که در آن حضرتت نباشد باربراي دیده بیاور غباری از در دوستمن گدا و تمناي وصل او هیهاتمگر به خواب ببینم خیال منظر دوستدل صنوبریم همچو بید لرزان استز حسرت قد و بالاي چون صنوبر دوستاگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما رابه عالمی نفروشیم مویی از سر دوستچه باشد ار شود از بند غم دلش آزادچو هست حافظ مسکین غلام و
نظرات کاربران درباره کتاب سارتر در ايران تالیف احمد راسخی لنگرودی میشود به سبک سارا بیکول کتابی نوشت همچو "در کافه اگزیستانسیالیست" و تلاش کرد تا زندگی و تفکرات و نتايج فکری فلاسفه اگزیستانسیالیت همچو سارتر را به هم آمیخت. از سویی میتوان در اين دوران فوران اطلاعات و جستجوی سريع منابع، کاربرد نام سارتر در منابع مختلف را کنار هم جمع کرد و کتابی نوشت. البته ادعا نمیکنم که نویسنده چنین کاری را انجام داده،
ز ايران گویم که سرزنده باد که جاوید باشد و پاينده باد ز مردان خوب و زجنگ آوران ز یاران خوب و ز نام آوران ز وقتی که گشت انقلابی عظیم جهان پر شد از عدل و دادی عظیم امامی بیامد، امامی کبیر که بود صادق و همچو شیری دلیر به جنگ آمد آن دشمن اجنبی به جنگش برفت فرزند نبی بیامد با هرچه توپ و تفنگ برفتیم ما همچو شیر و پلنگ شکست خورد آن دشمن اجنبی چو ما چیره گشتیم بر اجنبی براي تو ايران، جان داده ايم چه آلاله هايی جوان داده ايم تو اي شافعا، عشق ايران زمین بود
[۱۰/۴، ۱۱:۲۸] ۰۰۰۰۰۰: آمدی بابا ببین مشتاق دیدارم هنوزخلق خوابیدند و من از گریه بیدارم هنوزبارها جان دادم از هجرت وفايم را ببینباز در هنگام وصلت جان به لب دارم هنوزشمر سیلی زد به رویم تا نگویم نام تولیک باشد نام نیکوی تو گفتارم هنوزیکشب از ناقه فتادم بسکه ضجرم زجر دادمدتی زین ماجرا بگذشته بیمارم هنوزعمه ام زینب ز مادر مهربانتر بر من استمی دهد شبها تسلاي دل زارم هنوزگر چه از بی طاقتی بنشسته می خواند نمازبا چنین احوال می باشد پرستارم هنوزاين
آئینه ی جمال حضرت زهرادی رقيهباغ ولاده همان لالة طاهادی رقيهدولانور گونده ملکر اوستاره باشیناباغ جنتده اولان زینت بابا دی رقيهآئینه ی جمال حضرت زهراست رقيهدر باغ ولا لالة طاهاست رقيهزهراي سه سالة حسین بن علیستخفته در شام بلا زینت باباست رقيه
دیئَرَم هر شام و سحر رقيه مهتابیم دی منیمبیر توکی دنیايه دیر دختر اربابیم دی منیمترجمه فارسی:هر شب و سحر ورد زبانم اين است رقيه (س) مهتاب شبهايم هستمی ارزد بر کل دنیا یک تار مویشاين رقيه (س) چون دختر اربابم هستپ.ن: با کلیک روی عبارت صفحه اصلی» در بالاي وبلاگ ساير مطالب و نوحه ها را نیز مشاهده کنید.
رقيه رقيه اي نازنین دخترم نازنین بلبـل سوخته بال و پرم بعد بابا چه شد با دل محزون تو غم نشان بوده ام با تو به چشم ترم یاس خوشبوی من چیده شدی از جفا با تو من بوده ام ز کوفه و کربلا گرچه بستی دو دیده ی مرا از وفا کی رود یاد تو لحظه اي از خاطرم کی بریده پدر راس تو را از قفا کی برید چون سرت امید جان مرا کی ز آغوش مهر تو مرا کرد جدا در کنار سرت رفته ز جان پیکرم هر زمان دیدنت ، داغ مرا تازه کرد جان غم پرورم وعده ی ویرانه کرد غصه اي را که دل اسیر آینده کرد در
افتاده ام از چشم تو واي اگرپاي عشقی دگر در میان استکوهم ولی درمانده ام بی تو در سینه ی من چو آتشفشان استنگاهم کن بی تو بی برگ و بارم تورا من به دست خدا میسپارمشهزاده ی بی عشق برده اي دیگر از یادم همچو افسانه اي آخر میرسی تو به دادمشهزاده ی بی عشق چشم به راه تو میمانم درد دوری نشست آخر بی تو بر استخوانممیگریم به حال ناخوشم در قلبم تورا نمیکشم من چون تو بی وفا نباشمغمگینم چو فال حافظم چون شمعی تو آتشم بزن من از غمت رها نباشمشهزاده ی بی عشق برده اي
دخـتر نازار حسـی رقيه سه سـاله بیه گرفتار حسـی رقيه سه سـاله مه دل پریشون غم او ماه ری تو بیمه یتیم نازار کرده اي نازتر دِ تو نیمه هستـیم وِ سیقه دختری که کُل زنه ايمه عزیز دربار حسـی رقيه سه سـاله خاطر محزون تو تـش زیه وِ مینه جونم هم تـش زیه سر تا وِ پا هم مغز استخونم اي شیرین و نازپرورم عزیز هون و مونم دلبر و دلدار حسـی رقيه سه سـاله کاش رولکم چـی تاو جو هی آز دس و پات بیم کاش نمیمردم رولکم سايم بی یُ وِ پات بیم کاش چـی ابوالفضل جوو شمشیری وِ ن
مرحبا اي پیک مشتاقان بده پیغام دوستتا کنم جان از سر رغبت فداي نام دوستواله و شیداست دايم همچو بلبل در قفسطوطی طبعم ز عشق شکر و بادام دوستزلف او دام است و خالش دانه ان دام و منبر امید دانهاي افتادهام در دام دوست
به نامِ عشقبه نامِ عشق! به نامِ خدا!به نامِ رقیّه!دوباره شد قلمِ شعر وقفِ عامِ رقیّهاراده کرده غزل تا برايِ او بنویسمبخیز حسِّ تَغَزُّل به احترامِ رقیّه!کم اند جمله ملائک اگر حدیث بگویندبراي گفتن یک شَمّه از مقامِ رقیّهدلت که خواست شود پر ز شور و عشقِ حسینیبیا بنوش فقط جرعه اي ز جامِ رقیّه!بگو حسین دمِ صبح و دل بده به دلِ اودلِ تو میشود آباد عینِ شامِ رقیّهبه راهِ عشق بده جان!نگو ز غصّه ی هجرانکه راهِ عشق همین است اين مرامِ رقیّهکجاست منتقمِ
لطف شیر و انگبین عکس دل است / هر خوشی را آن خوش، از دل حاصل است پس بود دل جوهر و عالم عرض / سايه دل چون بود دل را غرض (دفتر سوم) اشتری ام لاغری و پشت ریش / زاختیار همچو پالان شکل خویش اين کژاوه گه شود اين سو گران / آن کژاوه گه شود آن سو کشان (دفتر ششم)
اوايل بهار بود و عطش ماجرا جویی مرا به بیرون کشید, ولی نه هر بیرونی, تشنه زیبايی بودم که بهار به من هدیه کرد, آن بیرون سبزشکوفه ها شعر زیبايی میخواندند و نوازش دستان خورشید, شعر آن ها را زیبا تر نمود. کمی قدم زدم که ناگهان سکوتی را حس کردم. یخ زمستان همچو بچه اي که به دامن مادرش چنگ می زد, گل را گرفته بود. ابر نیز مانند روسري زیبايی خورشید را پنهان کرده بود, آن گل یخ زده همراهی نداشت, ناگهان خورشید روسري خود را باز و گل را نوازش کرد. یخ ها نور خو
به جز از علی نباشد به جهان گرهگشايی **** طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلايی چو به کار خویش مانی در رحمت علی زن **** به جز او به زخم دلها ننهد کسی دوايی ز ولاي او بزن دم که رها شوی ز هر غم **** سر کوی او مکان کن بنگر که در کجايی بشناختم خدا را چو شناختم علی را **** به خدا نبردهاي پی اگر از علی جدايی علی اي حقیقت حق علی اي ولی مطلق **** تو جمال کبریايی تو حقیقت خدايی نظری ز لطف و رحمت به من شکسته دل کن **** تو که یار دردمندی تو که یار بینوايی همه عمر همچو
کوچ تا چند؟مگر می شود از خویش گریختچشم پر اشک و دلم خونیا کجا قفل زنممن غم دل را که بماند مخفی. یا کجا می بردم حزن و غمتتا کجا می کشدم دام و فریب؟بهر که می نالد دل؟پر و بالم بستهشوق پرواز دلم بشکستهکوچ تا چند مگر می شود از خویش گریختقفسی تنگ بشد زندگیمپُر آواز حزین گشته بسی.دل من تنگ غروبی شده بازمی دمد از پس جان ، همچو شراب ریختند بر کف دستان تو باز کوچ تا چند ؟مگر می شود از خویش گریخت#بهناز خرّم
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدنانکه اموخت مرا همچو شرر خندیدنگرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادمعشق اموخت مرا شکل دگر خندیدنبی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی تا نمايم همه را بی ز جگر خندیدنبه صدف مانم خندم چو مرا در شکنندکار خامان بود از فتح و ظفر خندیدنیک شب امد به وثاق من و اموخت مراجان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن #مولانا
کاش چون پايیز بودمکاش چون پايیز خاموش وملال انگیز بودم.برگهاي آرزوهايم , یکايک زرد می شد,آفتاب دیدگانم سرد می شد,آسمان سینه ام پر درد می شدناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زداشک هايم همچو باران دامنم را رنگ می زد.وه . چه زیبا بود, اگر پايیز بودم,وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,شاعری در چشم من میخواند .شعری آسمانیدر کنارم قلب عاشق شعله می زد,در شرار آتش دردی نهانی.نغمه ی من .همچو آواری نسیم پر شکستهعطر غم می ریخت بر دلهاي خسته.پیش رویم :چهره تلخ
دانلود آهنگ جدید شهزاده بی عشق از ايهام با بهترین کیفیت + پخش آنلاين
شهزاده … بی عشق برده اي … دیگر از یادم
همچو افسانه اي … آخر میرسی … تو به دادم …
میگریم به … حال ناخوشم … در قلبم تورا
نمیکشم … من چون … تو بی وفا نباشم
دانلود آهنگ شهزاده بی عشق از ايهام با دو کیفیت ۳۲۰ و ۱۲۸
متن و ترانه آهنگ شهزاده بی عشق – ايهام
افتاده ام… از چشم… تو واي اگر
پاي عشقی… دگر در میان… است
کوهم ولی درمانده ام بی تو
در سینه ی … من چو آتشفشان … است
نگا
متن نوحه حسین میا به کوفه محمود کریمی───┤ ♩♬♫♪♭ ├───شدی پاره پاره ●♪♫قصیده، غزل، مثنوی، چار پاره! ●♪♫سراسیمه گودال؛ براي تو شد بامِ دارالعماره ●♪♫شدی مثلِ تسبیح… ●♪♫گرفته زمین، با تنت استخاره! ●♪♫ناله زدی… ●♪♫حسین میا به کوفه… ●♪♫داد زدی؛ کوفه وفا نداره… ●♪♫و زخمِ تنت را؛ شمرده ست نيزه ●♪♫ستاره ستاره… ●♪♫سرت را بریدند… ●♪♫که از گوش کنده شود؛ گوشواره ●♪♫که آغوشِ زینب؛ براي رقيه شود راهِ چاره ●♪♫که بر بام
دیدم از دور کسی مست و چمان می آید گاه اِستاده و گه، رقص کنان می آید چنگ در دست و شرابی به لب و مستانه مست، با عشوه به قتل دل و جان می آید موی آشفته، پریشان شده در باد پسین پاي کوبان چو پری چنگ ن می آید پلک تا نیمه کشانده ست به چشمان سیه مژه سوی دل ما همچو سنان می آید او به ناز آمده ايمان مرا بستاند یا به طرّاری اين تشنه زبان می آید به گمانم که خبر دارد از احوال کویر که به تسلیخ دل اين گونه چمان می آید غلامرضا کفايی
لطف خدا با که گویم که به اين دیده چه ها میبینم هر طرف مینگرم لطف خدا میبینم در چمن نرگس و سنبل به هم آمیخته اند جلوه ی خلد من از ارض و سما میبینم به تماشاي جمالت چون نشستم شب و روز طرح چشمان پر از نور تو را میبینم سخنانت به من آموخته صدها اندرز هر کلامی ز ترا صدق و صفا میبینم بی نیاز از همه ی خلق از آنم که برت خویش را از همه سو همچو گدا میبینم با همه درد که در اين دل سرگشته بود نظر لطف تو بر خویش دوا میبینم منکر عشق سعیدا نشوی چون روزی منکران را همه
مرگ من روزی فرا خواهد رسیددر بهاری روشن از امواج نوردر زمستانی غبارآلود و دوریا خزانی خالی از فریاد و شورمرگ من روزی فرا خواهد رسیدروزی از اين تلخ و شیرین روزهاروز پوچی همچو روزان دگرسايه ی زامروزها، دیروزهادیدگانم همچو دالانهاي تارگونه هايم همچو مرمرهاي سردناگهان خوابی مرا خواهد ربودمن تهی خواهم شد از فریاد دردمی خزد آرام روی دفترمدستهايم فارغ از افسون شعریاد می آرم که در دستان منروزگاری شعله می زد خون شعرخاک می خواند مرا هر دم به خوی
بنی آدم ابزار یکدیگرند!! بنی آدم ابزار یکدیگرند گهی پیچ و مهره گهی واشرند یکی تازیانه یکی نیش مار یکی قفل زندان،یکی چوب دار یکی دیگران را کند نردبان یکی می کشد بار نامردمان یکی اره شد،نان مردم بُرَد یکی تیغ شد خون مردم خورَد یکی چون کلنگ و یکی همچو بیل یکی ریش و پشم و یکی بی سبیل یکی چون قلم خون دل می خورد یکی خنجر است و شکم می درد خلاصه پر از نفرت و کین و اندوه و آز نه رحم و نه مهر و نه لطف و نه ناز چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها پا گذارند فر
روز جمعه! غرفه ها بايد ببستروبروی تیر دشمنها نشستپا به پاي مرد جمعه، همچو شیر!حیله و مکر عدو بايد شکستروز جمعه غرشی بايد کشید!حرفهاي مرد جمعه را بايد شنیددر صفاي سینه ی سید علیروزهاي سخت مولا را بدیدگوش جان بر خطبه هاي یار دادجان براي سیّد غمخوار داداز صفاي صحبتش بیدار شدبا نگاه بی ریايش یار شمرد جمعه! ما همه یار تو ايمتک به تک مشتاق دیدار تو ايمدر نماز جمعه! جنگ آموختیدر کلاس عشق درد اندوختیمیک طرف، حج فقیران خوانده انخار اندر چشم دیوان خوا
عشق را بیخویشتن بايد شدن نفس خود را راهزن بايد شدن بت بود در راه او هرچه آن نه اوست در ره او بتشکن بايد شدن زلف جانان را شکن بیش از حد است کافر یک یک شکن بايد شدن تو بدو نزدیک نزدیکی ولیک دور دور از خویشتن بايد شدن در نگنجد ما و من در راه او در رهش بی ما و من بايد شدن دوست چون هرگز نیايد در وطن عاشقان را بی وطن بايد شدن در ره او بر امید وصل او خاک راه تن به تن بايد شدن همچو لاله غرقه در خون جگر زنده در زیر کفن بايد شدن در ره او چون دویی را راه نیست
بی تو شکوفه هاي سحر وا نمی شود باز آ که شب بدون تو فردا نمی شود قفل دری که بین من و دست هاي توست در غايت سیاهی شب وا نمی شود ورد من است نام تو هر چند گفته اند شیرین دهن به گفتن حلوا نمی شود عشق من و تو قصه ی تلخ مصیبت است می خواهم از تو بگسلم اما نمی شود اي مرگ همتی که دل دردمند من دیگر به هیچ روی مداوا نمی شود آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم احساس سوختن به تماشا نمی شود قلبی که همچو مشعل نم دیده شد خموش دیگر به هیچ بارقه گیرا نمی شود درد مرا ز چهره ی خا
درباره این سایت