ظاهرا پیگرد قانونی نخواهد داشت این فرجام تلخقبل مرگ حتما وصیت میکنم از خوشی من مرده اممن کجا با تو قراری داشتم تو کجا بانو .کجا منمصلحت نیست بدانند غمم را ،از خوشی من مرده امکوچه ی بن بست ما سالها میشود بی عابر استفکر بیهوده نکن از انتظار!!! از خوشی من مرده اممن غریبم گفته بودم هیچکس را غیر تو اینجا ندارم پس حواست پرت باشدکه نبودی،از خوشی من مرده امجمع و جورش میکنم یکجور من در خاطرم یاد تورااین اواخر من کجا دلتنگ بودم از خوشی من مرده امحیف
هرچی پشت سرم نگاه میکنم،فقط ویرانه وخرابه است،چندوقتیه دارم گذشته موکلا ارزیابی میکنم اونم صادقانه باخودم،باختم،دیگه هم فرصت جبران نیست من باختم زندگیمو،تمام تلاش وتوان وقدرتم وگذاشتم واسه اثبات یک چیز که می توانم،امانتوانستم باختم مفت، من یک مرده متحرک هستم،وقتی میخواهم ونمی توانم من یک مرده متحرک هستم،مرده ای که ارزوهایش وفرصت های زندگیش دونه دونه جلوش پرپرشدن،اری من یک مرده هستم ،مرده ای که دم هیچ مسیحای نمیتواندنجاتش دهد،من ا
من سوار بر نسیم بوده ام ، در دشت های پر گل ، در بین قاصدک های رقصانمن سوار بر موج ها بوده ام ، گاه خروشان و گاه آراممن سوار بر گردبادهای عظیم بوده ام پر از رنج های به هم تنیده سوار بر نور پر از شوق شکافتن تاریکیو شاید گاهی آرام نشسته بر آب های راکد
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبردهرفت آن سوار کولی با خود تو را نبردهشب مانده است و با شب تاریکی فشردهکولی کنار آتش رقص شبانه ات کوشادی چرا رمیده آتش چرا فسردهرفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردیرفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردیچشمان مهربانش یک قطره ناستردهرفت آن سوار کولی با خود تو را نبردهمی رفت گرد راهش از دود آه تیرهنیلوفرانه در باد پیچیده تاب خوردهسودای همرهی را گیسو به باد دادیسودای همرهی را گیسو به باد دادیرفت آن سوار و با خود یک تار مو
پسرک بد قدم اثری از شهروز براری طنزنویس جشن 22بهمن اول دبستان مترسک سوار بر دسته بیل با پرچم امریکا واسراییل پیچیده شده بود و یک کلاه قیفی هم بر سرش بود من در زندگی معجزه دیده ام . اما یستگی دارد شما تصورتان از معجزه چه باشد ؟ من اولین بار در دو سالگی در روی بالکن سوار تاب کودک بودم و مادرم همزمان با حل کردن جدول ، مرا تاب میداد که ناگهان طناب تاب باز شد و من سوار بر تاب از طبقه چهارم اپارتمان سقوط کردم و بدون برداشتن حتی یک خراش زنده و سالم ماندم
یک نفر در پستوی خانه اش جان سپرد! و هیچ کس نفهمید آدم ها همچنان که راه می روند می توانند مرده باشند! یک نفر در تنهایی ِ مداوم ِ درونش جان سپرد! و هیچ کس نفهمید آدم ها همچنان که نگاه میکنند و یا حتی میخندند نیز می توانند مرده باشند! ۲۶ مهر ماه ۱۳۹۸
از مصریان باستان تا آمریکایی ها و حتی آفریقاییها و برخی ملل قدیم از سکه برای بستن چشمان مرده ها استفاده میکردند. حتی در زمانی این روش در ایران نیز مرسوم بوده است! به هر حال همچنان در گوشه گوشه دنیا و در فرهنگ های مختلف از چنین روشی پس از مرگ و برای بستن چشمان مرده استفاده میکنند. البته دلیل استفاده کردن از سکه برای چنین کاری از فرهنگی به فرهنگ دیگر کاملا فرق میکند.
فکر کنم باید حسابی خدا را شکر کنيم. فکر کنم دل خدا هم برامون سوخت . اگه باران نمیومد که حتما توی این آلودگی وحشتناک کاملا مرده بودیم. دیگه تنها چیزی که می تونه به دادمون برسه امدادهای غیبی است. فقط امیدوارم خدا هم بی خیال ما نشه
داغ برادر را برادر مرده میفهمد.دستش را درون دهانش فرو برد وانگشتش را از ته دل گازمیگرفت تا جیغ نزندبه تابوت برادر نزدیک شدمعراج شهدا آن روز عطر عزت را می دادآری برادرش بعد از سی ویک سال برگشته بود
راه اندازی پلیس دوچرخه سوار در کیشرئیس پلیس پیشگیری و عملیات کیش از فعالیت پلیس دوچرخه سوار در پارک ها، تفرجگاه ها و ساحل این جزیره خبر داد.به گزارش خبرنگار پایگاه خبری پلیس، سرهنگ "روح الله نصرتی" با اعلام این خبر اظهار داشت: در راستای گسترش طرح های برخورد با افراد هنجارشکن و ارائه خدمات به گردشگران در پارک ها، تفرجگاه ها و سواحل گشت های ویژه پلیس دوچرخه سوار راه اندازی شده است.وی بیان داشت: در این راستا اکیپ های گشت پلیس دوچرخه سوار مکان ها
بسم الله الرحمن الرحیم مرکبی بسوی نور RIDER IN THE DIRECTION OFTHE LIGHT OF FAITH دوچرخه سوار اربعین حسینی " تقدیم به تمام آزادگان جهان و معلمین مهربانم مخصوصاً سردار آزادگان ایران حجت السلام سید ابوترابی(ره) " دعوتنامه " خواب دیدم خواب این که مرده ام، تشنه بودم تشنه یک جرعه آب ،نه شفیقی نه رفیقی نه کسی، آمدند از راه نزدم دو ملک، گفتا،کارهای نیک و زشتت را بگو، با تفکر عمر خود کردم تباه، نامه اعمالم گشته سیاه،دیگر آنجا عذرخواهی دیر بود ، دست و پایم بسته در
وسایلی که در سوارکاری استفاده می شود: کلاه سوارکاری: کلاه سوارکاری مهم ترین قسمت وسایل ایمنی هست، چون سر یکی از مهم ترین قسمت بدن است داخل سر ما رباط ،مغز،سلول های عصبی و. وجود دارد.اگر شما دوست دارید این ورزش را شروع کنید نیاز به نيم بوت دارین چرا چون کفش معمولی بند دار خطر ناک است. اگر شما تمایل نداری نيم بوت تهیه کنی می توانی گتر بخری از نظر من گتر وسیله ای مفید است که به نشست سوار کار کمک می کند و اگر کفش شما بندی بود گتر روی کفش شما را می پ
از خیابان ۱۷ شهریور عبور می کردیم . من روی موتور پشت سر ابراهیم بودم . ناگهان یک موتور سوار دیگر با سرعت از داخل کوچه وارد خیابان شد . پیچید جلوی ما و ابراهیم ترمز کرد .جوان موتور سوار که ظاهر درستی هم نداشت ، داد زد هو ! چی کار می کنی؟ بعد هم ایستاد و با عصبانیت ما را نگاه کرد ! همه می دانستند که او مقصر است . من هم دوست داشتم ابراهیم با آن بدن قوی پایین بیاید و جوابش را بدهد . ولی ابراهیم با لبخندی که روی لب داشت در جواب عمل زشت او گفت : سلام ، خسته
در وندیداد تکلیف زنی را که کودکی مرده بزاید چنین تعیین کرده است:"ای آفرینندة جهان جسمانی و ای مقدس، بگو بدانم، نخستین خوراک و غذای این زن چه خواهد بود؟ اهورامزدا پاسخ داد و گفت: این زن باید یک مقدار خاکستر آمیخته باشاش گاو به اندازة سه لقمه، شش لقمه یا نه لقمه میل کند"(وندیداد دکتر جوان ص 128)
و باران آمده جانم ،جهانم سخت نمناک استو سوزی سرد چو گرگی که پی بزغاله ها بودهصدای زوزه اش دشت ها را درنوردیدهبهاران را چه شد اکنون شبیه فصل پاییز استیکی میگفت و می باشد پادشاه فصل ها پاییزچه جانکاه است بهارانی که روزی نو عروس فصلها می بودعزادار و سیه پوش عزیزانی که چون برگ خزان روی زمین افتاده اند گشتهپریشان حال و درمانده شبیه ابرهای پاک فروردیننمیداند که می بارد یا نه قرارش چیست؟بلاتکلیف میان بودن و رفتن شناور در فضای خاکی هفت آسمان بی هی
رحیمی : سلام ببینم سی پی خفیف گواهی نامه میدن؟؟بله می توانید گواهینمامه بگیرن شما مراجعه میکنید راهنما رانندکی و معرفی می شید به بیمارستان و انها کمیسیون میگذارند و وضعیت جسمی شما را برسی می کنند که جه مدل ماشین باید سوار بشید معمولی و یا اتوماتیک باید سوار بشین
1- مرد مرده: امروز دیگر من زنده نیستم. خاک را که میریزند، روی چشمهایم را میگیرد، ولی سنگین نیست و هنوز دارم میبینم. از جای زخم هم دیگر خون نمی آید. دردی هم حس نمی کنم. چاقو را باید دراورده باشند. هیچوقت نشنیده ام که کسی را با آلت قتل زیر خاک کنند٬ مگر توی جنگ. ولی آنجا جنگی درکار نبود. من خم شده بودم روی میز کارم که نامه را بردارم. چاقو از پشت رفت توی قلبم و همزمان چیز سنگینی خورد به سرم. شاید فکر کرده بود که چاقو به تنهایی کارم را نمی سازد که درست هم
نمیدونم باور میکنی یا نهاما بعد 9 سال هنوز بعضی روزا توی ایستگاه های مترو میشینم شاید تو پیدات بشه و ببینمتامروز صبح سوار تاکسی شدم و توی دلم گفتم کاش وقتی سوار تاکسی میشم تو توی تاکسی باشی و من یهو تورو ببینم و همونجا جلوی همه سرم رو روی شونت بزارم و اشک بریزم و بگم چقدر خسته ام و چقدر دلممممم برات تنگ شده.
متن سرود آرامش در چشمانت آرامش در چشمانت آرامش قبل از طوفان با هرقدمت می پیچیید فریاد یلی در میدان عاشق که شدی بی باکی عشاق علی بی ترسند از خاطره ات لرزانند از اسم تو هم می ترسند عهد اگه عهده، عهد یه مرده مرد اگه مرده اهل نبرده عشقه و هرکس رفته از این راه جز با شهادت برنمی گرده شب ها ابر بارونی روزا مرد میدونی دیدار نزدیکه می دونی از که شنیدی سر خدا را از که گرفتی جام بقا را غرق به خون شد تا که تن تو شد علم ما پیرهن تو این راه راه امیده نوبت به ما
مادرجان! گاهی که روحم می خارد،می روم سراغ جهاز قدیمی ات،آینه ی قاب چوبی و ترک خورده ات را برمی دارم و به آن زل می زنم ،از حافظه ی آبگینه رد می شوم می رسم به جشن عروسی ات،صدای ساز و دهل استاد نادعلی کل روستا را گرفته ،بوی حنا می آید،دستمال های رنگی،چوب بازی،ن روستا دسته جمعی آبادون می خوانند،تو را رشمه به دست ،تو را با تمام زیبایی و شکوه عشایری ات،سوار بر اسب حناگرفته و یراق بسته ای می آوردند،پدر از روبرو،سوار بر اسب علیخان ،به سیب ها و انار
دو نفر از اهالى خراسان ، با هم به سفر رفتند، یكى از آنها ضعیف بود و هر دو شب، یكبار غذا مى خورد، دیگرى قوى بود و روزى سه بار غذا مى خورد، از قضاى روزگار در كنار شهرى به اتهام اینكه جاسوسى دشمن هستند، دستگیر شدند، و هر دو را در خانه اى زندانى نمودند، و در آن زندان را با گل گرفتند و بستند، بعد از دو هفته معلوم شد كه جاسوس نیستند و بى گناهند. در را گشودند، دیدند قوى مرده، ولى ضعیف زنده مانده است، مردم در این مورد تعجب نمودند كه چرا قوى مرده است؟! ط
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان .صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس نمود.
کتاب ۱۸۰ نام کتاب : صلح بزرگنویسنده : ادوارد باندمترجم : رضا شیر مرز ژانر : نمایشنامهناشر : نشر قطرهسال چاپ : ۱۳۸۹ تعداد چاپ : اولبها : ۳۰۰۰ تومان گزیده از متن کتاب :زن : نه تقصیر منه . هیچ وقت بهش آموزش مداوم ندادم . تازه شکایت هم می کنم که چرا حرف نمی زنه . نمی خوام یه مرده بهم بگه بچه م زنده ست یا مرده ! به دنیا نیومدن همون مرگه و مرگ اینه که دیگه کسی بهمون فکر نکنه . مرگ بهترین اتفاق ممکنه . صفحه ۹۴ از متن کتاب گرداورنده : محمد ظهرابی
بنام خداوند دیروز که مصادف با روز عید سعید غدیر خم بود ، ساعت نزدیک ۸ از محل استادیوم آزادی سوار شدم ، و البته تنها، بعد چند دوچرخه سوار دیگر را هم دیدم، ولی از یاران قدیم کسی را ندیدم جز امیر میکائیل زاده را ، به هر حال ۵ دور زدم که یعنی ۴۰ کیلومتر، ضربان قلبم تا ۱۴۴ هم رسید ، زمان تمرین حدود ۱۰۵ دقیقه و کالری مصرفی ۸۸۰ تا ، هوا هم خوب بود. از آنجا برگشتم منزل و دوش گرفتم ، بعد همراه ناهید و مادرم راهی باغ یوسف آباد صیرفی شدیم ، حمید آقا و خانواد
هلیا امشب اگر بعد از این حس پوچی وسعت یافته، سیگاری خیلی طولانی میکشیدم، و یک دور هوای تهران را سوار موتور، با تکتک تونلهاش هورت میکشیدم، تکمیل میبود. اما نبود. اما من نه حتی سیگار میکشم، نه سوار موتور میشوم و نه تمام تونلهای تهران را میروم. من برای تکمیل بودنهام نهایت، نمازی از دهن افتاده دارم. یک پوستِ دستِ کنده شده و یک ذهن مشوش، که با آن تا تانزانیا میروم. هلیا تانزانیا برای من بوی عسل و رزماری میدهد.
از ترس سرجام یخ زدم! سرورم؟!؟!؟ سرورم دیگه چه کوفتیه؟! فهمیدممم!! منو یدن ، این مرده هم که منو یده از ائناس که مازوخیسم داره! مازوخیسم بود یا سادیسم نه بابا فک کنم مالیخولیا بود،نه نه نه اسکیزوفرنی بود،نچ فک کنم همون مازوخیسم بود. با خودم درگیر بودم که همون مرده جلوم ظاهر شد هینی بلندی کشیدم و دستمو گذاشتم روی قلبم ! این حجم از جذابیت جلوم وایساده و من میترسم؟! واقعا که برای خودم متاسفم! ولی یه لحظه خانوم کاگردان!! اونم مثه من لباسای جنگی
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش نشنیده بود، بیمار شد. شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکرد براى اولین بار همسرش را سوار موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت: مرا بغل کن.» زن پرسید: چه کار کنم؟» و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان صورتش سرخ شد. با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس
ماجرای ملاقات با قاضی مجهول العاقبت! یک- خدا رحمت کنه سیروس خان گرجستانی رو. این روزها کارمون شده طلب آمرزش کردن برای کسانی که دوستشون داشتیم. شخصا عاشق صدای خنده هستم و احترام خیلی خیلی زیادی قائلم برای کسانی که مردم رو میخندونند. کاش اینها عمر و جوونی جاودانه داشتند. روحش شاد. دو- این قاضی منصوری فراری که نمیدونيم زندهست یا مرده و اگه مرده، خودکشی کرده یا کشته شده، بازپرس اولین پرونده من تو حرفه رومهنگاری بود.
هسته آهنی ترانسفورماتور در برخی از ترانسفورماتورها برای هر فاز دو شاخه آهنی وجود دارد؛ یکی برای قسمت فشار ضعیف و دیگری فشار قوی. سیم پیچ ها بر روی این دو شاخه آهنی سوار می شوند. اما دسته دیگری از ترانس ها هستند که هر دو سیم پیچ روی یک شاخه آهنی سوار می شوند و فضای بین آن ها کانال پراکندگی است که با عایق پوشانده می شود.
شب پاییزی سرد است، هوا غمناک شد امشب و باران در نفس هایم دلش نمناک شد امشب نه آواز شباهنگی، نه رنگی و نه آهنگی همه تاریکی و شادی که در باران غمها مرده او امشب و آن رود پریشانی که شد تنداب ها امشب همه مرده، همه بی جان، نه برگی و نه آغازی تن بیچاره ی برگی که سیلی می خورد امشب نه مهتابی کند آرام، دلی از رعد خشم آلود چنان فریاد سر داده و تنها گشته او امشب شب باران شده غوغای تاریکی فقط بی رقص و آواز است تن امشب شب پاییزی و سرما، نه آوای دلارامی نه بلبل
درباره این سایت