خود را میانِ معركه ، بیمار ديدم هفت آسمان را بر سرم آوار ديدم هم نخ نما ديدم علیْ اكبر و قاسم هم روی نیزه كودك شیرخوار ديدم مُردم و زنده شدم و میانِ گودال . آیینۀ جسمِ پدر را تار ديدم افتاد علم افتاد علمدار و پس از آن . ناموسِ خود را وسطِ بازار ديدم دور از نگاهِ مَحرمان ، نا مَحرمان را . نزدیكِ مَحرم هایِ خود ، بسیار ديدم ! حراجیِ معجر و گوشواره و خلخال . بزمِ شراب و مجلسِ اغیار ، ديدم روحِ دعا ، مظهرِ ایمان هستم امّا .
تو آمدی و زمین در هوای تو افتاد و عرش در هوس خنده های تو افتاد برای درك تنفس در این جهان سیاه هوای تازه ای از ابتدای تو افتاد جهان شرك به خود آمد از بزرگی تو به گوش كعبه و بتها صدای تو افتاد شكست طاق بلندی كه عرش كسری بود همین كه روی زمین رد پای تو افتاد پس از نگاه سیاه و سفید اربابان نژاد عشق بشر در لوای تو افتاد زمان شكست زمانی كه آمدی احمد تویی كه یك شبه دنیا به پای تو افتاد تو و به نور جمال تو صلوات به هر یك از بركات و كمال تو صلوات به احتر
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتادوان راز که در دل بنهفتم به درافتاداز راه نظر مرغ دلم گشت هواگیرای دیده نگه کن که به دام که درافتاددردا که از آن آهوی مشکین سیه چشمچون نافه بسی خون دلم در جگر افتاداز رهگذر خاک سر کوی شما بودهر نافه که در دست نسیم سحر افتادمژگان تو تا تیغ جهانگیر برآوردبس کشته دل زنده که بر یک دگر افتادبس تجربه کردیم در این دیر مکافاتبا دردکشان هر که درافتاد برافتادگر جان بدهد سنگ سیه لعل نگرددبا طینت اصلی چه کند بدگهر افتادحاف
((نرفت)) سفره ی دل، پهن و عقل آمد که مهمان بشود یادش افتاد که احساسِ رفاه نیست ، نرفت! پایِ لرزانِ من آمادگی رفتن داشت یادش افتاد که دل ، پشت و پناه نیست ، نرفت! دستِ من ، دست کشید تابرود از یادم یادش افتاد که کوتاه تر از عمرِ تباه نیست ، نرفت! چشم شستم که به یک خاطره مهمان بشود یادش افتاد که پاگیرتر از نازِ نگاه نیست ، نرفت! اشکِ من ، وقت ِ سرازیر شدن از چشمم یادش افتاد که او غرقِ گناه نیست ، نرفت! غم ! همان مهمان ناخوانده که باید می رفت یادش افتاد که
بُلکمی ریشه اش درآیه آخِر آدم خر خراوی هر چقه کِردن نصیحت روزِ روز بیشتر خراوی هر کسی دیندی دل افتاد گرده ی خر داخل گل افتاد پُی دل افتاد که ول افتاد سی خاطر دل ور خراوی تا خر دجّال اومَه مفت خَرده حال اومَه گندم پاچال اومَه جلدی کرّه ی خر خراوی دعوت خر نه سی خِشی بی روز اول سی اُو کشی بی بس که او خر لِشی بی کردیم ریش ضرر خراوی گفتُم خر دراز گوشه او سرش بی عقل و هوشه که و جُوش پُر کلوشه هم کوره هم کر خراوی ما سی خر آخره بسیم دسِ سینه تِیش نشسیم گفت
و آب های جهان تا از آسیاب افتاد قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم.!.میگفت تا وقتی هنوز میشه زیارت رفت و روبروی حرم نشست و آرمان هارو یکی یکی از تو سینه در آورد و کمک خواست. بدن های نصف و نیمه چه اشکالی داره ؟!!!؟ و من تازه فهمیدم هیچ جای این دنیا نیستم!!!پ ن دوم: این عکسو که ديدم یاد اون شب افتادم پ ن سوم : تا بعد از امتحانا دیگه نمیام اینجاپ ن اول و آخر : الحمدلله
جراحی شدم و بعد از یک هفته به دلیل مسمومیت دارویی کلیه هام از کار افتاد و مجبور شدم دیالیز شمهفت بار دیالیز شدم تا خدا رو شکر کلیه هام راه افتادحدود یکماه بستری بودم و تازه به سرکار برگشتم. خدا همه مریض ها را شفا بده
رفتم جایی که نان می فروختندديدم دیگری از پشت سر جیب یکی را زد و نان خرید و آن نان را هم خیرات کردیادم به حکر ها افتادهنری ندارندجز ی از اعتبار دیگرانچه میشود گفت اینها هم بنوعی گدا هستندگدایان مغرور
سلام دوستای گلم . ببخشید که خیلی وقته نبودم پیغاماتون رسید ممنونم از همه تون . بعد چند سال خلاصه دیگه چاقالوی ما هم رفت پی زندگیش و اون اتفاقی که نباس می افتاد افتاد ومن باز تنها شدم. خیلی دلم گرفته خیلی دلم شکسته حالا اون چطور با اینهمه خاطره خوب . و شبای به یاد موندی تف
دردی که دارم می کشم درهر شب و روزاز زخم خنجرهای دنیای دغل بودهر جا که دل وابسته تر می شد ، نگاهممغلوب باران های تند و بی محل بودچوب فلک افتاده بر دستان تقدیرعمری مرا میزد ، بفهمم فرصتی نیستديدم فرو می ریخت ؛ کوه سن و سالمگفتم : که پای عشق باشد حسرتی نیستازروی" بام زندگی " تشت دل افتاددربند رسوایی شدم با بیقراریگفتم : خلیلم باش امّا تو هنوزمنمرودی و دل را به آتش می سپاریمی ترسم از کوچ ات ولی انگار بایدییلاق و قشلاق تو را از سر بگیرممانند رود خشکس
برای دانلود کليپ ها روی لینک مورد نظر کلیک کنید . کليپ 1 / دیدار http://s8.picofile.com/file/8319402250/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1.rar.html صوت 2 / خادما گریه کنون صحنتو جارو می کنن http://s9.picofile.com/file/8319398884/%D8%AE%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7_%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87_%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86_%D8%B5%D8%AD%D9%86%D8%AA%D9%88_%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%88_%D9%85%DB%8C_%DA%A9%D9%86%D9%86.mp4.html کليپ 3 / شاه پناهم بده
یا مسیح حسین، یا علی اصغر ادركنی "تنت به ناز طبیبان نیازمند" شده "وجود نازکت آزرده ی گزند" شده رسید کوفه به جایی که پایه ی ظلمش به سهم خواهی از این شیر خوار بند شده به روی دست ، پدر می دهد تو را از دست پدر دوباره پسر داد و ارجمند شده تو آخرین نفر از لشکری و بعد از تو میان لشکر دشمن بگو بخند شده تو را به نیت قلب حسین تیر زدند اگر چه زخم تن او هزار و اند شده فشار مادرت افتاد تا سرت افتاد .و هر چه شوری دریاست آب قند شده! فقط به جرم "علی "بودن است اینگونه
امشب حالی بودم که گریه کردم و در اون حال روی تخت با درد یهو یادم افتاد یکی هست که به کمک من نیاز داره و سریع براش دست بکار شدم.ناگهان یاد فرانسس افتادم در تاسکنی. و اتفاقیهه براش افتاد. چقدر از تو ممنونم. کمک کن بتونم دست گیر آدمها باشم وقتی از دستم کاری برمی یاد. که بتونم در اوج نیاز به فکر بقیه باشم. چون تو توی دل من باشی.
یه بطرى شیشه اىِ سن ایچ داشتم كه همیشه از اون آب میخوردم و حتی وقتی كه تشنم بود و آب نداشت ، از پارچ آب میریختم تو اون و میخوردم؛ خلاصه خیلی دوسش داشتم. یه روز از دانشگاه اومدم ؛ ديدم مامانم اونو داده به پسرداییم. چند روزی گذشت تا مسیرم خورد به خونه داییم. پسرداییم خونه نبود؛ از زنداییم سراغ بطریمو گرفتم. همینطور كه داشت شعله گازو كم میكرد گفت ؛ صُب افتاد شكست، الان تو سطل آشغاله. . . هنوزم به این فكر میكنم كه اون تموم این مدت منتظر "من" بود بر
بخاطر میخی، نعلی افتادبخاطرنعلی، اسبی افتادبخاطر اسبی، سواری افتادبخاطر سواری، جنگی شکست خوردبخاطر شکستی مملکتی نابود شدو همه این ها بخاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود.پی نوشت:خوب آدم گاهی یک جوالودوز به خودش بزنه
دوش ديدم که ملایک در میخانه زدندگل آدم بسرشتند و به پیمانه زدندساکنان حرم ستر و عفاف ملکوتبا من راه نشین باده مستانه زدندآسمان بار امانت نتوانست کشیدقرعه کار به نام من دیوانه زدندجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنهچون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندشکر ایزد که میان من و او صلح افتادصوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدندآتش آن نیست که از شعله او خندد شمعآتش آن است که در خرمن پروانه زدندکس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقابتا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
یادش بخیر سال ۶۷بود صبح ساعت ده درب حیاط رو باز کردم ديدم حدود دویست کودک ونوجوان بااون خانواده های پرجمعیت گرد یک چیزی جمع شده اند بسرعت رفتم از دوستان همبازی پرسیدم این چیه دیگه؟ گفتند چرخ فلک است وديدم کودکونوجوان بالای چرخ فلک درحال چرخش هستند قلبم به بپش افتاد که کی میشه تایم گردش پایان یابد ونوبت من هم برسدیک دخل پول هم روی اون نصب بود هر نفر یک تومان(ده ریال)وهر بار ده دور و همه جایگاهها پر بود ودیر به دیر نوبتمون میشد اما یادمه ده رو
شعر روضه حضرت زهرا سلام الله علیها هجوم به بیت وحی خیر با اولاد شر درگیر شد آه با سیل شرر درگیر شد کم کم آوردند هیزم پشت در خانه با موج خطر درگیر شد ساقه ی گل زیر پا افتاد، آه یاس حیدر با تبر درگیر شد آتش بیداد بالا رفت و بعد شعله ها با موی سر درگیر شد بازویش با ضربه ی های پشتِ هم سینه اش با میخ در درگیر شد ناگهان مادر زمین افتاد و بعد ناله هایش با جگر درگیر شد راه بند آمد، نمی دانم چه شد صد نفر با یک نفر درگیر شد کوچه من را تا دل گودال برد لشکری با ی
تا کشیدی عبا به روی سرتنظر انداختی به دور و برت یک نفس پاره پاره شد جگرتجمع کردی در کوچه بال و پرتسرپا بودی و زمین خوردیناگهان یاد مادرت بودیهمه درهای حجره را بستیروی پهلو گرفته ای دستییاد روضه های کربلا هستیکی گرفتار عده ای مستی؟بین یک دسته گرگ شیر افتادجای تنگی حسین گیر افتادلبش از تشنگی تکان میخوردنیزه او را به هر طرف میبرد منبع:http://erfaninejad.blogfa.com
خواهرت آمده در این صحرا
بعدِ یک اربعین ولی تنها
خیز و بین پیکر کبودم را
صورتم مثل مادرم زهرا
این چهل روز قوتمان غم شد
هرچه شد جرعه جرعه، کم کم شد
قامت خواهرت ببین خم شد
خواهرت کوه صبر و ماتم شد
لحظه های غروب یادم هست
بارش سنگ و چوب یادم هست
ناله های تو خوب یادم هست
به تنش پا نکوب . یادم هست
تو زمین خوردی آسمان افتاد
از تنت نیزه ی سنان افتاد
خاتمت دست ساربان افتاد
شعله بر خیمه ی ن افتاد
بین این مردمان خدا گم شد
عزت و احترام ما گم شد
دخت
.
آسمان را به ریسمان بردند
آسمان را کشان کشان بردند
پیش چشمان دیگران بردند
مادرم داد زد بمان! بردند
بازوی مادرم سپر،اما
بین آن کوچه چند بار افتاد
اشک از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-
گفت: یک روز یک نفر اما.
( سید حمید رضا برقعی )
- صلی الله علیکِ یا فاطمه اهرا
التماس دعا
سلام موضوع وبلاگ من هنر ایرانی بود به طبع باید به دنبال هنر و هنرمند میرفت و رفتم اما چیزی که در این میان اتفاق افتاد این بود که فهمیدم هنر فقط شامل نقاشی و موسیقی و ادبیات نمی شود یادم به هنرمند جنگ ها افتاد هنرمندی که با شجاعت خود و نبرد های مردانه اش زبان زد جهانیان است مردی که خالق صحنه های زیبابیی در میدان های جنگ سوریه برای مردم سوری شد و در آخر با ناجوانمردی تمام به مقام رفیع شهادت نایل شد.
سایه ی پشت پرده بر دلش بار یک جهان فریاد بر لبش موج هر چه باداباد»!مثل یک گردباد سرگردان باز بر متن خود به راه افتاد چشم را بست و لحظه ای آورد قطره قطره گذشته ها را یاد روزهایی همیشه سبز که رفت با زبان زخم شعله ها بر باد ناگهان دید در مقابل خود خانه اش را که بوی شب می داد در آن باز، پنجره تاریک مرد پا در حیاط خانه نهاد ◻️◻️◻️مرد، یکباره از غزل خط خورد قلم از دست زن زمین افتاد سایه ی پشت پرده وارد شد.#آرش_آذرپیک #امپراطور_واژههای_جها
به نام خدا روزس حضرت عیسی (ع)راهی مسافرت شد مردی پشت او به راه افتاد حضرت عیسی به او توجهی نکرد و رفت بعد از مدتی حضرت از ان مرد پرسید :((به کجا می روی؟)) مرد گفت: به هر کجا که شما بروید . حضرت عیسی (ع) پرسید :غذا داری؟ مرد گفت : نه با شما غذا خواهم خورد. حضرت گفت: من به اندازه ی خودم غذا دارم . مرد چیزی نگفت به دنبال حضرت راه افتاد حضرت عیسی گفت :من خسته شدم بهتر است اینجا زیر سایه ی درخت استراحت کنیم و نان بخوریم.
احوالات حضرت رقیه (سلام الله) بشنو از راوی که گوید ديدم اندر کارزار پنج ساله یک پیاده ، شصت ساله یک سوار این یکی کودک ولی دریای عقل و معرفت آن یکی پیر کهن لیکن شرور روزگار این درایمان بی مثل آن در جهالت بی نظیر این در اوج بینوائی آن در اوج اقتدار چون ستون خیمهٔ شیطان ، درشت آن بی ادب چون نخ شیرازهٔ قرآن ، ظریف این باوقار این غریب بینوا درگیر شد با آن غراب دفعتا ديدم به دور از چشم عقل وانتظار تازیانه بر هوا رفت و فرود آمد سریع بر زمین افتاد با یک ض
شده خدا وجودش رو با یک دستی زدن بهت بفهمونه. دیروز یه اتفاق شاد برای خونواده ام افتاد همه خوشحال شدیم. ولی من نمیدونستم چقدر این اتفاق مهم بوده ولی بعدش فهمیدم فاجعه بود اگر خلافش اتفاق می افتاد. بهم فهموند آره من میدونم جام حقه به قول مادربزرگم خدا کارش درست کردنه خراب کردن نیست. حالا خودم درون یه عالمه مشکلم که به دست خودم باز میشه خیلی اشتباهه که مهمترین عامل یعنی زمان رو از دست میدم. خدا اینبارم کاش رهام نکنه.
طبق مطلب قبلی دو معجزه اسا گمشدند و دست خانواده ی ادرین افتاد صاحب معجزه اسا پروانه گابریل اگراست(پدر ادرین)است صاحب معجزه اسا طاووس امیلی اگراست(مادر ادرین)بود که بعد از مرگش معجزه اسا او دست منشی گابریل(ناتالی)افتاد
قرار نبود دیگه حرف و سخنی از شرکت قبلی باشه به نظرم میومد زیادی غیبت کردم و خدا از سر تقصیراتم نمیگذره! اما چند روز پیش یه اتفاقی افتاد که مجبور شدم دوباره به تجربیات سالیان نه چندان دور مراجعه کنم! بعدش ديدم بد نیست کهاین گنجینه پر از تجربه رو گاهی باز کنم بقیه هم ببینن توش چی بوده
بخواهیم نخواهیم دیروز اتفاقی در ایران افتاد که عیار واقعی ما را نشان داد. و تعجب نکنید اگر می گویم در ایران. آن اتفاقی که در عراق افتاد اگر چه اتفاق مهمی بود ولی بسیار کوچکتر از حاشیه های آن در ایران بود. در ظرف بیست و چهار ساعت هیجانات بالا گرفت. هیجان و عشق و نفرت ایرانی ها که طبق معمول همیشه جریان فراگیر احساسی و کاملاً بدون منطقی است، صفحات اجتماعی را به عرصه ی جنگ و فحاشی و تعصب و عدم تحمل تفکر مقابل تبدیل کرد.
همه توی خواب نازو
منم به فکر چشمای ناز اون
بیاد روزایی که من
میرقصیدم هی با ساز اون
نفس گیرترین دقایق
نتونست بمونه عاشق
بازم معرفت داشت
بهونه نیاورد و
رو راست گفت اونو میخوام
ازم معذرت خواست و
گفت خیلی مردی و
شرمندتم اونو میخوام
به پهنای صورت
براش گریه کردم
غمو هدیه کردم به قلبم
براش قرض کردم
براش نذر کردم
بمونه تا تسکین شه دردم
اگه زیر چشام گود افتاد
توی شهر چو افتاد
که فلانی بی کس شد
اگه دیدی غرورم له شد
زندگیم مشکل شد
چون زمونه برعکس شد
اگ
درباره این سایت