دو چشمم گاهی اَبر و گاهی بارانقلب تو هم مثل من هست داغان؟بعد رفتن تو،گفتند بمن دیوانهدگر عاشق مباش و خواهانبه جماعت ِ بی احساسِ عشقنادیدهچه گویم مگر دل کندن هست آسانگفتند خیال پر زدن داشت و پر کشیدگفتم اندرون صدف، دُر هست پنهانگفتند آن دُر، بر گردنی شده آویزانگفتم عشق او می ماند تا ابد جاودانگفتند زعشق چه حاصل جز خوشه غمگفتم وقت برداشت همیشه هست گرانگفتند عشقِ بیمارِ آفت زده نباشد ارزشیگفتم در دل عُشاق بهایش هست یکسانگفتند بعد او خوب ب
زمان گذشته یا حال التزامی؟ در یکی از سایتهای اینترنتی، دبیری مطالبی درباره ی زمانها نوشته بود که بخشی از آن توجه مرا به خود جلب کرد: ((علی به احمد "گفت": هر وقت پدر و مادر "گفتند" به سمت شمال حرکت خواهیم کرد!)) در اینجا زمان افعال "گفت" و "گفتند" ماضی است و "خواهیم کرد" آینده! * پرواضح است که فعل "گفت" ماضی است و اما درباره ی فعل جمع (گفتند!) این درست است که ساختار ظاهری آن مربوط به زمان گذشته است ولی گمان نکنم بتوان فعل "گفتند" را به زمان گذشته نسبت داد!
.
روزی به حضرت علی (ع) می گفتند:
شما شایستگی رهبری مردم را ندارید !!
گفته می شد: چرا ؟؟؟
می گفتند : *چون شما در صدر اسلام قاتل کفار و #منافقین بودید و از شما دل خوشی ندارند*
---
.
علی با اصرار میگفت که مراقب بساطم هست تا برگردم؛ شاید فکر میکرد نمیخواهم زحمت دهم یا نگران جنسهایم هستم اما فقط نگران اعلامیهها بودم. به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت باشگاه خبری فارستوانا»، گفتند، پیرمردیست، انقلابی، بسیجی، رزمنده و جانباز. گفتند، کولهبار خاطرات دارد و حرفهایش گنجینهای است؛ حتی لنز دوربین سید مرتضی آوینی» هم در با من سخن بگو دوکوهه» ثبتاش کرده؛ گفتند مویی سپید کرده و محاسنش را؛ او هنوز هیئتدار است
در دانشگاه خیلی ها گفتند مغروری.زیاد از خود تعریف می کنی.برخی ها گفتند خیلی زر میزنی(بخونید ادعا می کنی)آخر های دانشگاه. خیلی ها می گفتند کینگبرخی ها می گفتند.(اسمش یک رازه بین من و دوستام)شجاع و ریسک پذیری.سربازی روز اول کاری کردم (برای خودم) ، به من گفتند ناخدا.( بیش از 50 سرباز می گفتند ناخدا.) ما هم فکر می کردیم خدایا تو سربازی هم بین چاپلوسا گیر افتادیم. تا امروز دوست عزیزم(همزاد) این آزمون را معرفی کرد. من آزمون دادم. از این آزم
السلام علیک یا ولی عصر(عج) روحی فداک. آنقدر دروغ گفتند؛ و یا نه! بیا خوشبین باشیم! حواسشان نبود و آنقدر ناراست گفتند رقیبان کرسیهای ت که مردممان، ملت خون ِ دل خوردهی خون دادهمان بیتفاوت شوند به ت ِ عین دیانتمان. بیا خوشبین باشیم و نگوییم بیشتر از اینکه شهوت مقام گرفته باشدشان، عروسک خیمهشب بازی بدخواهان بودند برای تضعیف ِ انقلاب. آن ملت جان و خون بر دست، که انقلاب 57 را بر دوش کشیدند یا هنوز هُرم نفسهاشان تمام وجود
با سلام امروز یه سری از ضرب المثل هایی که درباره تنبلی و پشت گوش اندازیه رو براتون بنویسم 1. به شتر مرغ گفتند بار ببر، گفت : مرغم، گفتند : بپر، گفت : شترم ! ( دقیقا بعد از این جمله حال آدم تنبل این شکلیه) 2. فرزند عزیز نوردیده از دبه کسی ضرر ندیده ( همون دبه کردن خودمونه)3.گربه تنبل را موش طبابت می کند 4. تنبل خانه شاه عباسی 5. الهی که آقام آب بخواد
کفار: خدا کیست و در چه سال و تاریخى خدایت به وجود امد ؟ امام فرمود:خداوند وجود داشته قبل از بوجود آمدن زمان و تاریخ و هرچیزى كه وجود داشته . كفار گفتند: چه طور میشود؟ !هرچیزى كه به وجود آمده یا قبلش چیزى بوده كه از او به وجود آمده ویا تبدیل شده!!امام على (علیه السلام) فرمود : قبل از عدد ٣ چه عددى است ؟گفتند ٢ امام پرسید قبل از عدد ٢ چه عددیست ؟ گفتند ١ امام پرسید و قبل از عدد ١ ؟گفتند هیچ امام فرمود چطورمیشود عدد یك كه بعدش اعداد بسیاری هست قب
پیامبر (ص) بعد از اتمام مراسم حج در آخرین سال عمرش در راه برگشت در محلی به نام غدیرخم در نزدیکی جحفه دستور توقف داد، زیرا پیک وحی فرمان داده بود که پیامبر (ص) باید رسالتش را به اتمام برساند. پس از نماز ظهر پیامبر (ص) بر بالای منبری از جهاز شتران رفت و فرمود: ای مردم! نزدیك است كه من دعوت حق را لبیك گویم و از میان شما بروم درباره من چه فكر می كنید؟» مردم گفتند: گواهی می دهیم كه تو آیین خدا را تبلیغ می كردی» پیامبر فرمود: آیا شما گواهی نمی دهید كه ج
سطح فکری مشرکان مکه در زمان ظهور دین خدا===============================================================گفتار هرکسو آنچه که می خواهد نشانگر شخصیت اوست .یک بررسی دقیق از آیات قرآن که بخشی از تاریخ نشر دین اسلام را نشان می دهد ثابت می کند که مشرکان علاوه ب غرض ورزی از سطح فکری بسیار پایین نیز برخوردار بودند.آیات ۴ تا ۸ سوره فرقان بیانگر آن خواستهای کودکانه و جاهلانه است! كسانى كه كفر ورزیدند گفتند این كتابجز دروغى كه آن را بربافته چیزى بیش نیست و گروهى دیگر او را بر آن
روزی بود و روزگاری. کلاغ شیطانی بود که دوست داشت همه را مسخره کند. مادرش به او پیشنهاد داد که این کار را کنار بگذارد و همینکار را هم کرد. روزی ننه کلاغ رفت تا غذا بیاورد. و به پسرش گفت: در خانه بمان و از لانه دور نشو. ولی جوجه کلاغ به حرف ننه کلاغ گوش نکرد و از لانه بیرون پرید. افتاد در لابهلای تیغ های کاکتوسی و برگها روی او را پوشاندند. کلاغی جوان در نزدیکهای آنجا رفت و آمد میکرد و جوجه کلاغ را دید. کلاغ جوان رفت تا دوستانش را برای کمک بیا
در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد. دوستان ملا گفتند: ملا بیا شرط بندی کنیم اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی، در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی. ملا نصرالدین قبول کرد، شب در آنجا رفت و تا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید. گفتند: ملا از هیچ آتشی استفاده نکردی؟ ملا نصر الدین گفت
طوبا خانم که فوت کرد همه» گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند. طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین آقا داد. حسین آقا که برآشفت همه» گفتند یکی دیگر که بیاید جای خالی زنش پُر می شود.
فداییهای سر تراشیده» شب از نیمه گذشته. ماه بر روی بقیع نور میپاشد، اما نور اصلی از پنج نفری است که کوچه کوچه را پیموده و به سمت بقیع میآیند. فاطمه بر ناقه نشسته و زینب، در جلوی او. علی افسار ناقه را گرفته و حسن و حسین در کنار او میآیند. عصرگاهی در ذهنش روایت میشود. علی با تک تک مردم مدینه صحبت کرد، آنها گفتند میدانند حق با علیست، آنگفتند شب هنگام، سر تراشیده میآیند برای آغاز قیام اما الان.
در روایت واقدی آمده است که ابوذر به عثمان گفت: من شنیدم رسول خدا (ص) فرمود: چون فرزندان ابو العاص به سی مرد رسند، مال خدا را مایۀ غلبه و ثروتمندی خود میگردانند و بندگان او را بردگان و دین او را مایۀ تبهکاری قرار میدهند. عثمان از حاضران پرسید: آیا شما هم این را از رسول(ص) شنیدهاید؟ گفتند: نه؛ عثمان گفت وای بر تو ابوذر بر پیامبر دروغ میبندی؟ ابوذر گفت: آیا نمیدانید من راست میگویم؟ گفتند: نه بخدا نمیدانیم؛ عثمان گفت: علی را برای من بخوانید
گروهی از قورباغه ها، در حال عبور از جنگل بودند. دو تا از قورباغه ها، داخل گودال بزرگی افتادند. هنگامی که قورباغه های دیگر متوجه شدند که گودال چقدر عمیق است، به دو قورباغه ی دیگر گفتند که آنها دیگر می میرند. آن دو قورباغه، توجهی به صحبتهای آنها نکردند و تلاش نمودند تا با همه ی توانشان از گودال به بیرون بپرند. سرانجام، یکی از آن دو قورباغه به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند عمل کرد و دست از تلاش برداشت.
بسم الله الرحمن الرحیماخلاقتربیت فرزند:memo:پندآموزبزرگی را گفتند: تو برای تربیت فرزندانت چه میکنی؟!گفت: هیچ کارگفتند: مگر میشود؟!پس چرا فرزندان تو چنین خوبند؟!گفت: من در تربیت خود کوشیدم،تا الگوی خوبی برای آنان باشم.فرزندان راستی گفتار و درستی رفتار پدر و مادر را می بینند، نه امر و نهی های بیهوده ای که خود عمل نمیکنند.#تربیت#تربیت_فرزند#اخلاق#درسهای_اخلاقی#درسهای_زندگی#نکته_های_زندگی#خودسازی#تهذیب_نفس
در احوال معروف کرخی: و مردی سقا را دید که همی گفت: خدای رحمت کناد بر آنکه از این آب خورد. او فراستد و بخورد. گفتند: نه تو روزه داشتی؟! گفت: روزه داشتم ولیکن گفتم مگر دعای او اندر من رسد.»(رساله قشیریه، ص ۳۰) در احوال سری سقطی: سری گوید راهی دانم کوتاه تا بهشت. گفتند چیست؟ گفت از کسی چیزی نخواهی و هیچ چیز از کس فرانستانی و با تو هیچ چیز نبوَد که به کسی دهی.»(رساله قشیریه، ص ۳۱) در احوال حاتم بن یوسف الاصم: وقتی زنی به نزدیک وی آمد تا چیزی از وی بپرسد.
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم عصر رسول خدا (ص) بود، در یكى از جنگها، جماعتى را به حضور رسول خدا (ص) آوردند، پیامبر (ص) پرسید: اینها كیستند؟ حاضران در پاسخ گفتند: گروهى از مؤمنان هستند. پیامبر (ص) به آن گروه رو كرد و فرمود: ایمان شما به چه پایه اى رسیده است؟ آن گروه گفتند: الصَّبْرُ عِنْدَ الْبَلَاءِ وَ الشُّكْرُ عِنْدَ الرَّخَاءِ وَ الرِّضَا بِالْقَضَاءِ (ایمان ما به پایه اى رسیده است كه در برابر بلا، صبر و استقامت كنیم و در آسایش، شاكر و سپ
حضرت آیت الله ای در پیامی درگذشت مرحوم آقای حاج علی شمقدری را تسلیت گفتند. متن پیام رهبر انقلاب اسلامی به این شرح است: بسم الله الرحمن الرحیم با تأثر فراوان اطلاع یافتم که دوست و همراه قدیمی، مرد مؤمن و انقلابی و متشرع، پدر شهید و برادر شهید، مرحوم آقای حاج علی آقای شمقدری رحمة الله علیه دارفانی را وداع کرده است.
صحبت گشت ارشاد با یک زن و شوهر واقعی طنز مجموعه : مطالب طنز صحبت گشت ارشاد با یک زن و شوهر واقعی طنز امان از این گشت ارشاد که وقتی به یک زن و شوهر واقعی گیر بدهند و آن ها هم مدرکی نداشته باشند دردسر می شود اما این زن و شوهر در صحبت با گشت ارشاد پاسخ های جالبی دارند: زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند! پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟ زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم ماموران مدرک خواستند، زن و مرد گفتند نداریم ! مامورا
قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ یُبَیِّنْ لَنَا مَا لَوْنُهَا ۚ قَالَ إِنَّهُ یَقُولُ إِنَّهَا بَقَرَةٌ صَفْرَاءُ فَاقِعٌ لَوْنُهَا تَسُرُّ النَّاظِرِینَ (69) گفتند: از پروردگار خود بخواه كه براى ما روشن سازد رنگ آن چگونه باشد؟ گفت: خداوند میگوید: گاوى باشد زرد یكدست،كه رنگ آن، بینندگان را شاد و مسرور سازد.» قَالُوا ادْعُ لَنَا رَبَّكَ یُبَیِّنْ لَنَا مَا هِیَ إِنَّ الْبَقَرَ تَشَابَهَ عَلَیْنَا وَإِنَّا إِنْ شَاءَ اللَّهُ لَمُهْتَ
از دید کسی که تا حدودی به مسائل مدیریت بحران آشناست، از روزهای اول و هنگامی که بحث ویروس ناشناخته کرونا مطرح شد معتقد بود تا زمان اشراف بر خصوصیات عملکردی آن باید حداکثر مراقبت برای مواجهه با آن انجام شود. زمانی که گفتند فقط افراد مبتلا ماسک بزنند، معتقد بودم همه باید از ماسک استفاده کنند چرا که خود آنها می گفتند دوره ی نهفتگی بلندی دارد و در این دوره امکان انتقال هست. لذا باید استفاده از ماسک برای همه از روزهای اول اجباری می شد.
ولادت حضرت عیسی مسیح (ع) مریم مادری پاک اضطرابی عجیب درونش را فرا گرفته بود؛ امّا گامهایش را محکم و استوار برمی داشت، کودکی را که در آغوش داشت به نزد قومش آورد. گفتند: ای مریم، کار بسیار عجیب و بدی انجام دادی! ای خواهر هارون! نه پدرت مرد بدی بود و نه مادرت زن بدکاره ای! مریم» که روزه سکوت داشت به کودکش اشاره کرد؛ یعنی از او بپرسید. گفتند: چگونه با کودکی که در گاهواره است سخن بگوییم؟! ناگهان کودک زبان به سخن گشود و گفت: من بنده خدایم، او کتاب (آسم
حجت الاسلام قرائتی با اشاره به ثمرات ابتلا به سختیها، در پاسخ به وهابیون به استدلال قرآنی درباره شرک نبودن توسل پرداخت. حجتالاسلام قرائتی در برنامه "نکات ناب" یکی از ثمرات تلخیها و سختیها را شکستن غرور افراد معرفی کرد و گفت: در آیه 131 سوره اعراف خداوند میفرماید بنیاسرائیل به موسای نبی اینچنین میگفتند: وَ قالُوا مَهْما تَأْتِنا بِهِ مِنْ آیَةٍ لِتَسْحَرَنا بِها فَما نَحْنُ لَکَ بِمُؤْمِنینَ، و گفتند هرگونه آیه و معجزهای
آنان که محیط فضل و آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانهای و در خواب شدند! مضمون کلّی این رباعی منسوب به خیّام آشکار است ؛ حتّی عالمان و فیلسوفان بزرگ نیز از شب تاریک این جهان راه نجاتی نیافتند و سرانجام آنان نیز در خواب شدند و مرگ را بهناگزیر پذیرفتند و تنها افسانهای از آنان برجای ماند! امّا رباعی را میتوان مقداری دقیقتر معنی کرد و گفت: حتّی آنان که بر همۀ آداب و علوم احاطه یافتند یا محیط = اقیانوس
یک عمر صبح زود بیدار شدیم.لباس فرم پوشیدیم.صبحانه خورده و نخورده.خواب و بیدار.خوشحال یا ناراحت .با ذوق یا به زور.راه افتادیم به سمت مدرسهقرار بود با سواد شویمروی نیمکت های چوبی نشستیمصدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتندسیاه است را شنیدیمبا زنگ تفریح نفس راحت کشیدیمو زنگ آخر که می خوردمثل یک پرنده که در قفسش باز می شوداز خوشحالی پرواز کردیمقرار بود با سواد شویمبند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیمبه ما دی
سایت ساز فروشگاهی ابربازار من در ابتدا در ابربازار یک فروشگاه اینترنتی رایگان درست کردم و بعد از مدتی از ابربازار با من تماس گرفته شد که شما میتوانید با خرید پنل های دیگر از خدمات بیشتری استفاده کنید و ما حتی برای شما بازاریابی اینترنتی انجام میدهیم من در ابتدا قبول نکردم چون هم شک داشتم و هم پول زیادی نداشتم این تماس ها هر چند ماه یک بار گرفته میشد و پیشنهادهایی را میدادند تا یکبار گفتند که تخفیف پنجاه درصدی برای کسب و کارهای کوچک اینترن
((جای خالی تو))طوبا خانم کـه فوت کرد، همه ی گفتند چهلم نشده حسین اقا میرود یک زن دیگر می گیرد. سه ماه گذشت و حسین اقا بجای اینکـه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه میرفت سر خاک. ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا کـه داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمیرسند کـه بـه او برسند. طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین اقا داد. حسین اقا کـه برآشفت، همه ی گفتند یکیدیگر کـه بیاید جای خالی زنش پر می شود. حسین اقا داد زد
غلامی را نزد عمر آوردند، غلام، مولای خود را كشته بود، عمر دستور داد او را بكشند. امیرالمومنین علیهالسلام از قضیه خبردار گردیده غلام را به حضور طلبید و به او فرمود: آیا مولایت را كشتهای؟غلام: آری.امیرالمومنین علیهالسلام: چرا؟غلام: با من عمل خلاف نمود.علی علیهالسلام از اولیای مقتول پرسید؛ آیا كشته خود را به خاك سپردهاید؟گفتند: آری.فرمود: چه وقت؟گفتند: همین الان.حضرت امیر به عمر رو كرده و فرمود: غلام را بازداشت كن و او را عقوبت نده و به
درباره این سایت