دوستان یه سوال!چرا تو فیلما یه دختر ( حالا گیریم خوش چشم و ابرو!) از یه خانواده ی پایین، هست ک یه پسر خوش تیپ و پولدار و عااااااااشششق به پستش میخوره بعد دختره بش میگه نه!!خداییش چه جوریاس؟؟! تو واقعیت ک پسره یه فاکتور پول رو فقط داره دخترا ولش نمکنن اصلا یهو حس میکنن از عهد ازل عاشقش بودن!! چ برسه ک عاشقشونم باشه!
سه ماه پیش كه با این دختره همكلاس بودم، زیاد ازش خوشم نمی اومد. دلیلش خیلی واضح بود، چون از یه پسره دفاع می كرد كه من از اون خوشم نمی اومد. می دونستم ازش خیلی خوشش میاد ولي واقعا نمی فهمیدم چه جوری یه دختر سی ساله می تونه یه پسر سی و اندی ساله به این بی شعوری و خودخواهی رو دوست داشته باشه. توی این یك ماه و نیم اخیر رابطه م با پسره به حد معمولي رسید و بعدش، كم كم با دختره خوب شدم. امشب دختره بهم گفت دلش می خواد یه چیزی بگه و ازم خواست به كسی حرفی نزنم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏❇️دختر :عشقم عشقم من اومــدم✴️پسر:کــجا بودی؟؟❇️دختر :دوستم با عشقش قرار داشت رفتــه بودم پیشش تا تنــها نباشه✴️پسر:مگه من بهـــت نگفـته بودم با دوســتات نری قرار❇️دختر : آره ولي اون ول نمیــکرد میگفت باید بیای✴️پسر:مگه نمی دونســتی من ناراحــت میشــم اگه بری❇️دختر : خب چیکار کنم توأم همــش گیر میــدی✴️پسر:به من چرا نگفــتی؟❇️دختر : چون می ترسیـــدم نزاری برم بعدشم دوستم باهام قهر کنه✴️پسر:دیـر
یکی از دوستانم تعریف میکرد ، که دوستش در دانشگاه یکی از شهرای ایران خودمون به طرز عجیبی محبوب و مشهور شده بود ! داستان از این قراره که این آقا پسر خیلی چهره جذاب و دلربایی داره ، و کل دختر خانومای دانشگاه به طرز عجیبی در کف این گل پسر هستن ، ایشونم که تا بحال عاشق هیچ دختری نشده و رابطهای هم با کسی نداشته ولي به عنوان یک دوست عادی با خیلی از بچهها در ارتباط بوده ، به طوری که با بعضی از دخترا به سینما ، جاهای دیدنی و خلاصه رفت و آمد داشته حتی
عاشقش که باشی.به دیر جواب دادن اس هاش گیر میدی!به پستاش گیر میدی!به جاهایی که میره گیر میدی!به لایک هاش گیر میدی!به کامنت های زیر پستاش گیر میدی!!عاشقش که باشی.بیشتر از یه ساعت نمیتونی طاقت بیاری که بهش اس ندی!عاشقش که باشی.هی ازش میپرسی : خوبی ؟ کجایی ؟؟عاشقش که باشی.هی دلت پیش اونه.هی پیش خودت میگی الان داره چیکار ميکنه ؟ حالش خوبه ؟؟!همه این کارارو واسش میکنی بعد میگه :خیلی رو اعصابی . عاشقتم !
دختر با اخم اومد پیش مادرش و گفت:مامان من دیگه از دختر بودن خسته شدم! مادرش با تعجب پرسید چرا؟ دختر گفت:خسته شدم از این تبعیضی که بین دختر و پسر قائل میشن! پسر تا نصف شب هرجا دلش بخواد میره کسی نمیگه اشکال داره اما دختر بره میگن خوب نیست.پسر دوست دختر داشته میگن پسره دیگه!! دختر دوست پسر داشته باشه میگن خرابه! پسر سیگار بکشه میگن مرده دیگه حتما دردی داره! دختر سیگار بکشه میگن معتاده! پسر چش چرونی کنه میگن ذاتشه! دختر چش چرونی کنه میگن وله! خلاصه ه
سلام طبق معمول آشتی کردیم پنج شنبه اومد همو ببینیم اولش که ناهید دیدش گفت شهرام اون طرف خیابون باهاش قرار داری اره گفتم اوهوم گفت بی جا میکنی منم یکم التماس رفتم دیدمش عاقا این بین دعوا شد پسره داشت نگام میکرد شهرامم طبق معمول غیرتی شد نشستم تو ماشین زنگ زد بقیه بچه ها بیان هر چی میگفتم بیخیال بیخیال نمیشد خداروشکر اون پسرا رفته بودن و مت رفتیم خونه مهدی سرخکمان یه نیم ساعتی نشستیم بعدش تنها شدیم نمیدونم چم شد یهو شروع کردم به دعوا انقد حرف
من مردی بودم که وقتی با هر پسری در موردِ یه دختر حرف میزدم، اون دختر خوابِ پسره رو میدید. اما نمیدونم چرا این قضیه برای خودم هیچوقت صادق نبودش."همین دو جملهی بالا میتونه تمامِ توصیفی باشه که میتونم از خودم بدم. میدونم باورش یه کم سخته ولي خب، باید قبول کنید که هرچند باورداشتن به یه چیزِ احماقانه خیلی مسخرهست ولي واقعیبودنِ خیلی از همین مسائلِ مسخرهی دورُبرِمون نهتنها مسخره نیست بلکه بخشی از روزمرمونه. حالا خیلی دوست ندار
همین الان که دارم اینو مینویسم هنوز زبان خوندنم یه دور کاملش تموم نشده و دمنوش گل گاوزبون رو دارم یواش یوان نوش جان میکنم جای همگی هم خالیه :) و دارم اون اهنگه اگه این زندگی باشه من از مردن هراسم نیست . دارم گوش میدم .همین قدر اوضاع خرابه همین قدر خسته شدم از امتحان های بی پایه و اساسی که فقط بناشون بر سختگیریه و هر وقت با این جور معلما سر و کار دارم دعا میکنم معلم شدم این شکلی نشم .امشب دلم میخواست وسط خوندن برای امتحان بزنم زیر گریه که یاد او
جلو آیینه نشستم دارم موهامو شونه میزنم و خودمو نگاه میکنم و آهنگ گوش میدم، یهو چشمام پر اشک میشن و بغض خفم ميکنه، نه آهنگ غمگینه نه من دلم گرفته،چیه این بالا و پایین شدن هورمونا که تو یه لحظه از خوشحالی یه جا بند نمیشی یه لحظه بعدش غم عالم میشینه رو دلت و دوباره یه لحظه بعدش به خون آدم و عالم تشنه میشی. (بعد بیاید بگید دختر بودن آسونه
یکی از دخترا یکم زیادی حرف میزنه و دوست داره از همه چی سر در بیاره. نه که فضول باشه آ، همه چی از نوعی که شخصی نیست. خب من الان به این پسره چی بگم؟! :|+بک گراند، گوگولي منه. خواهرک ^.^++همین دختر دختر باحالیه. اونروزم برام فال تاروت گرفت. چسبیدا :))
به نام خدا یکی از فامیل های پدری ام رفته خواستگاری دختر خاله ام که به ترتیب از بالا به پایین دخترِ کوچک تر از منه خانواده ی مادریه . شاید باورش براتون سخت باشه خاله ام یعنی مادر همین دختر خاله فقط سی و چهار سالشه . اگه جواب مثبت بدن ميشه مادرزن ! دختر خاله ام هم داره هجده رو پر ميکنه . دختر خاله ام خیلی دختر خوبیه و حقش یه زندگی خوبه . اصلا دختر شلوغ کار و پر حاشیه ای نیست . سرشو انداخته پایین و زندگی شو ميکنه .
داستان امشب درباره یه دختریه که یه پسرو خیلی دوسش داشت اما نمیتونست بهش ابراز محبت کنه . حالا بخاطر یا شرایط روحیش بود یا بخاطر دلایل دخترونه که داشت . هميشه دنبال این بود پسره بیاد سمتش و بهش پیام بده و قربون صدقش بره و . اما نمیدوست که پسر ها هم به محبت احتیاج دارن . پسر از این موضوع کلی احساس ناراحتی میکرد که چرا دختر بهش محل نمیده . پسر یک روز از همه ی رفتار های دختر خسته ميشه و میزاره میره یهو .
دیروز برگشت! ته دلم خوشحال شدم اما اولش اصلا تو نیامد، خودش را با باغچه سرگرم کرد، بعدش رفت دوش گرفت و بعدش هم وقتی با بچه ها نشسته بودیم، یک در میان بهم می گفت: دهنت را ببند یا .تو ساکت باش! بهش اعتراض کردم اما دریغ از یه عذرخواهی یا حتی سکوت! چطور میتونم باهاش حرف بزنم و بهش محبت کنم؟ هرچی که به دهانش بیاد میگه، چقدر بدم میاد از رفتارش!!! کرونای زندگی من! انتظار عشق و محبت هم داره! و نمیدونه که با خرید و پول خرج کردن نميشه جای توهین هاش خوب بشه! ه
سلام ۱- دوباره روز دختر و تازه شدن داغ دل من ای بابا تا کی دختر باشی و بهت تبریک بگن و پشت بندش بگن انشالله سال دیگه روز زن رو بهت تبریک بگیم تبریک روز دختر دیگه تا چند سالگی؟؟؟ دیگه نهایت ۲۵ سالگی خوشت میاد ولي بعدش بیشتر ناراحتیه
مسخره باز یک شاگرد سلمانی در آرزوی بازیگر شدن،روزهای کسالت بار مغازه را تحمل می کند درحالی که دیگران او را فاقد استعداد و صرفا یک مسخره باز می نامند. (لطفا پروندهی کامل را در ادامهی مطلب بخوانید.)
یهو دلم هواتو کردهوای اون روزا که پشت به هم مینشستیم واسه درس خوندن یهو برمیگشتی میگفتی ندااا یه خبر جدید دارمو چشمات که برق میزد و لبخند پر از شیطنتت مثلا میگفتی فلانی رو ک میشناسی فلانی رو میخواد اون پسره بهداشت حرفه اییه از دختر قد بلنده اتاق بغلی خواستگاری کرده اینا رو الهه میگفت ( الهه واو دختر اطلاعاتچی خوابگاه و دانشگاه
داستان فیلم و دارم لو می دم اگر نمی خواهید نخونید داستان یه آقاییه که دوست دخترش ولش کرده (بازیگر جیم کری)بعد میره تو یه موسسه تا ذهنش رو از خاطرات اون دختر پاک کنهتمام وسایلی که اون داده بود رو امحا کرد تا صبح پاشد هیچی از اون تو زندگیش نباشهعوامل اون موسسه یه شب تا صبح نشستن و رو مغز پسره کار کردنهمه چیز هی پاک می شد تو ذهنشتو ذهنش به دختره گفت اینها دارن هرچی از تو تو ذهنمه پاک می کنن ، دختره گفت منو جایی بزار که اونا دستشون بهش نرسههی چشم
خوشحالم که دختر هستم . اما ناراحتم که آزادی پسرا رو ندارم . خوشحالم که اندام دخترانه دارم اما ناراحتم که جسم ضعیفی دارم . خوشحالم که صدای ظریفی دارم اما ناراحتم که نمیتونم از این ظرافت استفاده کنم . دختر بودن خوبی های خاص خودشو داره اما گاهی آرزو می کنم کاش پسر بودم. اگه پسر بودم وقتی بورس شدم برا اونور میتونستم برم بدون هیچ اجازه ای. متنفرم از قانونای مسخره کشورم.
یک روز تو ماشین نشسته بودیم منتظر بابایی بودیم. امیررضا یکدفعه ای گفت مامانی میدونی ماشین بوگاتی چه شکلیه؟ گفتم نه . گفت مامانی اونجوری از این شاسی بلندا ولي ایرانیا که ندارن خارجیه. نمیدونم اسم یکی از بازیکنانی فوتبال خارجی رو گفت. بعدش شروع کرد به حرف زدن. آره وقتی باهام قرارداد بستن تو فوتبالای خارجی خوب بازی می کنم کفش طلایی میگیرم. میلیاردا میارزه. بعدش میفروشم بوگاتی میخرم. الهی مامانی قربونش بره. چی رویایهایی داره این پسره. فداااش بشم
اول هفته بچه خرگوشها ظاهر شدند و تا چهارشنبه همشون ناپدید شدند.هفته از اولش رقم میخوره؛هفته عجیب و مسخره ای بعد از یک هفته پردردسر و آشوب!اتمام آب و آرد و محاصره ۴ روزه ماشین ها تو جاده.خدایا ممنونم که هنوز زنده ایم:((
هميشه فکر می کردم حافظه م در حد فیل ه!بس که تاریخ ها یادم می موند و عذاب آور بود برام.تو این چند وقته در حین جوریدن و شخم زدن نوشته های قدیمی دیدم خدا رو شکر چقدر از این تاریخ ها رو فراموش کردم! ولي متاسفانه باعث شد یه سری از تاریخ ها برام یادآوری بشه! مثلا با خوندن اون نوشته ها از صبح یادم افتاده بود 25 ام تیر فلان اتفاق افتاده بود. بعد چک کردم دیدم اشتباه یادم مونده ، یازده سال پیش که اتفاقا سه شنبه بود یه اتفاق دیگه ایی افتاده بود! سه شنبه ی یاز
بچه ها رمان جدید داره منتشر ميشه.خلاصه:دختر ۲۰ساله به نام کایرا کمرا که در سن ۱۳سالگی بعد از فوت پدر و مادر خود.شروع به کار ميکنه تا سن بیست سالگی که وارد یه دانشگاه به اسم((کالین جاست))ميشه و با چند نفر آشنا ميشه.اما اون یه دختر معمولي نبود پس اتفاقاتی هم که براش می افتن معمولي نیستن
خب برای یاسی دیروزو تعریف کردم ولي فک میکنم هرچی به ع ا مربوط ميشه باید اینجا باشه. که یادم نره این احساساتمو دیروز وقت مشاوره داشتیم، با شیدا باهم. احتمال میدادم بعدش کافه ای جایی هم بریمشیدا یکی دوساعت قبل رفتن گفت دوستش گفته بعدش بیاد ببینتششیدا گفته بود دوستمم هست پسره گفته بود دوستشو میاره ک من تنها نباشم گفتم نمیخاد اینجوری راحت ترمساعت 6 مشاوره تمام شد این پسرک ساعت 8 اومد، دو ساعتی الافمون کردع ا پیام داد. میخاست حرف بزنم
در مورد مرینت:مرینت دختری خجالتی و مقداری فراموش کار و دستپاچلوفتی است،اون وقتی که به استاد فو کمک ميکنه به عنوان دختر کفشدوزکی انتخاب ميشه،و وقتی دختر کفشدوزکی ميشه اعتماد به نفسش افزایش می یابد اون در روز دوم مدرسه که کلویی رو میزش آدامس گذاشته و آدرین در حال کندنشه فک ميکنه کار هر ۳ اونا بوده و بعد مدرسه آدرین موضوعو براش توضیح میده و دست روزگار مرینت از آدرین خوشش اومد در مورد آدرین:یه پسر چش سبزه که حواسش همش به دختر کفشدوزکیه،اون در ر
امروز هم شکست هایی داشتم که علارقم تلاشی که کرده بودم نتیجه رضایت بخشی نداشتن. چیکار کردم؟ اولش اعصابم خرد شد. میخواستم تا رسیدن به مقصد فکرای مسخره بکنم. برای فلانی از لفظ خوبی استفاده نکردم یکم که گذشت هنذفری رو در آوردم و بازم آهنگ گوش ندادم!هیچ چیز نمیتونست متوقفم کنه حالا خب که چی؟ چی ميشه؟نگران عمر و وقتتی؟ به درکویس های کتابم رو گوش دادم و لفظ بد پس گرفتم مهدیس به مامان باباش گفته بود ریحانه نه میخوام مینارو ببینم هر چند بچه
خاطره ارسالی از آریا دختر خاله من که 27 سالش هست برام تعریف میکرد که مشکل خار پاشنه داشت. رفته بود یه دکتر که مرد بود. موقع معاینه کف پا ش، دکتر بهش گفته بود جورابت رو دربیار. دختر خاله من هم جوراب شیشه ای مشکی ساق کوتاه پوشیده بود روی تخت خوابیده بود و جوراب پای راستش رو دراورده بود. بعد دکتر پاش رو معاینه کرده بود بعدش خود دکتر جوراب پای چپ دختر خاله ام رو هم دراورده بود تا اون یکی پاش رو هم معاینه کنه.
امشب ی فنجون قهوه گرفت دستش . تلخِ تلخ . هر ی قُلُپ که می خورد بیشتر تو خاطراتش غرق می شد . ی لحظه دیدم خیره شده به ی جایِ نامعلوم و چشاشم پر از التماسِ . پیش خودم گفتم شاید ی چیزی می خواد روش نميشه بگه . رفتم کنارش , رو همون مبل زرشکیه که عاشقش بود , نشستم و نگاش کردم . اصن متوجه حضورم نشده بود . صداش زدم . اولش جواب نداد دفعه دوم که صداش زدم بالاخره ی صدایی ازش دراومد . قبلِ اینکه چیزی بگم گفت "دلم هوای بچگیامو کرده ! نه فقط خودما .
می دانی؟ اگر بخواهم با خودم رو راست باشم، عاشقت نیستم. سایه ای از عشقی ک زمانی بود، با من مانده است، و مرا از هر عاشق شدنی بر حذر می دارد. وقتی غمگینم ب من اجازه نمی دهد ب کسی جز تو فکر کنم، چون اشک ریختن برای عشقی ک سال هاست از دست رفته است عیبی ندارد، اما اشک ریختن برای یک عشق جدید، حماقت محض است. نه این ک من این را بگویم. ذهن من ناخودآگاه این طور مرا بازی می دهد. وگرنه تو، خیلی وقت است که مرده ای و من نه با تو، ک با خاطراتت حرف می زنم.می دان
خباز آنجایی که حوصله ی اینجانبان سر رفته و کارِ مفیدی هم تا رسیدن مهمان ها از دستشان برنمی آید برای سرگرم شدن، بنابراین صفحه ی وبلاگ خود را باز نموده، و در قالب یک پست جدید ،خوانندگان خود را به یک چالشِ مسخره دعوت می نمایند. حال آنکه پیشاپیش از آنها میخواهند این چالشِ مسخره را به مسخره ترین حالتِ ممکن جدی بگیرند که با اینکه بلاگفا گزینه ی بلاک ندارد و وای بر بلاگفا ، اگر کسی مسخره بازی بیانگارد این چالش را ،بای دیفالت از چشم عالی جنابان خواه
درباره این سایت