پارسال همین موقعا بود که دیدمت غزل از وقتی فهمیدم اسمت غزله صد هزار بار اسمت توی دلم تکرار شدبا هر بار تکرار شدنِ اسمت قلبم تند تر زد تا اینکه طاقت نیاوردم و بهت گفتم.علی
تکلیف اولم این بود صد بار نوشتم امروز نوشتم من عاشق .م. هستم تکلیف دوم هم بود با جمله بیچارگان جمله بساز من نوشتم ما بیچارگان ره یاریم هر چه گوییم به خود، نمی بینیم که عاشقیم. دوستت دارم یه دنیا
اگر بنا باشه که من هرروز یه ساعتی رو بخوام اختصاص بدم به نوشتن. بنویسم برم جلو با سبک خودم اصلن چون سبک رو نوشتم یلک میخوام یه مجموعه داسته باشم به نام یلک بر وزن سبک هرکی هم پرسید میگم اینطور دیروز پرسید پرهام ازم که faded_five یعنی چی و من گفتم ماجرای پشتشو. انگار که شعری ک سال ۹۲ نوشته باشم خودش فهمیده عمیق ترین جا تو ناخوداگاهمو. مثل اسمت شدی و همان ماندی روی همان ماندی و حتی ۵ نمیشوی. حالا هرکی هم پرسید که یلک یعنی چی منم میگم اردیبهشت ۹۹ بود.
پشت هم شعر نوشتم که بخوانی، خواندی؟ بغض کردم که ببینی و بمانی،ماندی؟ بخدا شعرترین شعر منی، میفهمی؟ هوس انگیزترین حس منی، میفهمی؟ سالها برایت شعرها گفتم، نثرها نوشتم شاهنامه ها را واژگون سرودم غول چراغ جادو را با غزلی از چشمان خمارت دوختم بارها وبلاگمو ساختم، نوشتم، حذف کردم کجایی دست نیافتنی ترین احساسم سالهاست به تو مینازم
بابا خدا از قطار هم بزرگتره ؟ حتی از اتوبوسم ؟ حتی از باباهاااا؟؟؟ (این سوالات گهربار رو وقتی پرسید که توی قطار تهران به قم بودیم و مبهوت عظمت قطار شده بود .) بابا وقتی ریش نداشتی اسمت چی بود ها ؟ دختر بودی یا پسر ؟ اسمت بابا ستار بود ؟ بابا از وقتی ریشت رو کوتاه کردی شبیه ستاره شدی . (عطف به جمله ی روز قبل خودم : ریشم خیلی بلند شده بود و رفتم کوتاهش کردم خیلی یه دفعه صورتم سبک شده بود گفتم قبل اصلاح عبدالستار بودم الان شدم ستاره .
میخواستم به چالش سی روزه ی نوشتن از آدم ها بپیوندم. هر روز از یک نفر نوشتن، که امروز مهدیه پیام داد و گفت شروع کرده به نوشتن یک لیست پنجاه نفره از آدم های تاثیر گذار زندگی اش. پرسید که حالم چطور است. به او گفتم که فعلا در قعر ِیکی از سینوس هام هستم. خندید که ای سینوس خانم تو قعرتم صعوده. رو به روی اسمت نوشتم که تو عمیق بودن رو یادم دادی.» گفتم که مخلصم و چاکر. همانطور که میرفت دستور داد علاوه بر پیوستن به چالش نوشتنِ آن لیست پنجاه نفره، زودتر
چندباری پست های طولانی نوشتم و بعد در اثر دمدمی مزاجی پاک کردم . حالا رسیدم ب یک پست کوتاه.این متن رو الان ک نگاه کردم یک ماه پیش نوشتم و نصفه ول کردم رفتم. چطور تونستم ازاینجا دور باشم ؟ منی که هر شادی و غمم رو اینجا نوشتم. چطور شد که ول کردم از همه چی کنار کشیدم؟ باید بگم مرسییییی از همتون ک این مدت ک نبودم یادم بودید. و باید بگم که ببخشید بابت نبودنم. رفتم خودم رو پیدا کنم و فکر کنم پیداش کردم ! فکر کنم الان میفهمم دقیقا چیو میخوام.دوستون دارم :)
این آهنگ جدید علی یاسینی چه خوبههنوز چهل ثانیه اش اومده من عنشو درآوردمداره میسوزه دلم واس خودم،آخ منِ ببچارههنوز اسمت میاد میلرزه دلم آخه اسمت چی داره؟هرکی میپرسه میگم مرده برام این طرفا نیستمیدونی تو دلِ واموندم ولی این خبرا نیست(:(
هر اون چی که نوشتم توی دفترم ، توی وبلاگم ، اتفاق افتاد .چون با دلم و با باورم نوشتم .باور میکنم مینویسم و اتفاق می افتد و من می بینم به همین خاطر خوب می نویسم و زیبا و شاد می نویسم .نوشتن معجز می کند و من هر روز شاهد این معجزه هستم .شما دوست عزیز چگونه می نویسید ؟!غمگین ، ناله کنان یا شاد و زیبا؟؟!
این داستان رو توی تابستون سال 97 نوشتم که توی یه ساندویچی کار میکردم و تقریبا شرح حال خودمو با یکم پیچش داستانی و یه چندتا ایده که یهویی به ذهنم رسید قاطی کردم و یکی از داستان های مورد علاقمه. ویژگی هاش اینه که این داستان رو توی کامپیوتر همون ساندویچی ای نوشتم که توش کار میکردم در نتیجه اسمش رو این گذاشتم و حالا خودتون دلیلش رو میبینید
آوا، اسم ِ توست دخترم؛ آوائى که همراه ِ همهی ثانیههای این هزاران سال ِ من بوده؛ نجوایی که همراه ِ روح ِ من شد تا که هجوم ِ درد و تاریکی، اون کنج ِ محجور ِ قلبم که مأوای ایمان و مهر و توجه ِ رو، به یغما نبره. اسم ِ تو زیباست دخترم، و تأویل ِ آوا بودنت زیباترین معنای دنیای من. همین حالا، همین روز که قلبم از هجوم ِ بیامان ِ واقعیت ِ تلخ ِ این دنیا که نکنه یکروز نبینمت، بغلت نکنم و این نامهها رو دونه به دونه برات نخونم، پُره از غم و اندوه و تر
+ عجب داستان هایی می نوشتم! این رو خرداد ماه سال 90 نوشتم به اسم "لبخند اجباری". صبح زود مرد وارد بانک شد. از دستگاه، شماره نوبت خود را گرفت و روی صندلی خالی نشست و با دقت به رفت و آمد مردم نگاه می کرد. خانمی شماره ی او را خواند که می گفت: شماره 33 به باجه 3. کیفش را که روی زمین جلوی پای خود گذاشته بود برداشت و با لبخندی که بر لب داشت به طرف باجه حرکت کرد. به کارمندی که پشت آن باجه نشسته بود سلامی کرد و سپس فیش حقوقش را روی میز قرار داد.
می دوی، چشم هایت را می بندی .! می دوی، جریان خواب از شقیقه ات چکان چکان سقوط می کند. می دوی، می خندم که گام های شادت سکندری خورده است. دست می گذاری بر قامت درخت تا تعادلت میزان شود. از نو می دوی، اسمت را مرور می کنم.
در تمام لحظاتی که اینجا با اشک نوشته ام یک ارزوی بزرگ داشتم که هنوز خیال برآورده شدن ندارد. حالا نیز اشک میریزم و همان یک آرزو را نه حتی برای خودم ، برای دنی میخواهم. برایش ، برایمان میخواهم این غم عجیب، این شبی که صبح ندارد-امیدی که در لحظه ای بالاترین نقطه و لحظه ای بعد در پست ترین نقطه کهکشان است به خدا که بدتر از ناامیدی ست- دستش را از گلوی خانواده ی نیم جان مان بردارد. قرار نیست چیزی بدهی؟ چرا امیدوارمان میکنی؟ به آسمان ها[قسم] که خسته شد
اسمت ناز داره. با گفتن اسم قشنگت حال روحم عوض میشه. دختری که برا همه دیناست و برا من دینایی. دینایی ینی همون دینا که عشق دل منه، ینی همون دینا که من جونمو براش میدم، ینی همون دینا که شده همه زندگی من. دینایی ینی عشق. شنیدی که چطور از ته دلم اسم نازت رو صدا میزنم، شنیدی صدای بالا نیومدن نفس هام رو موقع صدا زدن اسمت. دیدی عوض شدن حالم رو با اولین دینایی گفتنم و شروع عشقبازی با اسمت. اما همه این ها یه طرف، وقتی خودت به خودت میگی " دینایی" یه طرف. میدونی
نه مرادم ، نه مریدم ، نه پیامم ، نه کلامم ، نه سلامم ، نه علیکم ، نه سپیدم ، نه سیاهم نه چنانم که تو گویی نه چنینم که تو خوانی و نه آنگونه که گفتند و شنیدی نه سمائم ، نه زمینم ، نه به زنجیرِ کسی بستهام و بردۀ دینم نه سرابم ، نه برای دل تنهاییِ تو جام شرابم نه گرفتار و اسیرم ، نه حقیرم ، نه فرستادۀ پیرم نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم نه جهنم ، نه بهشتم که چُنین است سرشتم این سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم بلکه از صبح ازل با قلمِ نور نوشتم
آسمونم میدونه که تو فکرتم بارونه بند نمیادهمین الان میتونم بمیرم واسه اون دو تا چشم سیاتهمه شهر میدونن بری بی تو روزم شب نمیشهمیخوام از عشقت یه جوری بمیرم که صداش تو کل شهر بپیچهای جانا جانا جانا جاناآی عشقم عشقم عشقمببین من تو رو از ته قلبم میخواماوای عشقم عشقم عشقم عشقمببین اسمتو من روی تنم نوشتمنشدم نشدم اخم نکن این دیوونه به پات میمونه همیشهداغونم نکن بیا عاشقم باش همیشهمجنونمو بدجور این چشمات کار دستم داده چطور دلت میاد برم؟من چشام م
بعد مدت ها نوشتم،اونقدر شعر واژه نوشتم که خواستم پستش کنم اما اینکارو نکردم. بعد چند لحظه یه شعر از یه نفر خوندمو روی همون موسیقی که داشتم گوش میدادم رکورد گرفتم و شد یه دکلمه ی ۱۰۰درصد دلی و بدون کار با واژه! مجدد اومدم پستش کنم اما اینکارو نکردم. چند وقت پیش یه نفر بهم گفت چرا سعی نمیکنی عاشق بشی و انگار نه انگار،چرا تاحالا عاشق دل خسته نشدی؟! بهش گفتم نمیدونم ؛ شاید چون تاحالا سعی نکردم. خودش نوشت: مثل باد ام.
دیگه از شدت عذاب وجدان اومدم بندیسم این روزا خیلی فیلمای بچگیشو نگاه می کنم و هی می ترسم نکنه از الانش فیلم و وویسکم داشته باشم واسه بعدها اخرین پستم جالبه تا اومدم نوشتم زندگیمون نظم گرفته و چقدر همه چی خوبه جهان پوکید و کرونا اومد همین فردا با پس فردای اون پستی که نوشتم کارن تب و تشنج وحشتناک کرد و ما با چه وضعی رفتیم بیمارستان. شاید بشه گفت بدترین اتفاق زندگیم بود از ماحرای زایمانمم بدتر
هرشب برایت شعر می نوشتم ولی اینبار شعری ندارم جز سکوتِ لحظه ی دیدار من عاشقِ تکرارِ تو بودم ولی حالا میمیرم از تکرار از تکرار از تکرار حالا کنارِ فکرِ تو هر شب کنارم هست این آه هایِ سرد و این بغض لاکردار گفتی برایم"اگرچه چشم سیاهش"ولی انگار آیینه می کرد این " شعرِ " تو را نیز انکار باور کنم یا نه ؟ من دیگر نیستم در تو باید از این خوابِ زمستانی شوم بیدار مانندِ پرگاری که می گردد به دورِ خویش می چینم از تنهاییَم دورِ خودم "دیوار" #اکرم_دودانگه
مسیح و آرش Ap مرددانلود آهنگ مسیح و آرش Ap مرد به همراه متن از رسانه رز موزیک با بالاترین سرعت و قابلیت پخش آنلاین در قالب mp3.از بخش آهنگ های مسیح و آرش Ap بازدید کنید.Download Song Masih & Arash AP–Mord + Lyricsقسم به اسمت تو نداری حس بهم من شدم طلسمت تو برس به دادمهمه کاراتو حفظم از بس دادم حرصم من داغونه جسمم خلاصهمتن آهنگ مسیح و آرش Ap مردقسم به اسمت تو نداری حس بهممن شدم طلسمت تو برس به دادمهمه کاراتو حفظم از بس دادم حرصممن داغونه جسمم خلاصه
من ازت یه رویا ساختم .واسه خودم . واسه هرکسی که اسمت و از زبونم شنیده بود .ولی چرا به یه جایی که میرسه همه چی یه جوری میشه؟چرا وقتی از همه چی مطمئن میشین ، میخواین همه چی رو عوض کنین و بکنین اون شکلی که دلتون میخواسته .از دیشب تاحالا تپش قلب دارم .دو ماهه که تپش قلب دارم .
الان به همکارم پیام دادم نوشتم : نمیری تهران ؟ دلم واقعا می خواد برم دلم برا هواپیما تنگ شده حتی برای فرودگاه تهران تنگ شده از اهواز بدم میاد دلم لک زده برای قدم زدن تو خیابون های تهران موزیک گوش دادن بلند برای خش خش برگ های زیر پام برای صدای اتوبان که شب ها نمذاشت بخوابم دلم برای شلوغی تهران تنگ شده و شب گردی دلم سیگار می خواد دیوونه شدم میدونی شدیم مثل سریال ها و فیلم ها که یه جا قرنطینه میشن از ترس زامبی ها ما هم ترس بیماری تو خونه ها موندیم و
گفت بنشین هرچه توی ذهنت وول می خورد پیاده کن روی کاغذ. آنقدر بنویس و سیاه کن تا ریشه مشکلاتت از مغزت یا یک جاییت بزند بیرون. برای اولین بار سعی کردم به جای حواله کردن توصیه اش به آنجایم، حرفش را گوش کنم. نوشتم و نوشتم و می دانید چه شد؟ ریشه مشکلاتم را پیدا کردم. ایده آل گرایی، گشادی و ترس. یعنی سر هرکدام از نخهای زندگی مرا بگیرید و بروید، تهش می رسید به یکی از این سه مورد. دعوت فلانی به صرف قهوه را نپذیرفتم، فلان باشگاه و کلاس را به خاطر درجه ی
و قَسم به اسم ت آنگاه که به او فکر میکنم . خسته ام از شنیدن و نوشتن عبارت " محبوبِ من " ، بر خلاف خیلی ها این عبارت را بی روح و مصنوعی میدانم و نوشتن درباره اش را خیانت بر قلم . اما چه کنم ؟ چه کنیم ؟ هر کسی دلیلی دارد برای جایگزینی این عبارت به جای نام زیبای محبوبش . کاش می شد ، کاش می توانستم تو را به اسم ت بخوانم .
به تو مربوطه اگه این روزها دلتنگم به کی مربوطهکه سرت با چی میجنگمتو با منی توی هر ثانیه چشات بی رحمه جانیهدلم اگه روانیه مقصرشیبا منی اگه فاصله داری رو اسمت میکنم پافشاری حقمه بیقراری، پای عشق همه چیزمو میدم تو میدونی که من چی کشیدمچی دادم تا رسیدمسابقه نداشته اینجور به کسی دل داده باشماز حالا باید برای عشق تو آماده باشمسابقه نداشته هیچ کس منو اینجوری بخوادمجوری که دل به تو بستم دل به هیچ کسی ندادمتو با منی توی هر ثانیهچشات بی رحمه
سلام عطیه، یادت هست وقتی اولینبار برای تو نوشتم، چرا نوشتم؟ گفته بودی دلت برای آن پستهای یکهویی که میرفتی در وبلاگ دوستهایت میخواندی و میدیدی برای کسی مثلا تو، نوشته تنگ شده. پیام ناشناس دادم و گفتم اگر من هم برایت بنویسم میخوانی؟ گفتی بله، حتما. آن روزها برای پیام زدن بدوبدو میرفتم دنبال بات پیام ناشناست و پیام میزدم، میدانی خب من خیلی خجالتیام! آن روزها دوستم نبودی، این روزها هم دوستم نیستی، رازدار منی! مشاور و همر
چه سود از زیستندر آستانه ی پیری دیگر ماهی را هر زمان از آب بگیری تازه نیست.تلاش کردم اما نتوانستم حتی هیچ کس درک نمی کند، ساده بگویم راهی برای حرف زدن ندارم.هرچقدر هم فریاد می زنم کسی نمی شنود. نه ترانه خواندم و نه کتابی نوشتم.نه فیلمی ساختم و نه شعری گفتم. من ماندم و تلمباری از عقده ها .آنقدر آزاده نبودم که فریاد بزنم . در عقب افتادگی ای فکری محدود و محدودتر شدم.چقدر کتاب ها خواندمچقدر شعرها، و چقدر فیلم ها دیدمچقدر برای خودم نوشتم و چقدر خ
نمیدونم امشب که شب تولدته دقیقا چی باید بنویسم تو این وبلاگ قلبم پر از حرف و احساسه اما کلمات و شعر ها نمیتونن بیانش کنن اما میدونم اگه کسی ازم بپرسه چیشد که خنده هات عمیق تر شدن ، چشات براق شدن و حال دلت خوب شده ، فقط میتونم یک چیز بگم که همه چیز از ۱۶ آبان ۹۷ شروع شد که وسط بدترین حس های دنیا بهترینش نصیبم شد. قطعا تو همون معجزه ای که خدا به من منت گذاشت و داد. با وجود اینکه از سال ۹۱ همیشه اسمت بود تو زندگیم و هر از گاهی از حال هم با خبر میشدیم
نگاهت میکنم ، نگاهت میکنم و ماه را برایت میچینم اسمت را بر گلبرگ های شقایق مینویسم گوجه سبز هایم را مزه میکنم و خنده هایت به یادم می اید ترش ، دلنشین ، خواستنی چشم هایم را میبندم لبخند میزنم لبخند میزنی و ملودیه خوشبختی به گوش میرسد :) ~~~
درباره این سایت