خود را میانِ معركه ، بیمار ديدم هفت آسمان را بر سرم آوار ديدم هم نخ نما ديدم علیْ اكبر و قاسم هم روی نیزه كودك شیرخوار ديدم مُردم و زنده شدم و میانِ گودال . آیینۀ جسمِ پدر را تار ديدم افتاد علم افتاد علمدار و پس از آن . ناموسِ خود را وسطِ بازار ديدم دور از نگاهِ مَحرمان ، نا مَحرمان را . نزدیكِ مَحرم هایِ خود ، بسیار ديدم ! حراجیِ معجر و گوشواره و خلخال . بزمِ شراب و مجلسِ اغیار ، ديدم روحِ دعا ، مظهرِ ایمان هستم امّا .
تو آمدی و زمين در هوای تو افتاد و عرش در هوس خنده های تو افتاد برای درك تنفس در این جهان سیاه هوای تازه ای از ابتدای تو افتاد جهان شرك به خود آمد از بزرگی تو به گوش كعبه و بتها صدای تو افتاد شكست طاق بلندی كه عرش كسری بود همین كه روی زمين رد پای تو افتاد پس از نگاه سیاه و سفید اربابان نژاد عشق بشر در لوای تو افتاد زمان شكست زمانی كه آمدی احمد تویی كه یك شبه دنیا به پای تو افتاد تو و به نور جمال تو صلوات به هر یك از بركات و كمال تو صلوات به احتر
کربلا کربلا، ما داریم می آییم_________________________تا کربلا رسیدن یک یا حسین دیگر.___________________________هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله._____________________کربلاکربلاکربلاغالب اشعاری که در زمان 8 سال دفاع مقدس توسط رزمندگان سروده شده یا مستقیما به رفتن به کربلا اشاره میکند یا به طور غیر مستقیم از کربلا سخن میگوید.امام خمینی(ره) فرمودند:سال ها باید بگذرد تا مقام شهدای ما معلوم شودالان همان سال هاست رزمنده ای که سلاح آر پی جی در دست داشت و فرياد میزد تا کربلا ر
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتادوان راز که در دل بنهفتم به درافتاداز راه نظر مرغ دلم گشت هواگیرای دیده نگه کن که به دام که درافتاددردا که از آن آهوی مشکین سیه چشمچون نافه بسی خون دلم در جگر افتاداز رهگذر خاک سر کوی شما بودهر نافه که در دست نسیم سحر افتادمژگان تو تا تیغ جهانگیر برآوردبس کشته دل زنده که بر یک دگر افتادبس تجربه کردیم در این دیر مکافاتبا دردکشان هر که درافتاد برافتادگر جان بدهد سنگ سیه لعل نگرددبا طینت اصلی چه کند بدگهر افتادحاف
تا کشیدی عبا به روی سرتنظر انداختی به دور و برت یک نفس پاره پاره شد جگرتجمع کردی در کوچه بال و پرتسرپا بودی و زمين خوردیناگهان یاد مادرت بودیهمه درهای حجره را بستیروی پهلو گرفته ای دستییاد روضه های کربلا هستیکی گرفتار عده ای مستی؟بین یک دسته گرگ شیر افتادجای تنگی حسین گیر افتادلبش از تشنگی تکان میخوردنیزه او را به هر طرف میبرد منبع:http://erfaninejad.blogfa.com
((نرفت)) سفره ی دل، پهن و عقل آمد که مهمان بشود یادش افتاد که احساسِ رفاه نیست ، نرفت! پایِ لرزانِ من آمادگی رفتن داشت یادش افتاد که دل ، پشت و پناه نیست ، نرفت! دستِ من ، دست کشید تابرود از یادم یادش افتاد که کوتاه تر از عمرِ تباه نیست ، نرفت! چشم شستم که به یک خاطره مهمان بشود یادش افتاد که پاگیرتر از نازِ نگاه نیست ، نرفت! اشکِ من ، وقت ِ سرازیر شدن از چشمم یادش افتاد که او غرقِ گناه نیست ، نرفت! غم ! همان مهمان ناخوانده که باید می رفت یادش افتاد که
بُلکمی ریشه اش درآیه آخِر آدم خر خراوی هر چقه کِردن نصیحت روزِ روز بیشتر خراوی هر کسی دیندی دل افتاد گرده ی خر داخل گل افتاد پُی دل افتاد که ول افتاد سی خاطر دل ور خراوی تا خر دجّال اومَه مفت خَرده حال اومَه گندم پاچال اومَه جلدی کرّه ی خر خراوی دعوت خر نه سی خِشی بی روز اول سی اُو کشی بی بس که او خر لِشی بی کردیم ریش ضرر خراوی گفتُم خر دراز گوشه او سرش بی عقل و هوشه که و جُوش پُر کلوشه هم کوره هم کر خراوی ما سی خر آخره بسیم دسِ سینه تِیش نشسیم گفت
و آب های جهان تا از آسیاب افتاد قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم.!.میگفت تا وقتی هنوز میشه زیارت رفت و روبروی حرم نشست و آرمان هارو یکی یکی از تو سینه در آورد و کمک خواست. بدن های نصف و نیمه چه اشکالی داره ؟!!!؟ و من تازه فهمیدم هیچ جای این دنیا نیستم!!!پ ن دوم: این عکسو که ديدم یاد اون شب افتادم پ ن سوم : تا بعد از امتحانا دیگه نمیام اینجاپ ن اول و آخر : الحمدلله
سایه ی پشت پرده بر دلش بار یک جهان فرياد بر لبش موج هر چه باداباد»!مثل یک گردباد سرگردان باز بر متن خود به راه افتاد چشم را بست و لحظه ای آورد قطره قطره گذشته ها را یاد روزهایی همیشه سبز که رفت با زبان زخم شعله ها بر باد ناگهان دید در مقابل خود خانه اش را که بوی شب می داد در آن باز، پنجره تاریک مرد پا در حیاط خانه نهاد ◻️◻️◻️مرد، یکباره از غزل خط خورد قلم از دست زن زمين افتاد سایه ی پشت پرده وارد شد.#آرش_آذرپیک #امپراطور_واژههای_جها
دوباره خواب کربلا ديدم دوباره تپش قلبم نامیزون شد دوباره خواهش دلم رو شد دوباره . بخشی از خواب ُ تعریف کنم ؛ این خواب یه پشت صحنه ای داره یعنی دیشب من بعد از اینکه نماز خوندم یادم افتاد که داداش یه مدته نماز نمیخونه . میخواستم برم پیشش و باهاش صحبت کنم ولی یاد دفعات قبل افتادم که نتیجه ای نداشت . بخاطر همین ترجیح دادم هیچی نگم فعلا .دیشب چه خوابی ديدم حالا ؟! خواب ديدم که با داداش رفتم کربلا . داداش برام تعریف میکنه که رفته یه مسجدی ت
می وزد در نی نوا آواز میدان ها زلال آسمان ها خاک صحراها بیابان ها زلال چارده قرن ست شوری در جهان افتاده است هر محرم می وزد انگار توفان ها زلال هر کجا هر لحظه از هر سو فقط با یک سلام می رسد بوی حرم چون عطر باران ها زلال این حرم انگار دارد در خودش طرح بهشت صحن ، روشن ،گنبد آبی ،قوس ایوان ها زلال ای که ماندی سالها با تشنگی ها ،جاری ست چشمه هایی پاک و جوشان در شبستان ها زلال روح و جان عاشقان را می نوازد چون نسیم روضه های روضه خوانان صوت قرآن ها زلال
جراحی شدم و بعد از یک هفته به دلیل مسمومیت دارویی کلیه هام از کار افتاد و مجبور شدم دیالیز شمهفت بار دیالیز شدم تا خدا رو شکر کلیه هام راه افتادحدود یکماه بستری بودم و تازه به سرکار برگشتم. خدا همه مریض ها را شفا بده
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ همان یک لحظه ی اول که اول ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می ديدم،نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،بر لبِ پیمانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ که می ديدم یکی عریان و لرزان؛ دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین؛زمين و آسمان را،واژگون، مستانه می کردم.
شعر روضه حضرت زهرا سلام الله علیها هجوم به بیت وحی خیر با اولاد شر درگیر شد آه با سیل شرر درگیر شد کم کم آوردند هیزم پشت در خانه با موج خطر درگیر شد ساقه ی گل زیر پا افتاد، آه یاس حیدر با تبر درگیر شد آتش بیداد بالا رفت و بعد شعله ها با موی سر درگیر شد بازویش با ضربه ی های پشتِ هم سینه اش با میخ در درگیر شد ناگهان مادر زمين افتاد و بعد ناله هایش با جگر درگیر شد راه بند آمد، نمی دانم چه شد صد نفر با یک نفر درگیر شد کوچه من را تا دل گودال برد لشکری با ی
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فرياد میدارد که بربندید محمل ها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزل ها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او س
رفتم جایی که نان می فروختندديدم دیگری از پشت سر جیب یکی را زد و نان خرید و آن نان را هم خیرات کردیادم به حکر ها افتادهنری ندارندجز ی از اعتبار دیگرانچه میشود گفت اینها هم بنوعی گدا هستندگدایان مغرور
سلام دوستای گلم . ببخشید که خیلی وقته نبودم پیغاماتون رسید ممنونم از همه تون . بعد چند سال خلاصه دیگه چاقالوی ما هم رفت پی زندگیش و اون اتفاقی که نباس می افتاد افتاد ومن باز تنها شدم. خیلی دلم گرفته خیلی دلم شکسته حالا اون چطور با اینهمه خاطره خوب . و شبای به یاد موندی تف
کربلا به خون خود تپیدن است جرعه جرعه مرگ را چشیدن است کربلا صفا و مروه ای شگفت پا به پای تشنگی دویدن است روضه نیست کربلا که بشنوی کربلا سر بریده دیدن است خلقت دوباره، جلوه ی جدید کربلا دوباره آفریدن است کربلا مرور روشن معاد از مغاک خاک بر دمیدن است حرمت حماسه، غیرت غیور قطره قطره خون شدن، چکیدن است هر چه می روم به خود نمی رسم کربلا به اصل خود رسیدن است» مرتضی امیری اسفندقه
در روایات ما آمده است:هنگامى كه حضرت آدم به زمين فرستاده شد،میان او و همسرش((حوا))جدایى افتاد. آدم براى یافتن همسرش به جستجو پرداخت.در میانه راه،گذارش به كربلا افتاد.پس بى اختیار،ابرى از غم،دلش را تسخیر كردو بر اثر لغزش به گودال قتلگاه افتاد.با چشمى گریان و تنى مجروح سر یه آسمان بلند كرد وگفت:خدایا!بار دیگر امرى مرتكب شده ام كه این حال به من دست داده است؟ خطاب رسید:((اى آدم!گناهى از تو سر نزده است،لكن در این سرزمين،فرزند تو-حسین علیه السلام-راب
احوالات حضرت رقیه (سلام الله) بشنو از راوی که گوید ديدم اندر کارزار پنج ساله یک پیاده ، شصت ساله یک سوار این یکی کودک ولی دریای عقل و معرفت آن یکی پیر کهن لیکن شرور روزگار این درایمان بی مثل آن در جهالت بی نظیر این در اوج بینوائی آن در اوج اقتدار چون ستون خیمهٔ شیطان ، درشت آن بی ادب چون نخ شیرازهٔ قرآن ، ظریف این باوقار این غریب بینوا درگیر شد با آن غراب دفعتا ديدم به دور از چشم عقل وانتظار تازیانه بر هوا رفت و فرود آمد سریع بر زمين افتاد با یک ض
سردار دل ها سردار شهید سپهبد حاج قاسم سلیمانی هان، میشناسیدش؟ زیاران خراسانیست از نسل سلمان است اگر نامش سلیمانیست مردانِ حق، همپای او در جبههها ماندند بدخواهِ او، تسلیم خواهشهای شیطانی ست در وقت میدان، او: اشداءُ علی الکفار با دوستان، تفسیری از آیات رحمانیست شرحِ نگاهش با یلان کارزار قدس توصیفِ او سنگینیِ اشعارِ خاقانی ست در صبح رجعت خوب میدانم که او هم هست در لشکری که جمع ایرانی و افغانیست در وصف او حتی قلم هم از نفس افتاد را
دیر آمدم دیر آمدم در داشت میسوختهیئت میان وای مادر داشت میسوختدیوار دم میداد، در بر سینه میزدمحراب مینالید، منبر داشت میسوختجانکاه قرآنی که زیر دست و پا بودجانکاهتر آیات کوثر داشت میسوختآتش قیامت کرد، هیئت کربلا شدباغ خدا یک بار دیگر داشت میسوختیاد حسین افتادهام آن شب آب میخواستناصر که آب آورد سنگر داشت میسوختآمد صدای سوت، آب از دستش افتادعباس زخمی بود، اصغر داشت میسوختسربند یازهرا»ی محسن غرق خون بودسجاد از سجده
دردی که دارم می کشم درهر شب و روزاز زخم خنجرهای دنیای دغل بودهر جا که دل وابسته تر می شد ، نگاهممغلوب باران های تند و بی محل بودچوب فلک افتاده بر دستان تقدیرعمری مرا میزد ، بفهمم فرصتی نیستديدم فرو می ریخت ؛ کوه سن و سالمگفتم : که پای عشق باشد حسرتی نیستازروی" بام زندگی " تشت دل افتاددربند رسوایی شدم با بیقراریگفتم : خلیلم باش امّا تو هنوزمنمرودی و دل را به آتش می سپاریمی ترسم از کوچ ات ولی انگار بایدییلاق و قشلاق تو را از سر بگیرممانند رود خشکس
خواهرت آمده در این صحرا
بعدِ یک اربعین ولی تنها
خیز و بین پیکر کبودم را
صورتم مثل مادرم زهرا
این چهل روز قوتمان غم شد
هرچه شد جرعه جرعه، کم کم شد
قامت خواهرت ببین خم شد
خواهرت کوه صبر و ماتم شد
لحظه های غروب یادم هست
بارش سنگ و چوب یادم هست
ناله های تو خوب یادم هست
به تنش پا نکوب . یادم هست
تو زمين خوردی آسمان افتاد
از تنت نیزه ی سنان افتاد
خاتمت دست ساربان افتاد
شعله بر خیمه ی ن افتاد
بین این مردمان خدا گم شد
عزت و احترام ما گم شد
دخت
یا مسیح حسین، یا علی اصغر ادركنی "تنت به ناز طبیبان نیازمند" شده "وجود نازکت آزرده ی گزند" شده رسید کوفه به جایی که پایه ی ظلمش به سهم خواهی از این شیر خوار بند شده به روی دست ، پدر می دهد تو را از دست پدر دوباره پسر داد و ارجمند شده تو آخرین نفر از لشکری و بعد از تو میان لشکر دشمن بگو بخند شده تو را به نیت قلب حسین تیر زدند اگر چه زخم تن او هزار و اند شده فشار مادرت افتاد تا سرت افتاد .و هر چه شوری دریاست آب قند شده! فقط به جرم "علی "بودن است اینگونه
امشب حالی بودم که گریه کردم و در اون حال روی تخت با درد یهو یادم افتاد یکی هست که به کمک من نیاز داره و سریع براش دست بکار شدم.ناگهان یاد فرانسس افتادم در تاسکنی. و اتفاقیهه براش افتاد. چقدر از تو ممنونم. کمک کن بتونم دست گیر آدمها باشم وقتی از دستم کاری برمی یاد. که بتونم در اوج نیاز به فکر بقیه باشم. چون تو توی دل من باشی.
یه بطرى شیشه اىِ سن ایچ داشتم كه همیشه از اون آب میخوردم و حتی وقتی كه تشنم بود و آب نداشت ، از پارچ آب میریختم تو اون و میخوردم؛ خلاصه خیلی دوسش داشتم. یه روز از دانشگاه اومدم ؛ ديدم مامانم اونو داده به پسرداییم. چند روزی گذشت تا مسیرم خورد به خونه داییم. پسرداییم خونه نبود؛ از زنداییم سراغ بطریمو گرفتم. همینطور كه داشت شعله گازو كم میكرد گفت ؛ صُب افتاد شكست، الان تو سطل آشغاله. . . هنوزم به این فكر میكنم كه اون تموم این مدت منتظر "من" بود بر
بخاطر میخی، نعلی افتادبخاطرنعلی، اسبی افتادبخاطر اسبی، سواری افتادبخاطر سواری، جنگی شکست خوردبخاطر شکستی مملکتی نابود شدو همه این ها بخاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود.پی نوشت:خوب آدم گاهی یک جوالودوز به خودش بزنه
دوش ديدم که ملایک در میخانه زدندگل آدم بسرشتند و به پیمانه زدندساکنان حرم ستر و عفاف ملکوتبا من راه نشین باده مستانه زدندآسمان بار امانت نتوانست کشیدقرعه کار به نام من دیوانه زدندجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنهچون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندشکر ایزد که میان من و او صلح افتادصوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدندآتش آن نیست که از شعله او خندد شمعآتش آن است که در خرمن پروانه زدندکس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقابتا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
یادش بخیر سال ۶۷بود صبح ساعت ده درب حیاط رو باز کردم ديدم حدود دویست کودک ونوجوان بااون خانواده های پرجمعیت گرد یک چیزی جمع شده اند بسرعت رفتم از دوستان همبازی پرسیدم این چیه دیگه؟ گفتند چرخ فلک است وديدم کودکونوجوان بالای چرخ فلک درحال چرخش هستند قلبم به بپش افتاد که کی میشه تایم گردش پایان یابد ونوبت من هم برسدیک دخل پول هم روی اون نصب بود هر نفر یک تومان(ده ریال)وهر بار ده دور و همه جایگاهها پر بود ودیر به دیر نوبتمون میشد اما یادمه ده رو
درباره این سایت