نتایج جستجو برای عبارت :

زدم رو به کرباا فریاد دیدم دست سردارم زمبن افتاد

خود را میانِ معركه ، بیمار ديدم هفت آسمان را بر سرم آوار ديدم هم نخ نما ديدم علیْ اكبر و قاسم هم روی نیزه كودك شیرخوار ديدم مُردم و زنده شدم و میانِ گودال . آیینۀ جسمِ پدر را تار ديدم افتاد علم افتاد علمدار و پس از آن . ناموسِ خود را وسطِ بازار ديدم دور از نگاهِ مَحرمان ، نا مَحرمان را . نزدیكِ مَحرم هایِ خود ، بسیار ديدم ! حراجیِ معجر و گوشواره و خلخال . بزمِ شراب و مجلسِ اغیار ، ديدم روحِ دعا ، مظهرِ ایمان هستم امّا .
سلام حاج قاسم مهربان!امروز وقتی ازخواب بیدارشدم یادم آمد که دیروزخبر شهادتتان به گوشمان رسیده بودولی امروز دلم میخواست آن خبرها که درذهنم ردمیشدندهمه اش خواب بود ولی نبود
تو آمدی و زمین در هوای تو افتاد و عرش در هوس خنده های تو افتاد برای درك تنفس در این جهان سیاه هوای تازه ای از ابتدای تو افتاد جهان شرك به خود آمد از بزرگی تو به گوش كعبه و بتها صدای تو افتاد شكست طاق بلندی كه عرش كسری بود همین كه روی زمین رد پای تو افتاد پس از نگاه سیاه و سفید اربابان نژاد عشق بشر در لوای تو افتاد زمان شكست زمانی كه آمدی احمد تویی كه یك شبه دنیا به پای تو افتاد تو و به نور جمال تو صلوات به هر یك از بركات و كمال تو صلوات به احتر
پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتادوان راز که در دل بنهفتم به درافتاداز راه نظر مرغ دلم گشت هواگیرای دیده نگه کن که به دام که درافتاددردا که از آن آهوی مشکین سیه چشمچون نافه بسی خون دلم در جگر افتاداز رهگذر خاک سر کوی شما بودهر نافه که در دست نسیم سحر افتادمژگان تو تا تیغ جهانگیر برآوردبس کشته دل زنده که بر یک دگر افتادبس تجربه کردیم در این دیر مکافاتبا دردکشان هر که درافتاد برافتادگر جان بدهد سنگ سیه لعل نگرددبا طینت اصلی چه کند بدگهر افتادحاف
اگر از زمبن و زمان طلا ببارد دیگر حاضر نیستم نگاهشان کنم چقدر رنج بردم تا فهمیدم طلای ناب و دست نیافتنی در اختیارمه و من بی خبر به دنبال سنگ طلایی تا بدان وسیله به رفاه بچه هایم ومردم نیازمند کمک نمایم غافل از اینکه خدای عزیزم رزق و روزی را از قبل تعیین کرده و به هر بنده ای مأموریت خاصی داده خدایا بارها ازت ثروت کلان خواسته بودم تا وسیله خیر باشم اما فهمیدم نمی توانم طاقت بیاورم در مقابل درگیری فکر و ذهن وضرر و زیان پول و از همه بدتر کمک کردن ب
((نرفت)) سفره ی دل، پهن و عقل آمد که مهمان بشود یادش افتاد که احساسِ رفاه نیست ، نرفت! پایِ لرزانِ من آمادگی رفتن داشت یادش افتاد که دل ، پشت و پناه نیست ، نرفت! دستِ من ، دست کشید تابرود از یادم یادش افتاد که کوتاه تر از عمرِ تباه نیست ، نرفت! چشم شستم که به یک خاطره مهمان بشود یادش افتاد که پاگیرتر از نازِ نگاه نیست ، نرفت! اشکِ من ، وقت ِ سرازیر شدن از چشمم یادش افتاد که او غرقِ گناه نیست ، نرفت! غم ! همان مهمان ناخوانده که باید می رفت یادش افتاد که
سلام سردارمسلام قهرمان من تو به آرزویت رسیدی در بهترین زمانبندی خداتو به سوی ابدیتی در سیر تکاملیت حرکت میکنی که سراسر نور و عشق و محبت استآسمان هم در غم نبودنت می باردحتی رفتنت هم برایمان رحمت داشت قلبم از نبودنت سخت فشرده شده و اشکهایم سرازیر ما برای ادامه راه تو سردارانی را تربیت خواهیم کردرفتن تو آغاز راه هست. احساس میکنم تکیه گاه محکمم پر کشیداما این را بدانند ک از غم نبودنت پله میسازیم و مقاومتر از همیشه ادامه میدهیم 
بُلکمی ریشه اش درآیه آخِر آدم خر خراوی هر چقه کِردن نصیحت روزِ روز بیشتر خراوی هر کسی دیندی دل افتاد گرده ی خر داخل گل افتاد پُی دل افتاد که ول افتاد سی خاطر دل ور خراوی تا خر دجّال اومَه مفت خَرده حال اومَه گندم پاچال اومَه جلدی کرّه ی خر خراوی دعوت خر نه سی خِشی بی روز اول سی اُو کشی بی بس که او خر لِشی بی کردیم ریش ضرر خراوی گفتُم خر دراز گوشه او سرش بی عقل و هوشه که و جُوش پُر کلوشه هم کوره هم کر خراوی ما سی خر آخره بسیم دسِ سینه تِیش نشسیم گفت
سایه ی پشت پرده بر دلش بار یک جهان فرياد بر لبش موج هر چه باداباد»!مثل یک گردباد سرگردان باز بر متن خود به راه افتاد چشم را بست و لحظه ای آورد قطره قطره گذشته ها را یاد روزهایی همیشه سبز که رفت با زبان زخم شعله ها بر باد ناگهان دید در مقابل خود خانه اش را که بوی شب می داد در آن باز، پنجره تاریک مرد پا در حیاط خانه نهاد ◻️◻️◻️مرد، یکباره از غزل خط خورد قلم از دست زن زمین افتاد سایه ی پشت پرده وارد شد.#آرش_آذرپیک #امپراطور_واژه‌های_جها
و آب های جهان تا از آسیاب افتاد قلم به دست شدیم و زبان در آوردیم.!.میگفت تا وقتی هنوز میشه زیارت رفت و روبروی حرم نشست و آرمان هارو یکی یکی از تو سینه در آورد و کمک خواست. بدن های نصف و نیمه چه اشکالی داره ؟!!!؟ و من تازه فهمیدم هیچ جای این دنیا نیستم‌!!!پ ن دوم: این عکسو که ديدم یاد اون شب افتادم پ ن سوم : تا بعد از امتحانا دیگه نمیام اینجاپ ن اول و آخر : الحمدلله
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ ها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فرياد می‌دارد که بربندید محمل ها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل ها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او س
امروز آسمان بوی تعفن غم گرفته استغمگین تعریف سبکی است برای حال منامروز ،روزی بود که برروی دست آحادی از مردم ایران بالا رفتی تو همیشه بالا بودی؛ حسابت ازما زمینی ها جدا بود سال ها بود آرزوی شهادت داشتی از زمان جنگ تا الان. از زمان خرازی ها،کاظمی ها تاحتی حججی ها اما تو قسمتت این بود که سردار دلها شوی همه مارا با خودت آسمانی کنی دلهایمان را متوسل به خود کنی تو قسمتت این بود که پدر،برادر ومدافع همه ما در میدان نبرد باشی تو تنها خودت نبودی تو ص
پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد٬به زمین افتاد و داد کشید:آ آ آ ی ی ی!!!!! صدایی از دور دست آمد:آ آ آ ی ی ی!!!!! پسرک با کنجکاوی فرياد زد:تو کی هستی؟؟؟ پاسخ شنید:تو کی هستی؟؟؟ پسرک خشمگین شد و فرياد زد:ترسو!!! باز پاسخ شنید:ترسو!!! پسرک با تعجب از پدرش پرسید:چه خبر است؟؟ پدر لبخندی زد و گفت:پسرم٬توجه کن و بعد با صدای بلند فرياد زد:تو یک قهرمان هستی!! صدا پاسخ داد:تو یک قهرمان هستی!! پسرک باز بیشتر تعجب کرد .
جراحی شدم و بعد از یک هفته به دلیل مسمومیت دارویی کلیه هام از کار افتاد و مجبور شدم دیالیز شمهفت بار دیالیز شدم تا خدا رو شکر کلیه هام راه افتادحدود یکماه بستری بودم و تازه به سرکار برگشتم. خدا همه مریض ها را شفا بده
رفتم جایی که نان می فروختندديدم دیگری از پشت سر جیب یکی را زد و نان خرید و آن نان را هم خیرات کردیادم به حکر ها افتادهنری ندارندجز ی از اعتبار دیگرانچه می‌شود گفت اینها هم بنوعی گدا هستندگدایان مغرور 
سلام دوستای گلم . ببخشید که خیلی وقته نبودم پیغاماتون رسید ممنونم از همه تون . بعد چند سال خلاصه دیگه چاقالوی ما هم رفت پی زندگیش و اون اتفاقی که نباس می افتاد افتاد ومن باز تنها شدم. خیلی دلم گرفته خیلی دلم شکسته حالا اون چطور با اینهمه خاطره خوب . و شبای به یاد موندی تف
به بهانه فیلم " هیس دخترها فرياد نمیزنند " این داستان واقعی است حتی اسم قربانی. دخترم فرياد بزن. هاجر من ، ام ؛ فرياد بزن. نترس باورت میکنم. کمکت میکنم. اما حالا که کار از کار گذشته است؟ حالا که تو معلوم نیست کجایی؟ حالا که پدر و برادر و پسر عمویت بعد از نبودنت احساس غرور میکنند؟ فرياد تو دیگر فایده ای ندارد. برای من هم که میخواهم کمکت کنم فريادت به نجوا میماند. امروز که این فیلم را ديدم به یاد تو افتادم.
دردی که دارم می کشم درهر شب و روزاز زخم خنجرهای دنیای دغل بودهر جا که دل وابسته تر می شد ، نگاهممغلوب باران های تند و بی محل بودچوب فلک افتاده بر دستان تقدیرعمری مرا میزد ، بفهمم فرصتی نیستديدم فرو می ریخت ؛ کوه سن و سالمگفتم : که پای عشق باشد حسرتی نیستازروی" بام زندگی " تشت دل افتاددربند رسوایی شدم با بیقراریگفتم : خلیلم باش امّا تو هنوزمنمرودی و دل را به آتش می سپاریمی ترسم از کوچ ات ولی انگار بایدییلاق و قشلاق تو را از سر بگیرممانند رود خشکس
یا مسیح حسین، یا علی اصغر ادركنی "تنت به ناز طبیبان نیازمند" شده "وجود نازکت آزرده ی گزند" شده رسید کوفه به جایی که پایه ی ظلمش به سهم خواهی از این شیر خوار بند شده به روی دست ، پدر می دهد تو را از دست پدر دوباره پسر داد و ارجمند شده تو آخرین نفر از لشکری و بعد از تو میان لشکر دشمن بگو بخند شده تو را به نیت قلب حسین تیر زدند اگر چه زخم تن او هزار و اند شده فشار مادرت افتاد تا سرت افتاد .و هر چه شوری دریاست آب قند شده! فقط به جرم "علی "بودن است اینگونه
امشب‌ حالی بودم که گریه کردم و در اون حال روی تخت با درد یهو یادم افتاد یکی هست که به کمک من نیاز داره و سریع براش دست بکار شدم.ناگهان یاد فرانسس افتادم در تاسکنی. و اتفاقی‌هه براش‌ افتاد. چقدر از تو ممنونم. کمک کن بتونم دست گیر آدم‌ها باشم وقتی از دستم کاری برمی یاد. که بتونم در اوج نیاز به فکر بقیه باشم. چون تو توی دل من باشی.     
یه بطرى شیشه اىِ سن ایچ داشتم كه همیشه از اون آب میخوردم و حتی وقتی كه تشنم بود و آب نداشت ، از پارچ آب میریختم تو اون و میخوردم؛ خلاصه خیلی دوسش داشتم. یه روز از دانشگاه اومدم ؛ ديدم مامانم اونو داده به پسرداییم. چند روزی گذشت تا مسیرم خورد به خونه داییم. پسرداییم خونه نبود؛ از زنداییم سراغ بطریمو گرفتم. همینطور كه داشت شعله گازو كم میكرد گفت ؛ صُب افتاد شكست، الان تو سطل آشغاله. . . هنوزم به این فكر میكنم كه اون تموم این مدت منتظر "من" بود بر
بخاطر میخی، نعلی افتادبخاطرنعلی، اسبی افتادبخاطر اسبی، سواری افتادبخاطر سواری، جنگی شکست خوردبخاطر شکستی مملکتی نابود شدو همه این ها بخاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود.پی نوشت:خوب آدم گاهی یک جوالودوز به خودش بزنه
دوش ديدم که ملایک در میخانه زدندگل آدم بسرشتند و به پیمانه زدندساکنان حرم ستر و عفاف ملکوتبا من راه نشین باده مستانه زدندآسمان بار امانت نتوانست کشیدقرعه کار به نام من دیوانه زدندجنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنهچون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندشکر ایزد که میان من و او صلح افتادصوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدندآتش آن نیست که از شعله او خندد شمعآتش آن است که در خرمن پروانه زدندکس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقابتا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
یادش بخیر سال ۶۷بود صبح ساعت ده درب حیاط رو باز کردم ديدم حدود دویست کودک ونوجوان بااون خانواده های پرجمعیت گرد یک چیزی جمع شده اند بسرعت رفتم از دوستان همبازی پرسیدم این چیه دیگه؟ گفتند چرخ فلک است وديدم کودک‌ونوجوان بالای چرخ فلک درحال چرخش هستند قلبم به بپش افتاد که کی میشه تایم گردش پایان یابد ونوبت من هم برسدیک دخل پول هم روی اون نصب بود هر نفر یک تومان(ده ریال)وهر بار ده دور و همه جایگاهها پر بود ودیر به دیر نوبتمون میشد اما یادمه ده رو
شعر روضه حضرت زهرا سلام الله علیها هجوم به بیت وحی خیر با اولاد شر درگیر شد آه با سیل شرر درگیر شد کم کم آوردند هیزم پشت در خانه با موج خطر درگیر شد ساقه ی گل زیر پا افتاد، آه یاس حیدر با تبر درگیر شد آتش بیداد بالا رفت و بعد شعله ها با موی سر درگیر شد بازویش با ضربه ی های پشتِ هم سینه اش با میخ در درگیر شد ناگهان مادر زمین افتاد و بعد ناله هایش با جگر درگیر شد راه بند آمد، نمی دانم چه شد صد نفر با یک نفر درگیر شد کوچه من را تا دل گودال برد لشکری با ی
 تا کشیدی عبا به روی سرتنظر انداختی به دور و برت یک نفس پاره پاره شد جگرتجمع کردی در کوچه بال و پرتسرپا بودی و زمین خوردیناگهان یاد مادرت بودیهمه درهای حجره را بستیروی پهلو گرفته ای دستییاد روضه های کربلا هستیکی گرفتار عده ای مستی؟بین یک دسته گرگ شیر افتادجای تنگی حسین گیر افتادلبش از تشنگی تکان میخوردنیزه او را به هر طرف میبرد منبع:http://erfaninejad.blogfa.com 
خوشا به حال مسافرکشان میدان آزادی که آزادانه فرياد می زنند آزادی . آزادی . آزادی و عابران خسته می پرسند: آزادی چند؟ و من عابری ديدم که از راننده سوال می کرد آزادی کجاست؟ راننده گفت: رد کردی، آزادی قبل از انقلاب بود
کی از تو جان غمگینی شود شاد؟ کی آخر از فراموشی کنی یاد؟ نپندارم که هجرانت گذارد که از وصل تو دلتنگی شود شاد چنین دانم که حسنت کم نگردد اگر کمتر کند ناز تو بیداد ز وصل خود بده کام دل من که از بیداد هجر آمد به فرياد بیخشای از کرم بر خاکساری که در روی تو عمرش رفت بر باد نظر کن بر دل امیدواری که بر درگاه تو نومید افتاد بجز درگاه تو هر در که زد دل عراقی را ازان در هیچ نگشاد عراقی، غزلیات
نه زمان ایستاد
نه زمین فرياد زد
نه ستاره افتاد
در دل خانه‌ی تنگی در شهر
که فراخ از مهر و نوش از خاطره بود
دل خردی که تپیدن می‌آموخت
چشم‌هایی که سراغ نور مهتاب ‌گرفت
و سکوتی که شکست با یاد خدا
و ندا از حنجره‌ای بی فرياد
زاده شد
یکی از دلخوشی‌هایم
شمردن‌های این شب‌هاست
همین شب‌های تنهایی
که یادت در دلم می‌پیچد و باز می‌فهمم
که تنهایی عجب دردیست
زیباترین درد است
یکی از دلخوشی‌هایم
همین با تو به تو اندیشه کردن‌هام
همین یادت که شیرین می‌ت
خواهرت آمده در این صحرا
بعدِ یک اربعین ولی تنها
خیز و بین پیکر کبودم را
صورتم مثل مادرم زهرا
 
این چهل روز قوتمان غم شد
هرچه شد جرعه جرعه، کم کم شد
قامت خواهرت ببین خم شد
خواهرت کوه صبر و ماتم شد
 
 
لحظه های غروب یادم هست
بارش سنگ و چوب یادم هست
ناله های تو خوب یادم هست
به تنش پا نکوب . یادم هست
 
تو زمین خوردی آسمان افتاد
از تنت نیزه ی سنان افتاد
خاتمت دست ساربان افتاد
شعله بر خیمه ی ن افتاد
 
بین این مردمان خدا گم شد
عزت و احترام ما گم شد
دخت

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

مرکز آموزش فنی و حرفه ای شماره 4 کرمان