نتایج جستجو برای عبارت :

شهریارا چه به جا زد فلکت سنگ محک

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کندبلبل شوقم هوای نغمه خوانی می کند همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست طاقتم اظهار عجزو نا توانی می کند بلبلی در سینه می نالد هنوزم کاین چمن با خزان هم آشتی و گل فشانی می کند ما به داغ عشقبازیها نشستیم و هنوز چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند نای ما خاموش ولی این زهره شیطان هنوز با همان شور و نوا دارد شبانی می کند گر زمین دود هوا گردد همانا، آسمان با همین نخوت که دارد آسمانی می کند سالها شد رفته دمسازم زدست اما
دلا دیشب چه می‌کردی تو در کوی حبیب من/الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من خیال خود به شبگردی به زلفش دیدم و گفتم/رقیب من چه می‌خواهی تو از جان حبیب من نهیبی می‌زدم با دل که زلفت را نلرزاند/ندانستم که زلفت هم بلرزد با نهیب من خوشم من با تب عشقت طبیب آمد جوابش کن/حبیبم چشم بیمار تو بس باشد طبیب من من از صبر و شکیبم شهريارا شهرۀ آفاق/همه آفاق هم حیران در این صبر و شکیب من شهریار
نالم از دست تو ای ناله که تاثیر نکردیگر چه او کرد دل از سنگ تو تقصیر نکردیشرمسار توام ای دیده ازین گریه خونینکه شدی کور و تماشای رخش سیر نکردیای اجل گر سر آن زلف درازم به کف افتدوعده هم گر به قیامت بنهی دیر نکردیوای از دست تو ای شیوه عاشق کش جانانکه تو فرمان قضا بودی و تغییر نکردیمشکل از گیر تو جان در برم ای ناصح عاقلکه تو در حلقه زنجیر جنون گیر نکردیعشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساختبرو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردیخوشتر از نقش نگارین من ا
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرانوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چراعمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام فردا چرانازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایمدیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چراوه که با این عمرهای کوته بی‌اعتباراینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چراشور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بودای لب شیرین جواب تلخ سربالا چراای شب هجران که یک دم در تو
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگرانرفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگرانما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردیتو بمان و دگران وای به حال دگرانرفته چون مه به محاقم که نشانم ندهندهر چه آفاق بجویند کران تا به کرانمیروم تا که به صاحبنظری بازرسممحرم ما نبود دیده کوته نظراندل چون آینه اهل صفا می شکنندکه ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبراندل من دار که در زلف شکن در شکنتیادگاریست ز سر حلقه شوریده سرانگل این باغ به جز حسرت و داغم نفزودلاله رویا تو ببخشای به خونین جگ
چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردمچو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردمچرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در توبه خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردمخیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو ترمن اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردمفشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری رازحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردمفرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر توسرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردمصفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما راولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردمم
 آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرانوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چراعمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام فردا چرانازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایمدیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چراوه که با این عمرهای کوته بی اعتباراین همه غافل شدن از چون منی شیدا چراشور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بودای لب شیرین جواب تلخ سربالا چراای شب هجران که یک دم در تو چ
دلا دیشب چه می کردی تو در کوی حبیب من
                         الهی خون شوی ای دل تو هم گشتی رقیب من
خیال خود به شبگردی به زلفش دیدم و گفتم
                          رقیب من چه می خواهی تو از جان حبیب من
نهیبی می زدم با دل که زلفت را نلرزاند
                          ندانستم که زلفت هم بلرزد با نهیب من
خوشم من با تب عشقت طبیب آمد جوابش کن
                          حبیبم چشم بیمار تو بس باشد طبیب من
غروبی زاید از زلفت که دل باشد غریب آنج
****راهنمایی که بودم، عادت داشتم بعدازظهر ها بخوابماز ساعت 2 تا 7، درس ها ساده بود و منم هیچ وقت پرفشار درس نمی خوندممادرم همیشه میگفت نباس بخوابی ولی حال خوبی بوددوست داشتم شب ها بیدار بمونم، عاشق چراغ مطالعه ام بودمیک چراغ مطالعه آبی، با یک مهتابی کوچولوهر چند از تاریکی می ترسیدمچند سال گذشت، شرایط عوض شدچراغ مطالعه ام سوخت، دیگه لامپ مهتابی کوچولو براش پیدا نکردمروزهام رو به تاریکی رفتطبق عادت بعدازظهر ها می خوابیدماما کابوس های بعدازظ
خوابم آشفت و سر خفته به دامان آمدخواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد گوئی از نقد شبابم به شب قدر و براتگنجی از نو به سراغ دل ویران آمد ماه درویش نواز از پس قرنی بازممردمی کرد و بر این روزن زندان آمد دل همه کوکبه سازی و شب افروزی شدتا به چشمم همه آفاق چراغان آمد وعده وصل ابد دادی و دندان به جگرپا فشردم همه تا عمر به پایان آمد ایرجا! یاد تو شادان که از این بیت تو همچه بسا درد که نزدیک به درمان آمد یاد ایام جوانی جگرم خون میکردخوب شد پیر شدم کم کم و
 توضیحات در تاریخ: 25 خرداد 1390 در بخش: امام علی علیه السلام بازدید: 1296  علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا راکه به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما رادل اگر خداشناسی همه در رخ علی بینبه علی شناختم به خدا قسم خدا رابه خدا که در دو عالم اثر از فنا نماندچو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا رامگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخبه شرار قهر سوزد همه جان ماسوا رابرو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زنکه نگین پادشاهی دهد از کرم گدا رابجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کندبلبل شوقم هوای نغمه خوانی میکندهمتم تا می رود ساز غزل گیرد به دستطاقتم اظهار عجز و ناتوانی میکندبلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمنبا خزان هم آشتی و گل فشانی میکندما به داغ عشقبازی ها نشستیم و هنوزچشم پروین همچنان چشمک پرانی می کندنای ما خاموش ولی این زهره ی شیطان هنوزبا همان شور و نوا دارد شبانی میکندگر زمین دود هوا گردد همانا آسمانبا همین نخوت که دارد آسمانی میکندسال ها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوزدر درون
 

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی


هر کس آزار من زار پسندید ولی

نپسندید دل زار من آزار کسی


آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد

هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی


سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من

هر که با قیمت جان بود خریدار کسی


سود بازار محبت همه آه سرد است

تا نکوشید پی گرمی بازار کسی


من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود

بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی


غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید

کس مبادا چو من زار گرف
  ای صبا با توچه گفتند که خاموش شدیچه شرابی به تو دادند که مدهوش شدیتو که آتشکده‌ی عشق و محبت بودیچه بلا رفت که خاکستر خاموش شدیبه چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی راکه خود از رقت آن بیخود و بی‌هوش شدیتو به صد نغمه، زبان بودی و دلها همه گوشچه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدیخلق را گر چه وفا نیست و لیکن گل مننه گمان دار که رفتی و فراموش شدیتا ابد خاطر ما خونی و رنگین از تستتو هم آمیخته با خون سیاوش شدیناز می‌کرد به پیراهن نازک تن تونازنینا چه خب
اشعار عاشقانه شهریار ، زیباترین شعرهای شهریار درباره عشق، مادر و بی وفایی یاراشعار شهریار درباره عشقدر وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشمعاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشمبا عقل آب عشق به یک جو نمی‌رودبیچاره من که ساخته از آب و آتشم******روز روشن به خود از عشق تو کردم چو شب تاربه امیدی که تو هم شمع شب تار من آیی******اشعار عاشقانه شهریارصفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما راولی من باز پنهانی تو را، هم آرزو کردم******پیوند جان جداشدنی نیست ماه منتن نیستی که جا
مناجات عرفانیعلی ای همای رحمتعلی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را       که به ما سوا فکندی همه سایه ی هما را[1]دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین             به علی شناختم من به خدا  قسم  خدا  رابه خدا که در دو عالم  اثر از  فنا  نماند              چو علی گرفته باشد  سر چشمه  بقا  رامگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ       به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا رابرو ای گدای مسکین در خانه علی زن               که نگین پادشاهی دهد از کرم  گدا  رابجز از علی

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها