وقتی که ساعت اغازین طلوع افتاب افتاب روی دایور خانه ما می افتد من به زندگی امیداور می شوم وخوشحالم که توانسته روزی دیگر را ببینم وقتی افتاب روی وسایل خانه می افتد می فهم که زندگی در جریان است وکنار پنجره میرویم اسمان را نگاه می کنم حسی خیلی خوبی دارم دیدن اسمان ابی و نور خورشید لذتی خاصی برای من دارد وان قدرت خدا است که چینین ارامشی در طبیعت قرار داده استوهنوز هم در ان دنیا رنگین هیج چیز به انسان به اندازه طبیعت ارامش نمی دهد وبهار اوج هنر نم
با خودم بودم.همینطور که نشسته بودیم کمی خیال را به دورها بردم به وقتی که هنوز این همه پراکندگی در زندگی نبود.من همین جا نشسته بودم. تو کمی آنطرفتر روبروی پنجره، روی یکی از مبل ها بی حرکت وساکت. یاکریم پشت پنجره دور خودش می چرخید. در آینه تنها تصویری از آبی اسمان بود وتکه ابری.
انواع فعل ماضی و مضارع از مصدر رفتن »
ماضی ساده : رفتم ، رفتی ، رفت ، رفتیم ، رفتید ، رفتند
ماضی استمراری : می رفتم ، می رفتی ، می رفت ، می رفتیم ، می رفتید ، می رفتند
ماضی نقلی : رفته ام ، رفته ای ، رفته است ، رفته ایم ، رفته اید ، رفته اند
ماضی بعید: رفته بودم ، رفته بودی ، رفته بود ، رفته بودیم ، رفته بودید ، رفته بودند
ماضی التزامی : رفته باشم ، رفته باشی ، رفته باشد ، رفته باشیم ، رفته باشید ، رفته باشند
مضارع اخباری : می روم ، می روی ، می رود ، می
""اسمان شب"" / سید سهند ٧/٢ سعدی رشت من یك ستاره شناس هستم و هر شب ستاركان را به وسیله ی تلسكوب خود تماشا ودرباره ی شان اندیشه می كردم . درروز ، خورشید فرمانروا است ، اما اسمان شب را ماه و دوستانش بر می كنند ؛ بدون انها شب ها تاریك و سرد می شدند. ماه، عروس شب و خورشید همسر اوست ؛ انها ه
همیشه نظاره گر بودم ، دست به دعا بودم و از آن شرمی نداشتم، ولی تو که خوب میدانی آدمهای ضعیف و دست و پا بسته اند که به دعا متوسل میشوند ، با همه ی نا اطمینانی و تزی که هست ولی دلم از ترس خالیست ، نمیدانم این نشانه خوبی هست یا نه ، نگاه میکنم به ادامه راهی که نمیدانم ته آن چه میشود ، سرم از حجمه اتفاق ها به انفجار رسیده و امشب بیشتر از هر وقت دیگری نگاهت میکنم خدای من .
انواع و اقسام اوقات فراغت 1. نظاره و تماشا: از ابتدایی ترین صور زمان فراغت بوده است از سالیان متمادی مراسم عروسی، برنامه عزا و تعزیه و. از اشکال گوناگون نظاره و تماشا به شمار رفته است، در عصر جدید تلویزیون به عنوان یکی از وسایل نظارت و تماشا از رایج ترین وسایل گذران اوقات فراغت شده است به طوری که بیشترین اوقات فراغت قشرها و گروه های مختلف جوامع چه در جهان صنعتی و چه در جهان سوم به تماشای تلویزیون می گذرد.
پریروز تهران بودم کنار یکی از همکارای نشسته بودم که دورادور میشناختمش یک چهره بی بی فیس با یک چاله روی صورتش که سه بر صفر از بقیه جلو میفتاد تمام طول روز محو تماشای اون بودم و همش دنبال این بودم باهاش یک کلمه حرف بزنم شب موقع برگشت فکر که کردم انگار قبلا این رو یک جایی دیدم انگار خیلی وقته میشنخاتمش تو هواپیما که فکر میکردم یادم آمد که اسمش اسم کسی بود که قبلنا دیونش بودم اسمش مهسا بود و چقدر شبیه اون بوده ترم اول دانشگاه بودم و میخاستم به هر ق
به دنبال هر سختی در زندگی بیشک روزهای آرامتری می آید. در سختیها خدا را میخوانیم ولی در آرامی . شکر به خاطر روزهای سختی که گذشت. همین که باعث شد، یادمان بیاید چه قدر ضعیفیم و نیازمندت . یادمان باشد خدایی که در آن روزها میخواندیم، اکنون نیز در حال نظارهی ما است
دیشب یک قاب تکرار می شد و من در این قاب گم می شدم:می بوییدمی بوسیدمی بوییدمی بوسیدمی بوییدمی بوییدبا ولع می بوییدبا حرص می بوسید.بو بو بو بو .من نظاره گر بودم، حواسم را مدام پرت می کردم، اما مگر می شود از قابی که روزانه در ذهنت رخ می دهد فرار کنی؟ اما نظاره نمی کردم، فرار می کردم، اما او می بویید و می بوسید. او بوییده می شد و بوسیده می شد و من تمام مدت فکر می کردم من بوییدم و بوییده شدم، بوسیدم و بوسیده شدم تسلیم شدم، تسلیم ذهن پر تلاطمم شد
در بین راه اردبیل به مشکین شهر با خودروی شخصی خود در حال رانندگی بودم خورشید داشت کم کمدر پشت کوههای ارسباران غروب می کرد غباری مه الود اسمان مشکین شهررا پوشانده بودبدلیل شیوع بیماری کرونا سکوتی در جاده پرتردد مسیر اردبیل به مشکین شهر حاکم بود در حالی که به اینده این شهر غبار گرفته می اندیشیدم خودروی پراید درحال سبقت بوقی زد و افکار مرا که به غروب خیره شده بودم درهم پیچید از پشت سر خودرو که نگاه کردم جوانی تنها در حال رانندگی بود و نوشته ای
من خواب دیده ام . خواب دیده ام که دقیقا اینجا بوده ام. ساحل لحاف دریا را روی خودش کشیده بود، تو بودی. صدای محمدرضا شجریان می آمد. کسی از دور ما را نظاره می کرد.و صدا می خواند که "لاف عشقو گله از یار بسی لاف دروغ است. عشق بازان چنین مستحق هجرانند." کام از لعل لبت گرفته بودم و در سینه حبس کرده بودم . تار لطفی سر تره موهای پریشنات را در باد می رقصاند و در گوشت می خواند که " مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار.
خاطره ارسالی از آریا زن عموی من رفته بود دکتر قلب منشی میخواست ازش نوار قلب بگیره بهش گفته بود لباسات رو بده بالا ،اشیای فی مثل ساعت و انگشتر و النگو رو دربیار و جورابات رو هم دربیار. زن عمو همه کارا رو کرده بود و روی تخت خوابیده بود ولی یادش رفته بود جوراباش رو دربیاره که خود منشی زحمت کشیده بود و جوراب زن عمو رو درآورده بود و گذاشته بود روی صندلی ،میگفت دفعه بعد که رفته بودم برای چکاپ تابستون بود و با صندل و بی جوراب بودم و نیازی به درآورد
تصویر اخیستنه ډېره اړینه ده، هرڅوک نه شی کولی منلی تصویر واخلی، هغه کسان چې د تصویر اخیستنې په برخه کې ډېره تجربه لری یا یې په یاده عرصه کې پوهه ترلاسه کړی وی مسلکی عکاسان بلل کیږی، غیر متحرک تصویر او ویډیویی تصویر دواړه مهارت لری، خو څرنګه چې ویډیویی تصویر متحرک دی نو د غیر متحرک تصویر په پرتله یو څه ډېر دقت او مهارت ته اړتیا لری، ځکه چې نن سبا ویډویی کمرې ډېرې تکمې (بټنې) لری، چې د تصویر پر زوم کولو سربېره د شین اسمان، ورئېځ اسمان، ورځ او شپې
باورم نمیشه که یه سال و خورده ای گذشت و من به این وبلاگ سر نزده ام
یادش بخیر
یه زمانی وبلاگ نویسی شده بود دنیای من
تقریبا حدود 4 یا 5 سال پیش و خیلی هم حرفه ای شده بودم ولی رفته رفته با اومدن شبکه های اجتماعی و گوشی های هوشمند رفته رفته سایت و وبلاگ جای خودشون رو دادند به برنامه های مثل اینستاگرام و تلگرام .
هنگامی که کسی کلام پادشاهی اسمان را می شنود اما ان را درک نمی کندان شریر می اید و انچه را در دل او کاشته شده می رباید. این همان بذری است که در راه کاشته شد و اما بذری که بر زمین سنگلاخ افتادهکسی است که کلام را می شنود و بی درنگ ان را با شادی می پذیرد اما چوندر خود ریشه ندارد تنها اندک زمانی دوام می اورد. وقتی به سبب کلام سختی یا ازاری بروز می کند در دم می افتد. بذری که در میان خارها کاشته شد کسی است که را می شنود اما نگرانیهایاین دنیا و فریبندگی
شاد بوده، من اونجا بودم گریه آبغوره، من اونجا بودم میگفت سختیا بدجور آسونن، من اونجا بودم میگفت از توو داغونم، من اونجا بودم میخواست دوست صمیمی، من اونجا بودم میکرد توو دل غریبی، من اونجا بودم فکرِ قوّتِ قلب بود، من اونجا بودم میگفت کمکِ من کو؟، من اونجا بودم میداد روزیمون تُپُل سود، من اونجا بودم سُفره کوچیک بود بزرگ بود، من اونجا بودم احساس عشق میخواست، من اونجا بودم چه سالم چه بیمار، من اونجا بودم من اونجا بودم تو یه خُرده ترسیدی من اون
در هوای ابری یاد گذشته هایی افتادم که مرا به خاطراتی دور می برد.ان وقت ها که کوچک تر بودم و با تصویر ابرها توی ذهنم اشکال مختلف می ساختم.ابری را شبیه به فیل، ابری شبیه به خرس و گربه و .انگار کن که اسمان باغ وحشی باشد لبریز از حیوانات کوچک و بزرگ که اسمان پهناور را جولانگاه شان یافته اند و ازادانه می تازند.بعدتر ها که نوجوان شدم هوای ابری شبیه به سماوری بزرگ شد، و کلمات وجودم را به قلیان وا می داشت، و چای نوشته هایم را دبش تر و لب سوز تر و دلچسب ت
علی ، فاطمه، فواد، فدک.فاطمه ، فدک. فاطمه ، فدک. گوش می کنین؟ مادرتان محدودیت را بلد نبود ، از قضا بخش اعظمی از وجودش را هدر می داد. یک روز که رخت هارا شسته بودم ، پدر را بوسیده بودم و تا دم در دنبالش رفته بودم ، لابه لای ثانیه هایی که دارم نفس تازه می کنم بیایید و بپرسید : محدودیت چیه مامان؟» یادتان بماند! مادر خسته از پر حرفی تان ؛ ساجده
مجموعه سفر روح من به سرزمین ناشناخته داستان کوتاه (تخیلی :افرینش)از سال هایی که یک توپ بزرگ نه کاملا گرد کره ای از اتمسفر غلیظ و پر از کربن دی اکسید که از طبقه صفر اسمان به میانه های اسمان ایستادم و منظومه شمسی در حال متولد شدن بود سنگ های بزرگ و کوچک در ان سرگردان بودن پوست مرا بمباران میکردن حتی قطر انها ۴۵۰کیلومتر هم میرسید ومن مذاب میشدم همان زمان که خورشید درخشندگی کمی داشت و از بر خورد سیاره ای به اندازه مریخ به من از تکه پوست هایم ماه ب
امیر آقای مهریزی ثانی!
آنچه تو را همواره زیباتر از آنچه بودی نشانت می داد، بلندای نظرت بود و یگانگی رایت. و نمیدانیم از دستت داده ایم یا که از دست رفته ایم!
هفت روز است که غریبانه در هجرت می سوزیم و غمگینانه تلخی بی تو بودن را در تکاتک لحظه هایمان لمس می کنیم.
هفت روز است که ناباورانه، جای خالی تو را نظاره میکنیم و سوگمندانه در فراقت اشک حسرت می فشانیم.
هفت روز است که چونان پرنده ای بال و پر شکسته در خود فرو رفته ایم، تنها مانده ایم، ویران شده
پنداری همین شب ها بود! شاید دیشب. خوابیده بودم اما آمدنش را حس کردم. حضورش سهمگین بود، حضورش چنان مهیب بود که همه ردها را پاک می کرد. همه چیز محو می شد، حتی یاد تو. وقتی که نشست، ذهنم علیل شده بود، همه حافظه ام شسته می شد، همچون یک تماشاچی که قطاری در حال رفتن را نظاره می کند. می دیدم که همه زندگیم، آشنایانم، خاطراتم، علاقه هایم، با شتابی بی تاب از پیش چشمانم گذر کرده و دور می شدند. آخرین چیز، پیچ و تاب گیسوان رها شده تو در باد بود.
رفته ام شایستگان دیدم شهیدان صف به صفحاضر و آماده اند ، آنها که جان دادند به کفخاکی و دون ریا بس پر تواضع از ادب حال دنیا دوست را ، دارند نظاره از غضببهرِ یاد بودِ شهیدان ، کرسیِّ پر زرق و برق بهر جلوسمثل اینکه آمدند در این مکان بهر عروسیّ ، بس ملوسخاکی بودند ، خاکی افلاکیان بهر اطاعت از امامجان سپردند جان سپاری با دو صد عشق مدام
نکته:توی پست قبلی گه تراوش کردم،من اصلا هم عاشق امیر نیستم:/ چرا باید عاشق یه الدنگ دخترباز بی تربیت باشم که به هیچ جاش نبود که من اون شب توی اون سرما توی شهر غریب تک و تنها افتاده بودم؟ تازه به خانوادمم توهین کرد.بی شعور.نمیدونم چرا اینارو یادم رفته بود؟ احتمالا بخاطر اون خوابایی که دیده بودم توهم زده بودم:/ ولی خب در هر صورت اون احساس بعد از 48 ساعت از بین رفت و همه چی به حالت عادی خودش برگشت. دیروز شخمی ترین جمعه ی اخیر بود.
در سوگ ششمین اختر آسمان امامت و ولایت
دلتنگ نه، کنجکاو بودم. مرضِ ماجراجویی گرفته بودم. که ماجرای رفته و نرفتههات را بدانم. که ماجرای گفته و نگفتهات را، و خنده و گریه و نوشتهات را، و آبِ خورده و نخوردهات. ریخت زمین هرچه مُهره پیدا کرده بودم ازت. نایستادم به جمع کردن و مرتب کردنش، که خُب مَرَضت را درمان کن دیگر؟ بقیه را هم ریختم. و بی که دوایی چیزی پیدا کنم راه را کشیدم رفتم. -رفتی؟ -رفتم. -میدانستی کجا؟ -نمیدانستم کجا. -خوبه؟ -خوبه.
*بــابــاجـان فــریـــدون* بی حوصله ترین آدم روی زمین هم اگر بودی، با حالتی میخکوب پای صحبت هایش می نشستی. نمی دانستی از الف تا ی را چگونه به یکدیگر می بافد که مات بی مزه ترین خاطراتش هم می شدی. روی راحت ترین مبل پذیرایی نشسته بود و از دوران سربازی اش خاطره می گفت. می گفت و می گفت و هرگاه گلویش خشک می شد یک قلپ چای می نوشید و ادامه می داد. من رو به روی او به پشتی تکیه داده بودم و به همراه دیگر پسرعموها و دخترعموها نظاره گر و شنونده ی پدربزرگ مان بو
یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنماو همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی ,تیره و تار من استاو همان خورشید درخشان اسمان روزهای زندگی من استاری او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من استقلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشماو همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی بردمرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کردیکی را دوست میدارمهمان کسی که هر شب قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکردچون تورا و فقط تورا
سرم را بالا کردم مردی سیه چرده با ریشی یک دست در کنارمان ایستاده بود و نظاره گر همه ما بود که از مشهد اعزام شده بودیم ، نشسته و آماده برای تقسیم شدن . کی راننده هست .چند نفری گفتند من . مردد بودم برای اولین بار بود با رضا و اصغر که بعد ها در تپه شهدا مانده و چند ماه بعد پیکرمطهرشان آمد جبهه آمده بودیم . لبخند های اون مرد که بعد ها فهمیدم محمد بهاری هست بد جوری مشقولم کرده بود که ناگهان صدا آمد کسانی که می خواهند تخریب چی بشن جای این آقا .
دلم خواست که تو را در آغوش بگیرم. بخار یک فنجان قهوه در هوا بپیچد.در کافه صدای شجریان پدر سکوت را بکشد. من کمی مست باشم از عطر تو و هوا هوای سرد و زمستانی تهرانی باشد که هیج وقت لمسش نکرده ام. هر دو به هم دیگر پناه اورده باشیم. سن و سال هم اوایل جوانی باشد . درست زمانی که هردویمان جای اشتباه کردن داشته باشیم . تو از دستت در رفته باشد لب هایت را زیادی قرمز کرده باشی کلاغ ها در اسمان بخوانند برف . برف . تمام زمین ها سفید باشد . مثل تو . ک
نمیدانم از کی این بچه این همه کینه به دلش آمد؟ دیروز تو جمع رفت بالای منبر و همین طور گفت. تو همه ی حرفهایش بزرگترین چالش زندگیش من بودم. منی که همیشه سعی کرده بودم بهترین مامان دنیا باشم. با بچه هایم دوست و همراه باشم. ولی ظاهرا یکجایی را به بیراهه رفته بودم. همه اش تبعیض، نامهربانی و . شب خوابم نبرد شاید دو سه ساعت بیشتر نخوابیدم و فقط فکر کردم که باید چطور جبران کنم و آیا می توانم جبران کنم. اگر با همین فکر و نظراتش ادامه بدهد فکر کنم روز به ر
درباره این سایت