خود را میانِ معركه ، بیمار ديدم هفت آسمان را بر سرم آوار ديدم هم نخ نما ديدم علیْ اكبر و قاسم هم روی نیزه كودك شیرخوار ديدم مُردم و زنده شدم و میانِ گودال . آیینۀ جسمِ پدر را تار ديدم افتاد علم افتاد علمدار و پس از آن . ناموسِ خود را وسطِ بازار ديدم دور از نگاهِ مَحرمان ، نا مَحرمان را . نزدیكِ مَحرم هایِ خود ، بسیار ديدم ! حراجیِ معجر و گوشواره و خلخال . بزمِ شراب و مجلسِ اغیار ، ديدم روحِ دعا ، مظهرِ ایمان هستم امّا .
دلنوشته یکی از دوستان عزیزم:مدت هاست اسیر شده ام در خلوت تنهایی ام.مدت هاست در منجلاب گناه گیر کرده ام هرچه بیشتر دست و پا میزدم بیشتر فرو میرفتم هرچه بیشتر دست و پا میزدم بیشتر فرو میرفتم هرچه بیشتر تقاضای کمک می کردم بیشتر فرو میرفتم نگاهی به اطرافم کردم کسانی را ديدم که صدایم را شنیدن ولی به کمکم نیامدند در تاریکی روزگار نوری را ديدم که به طرفم می آمد نور امیدم بود در دنیای بی کسی ام تنها او بود که به من نزدیک شد. درست زمانی که به فریاد دلم
حاج آقا دولابی (ره) :✅خداوند فرمود:هرچه دیدی هیچی مگو!من هم هرچه ديدم هیچی نمیگم. یعنی تو در مصائب صبور باش و چیزی نگو، منم در خطاهایت چیزی نمیگم.
الهی ای کریمی که بخشنده عطایی و ای حکیمی که پوشنده خطایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای خالقی که راهنمایی و ای قادری که خدایی را سزایی به ذات لایزال خود و به صفات با کمال خود و به عزت جلال خود و به عظمت جمال خود که جان ما را صافی خود ده، دل ما را هوای خود ده، چشم ما را ضیاء خود ده و ما را آن ده که آن به . الهی امروز صبح قلبهایمان رامملو ازعشق و محبت فکرمان را آسوده وخیرو برکت به کار و زندگی مان ببخش. با نام خدای عشق و ایمان آغاز میکنیم سهش
درویشی بود که در کوچه و محله راه می رفت و می خواند: هرچه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی، اتفاقاً زنی مکاره که صدای درویش را شنیده بود گفت: من پدر این درویش را در می آورم.زن به خانه رفت و خمیر درست کرد و یک فتیر شیرین پخت و کمی زهر هم لای فتیر ریخت و آورد و به درویش داد و رفت به خانهاش و به همسایه ها گفت : من به این درویش ثابت می کنم که هرچه کنی به خود نمی کنی.از قضا زن یک پسر داشت که ۷ سال بود گم شده بود یک دفعه پسر پیدا شد درویش را دید و سلام کر
۷ داستان کوتاه در نفرین به هرچه قانون» به کتابفروشیها رسید چهارشنبه ۰۳ اردیبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۵۹ فرهنگ و هنر/ ادبیات و کتاب مجموعهداستان نفرین به هرچه قانون» نوشته مجید اسطیری از سوی انتشارات نشر اسم وارد بازار کتاب شد. به گزارش خبرنگار حوزه ادبیات و کتاب گروه فرهنگ و هنر خبرگزاری آنا ، مجموعه داستان نفرین به هرچه قانون» نوشته مجید اسطیری از سوی انتشارات نشر اسم راهی بازار نشر شد. نفرین به هرچه قانون» شامل هفت داستان کوتاه است که در
بعدها برایت خواهم گفت چرا میخواستم به دنیا بیایی. میخواستم هرچه خودم نچشیدم و تجربه نکردم و لذت نبردم تو بچشی و تجربه کنی و عشق کنی. میخواستم هرچه نتوانستم موهایم را به باد بسپارم، دوچرخه سواری کنم و حقوق کامل داشته باشم تو بتوانی و حقش را داشته باشی. میخواستم مثل ققنوس که میمیرد و ازخاکسترش ققنوسی جوان متولد میشود بسوزم تا تو بشوی جوجه جوانی که هرچه مادرش نداشت و نتوانست او تجربه کرد. میخواستم تو تجربه حیات و زندگی ایده آل دوباره ای باشی که
دلنوشته های عسل جون یک دسته گل سرخ بهاری تقدیم توباد آوازه عشق آن قناری تقدیم توباد صحراودمن که چشم تومی بیند باهرچه گلهای ارغوانی تقدیم توباد هرچه که برای خود من می خواهم باعشق وصفای مهربانی تقدیم توباد هرچه که دراین جهان پاک وزیباست بارویش هرچه زندگانی تقدیم توباد بابودن توهمیشه جان میگیرم فرخنده سعید باستانی تقدیم توباد روزت همه نوروزباشادی وشعف این قلب حقیر باعشق خدایی تقدیم توباد نوروزمبارک ای هستی من این روزسپندارتقدیم توباد نور
فرعون در حال خوردن خوشـهایی انگور بود، که ابليس نزدیک او آمد و گفت: هیچ کس تواند این خوشه انگور تازه را مروارید سازد؟
فرعون گفت: نه!
ابليس به لطایف سحر آن خوشه انگور را خوشه مروارید ساخت.
فرعون تعجب کرد و گفت: عجب استاد مردی هستی!
ابليس سیلی بر گردن او زد و گفت: مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند، تو با این حماقت دعوی خدایی چگونه می کنی؟
(هیچ کجا عزیز تر ازوطن نبود.)با آنکه وقتی در رم هستید،انگار دارید توی دل تاریخ زندگی می کنید،با اینکه وقتی درمیلان هستید می توانید به هرچه،هرچه،هرچه که بخواهید درلحظه دسترسی داشته باشید،با آنکه ونیز به گمان من حیرت انگیز ترین نقطه دنیاست.اما همه ی اینهابه یک وجب خاک ایران نمی ارزد.باورکنید.وقتی آنجاهستیدتازه می فهمید چه لذت هایی رادرزندگی سرزمین خود دارید.منم بوی غذاهای آشپزخانه ی مادری و عطر درخت بهارنارج حیاط پدری را باهمه ی رویاهای و
با فتوا دادن هرچه دروغ گو کثیف که راه جنسی را برای خودشان باز میکنند و از دوختران جوان سو استفاده می کنند به عنوان سیغ؟ و اگر جوانی مرتکب چنین کاری شود آنها را حرام میدانند، و اگر ی یابسیجی مرتک کار جنسی با دوختری شوند آن را حلال می دانند؟؟؟توف به کارهای فریبی این
نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد زبان عاشقان چشم است و چشم از دل نشان دارد چه خواهش ها در این خاموشیِ گویاست نشنیدی؟ تو هم چیزی بگو چشم و دلت گوش و زبان دارد بیا تا آنچه از دل می رسد بر دیده بنشانیم زبان بازی به حرف و صوت معنی را زیان دارد چو هم پرواز خورشیدی مکن از سوختن پروا که جفت جان ما در باغ آتش آشیان دارد الا ای آتشین پیکر! برآی از خاک و خاکستر خوشا آن مرغ بالاپر که بال کهکشان دارد زمان فرسود ديدم هرچه از عهد ازل ديدم زهی این عشق عاشق ک
استریندبرگ از نخستین کسانی بود که اهمیت ناخودآگاه را در آثار فروید یافتو تلاش کرد تا هرچه بیشتر آثارش را به حالتی از رؤیا و خلسه نزدیک کند؛ چراکه مهمترین نمود ناخودآگاه در رؤیا است.ادامه مطلب:https://avangard.ir/article/389
نه مگر من راضی میشدم؟؟ کسی یادش نیست ولی من خوب یادم مانده که گلها را برایم استادانه دسته کرد اما من نگرفتم من نخواستم. آسمان را نشانم داد پر از ستاره، پر از چشمک اما من چشمانم را بستم آب ها را، زمین را، سبزه را، پروانه ها را و هرچه بود اما باز من نديدم. فکر کنم لجش گرفت و رفت و تمام هرچه هنر داشت را جمع کرد و چشمهای تو را به دست خودش نقاشی کرد و تو را با گرمترین و گیراترین گل آفرید و تمام روشنی ها و مهربانیهای روحش را در تو دمید و بعد دستم را گرف
هرچه میکشم ای یاران،ازجفای اوست گفتمش بیا،عاشقم هنوز خنده کرد و گفت:درغمت بسوز هرچه میکشم ای یاران،ازجفای اوست گریه های من ای یاران،از برای اوست درفراق او عاشقان،خسته جان شدم این ترانه را چگونه سرکنم که بی زبان شدم میشود بهار،عاشقان،جاودان از او پس دگر مپرس چرا بدون او چنان خزان شدم رفته ای برون،چون جوانیم طی شد این چنین،زندگانیم دردلم هنوز ای یاران،اشتیاق اوست ناله های من ای یاران،از فراق اوست درفراق او عاشقان،خسته جان شدم این ترانه را
جناب دکترسروش در سه جلسه سخنرانی خواسته است مواردی از خرافه و خرافه گویان را بیان کند تا دین آلوده شده به خرافه ها را پالوده کند دریغا خود خرافه ها، بافته است. در این یادداشت خواهید دید که دکتر سروش فقط با استناد به ابیاتی از مثنوی اصل وجود ابليس و شیطان را انکار کرده است و قصه سجده نکردن ابليس برای حضرت آدم را ، خیالی و افسانه ای دانسته است و سپس آن ابليس و شیطان خیالی را مقدست ر از هر مقدسی می داند ! او شیطانها را مقدس تر می داند چون بر ا
سلام قصه من از روزی شروع میشه که یک کارتونی به نام علائدین ديدم اون یه قالیچه ی پرنده داشت و من دلم یکی از اون ها می خواست هرچه به پدرم اسرار کردم گفت همچین چیزی وجود ندارد به ناچار نا امید شدم چند سال بعد فیلمی به نام هری پاتر ديدم که خیلی رویم تأثیر داشت و تصمیم گرفتم به مدرسه جادویی بروم و چون بزرگ شده بودم و خودم حق تصمیم گیری داشتم به راه افتادم. خیلی راه سختی بود. همه مسخره ام می کردند و می گفتند تو بچه هم که بودی قالیچه ی پرنده می خواستی ا
حمد بی علت خدا را لایق است علت و معلول بر وی عاشق استآن خداوندی که در عرض وجود هر زمان خود را به نقشی وانمودجمله ذرات جهانِ مرآت اوست هرچه بینی مصحف آیات اوستجمله عالم عابد و معبود اوست هرچه بینی ساجد و مسجود اوستجمله موجودات بی کام و زبان حمد او گویند پنهان و نهان
من چادرم را دوست دارم، چرا که سیاهیش نشانه رفته و بر زمین نشانده است هرچه سیاهی و ظلمت را، هرچه نگاه زهرآلود را!من چادرم را دوست دارم، چرا که سنگینی نجابتش، خم کرده است کمر دشمنان را و حصار امن و ایمنش، نقش برآب کرده است نقشههای بدخواهان و هرزهدلان را!
#شعر
▫ما گدایان خیل سلطانیم▫عاشق بودجههای ایرانیم
▫بنده نامم قلامعلی!» باشد▫هرچه منصب که هست در آنیم
▫میگذارم» بهروز شکر خدا▫یا گزارم»؟ هنوز حیرانیم
▫نام سعدی است زنده به ما▫چونکه از رو و حفظ میخوانیم
▫لطف دولت چو سوی ما افتاد▫صاحب سفرهای پر از نانیم
▫تنگچشمان نظر به بودجه کنند▫ما تماشا نکرده بِستانیم
▫تو به جیب تُهیت مینگری▫ما به فکر حقوق آسانیم
▫هرچه گفتیم جز حکایت پول▫در همه عمر از آن پشیمانیم
▫سعدیا! بی وج
1.
هرچه بازتر می شود این در بی صدای چوبی-شیشه ای بزرگتر می شود این توده ی بی امانی
2.
برای اعتراف کردن هیج وقت دیر نیست .
قصه اش همان قصه ی ماهی و آب گل آلود است
اگر روزی نوشتمش با این جمله شروع میکنم :
" وقتی ماهی عاشق گِل و لای شده بود !"
#می گفت : [باد هرچه را بیشتر میخواهد بیشتر از خودش دور میکند.]
#عزیزانم!! این ها خلاص نمیکنند!
کـــــــاری تــــر.
کاری تر !
ساعت 12:42
دل ز عشق تو خون توان کردن عقل را سرنگون توان کردن هرچه جز عشق توست از سردل تا قیامت برون توان کردن تا زبونگیری آنکه را خواهی خویشتن را زبون توان کردن تا همه خون خوریم در غم تو هرچه داریم خون توان کردن گوییم صبر کن چه میگویی از تو خود صبر چون توان کردن نظری کن که چون بمردم من کی کنی پس کنون توان کردن برامید تو در پی عطار سفر اندرون توان کردن
بیوگرافی حصین ابليس حسین رحمتی، متولد 12 مرداد سال 1366 در تهران است. فارغ التحصیل فوق لیسانس رشته ارتباطات از دانشگاه ارمنستان می باشد که فعالیت خود را از 17 سالگی شروع کرد و حالا چهره شناخته شده رپ می باشد.
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ همان یک لحظه ی اول که اول ظلم را می ديدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می ديدم،نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،بر لبِ پیمانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ که می ديدم یکی عریان و لرزان؛ دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین؛زمین و آسمان را،واژگون، مستانه می کردم.
جنگلسال ها برای مردم خواستم بسازم
خواستم یاد دهم هرچه که ديدم و میدانم
خواستم امید را در باغچه خانه بکارم
تا درختی شود در کنار درختان همسایگانم
جنگل آزادی را با هم بسازیم
اما حالا تمام دانه هایی که در مشتم هست را نگه داشتم
مردمم عوض شدند
تبر به دست به دنبال درخت میگردند
تا هیزم آتش خانه خود را تامین کنند
هرچه که دارم در جیب می گذارم
آماده رفتن، برای جستجو یک باغچه امن
برای درختی که شاخ و بالش قلب و جانم خواهد بود
گوشه نشین، به فکر کوچ
آماده می
دستم از هرچه هست کوتاه است از جهان قایقی به گِل دارمبشنو ای شاه گوش ماهی ها دل اگر نیست درد و دل دارمبا زبان با نگاه با رفتن زخم جز زخم های کاری نیستپای اگر بود پای رفتن بود دست اگر هست دست یاری نیستچشم بردار ای عاطفه بس کن! از کمان رفته بر نخواهد گشتآسمان، هیچ سربلندی بود از صعودی که نیست افتادملااقل خوب شناختم تو را من زندگی
سلامگاهی میرم سر کیسه ی برنج .که نصفه شده با خودم میگم یعنی دوباره میتونیم برنج ایرانی بخریم؟الان شده کیلویی ۲۴ هزار تومنمنم از برنج غیر ایرانی متنفرمهر پیمانه ای که بر میدارم به یاد مامان بزرگم میفتم هروقت غذا تموم میشد ومیخواستیم سفره رو جمع کنیمدستاشو میبرد بالا میگفتالهی شکررر خدایا ما هرچه کم کردیم توزیاد کنپ.ن :ان هذا لرزقنا ما له من نفاد
بسم یکتاخالق پدیداورندی عدل انصاف دراین هستی. ای که در پی تو دلم اسیر شد ،کاش میشد نشانی از راهت بديدم بس که چشم بستم به راهت عاقبت کم سو شد دیدگانم ، دیدگانم گر شود کور آنقدر چشم میگذارم بررهت چونکه دل شده اسیرت به زندگی ندارم رغبتی چون که عاشقش هستی یارم انقدرپادرراهت میگذارم تا بیایی چون که عاشق از پی یار می نهم تا در رهت تا بیابم چو گوهر کمیابی سخنان با ارزش هرچه در عالم چون گذرد به سرت بینم نمی دانم چگونه می توان مقیاس کرد هرچه در عالم چون
مولای من سلام . جمعه چهارصد و دوم منتهی است به شامگاه غدیر. مورخ هفدهم مردادماه نود و نه. غرق در نگاه ِشما روزگار میگذرد. وقتی که هیاهو و پریشانی درون، فرو مینشیند؛ مانند برکهای که خاکش ته نشنین شده فرصت ِتماشا مهیا است. هرچه حرف حساب است، القا جناب شما و هرچه حرف نابجاست، گِلِ سر به هوایی ماست. جناب جان تنهایی را شکر، خلوت را شکر، حصار ِنامرئی کرونا را شکر، تکلیف تکوینی به جدایی را شکر، فصل فاصله را شکر، پیله را شکر، دوره انتظار تا جوانه
پند لقمان لقمان حكیم پسر را گفت: امروز طعام مخور و روزه دار، و هرچه بر زبان راندی، بنویس. شبانگاه همه آنچه را كه نوشتی، بر من بخوان. آنگاه روزهات را بگشا و طعام خور. شبانگاه، پسر هر چه نوشته بود، خواند. دیروقت شد و طعام نتوانست خورد. روز دوم نیز چنین شد و پسر هیچ طعام نخورد. روز سوم باز هرچه گفته بود، نوشت و تا نوشته را بر خواند، آفتاب روز چهارم طلوع كرد و او هیچ طعام نخورد. روز چهارم، هیچ نگفت. شب، پدر از او خواست كه كاغذها بیاورد و نوشتهها ب
درباره این سایت