نتایج جستجو برای عبارت :

اسمی که اگر برعنوشته بشه همون شکل خوانده میشه

یه روز تو حوالی ٣٥ سالگی وقت سخت درگیر زندگی شدموقتی دارم كفش های دخترم رو پاش میكنم و كیف پسرم رو میدم بهش ،وقتی كه ماشین رو از تو پاركینگ در میارم و وقت رسیدن به مقصد، از پشت شیشه ی ماشین ازش خداحافظی میكنمیا حتی شاید وقتی تو فرودگاه منتظر هواپیما ام تا دوباره برم سفر های كاری و خدا میدونه كی برگردمهمون لحظه هایی كه حسابی اعصابم خورده شده از حجم كار .یكی از همون لحظه ها جلوی هم سبز شیم.و یهو یادت بیاد چقد با این مرد، پسر دیروز، خاطرات مشترك د
امروز که داشتم یکی از ناامیدترین و غمگین‌ترین لحظه‌های دنیامو میگذروندم سعی کردم باز خدارو یادم بیارم و مطمئن بشم بش، همون خدایی که توو یکی از دعاها هی صداش می‌زنیم ای پناهِ بی‌پناهان ؛ همون که ارحم‌الراحمینه. قران خوندم، همون آیه‌ای که نوشته بود وقتی مایوس میشی و حس می‌کنی توی اوج ناامیدی هستی خدا دقیقا همون‌موقه امیدوارت می‌کنه و هرکسی رو که بخواد نجات میده. حرف زدن راجبش آسونه، ولی باورش یکم سخته، ولی چون هیچی واسه خدا سخت نیست
ر نفسی که می کشیم به همون اندازه از عمرمون کم ميشه هر روزی که می گذره به همون اندازه به مرگ نزدیک می شیم و هر لحظه به زمان جدایی و دلکندن از دلبستگی ها نزدیک می شیم ناگهان همه چیز تمام ميشه و هر چی برامون عزیز بوده باید بذاریم و بریم اینه حکایت دنیا اما چه راحت با نافرمانی خدا زندگی آخرتمون رو سیاه می کنیم همون زندگی که خالق هستی تعبیر به زندگی واقعی می کنه که در هر خصوصیتی قابل مقایسه با این دنیا نیست با این خصوصیت که هر چه در این دنیا تسلیم امر
درونم چیزى ترك برداشت و فرو ریخته خالى خالى ام یه كالبدتو سرم اما پره پر از سوال، پر از غم ! همون كالبدمم شكل غم شدهدلمم پره ! از گرفتگى من فقط دارم میبینماونم تار ! آدما شفاف نیستن چه درست گفت سهراب سپهرى"كاش این مردم دانه هاى دلشان پیدا بود"یه زمانى راز و رمز و مرموز بودن رو دوست داشتم اما بچه بودم ! الان معلوم بودن رو دوست دارم هرچى میگم باز قلبم پرتر ميشه بعد سنگین ميشه دیگه واقعا نمیتونم نگهش دارم آهم اشك ميشه و چشمام رو میسوزونه باز
خیلی راحت تر ميشه موسیقی پلیر گوشی رو دور تکرار گذاشت و اهنگ پائولا رو بارها گوش کرد . من اما هر بار صفحه وبلاگم رو باز میکنم و به همه اون چیز هایی که چه تو ظاهر نوشته هام معلومن و چه چیزهایی که ورای همه اونها منعکس نمیکنم زل میزنم و این آهنگ رو گوش میدم . شخصیت ادمها میتونه حتی به مزخرف نویسی ها اعتبار بده و یادم میاد یه زمانی که وبلاگ نداشتم و دانشجو بودم تو همون فضای محدود خوابگاه با همون ادمهای معمولی خیلی ها منو تشویق میکردن که به جد نوشتن ر
برای کسی که شاید سالی یک کتاب بخواند و اکثر مطالعه‌اش محدود به پست‌های چندخطی در شبکه‌های اجتماعی می‌شود، احتمالاً مطالعۀ کتاب با درد و شاید خون‌ریزی همراه باشد! به همین خاطر تصمیم گرفتم چهار کتاب که راحت خوانده می‌شوند و خواندنشان هم جذاب است معرفی کنم. رمان روی ماه خداوند را ببوس اثر مصطفی مستور این رمان مانند دیگر کتاب‌های مستور در حال‌وهوایی فلسفی نوشته شده است اما بسیار روان خوانده می‌شود و به‌دور از پیچیدگی است.
 در گروه تلگرامی جمع شدیم، قرار و مدارها رو گذاشتیم، در روز و ساعت خاص در کافی شاپی که از قبل هماهنگ کرده بودیم جمع شدیم و . بعد از 22 سال همدیگه رو دوباره دیدیم! ما، هم کلاسیهای دبیرستانی بودیم. سه ساعت پر هیجان و شاد رو دوباره تجربه کردیم و 40 سالگیمون رو در کنار هم جشن گرفتیم.همون شیطنتها، همون شلوغیها، همون شوخیها، همون خنده های بلندِ پر از زندگی. ما دخترای شیطونِ  ساله ی 40 ساله ی خیلی زیبا!  
میدونی یه سری با نیروانا رفتیم کتاب فروشی . بحث یه کتاب بود و اینکه چقدر شبیه منه . نیروانا یه جمله گفت: " زندگی میکنی و وقتی رسیدی به 50 سالگی میبینی در کنارت یه کتاب بوده که زندگی تو بوده یا اصلا انگار خودت نوشتیش " . . آره اگر میخوای منو بشناسی خودم بهت میگم همه چیز رو . من همون #لیلی هستم تو کتاب #ما_تمامش_می_کنیم من همون #اوه هستم تو کتاب #مردی_به_نام_اوه من همون #الیزابت هستم تو کتاب #غرور_و_تعصب من همون #ایمی هستم تو کتاب
خدایا داریم له میشیم زیر فشار ، داریم ذره ذره آب میشیم و تو همچنان همان خدایی .  همون که عاشق بنده هاشه ، همون که مهربان ترین مهربانانه ، همون که ارحم الراحمینه ، همون که عادله ، همون که با صابرینه؟همون که قراره دستمون رو بگیره ، همون که اراده کنه ، کن فی ميشه ، تو همان هستی و ماییم که از بین می‌ریم و اشخاص جدید میان و تو همچنان همان خدایی ، خدایا ابراهیم هم خسته شده بود ولی تو اون موقع ها بیشتر حوصله داشتی ، جوابش رو دادی بهش نشون دادی که ه
میرم چند سال قبل 
همون موقع ها که دلم کاغذ و قلم میخواست
همون موقع ها که دفتر فیزیک و شیمی و زیستم پر از نوشته های بعضا مزخرف بود!
همون وقت ها که تو سرویس مدرسه یه متنی رو نوشتم که هنوز دوستش دارم
همون موقع ها که آخر امتحان ادبیاتم پر از شعر بود 
به اون روز که امتحان پایانی زیست رو خراب کردم چون اصلی ترین فصل رو اصلا نخونده بودم اما پشت برگه ی آخرشو نوشته ای پر کرد که عجیب بهم چسبید
به قبل ترش که اجازه انسانی خوندن نداشتم 
به روزی که تصمیم گرفتم
مرگ قسطی سلین. وای که چقدر سخت بود 150 صفحه اول این کتاب. هذیون واقعی از زبان یک بچه که حالا دکتر شده. تمام کتاب، داستان زندگی سلین از کودکی تا نوجوانیه. پسر بی دست و پایی که مسئول تمام بدبختی های خانواده محسوب ميشه و هميشه از طرف خانواده و اطرافیانش سرکوفت میخوره. بعد از گذروندن کلاس اول والدینش اون رو برای کار میفرستند و از همون جا داستان های این پسر کوچولو شروع ميشه. از همون بچگی با فقر دست و پنجه نرم میکرده و هیچ کس بجز دایی حامی اون نبوده.
دفاعیات خوانده پرونده دعوای تمکین موسسه حقوقی اریکه دادبان | دریافت مشاوره جهت وکالت، ß دفاعیات خوانده پرونده دعوای تمکین à فقط با یک تماس وکلای متخصص و پایه یک دادگستری در موسسه اریکه ایرانیان دادبان شما را یاری میکنند مختصری درباره دفاعیات خوانده پرونده دعوای تمکین :: همان‌طوری که توضیح دادیم خوانده پرونده ممکن است زوج یا زوجه باشد به هر حال مشارالیه می‌تواند دلیل عدم تمکین را به وجود مانع شرع همچون بیماری،حج واجب، روزه داری عنوان نما
دوباره آخر اسفند شد و روزهای پایانی سال سال ۹۷ هم گذشت به چشم به هم زدنی !! ۹۸ ، ۹۹ ، ۱۴۰۰ و .، همینجور پشت سر هم میان و این عمر منه که میگذره .، بزرگ و بزرگتر میشم ! همینجوری میره تا برسه به ۶۰ ، ۷۰ و . گاهی فکر می کنم من همونیم که چند سال پیش بچه بودم مدرسه میرفتم شبهای امتحان خوابم نمیبرد دلشوره میگرفتم بخاطر حرف معلما گریه میکردم ناراحت میشدم من همونم حالا خودم دو تا بچه دارم !!!! واقعا خوابم یا بیدار چه بازیه عجیبیه این روزگار
با پدرم جدول حل میکردم که گفتم : پدر نوشته دوست, عشق , محبت و چهار حرفیه.اتفاقا" دو حرف اولشم در اومده بود , یعنی ب و الفیه دفعه پدرم گفت فهمیدم عزیزم ميشه بابابا اینکه میدونستم بابا ميشه ولی بهش گفتم نه اشتباههگفت ببین اگه بنویسی بابا عمودیشم در میاد . . تو چشام اشک جمع شده بود و گفتم میدونم ميشه بابا ولی .اینجا نوشته چهار حرفی، ولی تو که حرف نداری .
در مقاله ای خوندم رفتن به گالری و تماشای آثار هنری باعث افزایش طول عمر ميشه.فکر می کنم تماشای آثار زیبا و هنرمندانه لذت را در ما متبلور می کند،و این عمل مثل شارژ برای ما ميشه.درست برعکس تماشای اخبار که ما فرسوده و فرسوده تر می کنه(از بس خبر بد ارائه میده).فکر می کنم باید یک زمانی هر چند کوتاه را بذاریم و به یک نقاشی یا عکس نگاه کنیم به نحوی که غرق در اون بشیم و خودم را در همون حوالی حس کنیم و بعد چند دقیقه بیایم بیرون.بدون شک می خوایم غذا بخوریم
می‌دونی آدمک گاهی ادما بهت دروغ‌های قشنگی میگن همون لحظه می‌دونی دروغ هست و می‌دونی می‌خوان خوش و خام‌ت کنن ولی وقتی همون دروغ رو به همون شکل باورکردنی به خاطر عاطل‌شون میاری میگن نه ما کی همچین چرندی رو گفتیم؟ آدمک ته دنیا (سیاه هست) من از ته‌ش باهات حرف می‌زنم.
از اول که وارد دانشگاه شدیم خیلیا درمورد وبلاگ و.صحبت کردن اما اصلا فکر نمی‌کردم که دوباره بزنم تا اینکه سر به مهر رو دیدم یعنی هنوز ندیدم همون ۵دقیقه اولم؛ که لیلا حاتمی رو تو وبلاگش تو فیلم دیدم.و همون لحظه تصمیم گرفتم برگردم و همون لحظه زدم اینجا رو.من برم بقیه فیلم رو ببینم.از نظرم نسبت به فیلم میگم براتون⁦
هیچ وقت فکر نمیکردم روزی روزگاری حسرت برگشت به گذشته رو بخورم  تو نوجونی همش انتظار آینده رو داری ولی   افسوس نمیدونستم که بهترین دوران عمرم همون وقتی بود که با امید به آینده زندگیمو سپری میکردیم  همون روزهایی که تو وبلاگم  با خودم درد دل میکردم  همون روزهاهمون خاطره ها که هیچوقت کمرنگ نشدن ولی رنگ درد و غم  و حسرت به  تن کردنامیدوارم که فرداها اتفاق امروزها رو تجربه نکنم و افسوس امروزو نخورم تنها یادگاری اون روزها خاطرات بعضی آد
یه مدت بود دپرس بودم . خیلی وقت شده بود احساس می کردم احساساتم رو دارم انباشته می کنم یه گوشه قلبم و همون جا انبار می کنم شون وای چقدر شاکیم از دستم!! یه روز سرکلاس اختلالات روانی استاد می گفت از تاثیر موسیقی رو خلق . نمیدونم چی شد که بحث به اونجا رسید ولی منه اون روزا من بود با یه گوشی پر آهنگ و هنذفری ای که هميشه همراهم بود خلاصه ش میکنم استاد میگفت که آهنگ تاثیر میزاره رو همون بخش از مغز که مربوط به تکلم ميشه و ازین حرفا .
تعریف آرایه ی تضمین تضمین از آرایه‌های ادبی و به معنی آوردن آیه، حدیث، یا سخن مشهور در بین سخن است. هم‌چنین، اگر شاعر، تمامی مصراع یا بیتی را از شاعری دیگر در سخن خود بیاورد، تضمین خوانده می‌شود. اگر شاعر یا نویسنده‌ای مثلی را که پیش از وی رواج داشته، در میان نوشته یا سروده خود بیاورد نیز تضمین خوانده می‌شود. صنعت تضمین با ایجاد تنوع، به آرایش سخن کمک می‌کند.
طراحی آرم و لوگو اصلی ترین عنصر در خلق هویت یه برنده . طراحی لوگو یا نشان نیاز به دانش و مهارت های مختلف داره . در این دوره ی آموزشی کاربردی هنرجو با ساختار صحیح طراحی لوگو و ست اداری آشنا ميشه . بعد از گذروندن این دوره هنرجو میتونه به صورت شخصی یا همکاری با یه شرکت به طراحی لوگو بپردازه . در پایان این دوره هم اصول طراحی اوراق اداری یا همون ست اداری آموزش داده ميشه تا به صورت همه جانبه بتونین در این زمینه کار کنین.
امروز اولین روز ماه مبارک رمضان و اولین روز تعطیل مهربان جانمان است
به همین زودی کلاس دوم هم تمام شد و چند ماه دیگه دختر کوچولوی من یک عدد کلاس سومی ميشه
نمی دونم چرا ولی از بزرگ شدنشون می ترسم ! دلم هُری میریزه از اسم کلاس سوم ، چهارم ، پنجم و دوست دارم من هميشه همون مامان ۲۵ ساله بمونم و دخترکم هم همون کوچولوی شیرین دو ، سه ساله !
بگذریم
توی این دنیا چیزی جز دلهره و ترس وجود نداره !
گاهی وقتها بعضی چیزها برای یه نفر ميشه یک آرزوو خیلی وقتها ما صاحب همون چیزها هستیم که آرزوی بعضی هاستو ما ارزش آنچه را داریم نمیدونیم چون ساده و راحت بدستش آوردیم انگار قرار بوده هميشه همینجور باشه ، و نمیتونیم درک کنیم که چقدر میتونه یه آرزوی بزرگ و یک هدف ارزشمند و حتی دست نیافتنی باشه برای همون بعضی ها⁦ミ●﹏☉ミ⁩ 
عینی شدن و عینی کردن افکار خیلی مهمه. وقتی یه فکر میاد توی ذهنم و همون جا میمونه و همونجا درموردش فقط فکر میکنم تنها نتیجه ش شدت گرفتن اون در همون فازیه که هست. یعنی اگه یه فکر مثبت باشه فقط مثبت تر ميشه و اگه منفی باشه منفی تر و عملا هیچوقت جنبه های واقعی و معقول اون موضوع خودش رو بهم نشون نمیده. با وجود این چقدر کم پیش میاد که افکارم رو روی کاغذ بنویسم. بازم از موقعی که تصمیم به راه اندازی این وبلاک گرفتم خیلی بهتر شده. تقریبا برای بیشتر روزهام
ناشناخته ها گاهی، تو زندگی آدما، نقش های بزرگی دارن. طفره نمیرم. و این بار مقدمه هم نمیچینم. ناشناخته ، مثل حسی که توی وجود آدماست ولی ازش بی خبرن. مثل محبتی که ندیدن ، ولی دلشون برای همون بی مهری تنگ ميشه. مثل دردی که تو جونشونه ولی تلاشی برای درمانش نمیکنن. یا حتی مسیری که انتهاش رو نمیشناسن ولی راه شون رو ادامه میدن تا برسن. ناشناخته مثل دلتنگی. مثل عشق. ("هميشه از عشق سخن باید گفت". آلنی اوجا میگوید.) و کجا ميشه دلی رو پیدا کرد که از این ناشنا
دلم براتون تنگ شد:(باورتون ميشه ۶سال گذشت:(۶ساااال.۹۲سالی بود ک وبلاگم راه اندازی شدالبته سال های بعدش هم بودیم تامدتی. تااینکه بلاگفا خراب شد و یه سری پستا کلاحذف شد وفقط همون اولی هاموند.خرابی بلاگفا خیلی هارو کشتبعداوون قضیه دیگه هیچ وبلاگی همون وبلاگ سابق نشد۹۲ چهارده سالم بود:( الان ۲۰سال .الان دانشجو ترم ۵نقاشی ام .شما چقدر پیرشدید؟:(
ارور میداد بلاگفا .بهت تلگرام شب بخیر دادم چراغت روشنه .نمیدونم هستی یا تلگرام بازه .باهام حرف نمیزنی .چشام هنوز با هر کلمه یه قطره اشک صفحه گوشیو مهمون میکنه .می ترسم دلت برام بسوزه .نمیخوام بخاطر دل سوختن اسمم بیاد روی لبت .هر وقت طاقتت تموم شد صدام بزن .من همون دیروز گفتم طافتشو ندارم .تو همون ثانیه اول .امشب کی صبح ميشه ؟نمیام تلگرام .چون دستم بی اختیار میره سمت کلمه ها .می ترسم بری .
اسمت ناز داره. با گفتن اسم قشنگت حال روحم عوض ميشه. دختری که برا همه دیناست و برا من دینایی. دینایی ینی همون دینا که عشق دل منه، ینی همون دینا که من جونمو براش میدم، ینی همون دینا که شده همه زندگی من. دینایی ینی عشق. شنیدی که چطور از ته دلم اسم نازت رو صدا میزنم، شنیدی صدای بالا نیومدن نفس هام رو موقع صدا زدن اسمت. دیدی عوض شدن حالم رو با اولین دینایی گفتنم و شروع عشقبازی با اسمت. اما همه این ها یه طرف، وقتی خودت به خودت میگی " دینایی" یه طرف. میدونی
خداجونم سخته کسی رو برا درد دلات نداشته باشیبیاد بهت بگه سرت بزار رو شونم هرچقدر دلت خواس گریه کن بزار برا یه بارم که شده دلت اروم شه زندکی درد داره پر از دردای ناگفته که نه ميشه گفت نه ميشه فراموش کرداونم از همون دردایی که ادم وقتی کم بیاره چشاش بارونی ميشه دلت که گرفت با هیچی خالی نميشه مگه این که یه دل سیر گریه کنی
امروز چند تا تلنگر داشتم در مورد معنای زندگی. همون چیزی که وقتی تنها میشی و از قید روزمرگی رها -و گاهی شاید در حین همون روتین های همیشگی زندگیت- از خودت در موردش میپرسی. حداقل برای من و در این روزها اینجوری شده. قبلا هم بود ولی طوفان ورود پسرک به زندگی و مشغول شدن به تامین احتیاجاتی که روز به روز هم بیشتر ميشه مدتی این احوال رو به عقب رونده بود. شاید هم تاثیر شروع یه دهه جدید توی زندگی باشه . این روزها و شبها همین که خلوتی دست میده از خودم میپرسم :

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

psx2 کتابخانه دیجیتال