امروز 24 شهریور (15 سپتامبر) تولد عشق منه، کاکاشی هاتاکه! اینم داستان من به مناسبت تولدش:کاتانا: شما چی خریدین؟ناروتو: ها؟کاتانا (با ازردگی): چرا انقد خنگی ناروتو؟ امروز تولد کاکاشیه.ناروتو: اها! من مجموعه کامل کتاب های جیرایا رو خریدم.کاتانا (زیرلبی): هیچ وقت درک نکردم از چی این کتاب ها خوشش میاد.ناروتو: کتاب های جیرایا ساما حرف نداره!کاتانا: وایسا ببینم، مگه تو هم اون کتاب ها رو خوندی؟ناروتو: اه. من. راستش.ساکورا با شوق و ذوق از در میاد تو. (ه
عشق رو باید بوسيد تا وقت هست.عشق رو باید بویید و بغل كرد.عشق رو باید بوسيد و با التهاب غرق كرد باید بویید و بوسيد و بوسيد و تا وقت هست، تا هست. عشق رو باید عشق كرد باید دیوانه شد عشق رو باید به جنون بكشونی و دیوانگی كنی.عشق رو باید زندگی كرد وگرنه باید مرد.بمیر اگر عشقت رو دیوانه نكردی كه مردن بهتره.
دانلود تمامی قسمتهای انیمه بوروتو در ادامه مطلببوروتو: نسلهای بعدی ناروتو BORUTO: NARUTO NEXT GENERATIONS یک مجموعه مانگا ژاپنی به نویسندگی اوکیو کوداچی و طراحی میکیو ایکموتو است.این مجموعه از مه ۲۰۱۶ در هفتهنامه شونن جامپ انتشارات شوئیشا به چاپ میرسید تا اینکه در ژوئیه ۲۰۱۹ به ماهنامه وی جامپ شوئیشا منتقل شد. بوروتو به عنوان نسخهای مشتق از مجموعه مانگای ناروتو اثر ماساشی کیشیموتو محسوب میشود و داستان آن دربارهٔ پسر ناروتو اوزوماکی، بوروتو
کاتانا کیبا رو دم در گذاشته بود تا به محض اومدن کاکاشی خبرشون کنه. بقیه هم مشغول تزئین خونه بودن.بعد از حدود نیم ساعتکیبا (داد میزنه): کاکاشی سنسه داره میااااااااااااد!کاتانا: زود باشید چراغا رو خاموش کنید و هرجا میتونین قایم بشین.ساکورا چراغا رو خاموش میکنه و میره پشت مبل کنار ساسوکه قایم میشه. ناروتو هم پشت در قایم میشه. لی هم میره تو کابینت! کلا همه در اولين جای در دسترس قایم میشن.کاکاشی در رو باز میکنه و میاد تو.کاکاشی: چراغا چرا خاموشه؟ چر
هشدار: این قسمت حاوی صحنه هایی می باشد که کاملا واسه همه مناسبه پس خودتونو اذیت نکنین برین بخونین سورونا زیر تک درخت سرو محوطه جنگلی نشسته بود. افتاب وسط اسمون بود و هیچ ابری دیده نمیشد. هوا خوب بود، پرنده ها آواز میخوندن، ولی سورونا به جای لذت بردن از این زیبایی ها فقط داشت آروم گریه می کرد. تازه خبر مرگ دوست صمیمیش بهش رسیده بود. بهترین دوستش، سارا، حالا دیگه پیشش نبود. دیگه هیچ وقت نمی تونست ببینتش، باهاش به چیزهای مسخره بخنده، با هم غیبت ک
درحالی که اوبیتو و مادارا و تاکارا موندن چه خاکی تو سرشون بریزن همه بچه ها میزنن زیر گریه. مادارا: یه کاری کنین خفه بشن! از صدای بچه متنفرم. تاکارا: مادارا ساما مگه ما پرستار بچه ایم؟ هیچ کدوممون تو بچه داری سابقه نداریم. مادارا: اوبیتو یه کاری کن. اوبیتو: کاموی! همه بچه ها میرن به یه بعد دیگه.
مکان: مخفیگاه آکاتسوکی ساعت: 4 بعد از ظهر اوبیتو: حوصلم سر رفتهههههه هوا هم که رو سگ درجه سانتی گرادههههه مادارا بیا منو ببر تو سوکیومیییییییی! مادارا: خفه! یکی باید منو ببره تو سوکیومی. زتسو: بیاید پروژه سوکیومی ابدی رو زودتر کامل کنیم. پین: موافقم. هیدان: بچه ها نظرتون چیه یه بازی بکنیم؟ کاکوزو: چند سالته هیدان؟ هیدان: مطمئنا مثل تو 100 سالم نیست. کاکوزو:
کونوها زیر درخت موریانه زده قدیمی نشسته بود. زانوهاش رو تو بغلش جمع کرده بود. سرش روی زانوهاش بود و موهای سیاه دو گوشیش آویزون بود. گیج شده بود. نمی دونست باید چی کار کنه. اون درواقع یه جاسوس از دهکده مخفی قفل بود که با مظلوم نمایی به کونوها نفوذ کرده بود. از اول هدفش جاسوسی بود. باید اطلاعات هوکاگه رو می ید و به رییس دهکده قفل تحویل می داد. از اول عمرش، از وقتی به یاد داشت همش در حال جاسوسی تو دهکده های مختلف بود.
امروز 22 اکتبر (30 مهر) تولد شیکاماروی خودمونه. توی اپاراتم یه رپ به مناسبت تولد این دوست گرامی گذاشتم. تو کانال اپاراتم منو دنبال کنین به نام Ender Girl. کلا همه جا اسمم همینه شیکامارو خیلی اروم وارد اتاقش میشه. دور و بر رو نگاه میکنه. کسی نیست. اروم اروم میره سمت کمدش و قفلش رو باز میکنه و از دیدن چیزی که توشه یه جیغ بنفش میکشه!تماری (با جییییییییغ): تولدت مبارک شیکامارو!شیکامارو (درحالی که نفسش بند اومده. بنده خدا سکته زد. یکی نیس بگه اخه تو کمد جای ق
اشک هاش روی گونه هاش جاری بودن. با دستای لرزون متن نامه رو می نوشت. این تصمیمی بود که خودش گرفته بود. چند قطره اشک از روی گونش پایین افتاد و روی نامه چکید. چشماشو بست و دندوناشو به هم فشار داد. از دیشب که فهمیده بود یه حرومزادست آروم و قرار نداشت. انقدر غرق افکارش بود که نفهمید شینو وارد اتاق شد. شینو: ناناته باید بریم. ناناته هول شد ولی روش رو بر نگردوند تا شینو اشکاشو نبینه. ناناته (با استرس): باشه الان میام.
مقر آکاتسوکی نیم ساعت از برگشتن اوبیتو و تاکارا به مخفیگاه میگذره. تو این نیم ساعت تاکارا همه چیزو واسه بقیه تعریف کرده. تاکارا: حالا چی کار کنم؟ مجبورم از اکاتسوکی برم. کونان: کی گفته مجبوری بری؟ ما باهاش می جنگیم. تاکارا: نه کونان. نمی خوام به خاطر من خودتونو به خطر بندازین. سورونا: ما آکاتسوکی هستیم! شینوبی های خطرناک درجه اِس! تاکارا: مشکل اینه که اونم یه شینوبی درجه اِسه. حتی میتونم بگم قویترین اوچیهاست!.
هوالنور :)سلااام!:))دارم یه انیمه ای میبینم به اسم fruits basket [اونی که ساخت ۲۰۱۹ هستش].انقدر که این انیمه سافت و قشنگ و مهربونانه ئست که طاقت نیووردم صبر کنم تا تمومش کنم بعد راجع بهش بنویسم. بعد مدت ها با یه انیمه سریالی انقدر عشق کردم!:))اگه اهل انیمه هستین و یا فکر میکنین میتونین باشین ببینین. توصیه میشه.:))من که هر وقت میبینمش حس میکنم قلبم داره ذوب میشه.:)[البته که همچنان ناروتو در صدره
گذشته تاکارا تاکارا اوچیهای 12 ساله تو اتاقش بود و گوش هاشو گرفته بود ولی این باعث نمیشد که صدای داد و فریاد های پدرش رو نشنوه. پدرش بیشتر اوقات زیاد ساکی می خورد و مست می کرد و وقتی هم که مست می کرد تاکارا و مادرش رو به باد کتک می گرفت، البته وقتی که مست هم نبود فرق چندانی نمی کرد. پدرش زاجیرو اوچیها یکی از کله گنده های قبیله بود و مادرش هم ساچی اوچیها دختر یکی دیگه از کله گنده های قبیله بود. خانواده پدر و مادرش همیشه با هم جنگ های داخلی داشتن و ب
کاکاشی کادوی کاتانا رو باز میکنه و از دیدن کادو دهنش باز میمونه (دوباره خودتون بفهمید چطوری فهمیدم دهنش از زیر ماسک باز مونده)کاکاشی: کاتانا. این.اوبیتو: فوق العادست! منم میخوام.ساسوکه: امکان نداره! خیلی قشنگه!.توی جعبه کادو، یه شمشیر با دسته نقره ایه که دستش به شکل سر ماره و خیلیم تیزه. (و در عین حال ظریف و خوشگل)کاتانا: این یه نمونه اولیه از شمشیر خودمه. (کاتانا یه شمشیر با دسته طلایی داره به شکل سر اژدها و تهش شبیه شمشیر جلادیه یعنی یه برام
تاکارا و اوبیتو با هم تو یه ماموریت بودن. داخل دهکده آبشار نفوذ کرده بودن. ماموریتشون پیدا کردن یه طومار مخفی ممنوعه بود که با موفقیت تموم شده بود. می خواستن از دهکده بزنن بیرون ولی قبلش تصمیم گرفتن یکم دانگو بخورن. داخل مغازه دانگو فروشی تاکارا: عضو آکاتسوکی بودنم چقدر دردسر داره. اوبیتو: هوی تاکارا! صداتو بیار پایین! می خوای همه رو خبردار کنی؟ تاکارا (بی حوصله): خیله خب بابا! گارسون (میاد دانگو رو میزاره رو میز): دانگوتون آمادست.
دهکده قفل شینو، ناناته، کیبا و آکامارو با لباس های مبدل توی دهکده قفل بودن و دنبال قاتل می گشتن. قاتلی به نام کِنی. کسی اونجا شینو و کیبا رو نمی شناخت ولی همه ناناته رو می شناختن حتی با لباس مبدل. افراد دهکده می دونستن ناناته واسه جاسوسی به کونوها رفته واسه همین سعی می کردن ضایع رفتار نکنن ولی نگاه های سنگینشون روی ناناته شینو رو به شک انداخت. شینو: اینا تو رو می شناسن؟ ناناته (دستپاچه میشه): نه! البته که نه! چرا همچین سوالی می پرسی؟ شینو: به خاطر
دیشب یک قاب تکرار می شد و من در این قاب گم می شدم:می بوییدمی بوسيدمی بوییدمی بوسيدمی بوییدمی بوییدبا ولع می بوییدبا حرص می بوسيد.بو بو بو بو .من نظاره گر بودم، حواسم را مدام پرت می کردم، اما مگر می شود از قابی که روزانه در ذهنت رخ می دهد فرار کنی؟ اما نظاره نمی کردم، فرار می کردم، اما او می بویید و می بوسيد. او بوییده می شد و بوسيده می شد و من تمام مدت فکر می کردم من بوییدم و بوییده شدم، بوسيدم و بوسيده شدم تسلیم شدم، تسلیم ذهن پر تلاطمم شد
بعد از کل کل زدن اوبیتو با فروشنده و تخفیف 10 دلاری، اوبیتو و مادارا با ریننگان جابجا شدن و دم خونه که چه عرض کنم، قصر هاشیراما ظاهر شدن.اوبیتو (با حیرت): وای! خونه نیست که، کاخ سفیده!مادارا: دقت کن اوبیتو، رنگش کرمیه.اوبیتو (چشماشو میچرخونه): حالا هرچی.مادارا (در حالی که داره از دروازه رد میشه): ببین اوبیتو، چندتا نکته هست که باید بهت بگم. اول اینکه با توبیراما اصلا حرف نزن، از اوچیها بدش میاد. دوم اینکه زیاد دور و بر هاشیراما نگرد، یهو دیدی مغزتو
دیروز 23 اکتبر (1 ابان) تولد یکی از موسسان کونوها، رقیب مادارا، تنها کسی که میتونه از موکتون (جوتسوی چوب) استفاده کنه و همون هوکاگه اول خودمون بود. هاشیراما سنجو! (ببخشید دیروز سرم شلوغ بود امروز داستانشو میزارم)موقعیت: مخفیگاه اکاتسوکی درحالی که ناهار دیزی داشتن و یه پارچ دوغم سرش خوردن و خلاصه الان همه روی کاناپه ها بیحال و حوصله ولو شدن و میخوان بخوابن.پین (با یه لحن کشیده و خسته): امروز چندمه؟کونان (بازم با خستگی): 23 اکتبره.مادارا که مثل پلنگ
بهم بگو فیت!تا حالا این خوشحالی بی بدیل رو تجربه کردی؟من تو بغل معشوقم اشک ریختم.بغلش نشسته بودم و برای اولين بار از شدت غمی که روی دلم سنگینی می کرد جلوی چشم های اون شونه هام از شدت اشک و غم لرزیدند.و اون من رو بغل کرد.بغلم کرد.تو می دونی که این یعنی چی فیت!تو عاشق شدی!تو خوشحالی رو تجربه کردی!اون من رو تو بازوهای خودش جا داد,عینکم رو از چشمم در آورد.و اشک هام رو با انگشت هاش پاک کرد.و بعد چشم های اشک بارم رو بوسيد.یک بوسه برای هر چشم.بهم بگو فیت!آی
مقدمه: شاید از همان اولين باری که اولين پیپ در میان لب های اولين پیپ کش قرار گرفته ، این سوال مطرح شده است که چگونه می توان اسموکی لذت بخش بدون گزش زبان و تجربه های ناخوشایند داشت . شاید مهمترین دلیلی که بسیاری از پیپ کش های تازه کار بعد از چند بار سعی و تلاش ناموفق ، پیپ کشیدن را رها کرده اند ، حس ناخوشایند گزش زبان باشد و احتمالا به این باور رسیده اند که طرفداران پیپ و توتون شاید افرادی خود آزار هستند که از حس ناخوشایند گزش زبان ، لذت می برند .
شب خوش زمستان خودم را تکه تکه کردم یک تکه درون واگنی به شرق می رفت که شاید ترا فراموش کند یک تکه با تو میان یک شب خوش زمستان می خندید و می رقصید و ترا می نوشید و زنده می شد یک تکه درون اتوبوسی که به غرب می رفت شاید ترا برای همیشه رها کند یک تکه از من بی پروا به شهر تو می آمد گریبان هر کسی را که بوی ترا داشت می بوسيد و دلتنگی اش تمام می شد و باز می گشت یک تکه از من به روی اسبی رمیده شیهه می کشید و چهار نعل تا شمال می تاخت تا نقشت را به روی شن
روز جاری در میان انواع خبرهای ریز و درشت مربوط به شیوع كرونا، خبر دیگری نیز در جامعهی بسكتبال كشور پیچید كه حاكی از مرگ ابوالفضل صلبی آخرین بازماندهی تیم ملی ایران در المپیك 1948 لندن بود. خبری كه باز هم موضوع اولين حضور ایران در المپیك را در میان اهالی بسكتبال مطرح كرد؛ تا به قولی برخی از هواداران كمسالتر هم بدانند كه اولين حضور ایران در المپیك در سال 2020 (و البته الان 2021) نیست! اولين بار حدود سی سال پیش در مورد عمو صلبی در مجلهی كیهان و
ساخت اولين قرص شیمیایی آسپرینیکی از رویداد های هفتم بهمن ماه ساخت اولين قزص شیمیایی آسپرین توسط فلیکس هوفمان بود. اولين قرص شیمیایى و دارویى مُسكِّن توسط یك داروساز با تجربه آلمانی به نام فلیكس هوفمان اختراع شد كه بعدها با نام آسپرین شهرت یافت. فلیكس هوفمان كه تحصیلات خود را در رشته شیمی به پایان رسانیده بود و یك كارگاه بزرگ داروسازی داشت، این قرص را در 27 ژانویه 1900م برای تسكین دردهای كوچك و عوارض ساده درست كرد. مصرف آسپرین در سالهای بعد ب
مادارا و اوبیتو جنگ جهانی پنجم رو راه انداخته بودن چون هر کدوم میخواستن زودتر حموم برن.مادارا (داد): من هم از تو بزرگترم، هم قویترم، هم خوشتیپ ترم پس من اول میرم حموم!اوبیتو (داد): فکرشم نکن! تو دو ساعت تو حموم میمونی!مادارا (داد): کل خاندان اوچیها یه عالمه تو حموم میمونن!اوبیتو (داد): نه خیرم! من سر نیم ساعت میام بیرون!مادارا (داد): پس تو از خاندان اوچیها نیستی!اوبیتو (داد): خفه شوووووو!هیدان (با ناله): شما رو به خداوند جاشین قسم میدم که ساکت شین.اوبی
چند ساعت دیگه برا اولين بار قراره بیام خونت ،خونه ایی كه توش تو دیگه مالِ من نیستی و به معنای واقعی برای یه آدم دیگه ایی جز منی.نمیدونم قبل تر وقتی به این روز فكر میكردم چقدر سختم بوده و چقدر دلم میخواسته آسمونو جر بدم از فكر اینكه مال من نباشی اما الان میدونم دارم بایه حال خوب میام پیشت
وقتی به نتبوکها فکر میکنیم، اولين چیزی که به ذهنمان میآید دستگاههایی کوچک، ضعیف و ارزانقیمت است. مسلما انتظار همه ما از نتبوک دستگاهی است كه بلندگوهایش صدای بازیهای آتاری دهه ?? را میدهد. ما همیشه انتظار داریم نتبوکها صدایی با کیفیت پایینتر از لپتاپهای بزرگ داشته باشند. این دقیقا وضعیتی است که شرکت توشیبا میخواهد آن را تغییر دهد. ممکن است در اولين نظر نتبوک توشیبای NB520 مثل هر مدل قدیمیتر نتبوکهایی که میشناس
در یك مسابقه ی دوچرخه سواری 4 دوست با دوچرخه های خود به رقابت پرداختند. با توجه به راهنمایی های زیر بگویید چه كسی اول شده و دوچرخه اش چه رنگی است؟
1-دوچرخه ی علی سبز نیست.
2-دوچرخه ی قرمز مال پیمان است. و اولين یا آخرین دوچرخه ای نیست كه می رسد.
3-سومین و چهارمین دوچرخه ای كه می رسد نارنجی نیست.
4-دوچرخه ی مجید آبی نیست. و بعد از پیمان به خط پایان می رسد.
5-دوچرخه ی امید اولين و آخرین دوچرخه ای نیست كه می رسد و آبی هم نیست.
پاسخ را در قسمت نظر بنویس
داشتم آسمون ریسمون میبافتم که بودنم که خوب بوده واست انگیزه نبودم ، اون همه امید که ساختم واست ، هی پشت سر هم که یهو دیدم داره باخودش آروم میگه بعد ویران شدنم ساخت مرا ، اما رفت! فکر کن بار دگر زله در بم بزند! بعد گفت: نباشی ،دیگه چیزی ازم نمیمونه بودن رو ول کن موندن خوبه ، بمون و به قول خودت پیامبر شو همون ماندن کم معجزه ای نیست در عصر ما وقتی بین جنگ عقل و دل هر دو برنده میشن جنون یعنی پس زدن این همه خوشبختی زل زدم بهشو گفتم دم خدایم گرم که ت
پارسال همین موقع ها بود كه برای اولين بار اینقدر قهرمون طولانی شده بود، منم گوشیم رو تازه خریده بودم شمارمو عوض كرده بودم و هیچ خبری ازت نداشتم. تا اینكه رفتیم ارایشگاه و راضیم كرد بهت زنگ بزنم، بهت زنگ زدم و گفتی بیام پیشت. اومدم پیشت و راضیم كردی برگردم و كلی بغلم كردی، اون بغل اولين و قشنگترین بغل عمرم بود. شاید حتی خود تو هم نتونی دیگه اون تجربه بغل اونروز رو واسم تكرار كنی. بماند كه اونروز همه حرفات دروغ بود و همزمان با من با علی ح
درباره این سایت