نتایج جستجو برای عبارت :

دم به دم به رخسار

بلبل میان خارها رخسار گل دید  
  چشم خمارنرگس نورسته بوسید 
    گفتا بهاردیگری شاید نباشد    
   دستان گرم نازنین زیبای خورشید     
   اکنون که جام زندگی لبریز عشق است  
   با ید شراب عاشقی آسوده نوشید
    اینجا نباشد واژه تکرار تعبیر 
  بر نغمه سبز زمان مستانه رقصید 
  سبزی به  پایان می رسد اغاز پاییز  
  بر قامت عریان خود احساس پوشید
باران هزاران قصه  ناگفته دارد  
 بر کوه و صحرا قطره  امید بارید   
تاریخ فردا می شود سهم تو دیروز  
 طفل
تماشا کردنت را دوست دارم وقتی صدا می کنی من خلوت گزیده را و لبخند و شرم مخلوط می شود در رخسار زیبایت چقدر این احساس لطیف است که تو مرا می دانی و هر بار که صدایت می کنم موهایت را روی صورت می لغزانی و با نگاهی دل را میبری از کف من
قسم به خدا به نور صفا به اشک گرم به آه سرد به دلهای سراپا درد به مجنون بیابان گرد به ساغر می به ناله نی به چشمان دل سیهت به گردش جام نگهت به سودای آن سری که زشوق زند بوسه بر غبار رهت به آغوش گرم و دلکش تو به رخسار همچو آتش تو به مستان جام عشق خدا به پیمان عشق و عهد وفا به رندان خانقاه صفا به دلهای رسته از دو جهان به دامان پاک پیر مغان به غوغای بزم میکده ها که چون ساغر به جوشم که چون می در خروشم به موی سیاه تو سوگند به موج نگاه تو سوگند به طوفان اشک دو
خوشا دردی!که درمانش تو باشیخوشا راهی! که پایانش تو باشیخوشا چشمی!که رخسار تو بیندخوشا ملکی! که سلطانش تو باشیخوشا آن دل! که دلدارش تو گردیخوشا جانی! که جانانش تو باشیخوشی و خرمی و کامرانیکسی دارد که خواهانش تو باشیچه خوش باشد دل امیدواریکه امید دل و جانش تو باشی!
( اَرگِ دل ) در همه_شهر ، لبی چون لبِ خندان تو نیست کس چو این سوخته دل واله و حیران تو نیست از تماشاگهِ رخساره ی تو ـ دانستم. دلربا تر ز لبِ لعلِ بدخشان تو نیست برق چشمان تو ـ چشمان مرا روشن کرد ماه حتی به فروزانی چشمان تو نیست باز کن طبله ی گیسوی و دل‌آرایی کن که فریباتر از آن زلف پریشان تو نیست گل رخسار تو را دیدم و دیدم به عیان باغِ رضوان به نظر چون گلِ مژگان تو نیست باغ رضوان و ترنج رخ و گیسوی بتان.
یاد باد شیرینی لبخند دوست            هر چه در دل دارم از آن اوستچو شادی گل بعد باران است            ابرویش به زرنگین کمان استشادیش هویدا ز رخسار است           چون شبنم در بیشه زار استرویت رویش چه دیدنی است             لسانم قاصر از وصف روی اوستهر چه گویم  باز هم کم است            وصف یارم در کلام ناممکن استمستیم  از اختیار خارج است               سیل اشکم زوصل دیدنی استتوصیف وقت دیدار بشنیدنی است        ناتوانی ز حجر،باور کردنی استحب
بند اول آسمان امشب جمال حق تعالی را ببین نیمه ی ماه محمد، ماه زهرا را ببین برفراز دست مولانا امام عسگری ماه نرگس، آفتاب عالم آرا را ببین پای تا سر، سر به سر، آئینه شو آئینه شو چون شدی آئینه آن رخسار زیبا را ببین با همه سیّارگان دور زمین آور طواف آفتابِ بامدادِ عرشِ اعلا را ببین روح شو، بر بام شهر سامره پرواز کن چشم شو، خورشید غایب از نظرها را ببین بر فراز مهد مهدی پرواز کن لحظه لحظه شمع جمع آل طاها را ببین همچو نرگس با گل لبخند از هم باز شو در ری
ای که نور حقّی و لاله ی باغ گل یاس فاطمه خوش آمدی خوش آمدی ای شرف دین و مذهب یا زینب جلوه ی زیبای مکتب یا زینب به آل طه ذکر لب یا زینب زینت بابا یا زینب یا زینب یا زینب یا زینب یا زینب … سیدتی گل زهرا ای دل فاطمی ات گشته گرفتار حسین کرده ای دیده ی خود باز به رخسار حسین گل بهار ثارالله یا زینب ای بی قرار ثارالله یا زینب یگانه یار ثارالله یا زینب دار و ندار ثارالله یا زینب یا زینب یا زینب یا زینب یا زینب سیدتی گل زهرا دل بیمار من از لطف خدا شفا
اسبی زین کرد و به آیین پریان ، آخرین کلام را - که باز مانده بود -پیش آورد : "پاندورا " !کم یا بیش ، اسطوره تقدیر ندارد !می گوید : نفس کم می آدید !ماه من مگر نمی داند که در این هجرت ، ستارگانی رستگار، تاریکی را فرو نهاده اند و بر تارک شبی معلول ،  خوش نشسته اند! نفس.نفس .راست می گوید ، نفس کم می آید پای نگاه گلی که باد آشفته اش کرده است و باران بر رخسار بی گناهش بوسه می زند !تو را به چند ماهی ، روزگار خواهد فروخت ؟ دلشوره ام در این بازار که مفت خران به
*دم به دم بر همه دم بر گل رخسار محمد(ص)آخرین برج رسالت،منجی و هادی و رهبر صلوات * دم به دم بر همه دم بر علی شیر خدا ساقی کوثر اولین برج امامت صلوات * دم به دم بر همه دم بر گل گار نجابت گوهر پاک طهارت،طاهره هم فاطمه،هم راضیه هم مرضیه دخت نبی یار علی پشت ولایت صلوات * دم به دم بر همه دم جان کلام،دُر سخن بر رخ بی تای حسن ابن علی،سبط نبی،نور ولایت با کیاست با ت با سخاوت با کرامت صلوات * دم به دم بر همه دم بر گل گلگون حسین،قائم غیرت،مرد میدان شهاد
از گل یاس و ز بوی نسترنآورم عطری برای انجمندوست دارم بهر یاران نکوراحت جان از همه درد و مَحَنلطف ایزد باد همراه شما در تمام زندگی ای خوش سخندوست آن باشد که گیرد دست دوستدر گرفتاری و در رنج و فتنشاکرم لطف خداوند جهانداده بر من دوستانی گل وشنراه ایزد را بپوییم و  خوشیمبا عزیزان چو بوی نسترنیاد یاران یار را میمون بوددر گلستان و به هر دشت و دمنما  سمیعیم و بصیریم و هوشیمبا همه نامحرمان ما خاموشیمرخنه افتاده میان دوستاندر چنین فصل خزان بوستانس
دختر بندری، رو پشت بوم خونه نشسته. یه نگاه به آسمون ستاره بارون میندازه، یه نگاه به دریا، یه نگاهم به پشت سرش، به خونه های خسته خرمشهر، به چراغ های کم سوی خیابون های پر عابر اما بی رنگ و روی خرمشهر. رنگ از رخسار خرمشهر پریده انگار. دختر بندری، اصلا شبیه دختر بندری های هزار رنگ خندان بی خیال آهنگ های اندی نیست. غم داره. با خودش داره زمزمه میکنه: ممد نبودی ببینی . . ادامه اش رو نمیخونه. نمیتونه که بخونه. از ممد خجالت میکشه. دوباره زمزمه میکنه:
بارها سوخته ام ، از غم هجران رختبارها دوخته ام دیده به چشمان خوشتهر زمان جانه گَلیب اورگیم آغلار سنسیزاودلانار جاه و جلالیم یانار آخر سنسیزمی گشایم چو دو دیده به سر کویت بازمی تراود ز دو لب سوز و صدای آوازسون بانی خنجر اولوب اورگیمین دامارینیکسیب و بیرده سالار درد و بلایه یارینیحال با این دل هجران زده ای جان چه کنمبا غم دوری رخسار تو ای جان چه کنممست ایدیب درده سالیب جام شرابین هر دمبو قدح جانیم آلیب دردیم اوجالیب هر دمیک سخن باز بگو تا که ش
 ویژه نامه عید مبعث بر تمامی مسلمانان جهان مبارکبادیکی از اعیاد بزرگ مسلمانان عید مبعث است، روزی که برای اولین بار نخستین آیات الهی بر رسول مهربانی پیامبر اکرم (ص) در غار حرا نازل شد. اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ﴿۱﴾».۲۷ رجب سال ۱۳ پیش از هجرت، هنوز زمانی که حضرت محمد (ص) در شهر مکه ست داشتند، ایشان از جانب پروردگار الهی به رسالت پیامبری  مبعوث شدند. در این زمان پیامبر اکرم (ص) چهل سال سن داشتند و در راه رسیدن به سعادت، آگاهی و
 ویژه نامه عید مبعث بر تمامی مسلمانان جهان مبارکبادیکی از اعیاد بزرگ مسلمانان عید مبعث است، روزی که برای اولین بار نخستین آیات الهی بر رسول مهربانی پیامبر اکرم (ص) در غار حرا نازل شد. اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ ﴿۱﴾».۲۷ رجب سال ۱۳ پیش از هجرت، هنوز زمانی که حضرت محمد (ص) در شهر مکه ست داشتند، ایشان از جانب پروردگار الهی به رسالت پیامبری  مبعوث شدند. در این زمان پیامبر اکرم (ص) چهل سال سن داشتند و در راه رسیدن به سعادت، آگاهی و
رنگ به رخسار نداردماه هم خواب نداردیار هم یاد نداردراه همراه ندارد رگ هم نبض ندارد جان هم تاب ندارددست همدست نداردچشم هم اشک نداردمن جهانم (   ا   ) نداردچون ندارد، تو ندارد، من ندارد، ما ندارد.آهنگ دروغه از (ملانی) آهنگ ادامه نمیدمت از ( رامین بی باک)
فلک دانی چه ظلمی از تو برزهرای اطهر شد            چه بیدادی زتو بر فاطمه بعد از پیمبر شد  مگر آن گفته های شاه خاتم رفته از گوشت              که بعد ازرحلت او فاطمه از غم مکدر شدبگفت احمد مکرر فاطمه بضعه  منی                       چرانسبت به او پس ظلمها زامت مکررشدهمان زهرا که احمد زاحترامش  گفت با امت                دریده نامه ی ارثش زخصم شوم کافر شدنخشکیده هنوز از آب  غسل شاه خاتم کفن                 که نار ظلم در باب سرایش شعله آور
کاش میشد صدای تورادربغل گرفتیااز نگاه تو کم کم دوباره جان گرفت بابودنت توان که پرستو به آسمان فرستبرگرددو دوباره به آغوش و دربغل گرفت بیمار نیمه جان که طبیبش زاو‌شسته به دستلبخندی از لبان تو دیدوچه جان گرفت کودک زمشق و درس گریزان و درفراراستاد گشتی و درسش دوباره زسرگرفت ساقی که از خماری مستان کدورتی به دل بودشدرجمع توراکه دید ریزش باده زسرگرفت طفلی که از نبود مادرش به فغان و انابه بودرخسار ماه تو دیدو لبی به خنده گرفت ازشاعری که شعراو
 سعدیدوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت / تا چون خورشید نبینند به هر بام و درتبارها گفته ام این، روی به هر کس منمای / تا تأمل نکند دیده هر بی بصرت*ماه رخسار بپوشی تو بُت یغمایی / تا دل خلقی از این شهر به یغما نرود*صعقه می خواهی حجابی در گذار / فتنه، می جویی نقابی برفکن 
پاییز که میاد اولش غمگین آید زدل              کمی بعد غم لحظه لحظه اش زیباستاولش غم ولی بعدش آرامش در دل              نگران آمدن زمستان بودن اشتباهستاتمام گرمای طاقت فرسای تابستان              وزیدن نسیم خنک چه دلنشین است قطرات باران که شروع که می شود              تقارنش باتنوع رنگ طبیعت همراهستآخ که هوای دلنشین پاییز که می آید             چه می چسبد ، هوا هوای دو نفرستمن به همراه عزیز عشاقم فقط و فقط            من و تو ما می شویم و
 در لوح و قلم شاهد آثار کتاب استسر منزل و مقصود گهربار کتاب استتاریخ اگر ثبت شده در صف ایامتصویر ُرخش در خور گفتار کتاب استرب ازلی نور جلی بر قلم آموختبنویس که این دفتر پر بار کتاب استدر عرش قلم قامت خود تا که بیاراستبر سجده سر آورد که دلدار کتاب استهر نکته که بر چهره آثار نشستهدر سینه لوح همدم و معیار کتاب استاعجاز حقیقت بطریقت دو رقم زداوّل به قلم بعد به رخسار کتاب استدر حرکت هر ذرّه چه در عرش و چه در فرشمنقوش سخن سینه پر کار کتاب استهر نکته
ترجیح بند هاتف اصفهانی . برگه ی اول ترجیح بند هاتف اصفهانی یک منظومه ی جاودانی است با الفاظ شیرین و بسیارپخته همراه با تعبیرهای صوفیانهکه مشتمل بر پنج بند استدر تمام این منظومه ی بدیع سخن از عشق با لحنی گرم و پرشور است ،و از همان ابتدا دم از سوز عشق می زندو هر جا روی می نهد در آتش عشق می سوزددوش از سوز عشق و جذبه ی شوق هر طرف می شتافتم حیرانعین القضات همدانی می گوید :عشق آتش است هر جا که باشد جز او رخت دیگری ننهد ، هر جا رسد سوزد و بهرنگ خود درآور
میلاد حضرت زینب(س)حضرت زینب کبرى (س) روز پنجم جمادى الاول سال ۵ یا ۶ هجرت در مدینه چشم به جهان گشود. خبر تولد نوزاد عزیز، به گوش رسول خدا (ص) رسید. رسول خدا (ص) براى دیدار او به منزل دخترش ‍ حضرت فاطمه زهرا (س) آمد و به دختر خود فاطمه (س) فرمود:(دخترم ، فاطمه جان ، نوزادت را برایم بیاور تا او را ببینم ). فاطمه (س) نوزاد کوچکش را به سینه فشرد، بر گونه هاى دوست داشتنى او بوسه زد، و آن گاه به پدر بزرگوارش داد. پیامبر (ص) فرزند دلبند زهراى عزیزش را در آغوش کشی
دوستان با گل جفای خار را باور کنید
داستان سینه و مسمار را باور کنید
.
هم صدای ناله صدّیقه را در پشت در
هم سکوت حیدر کرّار را باور کنید
.
پای تا سر درد بود و باز درد خود نگفت
ناله های مخفی بیمار را باور کنید
.
تاب سیلی نیست هرگز صورت حور یه را
حور و نیلی بودن رخسار را باور کنید
 
مرگ من روزی فرا خواهد رسیددر بهاری روشن از امواج نوردر زمستانی غبارآلود و دوریا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسیدروزی از این تلخ و شیرین روزهاروز پوچی همچو روزان دگرسایه ای ز امروزها ، فرداها میرهم از خویش و میمانم ز خویشهرچه بر جا مانده ویران میشودروح من چون بادبان قایقیدر افق ها دور و پنهان میشودخاک میخواند مرا هر دم به خویشمیرسند از ره که در خاکم نهندآه شاید عاشقانم نیمه شبگُل به روی گور غمناکم نهندبعد من ناگه به یک سو
 مرگ من روزی فرا خواهد رسیددر بهاری روشن از امواج نوردر زمستانی غبارآلود و دوریا خزانی خالی از فریاد و شورمرگ من روزی فرا خواهد رسیدروزی از این تلخ و شیرین روزهاروز پوچی همچو روزان دگرسایه ی زامروزها، دیروزهادیدگانم همچو دالانهای تارگونه هایم همچو مرمرهای سردناگهان خوابی مرا خواهد ربودمن تهی خواهم شد از فریاد دردمی خزد آرام روی دفترمدستهایم فارغ از افسون شعریاد می آرم که در دستان منروزگاری شعله می زد خون شعرخاک می خواند مرا هر دم به خوی
هنگام بهارست و جهان چون بت فرخارخیز ای بت فرخار، بیار آن گل بی‌خارآن گل که مر او را بتوان خورد به خوشیوز خوردن آن روی شود چون گل بربارآن گل که مر او را بود اشجار ده انگشتو آمد شدنش باشد از اشجار به اشجارتا ابر کند می ‌را با باران ممزوجتا باد به می‌ درفکند مشک به خروارآن قطره باران بین از ابر چکیدهگشته سر هر برگ از آن قطره گهربارآویخته چون ریشه دستارچه سبزسیمین گرهی بر سر هر ریشه دستاریا همچو زبرجد گون یک رشته سوندر سر هر سوزن یک لؤلؤ شهوا
ای که هستی همچنان گنج علی روی تو تسکین بر رنج علی ای فدای چشم حیدر بین تو ای فدای آخرین آمین تو این اثر بر روی تو از دست کیست این سیاهی پای چشمان تو چیست رو  ز  حیدر بعد از این بگرفته ای اشک او را با همین بگرفته ای من یقین دارم علی با این عمل کرده هم چون کودکان زانو بغل مرتضا هر گه که جانش خسته بود قلبش از نامردمی بشکسته بود تا که می آمد سراغت فاطمه محو می شد از رخش غم ها همه تا که می افتاد چشمش بر رخت بر سلامش می شنید تا پاسخت تا نظر می کرد بر رخسار
من اگر مستم ز عیاران هشیارم هنوز
در فراق روی جانان زار و خونبارم هنوز
 
روز خود را با خیال و خاطرش شب می کنم
رو به پایان شب ولی نالان و بیدارم هنوز
 
گرچه با تیر نگاهش می کُشد آخر مرا
من ولی با نقد جان و دل خریدارم هنوز
 
زینت رخسار من غم ،بر جبینم خط به خط
مانده آثار خیال و شوق دلدارم هنوز
 
من میان قاب دل خوار و زمین گیرم اگر
بر سر آیین و عهدِ او وفادارم هنوز
 
کوی او دنیای من دیدار او رویای من
آسمانم تنگ و خود دلتنگ دیدارم هنوز
 
من به شوق مرحم و د
 بانوانی که از سلامت روحی و روانی برخوردارند در خود کمبودی احساس نمی‌کنند و در نتیجه تمایلی نیز به جلب توجه دیگران ندارند، ولی نی که دارای عقده حقارت هستند با نمایش زینتها و زیبایی ها و استفاده کردن از لباس های رنگارنگ و جذاب در بیرون از منزل و در مواجهه با نامحرم می‌کوشند تا احساس حقارت و کمبود خود را به نحوی مرتفع نمایند. چون همان گونه که انسان زبان دارد، لباس او نیز زبان دارد و زبان لباس خسته نمی شود. اندازه لباس گویای سن و سال پوشنده

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

آیـنـــه