نتایج جستجو برای عبارت :

برادرم پشتدراتاق

یکی از دوستان شهید به خاطره‌ای بعد از شهادت او و نظر کردن شهید به رفقایش اشاره کرده و آن را چنین روایت می‌کند: سر مزار حسین بودیم که یکی از رفقا پرسید: برادرت کجاست؟ چند وقتی است ندیدیم‌اش.» داستان برادرم را برایش تعریف کردم. گفتم: برادرم به خاطر شکایتی که از او شده زندان است.» جزئیات را روایت کردم: برادرم ساکن کیش بود. آنجا به دختری علاقمند شد و از طریق خانواده‌اش پیگیری کرد. آن‌ها هم ابتدا به صورت مشروط می‌پذیرند. شرطشان این بود که براد
آخرین باری که این حجم از تنفر وجودم را در بر گرفته بود، جلسه ی دادگاه تصادف برادرم بود.این اندازه از غم و اندوه و دلشکستگی که به گریه ام انداخته باشد را فقط در روزهایی که به برادرم و نبودنش فکر می کنم، در خود سراغ دارم.
ارامگاه
 برادرم حسن دانش
دل کندن از تو زود بود جان دلم برادرمآخر بگو، چگونه تو را از یاد می برمدردا چقدر درد کشیدی و من ندانستممن تا همیشه برای تو افسوس میخورم
**************************با کوله بار غمت به دوش ، آخر کجا روم؟قلبم شکست ببین،چه خاک بر سر آورم؟آه ای نجیب ، ای دل شکیب، ای قلب مهربانحرفی بزن بگو چه کنم با اشک مادرم؟
**************************آن شب نفیر درد که راه نفس بریدفریاد که هیچ، آه از تو کس نشنیدرفتی ولی به یقین درآن زمان درددیدی پدر که چگونه فریاد می
40 سال است که مسئولین مجاهدین به برادرم اجازه تماس یا ملاقات با ما را نداده اند. نگران سلامت برادرم در آلبانی هستم موضوع : مقاله آقای جعفر قلی اکبرنیا که برادراش اصغر اکبرنیا در اردوگاه مجاهدین خلق در آلبانی گرفتار می باشد، طی نامه ای خطاب به نماینده سازمان جهانی بهداشت در آلبانی مراتب نگرانی خود را نسبت به وضعیت برادرش ابراز نموده و خواهان اقدام فوری از سوی این سازمان شد.
درگیری برادرم با همسرم امروز سر کار و الان زنگ زدم به مادرم و برادرم داشت سخنرانی می کرد.و مادرم را داشت دیوانه می کرد ول کن معامله نیستدیروز مادر بزرگم خانه مادرم حلوا می پختند و من و مادر محمد هم رفتیم و بعد رفتیم بالا دیدنی زن برادرجان!!!!!!!!!!!!! زندگی شا هیچ فرقی نکرده همان آش است و همان کاسه !!!!دیروز نرگس آمد پهلوی گلی. و آخر شب آمدند دنبالشبعد نماز شب رفتیم دیدنی شایسته حالش زیاد خوب نبود می گفت درد دارد.
برادرم سرباز بود که به دام مجاهدین گرفتار شد نامه آقای عسکر شعبانپور، برادر حسن شعبانپور مستقر در اردوگاه مجاهدین خلق در آلبانی، به سازمان جهانی بهداشت موضوع : نامه ریاست محترم سازمان جهانی بهداشت با سلام و احترام من عسکر شعبانپور، برادر حسن شعبانپور هستم. برادرم سرباز بود و در جنگ ایران و عراق اسیر جنگی شد و سپس با فریب به تشکیلات مجاهدین خلق در عراق برده شد.
برادر اسمانی من از غم انگیز ترین روز خدا خاطره ای با من هست که صد ای کاش نبود و صدافسوس که من دیر تو را یافتمت برادرم دل همه جا خانه ی توست لحظه هایم همه ابستن اندوه تو اند کاش می شد که زمان ها به عقب برگردند تا که جبران شود این بی تو بودن تا که با عشق نگاهت بکنم و بگویم برادرم من ندارم دگر این تاب جدایی مان را من تو را میخواهم من دلم میخواهد بزنم بوسه به ان دست نوازش گر تو بزنم بوسه بر ان پیکر تو به خداوند قسم برادرجان از هماندم که تو رفتی همه جا د
می گن پشت سر مسافر آب بریزی برمی گرده اشک که از آب زلال تره پس چرا نیومد . . . نمیدانم چرا چشمانم بی اختیار خیس میشود می گویند حساسیت فصلی است راست می گویند من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم ازآسمان بدم میاد از وقتی برادرم رابرد ودیگر پسنداد چگونه به این عکس روی دیوار که پیرم میکند اما پیر نمیشود بگویم :برادر یکنفر به آسمان بفهماند من برادرم را می خواهم باران مشکلی از من حل نمی کند
قبل از اینکه بیان باید بنویسم دندونم بشدت درد میکنه ولی هیچ از درگیریم کم نمکینه. چقدر تا عصر خالم خوب بود و همه چیو مثبت میدیدم و کشی نمیتونست رو حالم تاثیر بذاره و اجازه نمیدادم فکرای منفی درمورد دیگران روزمو خراب کنه نمیدونم چیشد اما الان حوصله ندارم برادرم و زن داداش و بچه شونو و خواهرمو که دارن از چارک برمیگردن ببینم فکر میکنم کنایه های برادرم تو این حس بی تاثیر نبوده چه کنم که حالم برگرده سرجاش؟ اومدن
روزگاری روی در و دیوارهای شهر می نوشتند:" خواهرم حجابت، برادرم نگاهت". اما امروزه باید بنویسند" برادرم غیرتت" و چون این زبان نرم و ملایم هیچ تاثیری بر ارواح مرده جماعت ندارد، باید نوشت:" هی مردک، غیرتت کو؟" زمستان پارسال به ندرت زنی در خیابان یافت میشد که ساپورت پوشیده باشد. اما طی این یکسال، رشد پوشش ساپورت آنقدر شدید بوده که در حال حاضر حداقل سی درصد از دختران شهر ما (شیراز) ساپورت پوش شده اند. این نشان میدهد که چقدر سخنرانی خطبا و دیوارنویسی
یکسال قبل انقلاب کلاس اول به همراه برادرم که کلاس اول راهنمایی بود عضو کانون پرورشی شدیم. پدر و مادرم خصوصن پدرم اعتقاد فراوانی به مطالعه و کتاب داشت . روزهایی که شیفت عصر مدرسه بودیم برادرم میومد دنبالم حدود ساعت 5 عصر و یک مسافت 20 دقیقه ای پیاده تو ی خیابون خلوت و پراز درختهای بلند چنار انتهای خیابان نزدیک ایستگاه راه آهن و میرسیدیم به کانون . منکه تازه خوندن نوشتن رو یاد میگرفتم به کمک برادرمحروفهاییکه میتونستم بخونم رو میخوندم و کم کم کت
جمعه 21 آبان سال 89 بود. بعد از گذشت ده ماه از فراغ مادرم هنوز لباس تنم مشكی بود .طبق معمول آخر هفته ها در قزوین وكنار دختر وهمسرم بودم ./ان روز آزمون ضمن خدمت داشتم در دبیرستان علامه جعفری قزوین كه صدای زنگ گوشی مرا بخودم آورد. با جناق برادرم آقای حدادی بود كه همكارخودم هم بود. گفت كه رضا با پرشیای سفیدی كه سه روز بود خریده بود تصادف كرده وحالش كمی بد است ولی بعد از چند ساعت دلهره واضطراب كاشف به عمل امد كه برادر خانمش پشت فرمان بوده وتنها چیزی كه
یک سال گذشت و این رویا فراموش شدنی نیست و بازم داره من رو قلقلک میده. سوال ها زیادن و راه ناپیدا اما برادرم که همزمان با من به فکر افتاد خودش رو جمع و جور کرد و الان بعد از یان یک سال اون رد کلگری کانادا زندگی جدید رو شروع کرده. من هم نمیتونم این رویا رو نادیده بگیرم بازم هم به فکر افتادم. بنظرم بهترین راه اقدام کردن و به جریان انداختن با فکر کردن چیزی درست نمیشه. الان که تجربه برادرم رو دارم مسیر به گنگی و تاریکی قبل نیست برام.رویا ها رو باید به ج
آخرای دوره کارشناسی با کسی آشنا شدمدوستم داشت البته اینجور که میگفتبخاطر اعتیاد برادرم و طلاق پدر مادرم خانوادش رضایت ندادندبدجور ضربه خوردم ازشالان اون ازدواج کرده میگفت دوستت دارم ولی خواستگاری بقیه هم میرفتهه چه دوست داشتنی بلای آسمانی خدا بود سرم اومداون الان یکی رو داره ولی ولی من همچنان تنهام تنهای تنهااوایل مقطع ارشد با کسی آشنا شدم گفتم شاید پایان تمام سختی هام باشهولی اونم همراه نیست نخواست باشهخسته شدم ازین همه غم که تنهایی ب
مرحوم محدّث نورى در كتاب نجم الثاقب از قول عالم فاضل محمدحسین نائینى اصفهانى چنین نقل كرده است: برادرم میرزا محمد سعید در سال (1285ق) از ناحیه پا، احساس درد شدیدى كرد و به دنبال آن، حتى از راه رفتن عاجز شد. طبیبى به نام میرزا احمد نائینى را براى درمان پاى برادرم آوردند برای دیدن کامل داستان به ادامه مظلب بروید.
 متن نوحه اگه بره سرم رو نیزه ها محمود کریمی───┤ ♩♬♫♪♭ ├───اگه بره سرم رو نیزه ها؛ فدا سرِ تموم بچه ها ●♪♫پاشو برو عزیز برادرم… ●♪♫کسی نره به سمت خیمه ها… ●♪♫از غصه آب شدم؛ خونه خراب شدم ●♪♫شرمنده ی زینب و روی رباب شدم… ●♪♫مادر اومده بالا سرم ●♪♫غرقِ خون شده، پا تا سرم… می شده برا سرم، ای برادرم ●♪♫غوغای حمله دشمن به گوش میاد… ●♪♫جدا شده دستم و خونم به جوش میاد… ●♪♫دوره میکنن من و تو؛ جان مادرت پاشو برو! ●♪
فیلم برادرم خسرو، اولین فیلم بلند احسان بیگلری روایتی درام از حضور خسرو با بیماری دو قطبی در خانواده برادرش ناصر است. خسرو فردی بدون قید و بند که پیش تر از خانواده طرد شده و با وجود هنرش در عکاسی و موسیقی به موفقیت چندانی در زندگی دست نیافته است. در مقابل، ناصر دندان پزشکی موفق از لحاظ کاری و خانوادگی است. ورود خسرو در ابتدای فیلم، انتظار بیننده را برای روایت یک خط داستانی قوی بالا می برد، هر چند این اتفاق در ادامه روی نمی دهد و فیلم با مجموعه
مرحوم آیت الله العظمی اراکی از آیت الله العظمی میرزا محمد حسن شیرازی رضی الله عنه (صاحب فتوای معروف تنباکو، وفات 1312 ه. ق) نقل کرده است: من برای زیارت مرقد امام حسین علیه‏ السلام از سامرا به کربلا روانه شدم؛ در مسیر به یکی از طوایفی که در آن‌جا ست داشتند رسیدم.  رئیس طایفه به من احترام شایانی کرد. در این میان، زنی نزد من آمد و گفت: السلام علیک یا خادم العباس»؛ سلام بر تو ای خادم عباس! من از سلام کردن آن زن تعجب کردم. از رئیس طایفه پرسیدم: ای
پسر برادرم سید علی دو سال و نیمه است. محیا سه سال و چهار ماهشه.برای اولین بار شاهد یک مکالمه بین این دو جوجه که تازه جملات رو کامل بیان میکنن هستیم. سید علی:  من خونمون دو تا شیشه دالم. و زبون صورتی و کوچولوش رو به علامت پز دادن بیرون میاره
سلام بنده امیر حسین دودکار حقیقی هستم اگر کسی سوالی داشت و یا مرا میشناسد لطفا به این آدرس ایمیل کند :Tvgg23@gmail.com  آشنای گرامی، من و پدرم یوسف دودکار حقیقی و مادرم و برادرم منتظر  شما هستیم. ممنون. 
برادرم، افشین جان این روزا هوا کمی سرد شده آبجی ته تقاری ارشد اینجا قبول شده بدجوری هواتو کردم داداشی. تا به امروز جرات خیره شدن به قاب عکست رو نداشتم. وقتی خیره میشم حس میکنم باهام حرف میزنی. افشین جان، داداشی نازم حالت چطوره
این خانه این خیابان، و این پنجره همیشه وقتی پشت این پنجره می ایستم خودم را می بینم، و بابا را، مامان را، و برادرم را. کودکی ام را می بینم، نوجوانی ام را، و سال های نخست جوانی ام را. همه ی روزهای بارانی و برفی و شب های گرم و خنک را به یاد صبح های زودِ مدرسه رفتن می افتم. همه مان را می بینم که به نوبت یا با هم به سمتِ خانه سرازیر ایم. شبیه برگ های کوچکی که توی رودخانه ای کم عمق و آرام افتاده اند و آب می بردشان به جایی که باید بروند.
بازم این وروجک ها، همه شون باهم اینجا پیداشون شد. با خودم میگم، از دست این مزاحمین همیشگی نمیشه روی هیچ کاری تمرکز داشت.از داخل اتاق هم سروصداشون شنیده میشه. وسط سروصداشون میشنوم؛ پسر خواهرم به دختر برادرم میگه:- خیلی دوست دارم، حتی از خدا هم بیشتر{کمی مکث میکنه} نه خیلی بیشتر، حتی از لواشک هم بیشتر دوست دارم.آخی چقدر عاشقانه . :)
بچه تر که بودم (الان بچم!) پدرم منو برادرمو می برد سینما. اون روزا کمتر کسی سینما میرفت و خوشبختانه ما جزو اون دسته از آدما نبودیم! فیلم ایرانی هم نبود اوایل. همش فیلمای بزن بزن و سیاه و سفید. منو برادرم لباسامون ست بود. شلوار جین می پوشیدیم که پایینش کش داشت و بالاش گشاد بود (خز خودتونید!) با یه بلوز و کتونی. من یه دست پدرمو میگرفتمو برادرم دست دیگه ش رو. تو پیاده رو از زیر درختای برگ ریز، سرازیری خیابون رو نیم ساعتی میرفتیم و میرسیدیم به سینما.
محرم از راه رسیده و شور و حال قشنگش زندگی هامون رو دوباره احاطه کرده. به نظرم خوبه که اگر کار زیبایی دیدیم به زبون بیاریم و معرفی کنیم. من دلم میخواد در مورد مجموعه فرهنگی عاشوراییان براتون بگم که هیئت و روضه ی مورد علاقه ی منه. یادمه دانشجو که بودم برادرم رومه یک، دو، سه رو که مخصوص این هیئت بود هر شب واسم می آورد. اونقدر جذاب بود برام که همون شب با دقت می خوندمش و دور قسمت های خاصش خط میکشیدم و روز بعد توی دانشگاه به دست علی میرسوندم و شیرین
من و عروسمون در دوران دانشجویی با هم کمی دوست بودیم. بعد از ازدواج برادرم رابطه ما دچار مشکلات و اختلافاتی شد که در نهایت به یک رابطه معمولی بین دو نفر ختم شد بدون هیچ صمیمیت و عاطفه ای بین ما. من تجربه ای در ارتباط با یک عضو تازه وارد(عروس) و نحوه برخورد با او را در جمع خانوادگی نداشتم و دلایل دیگر که لازم نیست بیان شود، منجر به این اتفاق شد برای همین موضوع تصمیم گرفتم مطلبی را در مورد در دوران عقد و مسائل مربوط به آن را بنویسم شاید به کار آید: د
از ط» پرسیدم، بچه که بودیم ازم بدت می آمد؟ گفت: اصلا! با خودم فکر کردم، کاش زودتر می فهمیدم که اذیت کردن، ذات برادرم است، نه قصد و نیتش. آن وقت ها - قبل از اینکه مدرسه بروم - فقط او را می دیدم. خاصیت بچه دوم با فاصله کم همین است دیگر. دلم می خواست بهترین دوستش باشم. دلم می خواست بهترین دوستم باشد. ولی ط» در دنیا دیگری زندگی می کرد. دنیای کودکانه دیگری که هیچ شباهتی با دنیای من نداشت. مگر ما خواهر و برادر خونی نبودیم؟ قیافه ها شبیه هم و روحیه ها زمی
- ترسیدی،وقتی که تصادف کردی؟- نه اصلا.- خدا رو شکر. تصادف عادی شده برات.جمله بالا را برادرم گفت. - من از صدای رعد و برق می ترسم.- می ترسی؟ من صدای رعد و برق رو خیلی دوس دارم.- تو که از هر سر و صدایی بدت میاد،چطور شده از این یکی خوشت میاد؟جمله بالا را مورچه گفت. - دلم می خواد ده روز برم یه جای خیلی دور.مصر مثلا.- اگه به دل خر بود،بایداز آسمون جو می بارید.جمله بالا را سارا گفت.◇ سه تا توی ذوق خوردگی در یک روز،چیزی از اعتماد به نفس باقی می گذارد؟
بعد حدود 2 ماه نوشتن برام کار سختی ولی می خوام که بنویسم 9 اسفند پدرجون رفت مثل یه جمعه کوفت دیگه تو 14 سال پیش که مامان جون رفته بود و بازهم یه غروب جمعه دیگه تا وقتی پدرجون نرفته بود نمی دونستم کرونا چیه ، ولی وقتی که رفت و کسی برای تشییع نیومد ، وقتی رفت و برادرم و خانواده اش نیومدن ، وقتی رفت و فقط پریسا و خانم ن اومدن وقتی تو تمام شب گریه هام تنها بودم وقتی تو بیمارستان فرزندان واسه موندن پیش پدر و مادر مریض شون عزا میگرفتن ، وقتی همه مون واسه
سلام به دوستان عزیزم انشالله درکنارعزیزانتون سالی پرازخیروبرکت وسلامت و امنیت راشروع کنید خدایا به عزیزرهبرم عمری بابرکت و سلامتی و سربلندی به پدرومادرو تک برادرم طول عمری باعزت به کشورم سربلندی و امنیت وبه همه عزیزانم عاقبت بخیری عطاکن سال نومبارک یامقلب،قلب من در دست توست یامحول،حال من سرمست توست كن تو تدبیری كه در لیل و نهار حال قلب من شود همچون بهار یامقلب،قلب او را شاد كن یامدبر، خانه اش آباد كن یامحول،احسن الحالش نما از بدیها فارغ
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

روز های من به یاد برادرآسمانیم اسماعیل جان ღ☂ღ باز باران...بي ترانه ღ☂ღ