نتایج جستجو برای عبارت :

سه دیقه بعد مرگ

مارک آن ته کتابخانه می نشیند. موهایش بور بور است و یک لپ تاب اچ پی قرمز را همیشه با خودش می کشاند این ور آن ور. عینک مشکی ته استکانی می زند و هر دو ديقه یک بار آب دماغش را می کشاند بالا. دور مچش را از این دستبند های رنگارنگ- هدیه ی گروه های داوطلبانه ی دانشگاه  انداخته است و بهش می خورد که سال اول دوم لیسانس باشد. راستش من اصلا مارک را نمی شناسم، اصلا نمی دانم اسم مارک چیست. مارک را خودم گذاشته ام رویش چون فکر می کرده ام بهش می آید، شاید به خاطر بالا
یه مدت یه پسری اومده بود سمتم من باب اشنایی.خوشم نمیومد ازش.حس خوبی نداشتم وقتی با هم صحبت میکردیم دلیلشم نمیدونستم.خلاصه یه مدت سرم شلوغ بود دیر ب دیر جوابشو میدادم،برا بیرون هم که دعوتم میکرد ديقه نودی بود.منم ک از قرارای ديقه نودی متنفرم.فرقی نداره کی باشه،کنسلش میکنم.امروز سر ظهر برداشته پی ام داده میگه بیا بیرون.انگار از یه ادم بیکار و علاف داره دعوت میکنه برا بیرون!منم گفتم ک نمیتونم.اونم عصبی شد زد ب سیم اخر گفت چرا ادا درمیاری؟مگه رئ
یه مدت یه پسری اومده بود سمتم من باب اشنایی.خوشم نمیومد ازش.حس خوبی نداشتم وقتی با هم صحبت میکردیم دلیلشم نمیدونستم.خلاصه یه مدت سرم شلوغ بود دیر ب دیر جوابشو میدادم،برا بیرون هم که دعوتم میکرد ديقه نودی بود.منم ک از قرارای ديقه نودی متنفرم.فرقی نداره کی باشه،کنسلش میکنم.امروز سر ظهر برداشته پی ام داده میگه بیا بیرون.انگار از یه ادم بیکار و علاف داره دعوت میکنه برا بیرون!منم گفتم ک نمیتونم.اونم عصبی شد زد ب سیم اخر گفت چرا ادا درمیاری؟مگه رئ
سلام دورت بگردم سلام نفسیسلام زندگیمصبح نازت بامن بخیرمن دیشب ان شدم نیومدی میزون دو ديقه بعد تو بعد مامان گف بخواب گفتم شام بخورم حالا شام چیه چلو گوشت ک من دوس ندارم خخخخک دیر بخوابم تو بیای خخخخ تعجب کردن امروز می بینمت ۶ انم  عزیز دل  
عصبیم.واقعا عصبیم.خواستم ۱قسمت سریال ببینم اصلا نفهمیدم چی دیدم.دختر کوچیکه صب اومده منت کشی.فازِ التماسو فلان.باهاش حرف میزنم.زورکی.حناش دگ پیش من رنگی نداره.دو ديقه سریال دیدم یا اهنگای ک.س.ش.ر پلی کرد یا فک زد.یا مامانم حرف زد یا بابام.یا دوتاشون با هم.یا این اومد ازم یه چیزی خواست یا اون.رسما زهرمارم کردن.
شاید گاهی وقتا ادم فقط ب اجبار نفس میکشه.گاهی وقتا انسان در 20سالگی میمیرد و در 70سالگی به خاک سپرده میشه.حال امروزم اصلا خوب نیست از اینده خبر ندارم‌.‌حتی از ی ديقه بعد خودمم خبر ندارمنمیدونم قراره چی بشه .یا اصلا چی شده فقط فقط ی چیز میخوام دیگهارررررررامش.خدایا من فقط میخوام ارومم کنی فقط همینو دیگر هیچ.‌‌گاهی چقدر زود دیرررررررر میشود
دیشب داشتم با "ح" حرف میزدم یهو بی هوا ازش پرسیدم شماره ی فندق رو سیو کرده بوده؟ و همین سوال باعث شد که بفهمم ازدواج کرده!! تا اینجاش اوکی بود چند ديقه بعد من از سر فضولی رفتم عکس پروفایلش رو دیدم و کاش نمیدیدم آقا ینی حالم به حدی بد شد که خدا میدونه اولش غم و ناراحتی بود، بعد یواش یواش خشم جای غم رو گرفت و تا به هنوز هم ادامه داره این حس با توجه به تموم اتفاقایی که از یک شنبه هفته قبل افتاد تا به الان واقعا حس میکنم ظرفیتم برا شنیدن خبرای بد تکمیل
تا حالا یه ديقه مونده به اذان صبح ماه رمضون اشکات سرریز شده؟ بعد نوشت :: جمعه بود ۱۳ ام پارسال تو همین اردیبهشت قشنگ یه تماس قشنگ تر از اردیبهشت زندگیمو دلنشین تر کرد تماسی که بعد از یه حال و احوال ساده یه کلمه نو و عجیب به گوشم زمزمه شد کلمه ای که با اینکه اولین بار بود می شنیدمش ولی به محض شنیدن معنیش، تا عمق جونم نشست و به حدی به این کلمه احساس خوبی پیدا کردم که مطمئنم مثل کلمه ی تاسیان گیلکی هیچ واژه مشابهی براش نیست و شاید به شکلی از نظر غمش
عرض شود که دیشب به شدت بد بخواب شده بودم هم دلم غصه ی رفتن برادر جان و داشت هم میترسیدم خواب بمونم و وقتی میخواد بره بیدار نشم برا همین نمیخواستم بخوابم یه بالشم اضافه رو تختم بود ولی از اونجایی که نسبت تنگاتنگی با کوالا دارم حال نداشتم پاشم بذارمش تو کمد برا همین در یک حرکت انتحاری شوتش کردم پایین پام رو تخت بعدم ساعت دو صبح بود برا اینکه خوابم نبره و امتحان فردامم مرور شه ویس جلسه ی آخر کلاس و با گوشی ضبط کرده بودم اونم گذاشتم گوش بدم ده ديقه
یک فصل گذشت فرناز. یعنی سه ماه یعنی نود و سه روز و حالا تو به همین اندازه وقت داری تا تمومش کنی تو میتونی حالا شرایط هم طوری شد که سد راهم شد ولی من اگر میخواستم میتونستم بیا باهم بخواییم که بتونیم. بیا این پایان نامه رو از هرچیزی واجب تر بدونیم بیا همونطور که نفس کشیدن رو میخواییم و نمیشه که یه ديقه نفس نکشیم همونطور هم کار کردن برای پایان نامه رو بخواییم فرنازه درون من ،فرناز قوی و سخت کوش بیدار شو .
تو تابستون خیلی اذیت میشم ک ِ صب پاشم برم جایی . این کلاسی که میرم هم اد صبه :|ازون جایی ک بنده مازوخ!!! تشریف دارم !! هر صبی ک کلاس دارم گوشی رو شونصد بار زنگ میزارم بدش با چک و لقد خودمو بیدار میکنم بعد ک ِ میرم کلاس میشینم اون جا  خوابم ک می پره از اینکه صب بیدار شدم حس ِ خوبی بهم دس میده که من چه انسان فرهیخته ای م و اینا  خلاصه تحولی در اندرون من رخ میده و پس از آن شروع میکنم ب فوش دادن ب من ِ سابق ِ چن ديقه پیش :)) ک چ انسان ِ بس عبثی بوده که روزا تا
حدود دوماهه که دارم کار میکنم دوشنبه برا اولین بار یهو هری دلم ریخت پایین یه کیس داریم که اتیسم خفیفه مشکلات رفتاری داره و بیشترین مشکل رفتاریش خودآگاهی بالای جنسیشه سر کلاس نشسته بودیم که یهو اومد دس کشید رو گونه هام گف خانوم شما خیلی مهربونید انقد گیج بودم از رفتار تکانشیش که نتونستم مانعش بشم دوباره چن ديقه بعد گف من تحریکم هجوم آورد سمتم محکم جلوش ایستادم دستاش و گرفتم گفتم نه!گیر داده بود خواهش میکنم برا بار اخر که نذاشتم کارشو تکر
یاد اون که شبی میخواستی بری برا دوره ی آموزشی،یاد ديقه به ديقه ساعتو چک کردنم برای رسیدنت تو پادگان،یاد دلشوره هام وقتایی که تو جاده بودی،یاد انتطار کشیدنم برای زنگ زدنات،یاد کلافگیام وقتی صداتو نمیشنیدم،حرص خوردنام برای سختیایی که میکشیدی،یاد لحظه شماری کردنام برا اومدنت،برا مرخصی تاسوعاوعاشورا،برا میان دوره،برا پایان دوره.یاد بغضای وقت و بی وقتم،دلتنگیایی که تمومی نداشت، و ساعتایی که هر کدومش یکسال طول میکشید.یاد شبایی که خواب
داستان آدم آهنی و شاپرکو یادتونه؟ تو دوران راهنمایی خوندیمش. خلاصه ش این بود که یه آدم آهنی تو یه سالن تفریحی بود که برنامه ریزی شده بود تا مردم سوالاتی از قبل مشخص شده ازش بپرسن و اون جواب هایی از قبل مشخص شده بهشون بده. یه شب که طبق معمول سالن خالی از آدم بود و ساکت ساکت، یه شاپرک اومد تو و بعد از گشتن سالن آدم اهنیو دید. شاپرک که تازه تبدیل شده بود و تو دنیا هیچ دوستی نداشت شروع کرد به صحبت کردن با ادم اهنی قصه ما. اما فرقش با ادما این بود که س
دم کنکور بود. رییس سازمون سنجش جناب بزغاله زاده یه ریز تو تلوزیون حرف میزد و تبلیغ کتاب متاب میکرد. یه بعبعی هم همیشه میومد از طریق کتاب زیر سه ثانیه تست حل میکرد. اسم پکیجشم بع بع آخر بود. آقام هر وقت یارو بزغاله رو میدید آه میکشید و میگفت تو هیچی نمیشی حیوون. ماهم با جفت چشا تخم مرغیمون زل میزدیم به تلوزیون و از تست حل کردن یارو دهن مهنمون وا میومد. جوری که یه ديقه به خودم میگفتم تو نمیری اگه این بع بع آخر رو داشتم رتبه دو کنکور طویله آباد بودم
نگاه همه به پرده سینما بود.(جشنواره فیلم های 10دقیقه ای .)اکران فیلم شروع شد.شروع فیلم: تصویر سقف یک اتاق بود.دو دقیقه از فیلم گذشتچهار ديقه دیگر هم گذشتهشت دقیقه ی اول فیلم تنها تصویر سقف اتاق بود!صدای همه درآمد.اغلب حاضران سالن سینما را ترک کردند.ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایینو به یک كودك معلول  این تنها 8 دقیقه از زندگی این انسان بود قطع نخاع خوابیده روی تخت رسیدجمله زیرنویس فیلم: این تنها 8 دقیقه از زندگی این انسان بود و شما طاقتش را
سر ارائه امروزم چهار شب و پنج روزه که درست حسابی نخوابیدم ده ديقه به شیش صب رسیدم ترمینال جنوباز اونجا مستقیم مامان و گذاشتیم خونه من رفتم دانشگاه ! حتی فرصت نکردم لباس عوض کنم از دیشب با مقنعه نشستم تو اتوبوس سر کلاس اولم که با پررویی تمام زل میزدم تو چش استاد تا ناکجا آباد خمیازه می کشیدم از اول تا آخر قبل کلاس دوم حدیث بهم یه لیوان چایی داد دیگه کل روز بیدار نگهم داش آخرم ارائم منتفی شد !!! فایلام و بد ریخته بودم تو فلش باز نمی کرد استاده
بعد از مدت های مدید بازگشت خودمو به بلاگفا تبریک میگم!خب.هیچ نظری راجع به اینکه این یکی بلاگم قراره راجع به چی باشه ندارم ولی یه چیزایی تو سرمه که نمیتونم جای دیگه ای غیر از تزریقشون کنم ! از پلتفرم هایی مثله اینستاگرام و تلگرام و واتساپم خوشم نمیاد . اونا دیگه توش حرمت نیست به مولا !دلم دقیقا واسعه روزایی لک زده که بشینم پشت کامپیوتر قدیمی مون و فقط از بلاگفا و امثالهم بخونم !اون بالا گفتم این نوشته واسه معرفی خودمه ولی الان که شاید همش دو دی
الان دقیقا ساعت ۶ و ۱۶ ديقه بعد از ظهره و من توی اتوبوس از مبدا مشهد به مقصد خونمون دارم پست میذارم :) اینکه چی شد که نبودم بماااااند :) همین که خب کارمو ول کردم یه عاملش بود که نتونستم مرتب پست بذارم . به لطف عزیز هم لبتابم نیس :(بسیاااار حس خوبی دارم الان بعد از حدود سه هفته دارم میرم پیشش و واقعا دلم براش تنگ شده . خیلیا!!! + ساعتای دو و نیم اسنپ گرفتم به سمت ترمینال . یهو دیدم پیام داده که بابا هم ساعت سه بلیط دارن به مقصد فلان !!! حالا من با ما
دیشب بقدری بقدری سردردم شدید بود که حتی با آقا هم نتونستم حرف بزنم بهش گفتم حالم بده نمیتونم بیدار بمونم. اونم تعجب کرد گفت باشه بخواب. بالشمو کنار زدم سرمو گذاشتم رو تشک تخت ولی سردردم باعث شده بود حتی تشک نرم تخت برام مثل یه سنگ باشه. پاشدم یه قرص خوردم و پتومو برداشتم اومدم زمین کنار بخاریم. معمولا هروقت میشم تو زمستون میام کنار بخاریم میخوابم. زیادم میخوابم اینجور وقتا. بخاری حس ارامش میده به آدم. دیشبم اومدم اینجا بعد چند ديقه راحت
دیشب بقدری بقدری سردردم شدید بود که حتی با آقا هم نتونستم حرف بزنم بهش گفتم حالم بده نمیتونم بیدار بمونم. اونم تعجب کرد گفت باشه بخواب. بالشمو کنار زدم سرمو گذاشتم رو تشک تخت ولی سردردم باعث شده بود حتی تشک نرم تخت برام مثل یه سنگ باشه. پاشدم یه قرص خوردم و پتومو برداشتم اومدم زمین کنار بخاریم. معمولا هروقت میشم تو زمستون میام کنار بخاریم میخوابم. زیادم میخوابم اینجور وقتا. بخاری حس ارامش میده به آدم. دیشبم اومدم اینجا بعد چند ديقه راحت
فقط دلم میخواد یکی بیاد بگه کات.
 
 
 
 
 
الان وقت خوابه،حرف نزن،اینقد ندو،اینقد نچرخ،دو ديقه چشاتو رو هم بذار،      کات.     بخواب دیگه
اینقد این روزا دارم میدوم، میرم جلو،میرم پی خواسته هام، ایده ال شدم،فعال شدم،پی حرفای چرند نمیگیرم،کم توقع،،،شاد،،،پرحرف،،،پر تحرک،،،جوری که خودمم حس میکنم دیگه نمیتونم توقف کنم و بصورت مداوم اهسته و پیوسته میرم پی خواسته هام، و چقد خوب پیش میرم،و چقدر هم بر وفق مراده شرایط
 
همه اینا به کنار،،،گاهی
طنز نوشته های کوتاه جدیداعتراف میکنماون بچه مردمی که همیشه پدر مادرتون ازش تعریف میکننو بهتون سرکوفتشو میزنن، منم !حلاااال کنید♦◊♦◊♦◊♦◊♦◊♦ طنز نوشته های کوتاه و خنده دار ♦◊♦◊♦◊♦◊♦◊♦من هر وقت میرم اینستاگرام؛.حس میکنم با پیکان رفتم نیاوران!بس که ملت همه شاخ و خفن و خوشگلنفقط انگار من زامبیم این وسط♦◊♦◊♦◊♦◊♦◊♦ جوکهای باحال ♦◊♦◊♦◊♦◊♦◊ یه بار یه پشه اومدنشست رو زمین منم داشتم درس میخوندم عاقا این پشه ازبس رفت اینو
خب همین اول بگم ک خیلیییی دلم تنگ شد اقاجونم ک کلا با سید شنبه تا ظهر مدرسه بودن یکشنبه و دوشنبه ام گذشت.بچه های اونجا فقد ادعا دارن هوش ندارن.یه چنتاشون ولی حریف قدرینخوب میخونن هوششم دارن.دوشنبه بعداز ظهر خوابیدم قراربود سیدو ابجیا بیان دنبالم .ظهر ک خوابیدم غروب بود بیدارشدم یکم ک رفتم بیرون قدم زدم همین اومدم داخل گفتن عاطفه رحیمی تلفن سریع دویدم جواب دادم دیدم سیده گف ما ده ديقه دیگ میامییم اماده باش خلاصه هماهنگ کردیم با
خب امروز تقریبا دو ماه و نیمه که تو قرنطینه ایمحوصله ی هممون سر رفته کسل شدیم دلمون تفریح و گشتن میخواد به خصوص تو این هوای خوشگل بهاریولی نشستیم خونه و به درو دیوار زل زدیمولی می تونستیم چکار کنیم؟این قرنطینه اگه بدیا و بی حوصلگیای زیادی داشت برامون عوضش کلی فرصت بهمون داد که کارایی رو که همیشه دوست داشتیم انجام بدیم ولی وقتش رو نداشتیمو حداقل یه استارتی براش بزنیمنه ؟مثلا خوده من ورزش کردنو شروع کردمقبلا نقاشی رو به صورت حرفه ای کا
داشتم ادرس وبوسرچ میکردم یهویی این متن اومداتفاقی،دوخط اولشوخوندم دیدم چ جالبه،تاتهشوخوندم،دیدم قشنگه وکاملادرسته وچقدمیتونه عمل بهش ارامش بده ب زندگی ادم،هرچندتوخودت به این فهم ومنطق درست رسیدی ولی دیدم قشنگه وحتی رومن باهمه کله خربودنم اینقدتاثیرداش وچن ديقه ک بهش فک کردم دیدم چ چیزدرستیه واقعا،مخصوصاالان ک برعکسشوواتفاقاییوازسرگذروندم چقددرست وحقیقت بودنشومیتونم حالابعده چیزاییوکه گذروندم درک کنم،گفتم بذارمش اینجاتوعم بخون
امروز یه متن درمورد رفتار جرأتمندانه خوندم که گفته بود وقتی مثلا تو صف یکی میاد جلوتون باید محترمانه بگید نوبت شما بوده. عصر با تاکسی رفتم بیرون خودم متوجه شدم موقع بستن در ماشین چه صدایی داد و آقای راننده که با دیدنشون آدم میفهمید ایشون چقدر تمیز و مرتب و  و شیکن با اینکه لباس هاشون آنقدرها هم نو نبود ولی خوشتیپ بودنشون خیلی تو چش بود( البته من چهرشو ندیددم و قصد دیدنشم نداشتم) ولی اولین چیزی بود که به محض ورود به تاکسی به چشم میومد. راننده گ
با سلام در خدمتم با یه مسئله اجیب (عجیب نه اجیب) ! من شاخ در آوردم ! یه نگاه به بنر تبلیغاتی زیر بندازید لطفا . بهتون چه حسی دست میده ؟ یه آش شعله قلمکار ! مشخص هست مربی باشگاه مورد نظر هیچ درکی اساسا از هنرهای رزمی نداشته که هر چیزی از دم دستش گذشته رو گفته ترکیبش توی این سبکی که من میگم هست !  دیوار حاشا از دیوار چین بلند تره ! اخه مگه میشه ؟ مگ داریم ؟ شما دو ديقه کامل به این بنر نگاه کن ! اخه برداشته اسم تمام سبکارو نوشتی که چی بشه ؟ انقدر ناشی که
یه همکار دارم همون پسر تمیزه اگه یادتون باشه ک گفتم داره میره کربلا و من اومدم از کربلا بهش سوغاتی دادم. اربعین کربلا بود. من ندیده بومدش .امروز من تنها بودم در اتاقو بستم ک یکم هوا گرم شه. دیدم در میزنن پاشدم دیدم بهله کربلایی هستن. گف نبودین هفته پیش؟ گفتم بودم گف ا من زیارتتون نکردم. دیک زیارت قبول گفتم و واییاد همونجا ب حرف زدن از خاطرات کربلا. منم تعارف نکردم بیاد تو بشینه هم وسط کار بود هم مبدونم مدیرم خوشش نمیاد. ب احترامش سرپا ایستادم و گ
اقا پریشب بود خالم پیام داد استادت تو اخبار صحبت می‌کرد فردا تکرارشو نگا کن وای کلی ذوق کردم فردا صبحش یعنی دیروز رفتم حموم، باورتون میشه ساعت بردم با خودم؟ ساعت بردم تا اطلاع داشته باشم و تا ساعت 12 از حموم بیرون بیام. ده ديقه به 12 خارج شدم و پریدم جلو تی وی. گوشی تو دستم منتظر اخبار بودم بععععله تصویر آقا ظاهر شد داشت توضیح میداد یه چیزی رو منم عکسشو گرفتم. از اینور مامان هم با ذوق نگاش میکرد. یعنی من انقد از این بشر تو خونه تعریف کردم و لاو تر

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

اخبار و داده های کلان اقتصادی