در عالم محبت دانی چه کار کردمبعد از سپردن دل جان را نثار کردمبر خاک عاشقانش آخر قدم نهادمدر خیل کشتگانش آخر گذار کردمشخص از بلا گریزد تا خون او نریزدمن یک جهان بلا را خود اختیار کردماول قدم نهادم در کوی بی قراریآن گه قرار الفت با زلف یار کردمعشاق روز روشن گریند پیش معشوقمن هر چه گریه کردم شبهای تار کردمگفتم برای دل ها آخر بده قراریگفت این بلا کشان را خود بی قرار کردمروزی کمند زلفش در پیچ و تابم انداختکز بخت تیره او را نسبت به مار کردمهرگز ب
(ا) الا یا ایها الاول به نامت ابتدا کردم(ب) برای عاشقی کردن به نامت اقتدا کردم(پ) پشیمانم پریشانم که بر خالق جفا کردم(ت) توکل بر شما کردم بسویت التجا کردم(ث) ثنا کردم دعا کردم صفا کردم(ج) جوانی را خطا کردم زمهرت امتناع کردم(چ) چرایش را نمیدانم ببخشا که خطا کردم
غلط کردم که کردم با تو اشنایی که اکنون باید کشم درد جدایی بگو بهر چه گشتی با من تو دمساز بجز انکه دهی هر دم زجرم خدایی بگفتی که تا ابد وفادار تو هستم ولی از تو ندیدم بی وفا هرگز وفایی هزاران بار گفتی اندر بر من ندارد این جهان بی تو صفایی بگو اکنون چرا رفتی تو جانا مگر دیدی زمن ایا خطایی چنان رفتی و گشتی از برم دور که گویی یافتی از زندان رهایی چو بادی که بگذرد از روی صحرا ندانم که کجا رفتی و کجایی ز بعد رفتنت گشتم چو مجنون به هر کوه و بیابان خوانم ن
چو بستی در به روی من به کوی صبر رو کردمچو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردمچرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در توبه خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردمخیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو ترمن اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردمفشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری رازحال گریهٔ پنهان حکایت با سبو کردمفرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیر توسرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردمصفائی بود دیشب با خیالت خلوت ما راولی من باز پنهانی تو را هم آرزو کردمم
دل من مُرد شبي، کز تو جدایش کردم دل دیوانه، ز زنجیر رهایش کردم دل من انس به زندانِ نگاه تو گرفت تو نگاهت بگرفتی، من فدایش کردم تو برفتی و دلم از تو نبرید هرگز من به این قصد، چو دیوانه صدایش کردم دل من گشت خطاکار و به زندانٍ تو شد بارها من گِله از کار خطایش کردم تو نخوانی دگر این شعر و اشعار دگر پس چه بیهوده دلم را سر پایش کردم رنگ شب خورد به امّیدِ حضورت، آن شب دل من مُرد شبي، کز تو جدایش کردم حدیث ابراهیمی -بخاطر دلم-
با تمام کارشکنی های مستمرسرانجام عاقلان پی به علم و دانش من بردند و مرا در زمره نام اواران جهان قرار دادند به این هم اکتفا نکرده کتاب های با ارزشم را در میان اشخاص مشهور جهان معرفی کردند.حال نوبت من است که پوزه مخالفان را بخاک بمالم.خوارزمی تان را بشدت زدم و حماقت اش را برای جهانیان علنی کردم. منتظر بقیه اش هم باشیدکاشف عدد 3.154700538379.حل کننده تمام پارادوکس های هندسی عهد عتیق
ز بسکه درد کشیــدم به درد خــو کردم به دل شکایت از آن یارِ فتنهجـو کردم زمامِ عمر مرا دستِ عشق سخت گرفت به کـــوی عشقِ بُتِ گلعـــذار رو کردم به هــر کجا که نهادم قـدم ز شــورِ جنون تو را در عالمِ احساس، جستجو کردم تو آرزوی منی ای عــزیـــزِ مصــــرِ وجـــود وصــالِ روی تــو را، هـــر دم آرزو کردم نکـــوخصـــال و نکـــوحـال و نیککردارم به کوی بادهکشان خویش را نکو کردم به نام و ننگ و هوس پا زدم ز سرمستی به راه عشـــقِ رُخـت تـــرکِ آرز
بالاخره كه یكی از آن هزار نامه و شعر عاشقانه مال من بود. بالاخره كه روزی دوستم داشتی. شايد آن حسی كه باید و میدانستم باید را نداشتم شايد نداشتی اما بالاخره كه بود. بالاخره كه میشد شايد. كی فكرشو میكرد. شايد كه باید میومدی و میرفتی. شايد كه باید میشد و نشد. شايد كه. مهم اینها نیست. مهم اینه كه بالاخره كه بود. بالاخره كه شد! شايد بالاخره باید میشد. شايد نشد اما اینها مهم نیست. شايد هیچوقت مهم نبود.
شب چو در بستم و مست از می نابش کردمماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردمدیدی آن ترک ختا دشمن جان بود مراگرچه عمری به خطا دوست خطابش کردممنزل مردم بیگانه چو شد خانه چشمآنقدر گریه نمودم که خرابش کردمشرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمعآتشی در دلش افکندم و آبش کردمغرق خون بود و نمی خفت ز حسرت فرهادخواندم افسانه شیرین و به خوابش کردمدل که خونابهٔ غم بود و جگرگوشه دهربر سر آتش جور تو کبابش کردم زندگی کردن من مردن تدریجی بودآنچه جان کند تنم عمر حسابش کر
عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ همان یک لحظه ی اول که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ که در همسایه ی صدها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم،نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،بر لبِ پیمانه می کردم. عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم؛ که می دیدم یکی عریان و لرزان؛ دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین؛زمین و آسمان را،واژگون، مستانه می کردم.
پارمیس و فائزه هفتهی گذشته سوال خیلی جالبی رو از بچهها پرسیدند: اگر یک چوب جادویی داشتی اولین کاری که میکردی چه بود؟».پاسخ بچهها رو در ادامه میتوانید بخوانید. بعضی از جوابها البته شوخی هستند اما جدا از شوخی واقعاً باید مراقب باشیم چی آرزو میکنیم. باید فکر کنیم اگر آرزوی ما برآورده بشود چه چیزهایی را ممکن است برای همیشه تغییر بدهد.البته شايد آرزوهای ما تا حدودی هم کمکمان کند که خودمان را بهتر بشناسیم. من به زودی یک نمایشنامه طنز
شايد سوالات یه بهونه ای شد بنویسم از روزهایی که حتی شايد کسی ندونه یا شايد فقط در حد یه خاطره گذری باشه براشون از بچگی پدر و مادرم همیشه دعوا داشتن یعنی همیشه ها منم می شستم گریه می کردم بابام خیلی عصبی بود عصبانی میشد دیگه نمیدونست داره چیکار میکنه البته خدا رو شکر خوب شده الان خیلی زود ذهنم درگیر روابط دختر و پسری شد و خودمو بین این مسائل دیدم عین خلا هر کی نگام می کرد فکر می کردم دوسم داره کلا می شستم برای خودم خیال بافی می کردم از زندگی همی
گاهی که تو را پنهان بسیار دعا کردمنالیدم و بیطاقت فریادِ رها کردممشقِ شبم عشقت شد، با صد خطِ بشکستهنامِ تو نوشتم غم، بوسیدم و تا کردمصدها شبِ تنهایی بر بالشِ خون خفتمبیدار شدم حیران از خواب حیا کردمدر بحرِ نمازِ شب بیقایق و بیساحلغرقابِ قنوتت را ده بار قضا کردمترسیدم از ایمانم، شیطان که امیدم شدبا دینِ تو ای کافر! این خوف و رجا کردماین وحشیِ خاموشی یک ثانیه ولکن نیستحنجر بدرد هرگاه آهِ تو صدا کردموای از منِ آواره در دشتِ هوایت، وایم
توی زندگی اشتباهات زیادی انجام دادم.اما خیلیاشون قابل جبران بودن.بعدش یا اون قدر مهم بودن که اصلاحشون کردم.یا اینکه نه.انقدر ارزش نداشته دوباره وقت بذارم. اما در مورد آدمهای زندگیم، دوبار تا الان در حقشون کار اشتباهی کردم.اولی رو زمان برد تا درست شد، اما نکته این بود که اون خیلی بدبین نبود بهم، یه برههای کار اشتباهی کردم و درستش کردم، قبلش هم منو میشناخت، نمیدونم چی شد که اون اشتباهاتو در حقش انجام دادم، واقعا هنوزم وقتی به اون
سال جدیدی بود فکر می کردم سال جدید بهتر از سال قبل می شود و مردم وطنم یک نفس راحت می کشند و شايد اتفاق های خوبی بیفتد ولی خیلی خیلی اشتباه می کردم اولش خیلی خوب بود ولی روز به روز بد تر بد تر می شد واقعا فکرش هم نمی شد بکنی واقعا شايد من نمی فهمیدم ولی احساس می کردم وقتی از مدرسه به خانه می آمدم وقتی مردم را خیلی آشفته و ناراحت می دیدم واقعا ناامید می شدم زندگی در سال قبل از لحاظ من مرگ و سیاه بود ماه های آخر که واقعا اذیت اور بود ویروس به نام کرون
فرحناز بود،سمیه عزیزی و خیلی های دیگه. فرحناز دستم را گرفت. انگار امتحان بود .نه یک جلسه معمولی . امتحان روز آخر دنیا بود شايد هم این دنیا نبود. من هراسان بودم. هنوز برای پایان امتحان آماده نبودم. برای فرحناز تعریف کردم که گرفتار خداحافظی و دل کندنش هستم. می دودیم و بین آدمها را میگشتم! . سومین کتاب فردریک بکمن هم تمام شد ، بریت ماری اینجا بود. بر خلاف انتظارم آخرش فوق العاده بود. خودمم فکر نمیکردم که بریت ماری صبح آخر بورگ را با ماشین سفیدش
جمعه به سوی شما چشم به راه بسته امکعبه اگر رفته ای بیا بسوی دل خسته امکعبه ی من بیا تا هر روز دور شما بگردمکعبه که جمکران شد کعبه هوس کردمسرّ شما گویند به چشم ما نهان استور نمیکشد عقل سرّ دلم خزان استگر ره دراز است قسم به جان خستهبیا به سوی دلم که چشمان پینه بستهبیا کین خستگی در صیرتم نهان استگویند مردم به من این از کافران استخسته شده قلب من قسم به چشم ترمبیا سرّ نهان گو به چشم و دست و سرمصیرت بیا نشان ده پرده بیا و برگیرباشد زین جهان شايد کسی پ
پرسش این است که" در شبيه سازی کامپیوتری زندگی میکنیم"از دیدگاه دینی واضح است که یک مسلمان می داند جهان خالق دارد و خالق جهان الله استمن به طور شخصی به این مقاله که از وب سایت علمی آن را دریافت کردم می پردازم"شايد واقعیت بخشی از یک شبيه سازی کامپیوتری باشد"- به دیدگاه شخصی آیه قران از سوره بقره از 5 آیه اول آن را می آورم : الذین یومنون بالغیب"پس احتمال دارد ما در یکی از واقعیت های جعلی زندگی می کنیم""اگر واقعیت ما واقعی باشد"
اینجا جاییع که نباتم خیلی دوسش داشت اینقدر که وقتی آدرسشو عوض کردم و بهش گفتم حذفش کردم کلی ناراحت شد وباهام حرف نمیزد بغض کرده بود نمیدونم چرا اینجا براش اینقدر مهم بود حالا فکر میکنم شايد که میدونست اینجا قرارع بشه قرارگاه تنهآیی من.شايد.
یاد گرفتهام که زمان زیادی میبرد، اما درنهایت به مکانها یا از آن مهمتر آدمهای تازه خو میگیرم، بالاخره یک جایی این اتفاق میافتد. که حتی اتاق منفور طفلکم در آلمان را با اشک در چشم ترک کردم و درحالی که اشک میریختم از این کار جهان مدام در عجب بودم. با این حال این باور هنوز در ناخودآگاهم ثبت نشدهاست که تبدیل به امید شود. برای همین "دیگر" را از اول جملهی اولم پاک کردم. "دیگر یاد گرفتهام" برای زمانیاست که هر صبح بختک تنهایی چنان
چشامو باز کردم . به چراغ بالا سرم نگاه کردم . تکراری بود دیدنش. صدای ساعت و قطع کردم . توی یک خونه سه در چهار زندگی می کردم . نزدیک یک ماه میشد بیرون نرفته بودم با گوشی و لپ تاب و تخت ازدواج کرده بودم .پاشدم پاهایم را در دمپایی مخمل مشکی کردم نرمی اش خشکی پاهایم را نوازش کرد . قبل از اینکه حرکت کنم با سر بروی سرامیک های یخ افتادم پاهام انقدر بی حس شده بود بزور از روی سرامیک ها بلند شدم .
بچه که بودم یه چیزی همش تو مغزم بود، این بود که، چطوری بگم، هیچی در واقع هیچ حرکت فیزیکی به هیچ جا نمی رسه. ینی زمین داره دور خورشید با اون سرعت حرکت میکنه ولی تهش هیچ جا نرفته. بابام رفته سر کار بعد برمیگرده ولی هیچ جا نرفته، هیچ جا نرسیده. حتی یکی که از ایران بره امریکا باز هیچ جا نرفته. تو کره زمینه، یا حتی یکی که میره ماه و مریخ، باز تو کهکشانه.یعنی کلا رسیدن معنی نداشت برام. رسیدن نداشتیم. بعد هنگ میکردم میرفتم با مورچه ها بازی می کردم. بچگی
من از دوران راهنمایی شریعتیخوان و سروشدوست بودم و بار مسئولیت یه جهان رو رو دوشای ظریفم حس میکردم و هر برگی از درخت که میفتاد رو نشونهای از تجلی یار میدیدم که فقط اولیالابصار سعادت فهمیدنش رو دارن و در عوالم دیگری جز عوالم امروزم سیر میکردم و در یک کلمه به خودم اجازۀ راحت بودن نمیدادم. این احوالات تا دبیرستان کش پیدا کرد و سال دوم بود که امیر همکلاسیم شد. برخلافِ اون روزای من، اون یه بچۀ شاد و بازیگوش و حتی تا حدی تو بعضی کارا م
(( یادداشت های یک دیوانه)) را دو سال پیش برای اولین بار خواندم و حیرت کردم. این در حالی بود که تا پیش از آن هیچ آشنایی با نیکلای گوگول نداشتم، و رابط این آشناییِ دلپذیر با آثار او، داستایفسکی بود! چرا که داستایفسکی، این نویسنده ی بزرگ روس و جهان، از گوگول تاثیر فراوانی گرفته است. از طرفی، نشر نی( با آن جلد جلد زرد ، حاشیه ی قرمز و پرتره مردی با صورت تکیده و نزار و موهای پریشان، که ابتدا فکر می کردم گوگول است!) و با ترجمه ی بسیار خوب آقای خشایار دیهی
بر اساس گزارش گاردین،پیت ادواردز اخترشناس دانشگاه دارهام میگوید: هرگز نخواهید توانست به بزرگی جهان پی ببرید. جهان وسیع و عظیم است و هیچ راهی وجود ندارد که ذهن انسان بتواند عظمت حقیقی جهان هستی را درک کند. شايد بزرگی یک فیل، یک درخت و شايد عظمت کلیسای دارهام برای انسان به اندازه کافی جالب باشد، اما زمانی که ذهن به فراتر از این ابعاد میاندیشد، قدرت خود را از دست میدهد.
مدنی است بحث جهان موازی بصورت یک فرضیه مورد بحث میباشد .نکته مهمی که وجود دارد ارتباط بین دانش و تئوری جهان موازی است .اگه عمیق به اینموضوع پرداخته شود در واقع جهان موازی شايد یک سری تجربیات افراد از حوادث و علتهای گذشته است بنحوی که دانش ضمنی افراد در آینده میتواند یک عامل بازدارنده برای خیلی از حوادث باشد.در مستند سازی یا تسهیل مدیریت دانش حتما میتواند یکی از عوامل بهبود و فرآیند زندگی بشر در آینده باشد.بعنوان مثال در بحث جهان موازی
دکترا گفتن ۳ روز دیگه بیشتر زنده نمیمونه.هرکاری از دستم برمیومد براش کردمهرجا که دلش میخواست بردمشقرض کردم تا بتونم به آرزوهاش برسونمشروزا رو باهم خوش بودیم و میخندیدیمشبا هم میومدیم باهم گریه میکردیمشايد کسی تجربه نکرده باشه باهم گریه کردن روهمه معمولا باهم خندیدنولی تو این ۳ روز من فهمیدم باهم گریه کردن خیلی بیشتر آرامش میده.میرفتیم میشستیم به صدای ویالون اون نوازنده خیابونیه گوش میکردیم ، دیگه بی تفاوت از کنارش رد نمیشدیم.خیایون
اگر مجددا زندگی می کردم. خیام شاعر گرانقدر می گوید: ای کاش که جای آرمیدن بودی این راه دراز را رسیدن بودی کاش از پی صد هزار سال از دل خاک یک لحظه مجال بر دمیدن بودی لب کلام شاعر ترانه سرا و رباعی گوی ما (که شهرتش عالمگیرست و حتی خوانندگان مشهور جهانی و داخلی رباعیات او را زمزمه می کنند) این است که ایکاش می شد پس از رفتن از این جهان دوباره متولد می شدیم.، دوباره به جهان می آمدیم و باز زندگی می کردیم.
پسر قشنگم مدت هاست که نتوانسته ام برایت از حال خودم بنویسم
امروز همه ی دیروز هایم را مرور می کردم چه قدر زمان گذشته ،چه روز ها و چه لحظه هایی که به امید آمدن تو بر من گذشت .چه قدر نا امید بودم چرا ؟
اما همیشه دعا می کردم و ایمان داشتم دعا سرنوشت را هم عوض می کند.اوایل فکر می کردم اگر خدا بخواهد به من هدیه ای بدهد دختر می دهد حتی اسمش را از قبل تر ها مشخص کرده بودم
چون باید خیلی خوش شانس باشی که مادر یک پسر باشی آن هم بچه ی اول
یعنی حسی فوق العاده
در ایام تعطیلات عید نوروز 1399 کتابی را مطالعه کردم با عنوان " جهان های موازی" نوشته : میچیو کاکو Michio Kaku کتاب در زمینه کیهانشناسی میباشد. در واقع یک نوع بررسی تاریخی نظریه های مختلف کیهانشناسی از گذشته ها تا به امروز است. این فیزیکدان آمریکایی ژاپنی تبار مهارت شگفت انگیزی در بیان مفاهیم سخت و پیچیده به زبان ساده دارد. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.
درباره این سایت