نتایج جستجو برای عبارت :

مشاطه سحر به سپیداب صبحدم

مه آلودِ جنگل!بوی درختان خیس!برگهای خفته بر عرصه ی زمین!هوای صبحدمان که از عطر تو لبریز است؛وچشمهای نخفته ی من از شبهای راز آلود پریشانیپکرگون شده از غفلت یک عمر تنهاییو فقط عطر توست که ابر های زمخت راباروَر میسازدولرزش شانه های من را که تکیه گاهی نیست جز در خیالت.
 
(می‌آید برون) اهل سیرت ، با حجاب ناب می آید برون اهل صورت ، عاری از آداب می آید برون تا نماید دلبری ، بر دیده های بلهوس گاه حتی با لباس خو‌اب می آید برون فصل گرما چکمه پوشد تا کند جلب نظر در زمستان پای بی جوراب می آید برون چون ندارد مشتری و هست بازارش کساد خود بدون بانگِ دق الباب می آید برون تا کند جادو ، جوانان عزَب را با نگاه. با طلسم و رمل و اسطرلاب می آید برون حسن صورت را یقیناً حاجت مشّاطه نیست زشت رو ، با وسمه و سرخاب می آید برون چون ندارد ج
سبک بیان و فلسفه نیچه نه در قالب های کلاسیک و فلسفی تاریخ پردازان، و آن نظام سیستماتیک منظبط فکری و منطقی خود را محدود و محصور می سازد، و نه در قالب های خشک و سترون از نوع پوزیتویسم و ماشینچیان عصر مدرنیسم! و انزجارهمیشگی نیچه از آن نوع فلسفه اشراق و عرفان مخنث و مشاطه گری است که مطلق و واحد مدام در بند خودآرایی و عاشق و معشوق و تجلی است، تا با مستحیل گشتن در عالم کثرات، خودشیفتگی از خود بی خود خود را در غیر خود و در آئینه غیرمتجلی سازد! انزجار
●▬▬๑۩۩๑farab๑۩۩๑▬▬●: ●▬▬๑۩۩๑farab๑۩۩๑▬▬●: در صلح بتان شراب اولا در دم عطش تو اب اولا ما شیون شعر میسراییم تا انکه تورا صواب اولا در نشت غزل کدام بت بود جام غزل گلاب اولا دربتکده ی تنیم عابد این بتکده ها خراب اولا تا شب نفس تو ماه بویید دست دل ما رباب ا ولا دریا نشوی چه بهتر انکه در کف بتر از حباب اولا مشاطه گر جهان ببینید چشم توکه در نقاب اولا هشیاری تو خموشیت شد از اولشم بخواب او لا جز صومعه معبدی نرفتی کارتو همان ثواب اولا اندیشه عشق گر
از ماوراء صفر و یک از پشت قاب شیشه اییتو بهترین همراه من از حال تا همیشه ایی
از بیكران تا كهكشان
از قطره تا رنگین كمان
از قلب من تا عشق تو
از دشت دل تا قلبمان
حرفی نمانده جز همین
با من بمان با من بمان
دیدم تو را از راه دور
لبریز از شعر و شعور
گفتم عزیز مهربان
تا صبحدم با من بمان
باش و پر از شورم نما
از عشق در گوشم بخوان
گو تا سحر از لطف خود
مخمور می با من بمان
از گوشه ای پیدا شدی
من غرق غم دردی كشان
یكبار دیگر گویمت
ای جان من با من بمان
20مهرماه، روز بزرگداشت حافظ خواجه شمس الدین محمد شیرازی شاعر و حافظ قرآن، متخلص به حافظ و معروف به لسان الغیب از بزرگترین شاعران غزل سرای ایران و جهان به شمار می رود. حافظ را نمی توان از سنخ شاعران تک بعدی و تک ساحتی محسوب و تفکر شاعرانه اش را تنها به یک وجه خالص تفسیر و تاویل کرد.
20مهرماه، روز بزرگداشت حافظ خواجه شمس الدین محمد شیرازی شاعر و حافظ قرآن، متخلص به حافظ و معروف به لسان الغیب از بزرگترین شاعران غزل سرای ایران و جهان به شمار می رود. حافظ را نمی توان از سنخ شاعران تک بعدی و تک ساحتی محسوب و تفکر شاعرانه اش را تنها به یک وجه خالص تفسیر و تاویل کرد. شعر حافظ دارای ابعاد گوناگون و متنوع سرشار از راز و رمز و پرسش از حقیقت هستی است. صبحدم از عرش می آمد خروشی، عشق گفت قدسیان گویی كه شعر حافظ از بر می كنند خواجه شمس الد
دیراست گالیادر گوش من فسانه دلدادگی مخواندیگر ز من ترانه شوریدگی مخواهدیر است گالیا! به ره افتاد کاروانعشق من و تو؟ آهاین هم حکایتی است .اما درین زمانه که درمانده هر کسیاز بهر نان شبدیگر برای عشق و حکایت مجال نیست .روزی که بازوان بلورین صبحدمبرداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافتروزی که آفتاباز هرچه دریچه تافتروزی که گونه و لب یاران هم نبردرنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافتمن نیز باز خواهم گردید آن زمانسوی ترانه‌ها و غزلها و بوسه هاسوی بهارهای د
20مهرماه، روز بزرگداشت حافظ خواجه شمس الدین محمد شیرازی شاعر و حافظ قرآن، متخلص به حافظ و معروف به لسان الغیب از بزرگترین شاعران غزل سرای ایران و جهان به شمار می رود. حافظ را نمی توان از سنخ شاعران تک بعدی و تک ساحتی محسوب و تفکر شاعرانه اش را تنها به یک وجه خالص تفسیر و تاویل کرد. شعر حافظ دارای ابعاد گوناگون و متنوع سرشار از راز و رمز و پرسش از حقیقت هستی است. صبحدم از عرش می آمد خروشی، عشق گفت قدسیان گویی كه شعر حافظ از بر می كنند خواجه شمس الد
گاهی برایم بنویس !فقط در حد چند کلمه مثلا برایم بنویس " سلام !"گاهی برایم حرف بزن ، حتی کوتاه تر از یک ثانیه ، مثلا میتوانی باز هم بگویی " سلام !"گاهی یادم کن !گاهی فقط بودنت را ثابت کن !به نگاهیبه کلامییا به سلامی.بودنت را به باور خوش لحظه هایم افزون کن دل خوش این کم بودن هایم !حتی کمتر از عمر کوتاه یک قاصدک که هر صبحدم به خورشید میگوید سلام .میدانی ؟دلم می گیرد از نبودنهای مداومت !گاهی فقط بودنت را ثابت کن .خیلی دلتنگتم فواد 
 بسم الله الرحمن الرحیمعنْ الصّبّاحِ بْنِ سیّابه عنْ أبِی عبدالله علیْهِ السّلامُ قال ألا أُعلِّمُک شیْئاً یقِی اللّهُ بِهِ وجْهک مِنْ حرِّ جهنّم قال قُلْتُ بلی قال قُلْ بعْد الْفجْرِ اللّهُمّ صلِّ علی مُحمّدٍ و آلِ مُحمّدٍ مائِةَ مرّةٍ یَقِی اللّه بِهِ وجهک مِنْ حرِّ جَهنّم صباح بن سیابه گوید: امام صادق علیه السلام فرمودند: آیا دعائی بتو بیاموزم که روی تو از آتش جهنم حفظ کند؟ گوید: عرض کردم آری فرمودند: پس از دمیدن سپیده صبح صد بار بگو:
 دیر است، گالیادر گوش من فسانه دلدادگی مخوان!دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!دیر است گالیابه ره افتاد کاروانعشق من و تو ؟. آهاین هم حکایتی ستاما در این زمانه که درمانده هر کسیاز بهر نان شبدیگر برای عشق و حکایت مجال نیستشاد و شکفته در شب جشن تولدتتو بیست شمع خواهی افروخت تابناکامشب هزار دختر همسال تو ولیخوابیده اند گرسنه و روی خاکزیباست رقص و ناز سرانگشت‌های توبر پرده‌های سازاما هزار دختر بافنده این زمانبا چرک و خون زخم سرانگشت هایشا
هنگام بهارست و جهان چون بت فرخارخیز ای بت فرخار، بیار آن گل بی‌خارآن گل که مر او را بتوان خورد به خوشیوز خوردن آن روی شود چون گل بربارآن گل که مر او را بود اشجار ده انگشتو آمد شدنش باشد از اشجار به اشجارتا ابر کند می ‌را با باران ممزوجتا باد به می‌ درفکند مشک به خروارآن قطره باران بین از ابر چکیدهگشته سر هر برگ از آن قطره گهربارآویخته چون ریشه دستارچه سبزسیمین گرهی بر سر هر ریشه دستاریا همچو زبرجد گون یک رشته سوندر سر هر سوزن یک لؤلؤ شهوا
می روم اما مرا با اشک همراهی مکنبر نخواهم گشت دیگر معذرت خواهی مکنمن که راضی نیستم ای شمع گریان تر شوی کار سختی می کنی از خویش می کاهی، مکنصبحدم خاکسترم را با نسیم آغشته کنداغ را محصور در بزم شبانگاهی مکنآه! امشب آب نه ، آتش گذشته از سرمبا من آتش گرفته هر چه می خواهی مکنپیش پای خویش می خواهی که مدفونم کنیدر ادای دین خود این قدر کوتاهی مکن 
______________________________________________________________________________________

 
1
از دامن زن
مرد به معراج می‌رود
از بهشت بپرس
که زیراندازِ پای مادران است
2
عریانی
از سمت چشم‌های تو می‌وزد
مریم
همیشه مریم است
3
حوا
فرشته‌ترین پدیده عالم بود
آدم
اگر آدم» بود!
4
عریانی حوا» را
هَوار زدیم
به نجابت چشم‌های آدم
شک نکردیم!
5
به چشم هایش تلقین می‌کند:
تو را گر روی زیبا آفریدند
برای دیدن ما آفریدند!»
و معصومیتِ گل سرخ
پرپر می شود
                در گذرِ باد هرزه گرد.
6
آدم!
شک م
 اسم #یوسف_اباذری را اوّل‌بار وقتی شنیدم که با صدای بلند و عصبانی می‌گفت: این مردم احمقند! این مردم احمقند»اباذری یا به قول سید جواد طباطبایی، جامعه‌شناس شفاهی»، ظاهرن هنوز به اندازه‌ی سال ۹۳ عصبانی‌ست. یا شاید عصبانی به نظر رسیدن را دوست دارد. چرا؟ شاید چون اباذری بیش از آن‌که جامعه‌شناس باشد، می‌خواهد شناسِ جامعه باشد!۲. دو سال بعد، در یادداشتی با عنوان دوران گریز یا دوران گذار» نوشتم: شاید بی‌راه نباشد اگر بگوییم به هر میزان که
   آداب محرم در دشتی ( ذکر Zekr) ذکرآن  مانند اذان برای نماز، مطلع نمودن اهل آبادی از برگزاری مراسم روضه خوانی و عزاداری است.  ذاکر به سبکی خاص و با حزنی همواره می خواند و گروه همخوان با فراز و نشیب صدا به سبکی خاص حسینم وا حسینم را تکرار می کند .حسینم وا حسینم وا حسینم تعالوا للعزا نبکی حسینمحسینم وا حسینم واحسینم.به هر جا می شود ذکر حسین راستجناب مادرش زهرا در آنجاست.حسینم وا حسینم واحسینم.صدای ذاکران در هم می پیچد و ندای حسینم در تمام کو
24آبان 98، ساعت پنج و دوازده دقیقه صبح، از خونه اومدم بیرون برم مسجد.از دور صدای اذان رو میشنیدم.مسجد نزدیکه خب.همین جوری که توی کوچه میرفتم و به رفتگری که اون وقت صبح داشت کوچه رو جارو میزد سلام میکردم، سر بلند کردم دیدم توی آسمون دقیقا از جنوب تهرون یه شی نورانی (که اگه حرکت نمی کرد مثل ستاره بود)، داره آروم آروم نزولی و دور شونده به سمت شرق(و به عبارت بهتر به سمت جنوب شرق) میره. سرعتش و نوع حرکتش مثل هواپیما نبود.هواپیما زیاد دیده بودم و ضمنا
   نهم ربیع الاول، آغاز امامت و ولایت حجت الهی ،حضرت مهدی صاحب امان (عج) به ساحت مقدس آن حضرت و بر همه شما دوستان و تمامی شیعیان مبارک باد           چه روزها که  به راهت نشسته ام بی تو  به  زیر بار  غمت دل  شکسته ام  بی تو  چه عشق ها که به جانم چو ماه تابیدندولی به غیر تو من  دل نبسته ام  بی تو چه صبحدم که به یادت دعاکنان گفتم  به رغم عهد کسان عهد بسته ام بی تو   دلم رمیده ز خلق است و  روزگارم تلخ  ز هر چه غیر وجودت گسسته ام بی تو   ز عشق روی تو
 فردوسی در آغاز کتاب  علت نوشتن شاهنامه را پاسخی به پرسش های آیندگان در مورد باره پیدایش صبحدم تاریخ ایران معرفی می کند.بهتر است ابتدا سخن خود فردوسی را بشنویم و از علت نوشتن شاهنامه آگاه شویم!سخن هر چه گویم همه گفته‌اندبر باغ دانش همه رفته‌انداگر بر درخت برومند جاینیابم که از بر شدن نیست رایکسی کو شود زیر نخل بلندهمان سایه زو بازدارد گزندتوانم مگر پایه‌ای ساختنبر شاخ آن سرو سایه فکنکزین نامور نامهٔ شهریاربه گیتی بمانم یکی یادگارهم چنی
خیالاتپانزدهم مهر  ۱۳۹۸ "در خیالات بهم ریخته ى دور و برمخیره بر هر چه شدم خاطره اى زد به سرم"*چه خیالات قشنگی، چه خیالات بدیبه چه در این همه واماندگی ام می نگرم؟خاطراتی که همه پوچ، همه تو خالی ست؟سرنوشتی که در آن نقش شده: در به درم؟گرچه در ظاهر بعضی لب من خندان استپشت این پرده، بدان، از غم تو خون جگرممن همانم که شبی خواند غزل، خندیدی.به من و شعر من و جامعه ی بی هنرم آری آن روز تو خندیدی و من خندیدمخنده ای تلخ تر از زهر، وَ چشمان ترمآن شب از فک
مرا با سوز جان بگذار و بگذراسیر و ناتوان بگذار و بگذر چو شمعی سوختم از آتش عشقمرا آتش به جان بگذار و بگذر دلی چون لاله بی داغ غمت نیستبر این دل هم نشان بگذار و بگذر مرا با یک جهان اندوه جانسوزتو ای نامهربان بگذار و بگذر دو چشمی را که مفتون رخت بودکنون گوهرفشان بگذار و بگذر در افتادم به گرداب غم عشقمرا در این میان بگذار و بگذر به او گفتم: حمید از هجر فرسود! به من گفتا: جهان بگذار و بگذر   **************  گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشماز این دوگانگی
 فریدون توللی (۱۲۹۸ – ۱۳۶۴) شاعر، باستان شناس، مترجم، نویسنده، ادیب و طنزپرداز ویرایش و تحلیلازربابه نون  مُلهدف این قطعه، پرده گیری از کار پارسا نمایانِ سالوس است که به قولِ خواجه شیراز چون به خلوت می روند، آن کار دیگر می کنند»! فریدون توللیدر این پیشگفتاربهاختصار، محتوای قطعه خودرا پیشاپیشتوضیح می دهد. ما قبل از تحلیل قطعه فریدون توللیبهتحلیل همین پیشگفتار اوخطر می کنیم: ۱هدف این قطعه، پرده گیری از کار پارسا نمایانِ سالوس است
                                                     آفتاب غدیر از دیدگاه بیگانگان
                                                   *- دكترسیّد مهدی جوادی
 
 امروزه بر کسی پوشیده نیست که زبان ها از گفتن، دیده ها از دیدن و قلم ها از نوشتن، پیرامون شخصیتی چون حضرت علی (ع) که شایستگی به حق ایشان را خداوند متعال و خاتم پیامبران ستوده است، ناتوان است. و گرچه قرن هاست که کسانی با توانایی های خاص خویش، در صدد برآمده اند تا بخشی از ابعاد شخصیتی منحص
گلچین ضرب المثل های فرانسویبخش 7 Renard qui dort la matinée, n’a pas la langue empluméeThe fox that sleeps in the morning has not his tongue featheredصبحدم روبه اگر خواب رودکی زبانش به پر آغشته شودRien ne ressemble plus à un honnête homme qu’un friponNothing is more like an honest man than a rogueهیچ چیزی مثل او که ناکسی استمثل یک فرد شرافتمند نیستRien n’est bon comme le fruit défenduNothing so good as forbidden fruitچیزی شبیه میوۀ ممنوعه خوب نیستRira bien qui rira le dernierHe’ll laugh well that laughs longestاو که طولانی بخندد خوب می خنددSecret de deux, secret de Dieu; secret de trois, secret de tousThe secret of two is G
گیسوان تابدارم را تکانی دادم و دسته ای از موهایم را جلوی سینه انداختم.چادر قد یشمی کوچکی بر سرم کردم و جلوی آینه ایستادم .ناباورانه خود را برانداز کردم. چگونه می توانستم به خود بقبولانم که در شانزده سالگی برایم خواستگار آمده است ؟ البته به گفته ی دایه حالا هم برای ازدواج دیر شده بود . او همیشه می گفت قدیم تر از این ها دختر ها سالگی به خانه ی بخت می رفتند . تازه حق مکتب رفتن را هم نداشتند . چه رسد به این که مشق پیانو کنند و گاهی هم بی نقاب با مرد ها
رمان شهر خیس پارت دوم بقلم شهروز براری صیقلانی  مشکل مریم السادات از آنجایی آغاز شد که فردی قانونمند و سختگیر بعنوان رییس جدید آسایشگاه روحی روانی منصوب گشت و. تقویم چهار برگ دیواری به اواسط اسفند رسید و رشت سردش شد. در سکوت غمزده ی شبهای آسایشگاه ، مریم سادات نجوایی آشنا را میشنید گویی روح پسرک خردسالش از پشت بیست تقویم همچنان او را میخواند ، گاه در عالم خواب و رویا صدای پسرش داوود را آنچنان واضح و رسا میشنیدش که با صدای بلند پاسخش را می
      داستان کوتاه شماره 6داستان کوتاه شماره شش ​مشکل مریم السادات از آنجایی آغاز شد که فردی قانونمند و سختگیر بعنوان رییس جدید آسایشگاه روحی روانی منصوب گشت و. تقویم چهار برگ دیواری به اواسط اسفند رسید و رشت سردش شد. در سکوت غمزده ی شبهای آسایشگاه ، مریم سادات نجوایی آشنا را میشنید گویی روح پسرک خردسالش از پشت بیست تقویم همچنان او را میخواند ، گاه در عالم خواب و رویا صدای پسرش داوود را آنچنان واضح و رسا میشنیدش که با صدای بلند پاسخش را
پارت سوم از رمان پستوی شهر خیس . بقلم شهروز براری صیقلانی             خزان همواره پاییز برای افسردگان ِ شهر رشت ، غم انگیزتر ورق میخورد ، با گذر روزها در خزان به مرور و پیوسته نشاط و طراوت از درختان توت درون باغ ابریشم‌بافی به آرامی رخت بربست و برگ برگ درختان شهر زرد شد و ماه آبان به دو نیم قرینه گشت ، تاریکیِ شب شهر را در آغوش کشید ، در دل شهر سکوتی معنادار حاکم گشت، گربه ی سیاه و پیر نگاهش به آسمان چسبید ، قدم های طوفان همیشه بی صداست ، چنین سک

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

قایق کوچک من ...