نتایج جستجو برای عبارت :

معنی شعر نمی دانم نمیدانم الهی تو دانی تو دانی هرچه خواهی

دلم باران می خواهد از آن بارانها كه می بارد شرشردلم قدم زدن می خواهد از آن قدم زدنها كه همراهش تو باشیدلم چتر می خواهد همان چتر سیاه مردانه ات كه بالای سرم باشددلم مهتاب می خواهد همان مهتابی كه روشن می كند تاریكی شب ها رادلم فرهاد می خواهد همان فرهادی كه برمی كند بیستون را به خاطر شیرینیدلم مجنون می خواهد همان مجنونی كه از برای لیلی می شود آواره بیابانیدلم می خواهد یارم را , همان یار دلدارم را , همان عشق بی پایانم ر انمي داني چه می داني چه سخت ا
تو نميداني قبل تو که بودم ولی میداني بعد تو چه خواهم بود. نمي دانم شاید هیچ چیز ولی می دانم بعد ازتو هیچ تقویمی را باز نخواهم کرد چون هیچ شبی صبح نخواهد شد از قلبمم اگر بپرسی بعد از تو گلایه ای نیست. کار میکند تا زمانی که کارم را به پایان برساند کار میکند
مرا از یاد خواهی برد می دانم و من از دیدگان سرد تو یك روز می خوانم سرود تلخ و غمگین خداحافظ /مرا از یاد خواهی برد و از یادم نخواهی رفت من این را خوب می دانم كه روزی هم مرا از خویش خواهی راند و قلبت را كه روز ی آشیانه گرم عشقم بود خواهی برد، و من با خاطراتت زنده خواهم بود چه غمگینم/از این رفتن و از این روزهای سرد تنهایی چه بیزارم
خدا یا تو خود خوب می داني که همه اعضا و جوارح من با مهر تو آمیخته است. از هنگامی که چشم بر این سرای تو باز کردم برق بودنت تو را در چشم دلم احساس کردم. و زمانی که به نغمه های دلنواز اذان را در گوشم جاری شد به گمانم تمام ذرات وجودم به یک باره تسلیم عشق تو شد. و اما نمي دانم چه شد که الان این دل به بند مادیات دنیایی اسیر گشته؟ خدا یا اگر عاشقم می کنی تنها مرا اسیر عشق خودت کن که تشنه وصل تو باشم و عشق نا متجانس دنیوی را از نهادم بردار و بر دلم عشق محبانت
از تو دورم نمي دانم خوابی یا بیدار.! این را هم نمي دانم که به چه فکر می کنی؟ چه را در سرت مرور می کنی؟ هیچ نمي دانم. راستش را بخواهی من هم به تو فکر نمي کنم اما نمي دانم چرا ناگهان قلبم تپیدن می گیرد و رنگ از رخساره ام دویدن .نمي دانم چرا بی تاب می شوم؟ نمي دانم چرا حال گریه تمام جانم را تسخیر می کند؟بی اختیار ،مضطرب و نگران تو را می جویم . وقتی این نمي دانم های پنهان قاب صورتم را عرصه جولان خود می کنند و زبان‌به انکارشان باز می کنم عالمی فریاد : 《 ر
از خانه بیرون می‌زنم ، اما کجا امشب ؟شاید تو می‌خواهی مرا در کوچه‌ها امشبپشت ستون سایه‌ها ، روی درخت شبمی‌جویم اما نیستی در هیچ جا امشبمی‌دانم آری نیستی ، اما نميدانمبیهوده می‌گردم بدنبالت چرا امشب ؟هرشب تو را بی‌جستجو می‌یافتم امانگذاشت بی‌خوابی بدست آرم تو را امشبها . سایه‌ای دیدم ، شبیهت نیست ، اماحیف ایکاش می‌دیدم به چشمانم خطا امشبهرشب صدای پای تو می‌آمد از هرچیزحتی ز برگی هم نمي‌آید صدا امشبامشب ز پشت ابرها بیرون نیامد م
سلام خدا خودت می داني چند روز هرچه سعی می کنم دست و دلم برود که با تو حرف بزنم اما بازم نمي شود که نمي شود اما امشب ساعت جدود دو و نیم نصف شب امدم که بنویسم چون دیگر خسته شده ام و کم اورده ام از حضور کم رنگ تو در دلم به امید حضور پر رنگت خدایا دیگر عنوان حرف هایم را نامه نمي گذارم چون اگر نامه بگذارم یک لحظه احساس کردم دیر به دستت می رسد (چه جمله مسخره ای ) خدایا فی الحال می داني نه من نویسنده خوبی هستم و نه ادمی که خوب حرف بزند اما در نوشتن چیزی است
بگویم از آن‌جایی كه دغدغه‌های دیروز آدم با امروز و فردا یكسان و یك شكل نیست، چیزهایی هست كه نميداني را منتصب به تجربه‌ها و دیده‌ها و شنیده‌های نوجوانی و قسمتی از جوانی‌ام می‌دانم كه در این دوران هر كجا دلم نخواست و نتوانستم حرف بزنم، نوشتم‌اش این كه آدم دلش نخواهد با كسی حرف بزند، خودش مملو از حرف است.
می داني در صدایت چیستوسط یک باغچهگُل یخ با حریر آبیبرای سیگار کشیدنبه طبقه یِ بالا می رویمی داني در صدایت چیستزبانِ ترکیِ بی خواباز کارت راضی نیستیاین شهر را دوست نداریمردی رومه اش را تا می کندمی داني در صدایت چیستبوسه هایِ قدیمیشیشه یِ یخ بسته یِ حمامچند روزی ناپدید شدیترانه یِ دورانِ مدرسه هستمی داني در صدایت چیستخانه ای آشفتههر بار دستت را بر موهایت می کشیتنهاییِ پریشان در باد رامرتب می کنیمی داني در صدایت چیستکلمه هایی ناگفتهشاید
می داني قادرجانم، اگر برگردی و ما را مجال حرف زدن باشد باز، من فقط زمانی حرف خواهم زد که تو بخواهی. می دانم که حواس ام نبوده به این نکته مهم؛به این که حرف زدن های گاه و بی گاه من چه قدر می توانسته موقعیت و شرایط تو را به هم بریزد. می دانم باید محتاط تر باشم. نه این که خودم را سانسور کنم، اما وقتی حرف بزنم که تو هم بتوانی راحت بشنوی و ببینی و جوابم را بدهی. وقتی که بی موقع نباشد. حالا فهمیده ام که زمان های چه خروس بی محلی بوده ام قادرجانم.
کمی که پا به سن می‌گذاری و در جایگاه اجتماعی خاصی هم که باشی - مثلا معلم، هنرمند، چه می دانم آدم معروفی چیزی-، برای جوان‌تر ها جذاب می‌شوی. مثلا دیده ام بچه های کلاسم هرچه کم سن وسال ترند بیشتر مرا دوست دارند. چون وقتی در کلاس یا کافه یا . حرف می‌زنیم، به نظرشان می‌آید که من - امام جهل معاصر - خیلی می‌دانم. طول می‌کشد تا به سن من برسند و بفهمند آن چیزهایی که من امروز می‌دانم، فقط تجربه‌های خیلی معمولی برای آدمهای مثلا چهل ساله است.
هارون الرشید به بهلول گفت: می خواهی که وجه معاش تو را متکفل شوم و مایحتاج تو را از خزانه مقرر سازم تا از فکر آن آسوده شوی؟ بهلول گفت: اگر سه عیب در این کار نبود، راضی می شدم؛ اول آنکه تو نمي داني به چه محتاجم، تا آن را از برای من مهیا سازی. دوم اینکه نمي داني چه وقت احتیاج دارم تا در آن وقت، وجه را بپردازی. سوم آنکه نمي داني چقدر احتیاج دارم تا همان مقدار بدهی. ولی خداوند تبارک و تعالی که متکفل است این هر سه را می داند آنچه را محتاجم ،وقتی که لازم ا
هان، میشناسیدش؟ زیاران خراسانی‌ست از نسل سلمان است اگر نامش سلیمانی‌ست مردانِ حق، همپای او در جبهه‌ها ماندند بدخواهِ او، تسلیم خواهش‌های شیطانی ست در وقت میدان، او: اشداءُ علی الکفار با دوستان، تفسیری از آیات رحمانی‌ست شرحِ نگاهش با یلان کارزار قدس توصیفِ او سنگینیِ اشعارِ خاقانی ست در صبح رجعت خوب می‌دانم که او هم هست در لشکری که جمع ایرانی و افغانی‌ست در وصف او حتی قلم هم از نفس افتاد راحت بگویم؛ آنچه می‌دانم و می‌داني‌ست
با من بگو تا کیستی، مهری؟ بگو، ماهی؟ بگوخوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزندیگر بگو از جان من، جانا چه می‌خواهی؟ بگو گیرم نمي‌ گیری دگر، زآشفته عشقت خبربر حال من گاهی نگر، با من سخن گاهی بگو ای گل پی هر خس مرو، در خلوت هر کس مروگویی که دانم، پس مرو، گر آگه از راهی بگو غمخوار دل ای می ‌نیی، از درد من آگه نییولله نیی، بالله نیی، از دردم آگاهی بگو بر خلوت دل سرزده یک ره درآ ساغر زدهآخر نگویی سرزده،
نمي داني اشکهایت با قلبم چه می کند؟نمي داني ناراحتی تو ینی روزگار سیاه من؟نمي داني بغض کنی، نفسم می گیرد؟نمي داني سردی دستانت، هق هق گریه هایت، سیاهی چشمانت ینی مرگ من؟نمي داني آبی آب چشمانت، سفیدی موی سرم خواهد بود؟غم تو غصه من استگریه تو، سیل ناراحتی امشاید اشک نریزم، شاید با لبخندی آرام، آرامت کنم . اما بدان غوغایی درونم برپاست.لحظات را برایت شاد می خواهم ای عاشقانه ی دلنواز کتاب زندگیبرایم حرف بز نگفته هایتاز غم هایتشریک اندوه تو،
می داني؟ اگر بخواهم با خودم رو راست باشم، عاشقت نیستم. سایه ای از عشقی ک زمانی بود، با من مانده است، و مرا از هر عاشق شدنی بر حذر می دارد. وقتی غمگینم ب من اجازه نمي دهد ب کسی جز تو فکر کنم، چون اشک ریختن برای عشقی ک سال هاست از دست رفته است عیبی ندارد، اما اشک ریختن برای یک عشق جدید، حماقت محض است. نه این ک من این را بگویم. ذهن من ناخودآگاه این طور مرا بازی می دهد. وگرنه تو، خیلی وقت است که مرده ای و من نه با تو، ک با خاطراتت حرف می زنم.می دان
الهي ای کریمی که بخشنده عطایی و ای حکیمی که پوشنده خطایی و ای احدی که در ذات و صفات بی همتایی و ای خالقی که راهنمایی و ای قادری که خدایی را سزایی به ذات لایزال خود و به صفات با کمال خود و به عزت جلال خود و به عظمت جمال خود که جان ما را صافی خود ده، دل ما را هوای خود ده، چشم ما را ضیاء خود ده و ما را آن ده که آن به . الهي امروز صبح قلبهایمان رامملو ازعشق و محبت فکرمان را آسوده وخیرو برکت به کار و زندگی مان ببخش. با نام خدای عشق و ایمان آغاز میکنیم سه‌ش
من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم من اینجا تا نفس باقیست می مانم من از اینجا چه می خواهم،نمي دانم امید روشنائی گر چه در این تیره گیهانیست من اینجا باز در این دشت خشک تشنه می رانم من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی گل بر می افشانم من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت”
شعر در سبک زلال از دادا: * دلم خونست و چشمم رودِ جیـحونست دو بالم زخمیِ تیرِ حسادتهاست تو داني حالِ من چونست؟ دگرگونست * چو بارانم به هر سو می رود جانم به کوه و دشت و سنگستان و گاران. فـرشتـه یـا که انسانم ؟! نمي دانم .
نمي دانم حال دلمان خوب نیست.حال مملکت هم که .‌بگذریم.ملت ما دیگر یکسره در عزاداری است.شهادت حاج قاسم.بعد مرگ ومیرهای کرونا الان دیگر این همه مصیبت کم داشتیم قهرمان وزنه برداری سیامک رحمان هم ناباورانه فوت نمودند.واقعا دیگر به قول قدیمیها دلمان جا برای این همه مصیبت ندارد.این را کجای دلمان بگذاریم.خدایا تو به این دلهای غمزده یک رحمی بکن .هرچه هستیم خوب یا بد این دلها دیگر جای این همه غصه نیستند.خدایا به این دلها رحم کن.دیگر بس است.خدایا گنهک
زنی به حضور پیامبر(ص) آمد و گفت: مرا به ازدواج كسی درآور. پیامبر(ص) به حاضران فرمود: چه كسی حاضر است با این زن ازدواج كند؟ مردی برخاست و گفت: من حاضرم. پیامبر(ص) به او فرمود: چه مقدار مهریّه می دهی؟ او گفت: چیزی ندارم. پیامبر(ص) فرمود: آیا چیزی از قرآن را می داني؟ او گفت: آری. پیامبر(ص) فرمود: این زن را به ازدواج تو درآوردم، در برابر آنچه كه قرآن می داني، كه به او بیاموزی و همین مهریّه او باشد.»http://askdin.com
من ، تو رو می شناسم یا تو من را !؟ترس حتی دنیای مجازی ؟!عزیز جان آدرس وبت را بگذار ، بگو من (              ) هستم .نقطه یعنی چه ؟ تو از می داني ؟ قطعا نمي داني ؟! پس آزار نرسان ، لطفا!همه را به یک کیش ندان !موفق و موید 
می داني مرا و آزموده ایم که چگونه بارها جهان را چنان به ستایش از تو لرزانده که پاییز را احضار و پهن نموده ام وسط ایام بهاری زمین ، زرد و سبز ، باهم گلاویز ، الفبای عشق، علنی و هر آدم بی شب و بی مرزی را از سرایش عشق ، بی چکامه کرده ام. باز می داني مرا و آزموده آیم که اگر روزی روزگاری ماه ، لکه ای بی جا بر پنجره ی خانه تو بتاباند و یا از تمام باران های جهان قطره ای بی جا بر گونه ی مبارک تو بلغزد جهان را چنان اماج خط خطی واژه های صیانت کنم که از هزاران ا
امروز؛ سی و یک شهریور یکهزارو سیصدو نودو چهار، یک روز خاطره انگیز و به یادماندنی؛ امروز رو جشن گرفتیم، جشنِ شروع راهی جدید برای گل پسرِ دوستداشتنی مان. روز اول مدرسه ها. امیرعلی عزیزمان شد کلاس اولی:).
 
امیرعلی جونم؛
می دانم وقتی مهر سال بعد تو را می بینم با خود خواهم گفت :ماشاء ا. چقدر بزرگ شده ای! اما نه به سال نه به جسم، که به عقل و شعور، نه به قد و قامت که به احساس و فهم.
 می دانم قطره ای، دریا خواهی شد.  جویباری، رود خروشان خواهی گردید
محرم باشد و از تو نگویم محااااال است.محرم باشد یاد غربت تو نیافتم محال است،کجایی امام غریبم کجایی.نميدانم کجایی ولیکن این را خوب می دانم که هرکجا که باشی بساط اشک و گریه ات برپاست و خوب می دانم شنیدن کی بود مانند دیدن.نميدانم از چه بگویم آقا تا کمی قلبت آرام بگیرد، از چهره آرایی و لباس پوشیدن دختران و پسرانت بگویم؟از دلسوزی مردمانت برای پاکبانان و مریض ها بگویم؟از سخنان عالمان دینت بر منبر بگویم؟از جانشینان دعبل و سبک بازیشان برایت بگویم
روزی ک افکارت مغزت را بخورند جهنم است و زمانی ک غرق در عشقی.بهشت. من اما. دیگر گناه نمي کنم. نه درسری برای تو و زندگی شخصی ات. نه برای افراد خانواده ام. من اما. تا ابد در دلم تو را می جویمت.اب و نورت می دم و محافظتت می کنم. تو عزیزتر از آنی ک دانم و داني فقط خدا داند. در پناه خدا پ.ن:عمو حسین امروز درگذشت و ۱۰ دقیقه دیگهخاکسپاری. همه رفتند و من به یک دلیل نميروم.
  سلام خداوند مهربان و بخشنده ام!این بار به جای آن که دست هایم را بالا ببرم و حرف هایم را با صدای بلند و گاهی آهسته و زیر لب به زبان بیاورم تصمیم گرفتم از کلامی که روی کاغذ جاری می شود برای صحبت با تو استفاده کنم که تو ندیده می داني و نگفته می خوانی.مانند همیشه ابتدای حرف هایم تنها به بخشش از جانب تو فکر می کنم که پروردگارا مرا ببخش …خودت می داني و من اقرار می کنم که همواره در زندگی ام از بخشش و کرم تو سوء استفاده ها کرده ام، همیشه و هر لحظه …می د
بسم یکتاخالق پدیداورندی عدل انصاف دراین هستی. ای که در پی تو دلم اسیر شد ،کاش میشد نشانی از راهت بدیدم بس که چشم بستم به راهت عاقبت کم سو شد دیدگانم ، دیدگانم گر شود کور آنقدر چشم میگذارم بررهت چونکه دل شده اسیرت به زندگی ندارم رغبتی چون که عاشقش هستی یارم انقدرپادرراهت میگذارم تا بیایی چون که عاشق از پی یار می نهم تا در رهت تا بیابم چو گوهر کمیابی سخنان با ارزش هرچه در عالم چون گذرد به سرت بینم نمي دانم چگونه می توان مقیاس کرد هرچه در عالم چون
  هوالمحبوب الهي آتنا فی الآخرت حُسنتمام زندگی حُسن عاقبت حُسنتو داني احسن الاحوالِ هرکس عطا کن حالت این عاشقت حُسنشعر و خط: #اکبرنژادقیمت: شش میلیون تومانجهت خرید آثار به شماره 09156900501 پیامک بزنید
بسم الله الرحمن الرحیم با سلام (خداوند مالک و روشنگر و هدایتگر دینِ انسانها می باشد) سوره ۶۹: الحاقة - جزء ۲۹ - ترجمه مکارم شیرازی بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ به نام خداوند رحمتگر مهربان الْحَاقَّةُ ﴿۱﴾ آن روزی كه مسلما واقع می‏شود. (۱) مَا الْحَاقَّةُ ﴿۲﴾ چه روز واقع شدنی است؟ (۲ ) وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْحَاقَّةُ ﴿۳﴾ و تو چه می‏داني آن روز تحقق یابنده چیست؟ (۳ ) كَذَّبَتْ ثَمُودُ وَعَادٌ بِالْقَارِعَةِ ﴿۴﴾ قوم ثمود و عاد عذاب

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

عباس بیگدلی کتابخانه برادران قرباني