نتایج جستجو برای عبارت :

پسره توهواپیماخواب دیدکه هواپیمااتیش میگیره همه میمیرن وقتی ازخواب بیدارمیشه همون اتفاق میفته

به یکی میگن یه موجود نام ببر ، میگه یخ . ، میگن آخه یخ که موجود محسوب نمیشه ، میگه چرا من خودم صد بار دیدم نوشتند یخ موجود است پسره تو خواستگاری از یه دختره می پرسه اسم شما چیه؟ دختره می گه اسم من توی تمام باغچه ها هست. پسره می گه: آهان فهمیدم ، اسمتون شلنگه از یه کچل می پرسن اسم شامپوت چیه؟ می گه من شامپو لازم ندارم از شیشه پاک کن استفاده می کنم! حکمتی برای فهیمان : یارو داشته دنبال جای پارك می گشته اما پیدا نمی كرد! در همون حال گشتن به خدا میگه: خد
هیچ وقت فکر نمیکردم روزی روزگاری حسرت برگشت به گذشته رو بخورم  تو نوجونی همش انتظار آینده رو داری ولی   افسوس نمیدونستم که بهترین دوران عمرم همون وقتي بود که با امید به آینده زندگیمو سپری میکردیم  همون روزهایی که تو وبلاگم  با خودم درد دل میکردم  همون روزهاهمون خاطره ها که هیچوقت کمرنگ نشدن ولی رنگ درد و غم  و حسرت به  تن کردنامیدوارم که فرداها اتفاق امروزها رو تجربه نکنم و افسوس امروزو نخورم تنها یادگاری اون روزها خاطرات بعضی آد
تنهاییِ دو نفر"_ خسته نشدی انقدر واستادی لب پنجره زل زدی به خیابون سیگار کشیدی؟_قشنگه از این بالا، همه جا سفیده، مردم دارن عشق میکنن_خب برو قاطیشون توام_من خیلی وقته با هیچی و هیچکس قاطی نمیشم_مدل خودتو پیدا کنی قاطی میشی_مدل من اسقاطیه، نیست_پس وایسا همون جا لب پنجره از دور نگاه کن به همه چی_آره، از دور همه چی قشنگ تره، از دور زشتیارو نمیبینی، هر باری که نزدیک شدم واقعیت رو دیدم حالم بد شده_تعریف کن ببینم چی میبینی اون پایین؟_اون پسر همسایه طب
سلام حاج قاسم مهربان!امروز وقتي ازخواب بیدارشدم یادم آمد که دیروزخبر شهادتتان به گوشمان رسیده بودولی امروز دلم میخواست آن خبرها که درذهنم ردمیشدندهمه اش خواب بود ولی نبود
یکی از دوستانم تعریف میکرد ، که دوستش در دانشگاه یکی از شهرای ایران خودمون به طرز عجیبی محبوب و مشهور شده بود ! داستان از این قراره که این آقا پسر خیلی چهره جذاب و دلربایی داره ، و کل دختر خانومای دانشگاه به طرز عجیبی در کف این گل پسر هستن ، ایشونم که تا بحال عاشق هیچ دختری نشده و رابطه‌ای هم با کسی نداشته ولی به عنوان یک دوست عادی با خیلی از بچه‌ها در ارتباط بوده ، به طوری که با بعضی از دخترا به سینما ، جاهای دیدنی و خلاصه رفت و آمد داشته حتی
داستان فیلم و دارم لو می دم اگر نمی خواهید نخونید   داستان یه آقاییه که دوست دخترش ولش کرده (بازیگر جیم کری)بعد میره تو یه موسسه تا ذهنش رو از خاطرات اون دختر پاک کنهتمام وسایلی که اون داده بود رو امحا کرد تا صبح پاشد هیچی از اون تو زندگیش نباشهعوامل اون موسسه یه شب تا صبح نشستن و رو مغز پسره کار کردنهمه چیز هی پاک می شد تو ذهنشتو ذهنش به دختره گفت اینها دارن هرچی از تو تو ذهنمه پاک می کنن ، دختره گفت منو جایی بزار که اونا دستشون بهش نرسههی چشم
همینجوری داشتم با خودم فكر میكردم، راجع به فضای ذهنم كه چه سیستمیه و با چه نظامی داره میچرخه، با خودم گفتم شاید یه ابزاریه كه داره یه ارتباط برقرار میكنه با یه دنیای دیگه. وقتي به یه چیزی فكر میكنیم، وقتي چشامونو میبندیم، وقتي تمركز میكنیم؛ آیا واقعا همه چی فقط توی یه دنیای كوچیك توی سرمونه یا اینكه مغزمون یه كانال ارتباطیه بین كالبد وجدمون و یه فضای دیگه؟؟! دنیایی كه همه ی قوانینش دسته خودمونه با این وجود شاید به خودمون اجازه ندیم حق كسی رو
سه ماه پیش كه با این دختره همكلاس بودم، زیاد ازش خوشم نمی اومد. دلیلش خیلی واضح بود، چون از یه پسره دفاع می كرد كه من از اون خوشم نمی اومد. می دونستم ازش خیلی خوشش میاد ولی واقعا نمی فهمیدم چه جوری یه دختر سی ساله می تونه یه پسر سی و اندی ساله به این بی شعوری و خودخواهی رو دوست داشته باشه. توی این یك ماه و نیم اخیر رابطه م با پسره به حد معمولی رسید و بعدش، كم كم با دختره خوب شدم. امشب دختره بهم گفت دلش می خواد یه چیزی بگه و ازم خواست به كسی حرفی نزنم.
و اما حال وهوای این روز های من و زندگی من. دارم یه سریال میبینم. تقدیر. قسمت. پیش آمد. تصادف.؟؟!! هیچ چیز تصادفی نیست. فقط اون چیزی که باید اتفاق بیفته.اتفاق ميفته. چیزی به اسم تصادف وجود نداره. سریال خب معلومه اسمش روشه سریال. اما نویسنده سریال من.؟؟!! خودمم.؟ نیستم.؟! راستیتش زندگی این روز های منم دست کمی از سریال نداره. یه سریال با اتفاق های قشنگ. اتفاق های خوب.
امروز که داشتم یکی از ناامیدترین و غمگین‌ترین لحظه‌های دنیامو میگذروندم سعی کردم باز خدارو یادم بیارم و مطمئن بشم بش، همون خدایی که توو یکی از دعاها هی صداش می‌زنیم ای پناهِ بی‌پناهان ؛ همون که ارحم‌الراحمینه. قران خوندم، همون آیه‌ای که نوشته بود وقتي مایوس میشی و حس می‌کنی توی اوج ناامیدی هستی خدا دقیقا همون‌موقه امیدوارت می‌کنه و هرکسی رو که بخواد نجات میده. حرف زدن راجبش آسونه، ولی باورش یکم سخته، ولی چون هیچی واسه خدا سخت نیست
بالاخره پاییز شد.شهرو چراغونی کنین آخییییییییییش.چی بود این تابستون کوفتی؟حالم از تابستون به هم میخوره. البته امیدوارم بهش برنخوره ولی تابستون عزیز تو خیلی گرم و مزخرفی جونم برات بگه که توی این مدت بالاخره پروژمو تموم کردم و یداله عزیز بعد از این همه سرویس کردن دهن بنده تا همون دقیقه ی نود آخرش بم داد هیفده نمرات ترم تابستونمم که ارسال شد و بالاخره تامااااااااام.فقط این تندیس کوفتی رو این پسره باید بره برام بگیره پست کنه.یه قرن گذشت خدا نک
میدونی یه سری با نیروانا رفتیم کتاب فروشی . بحث یه کتاب بود و اینکه چقدر شبیه منه . نیروانا یه جمله گفت: " زندگی میکنی و وقتي رسیدی به 50 سالگی میبینی در کنارت یه کتاب بوده که زندگی تو بوده یا اصلا انگار خودت نوشتیش " . . آره اگر میخوای منو بشناسی خودم بهت میگم همه چیز رو . من همون #لیلی هستم تو کتاب #ما_تمامش_می_کنیم من همون #اوه هستم تو کتاب #مردی_به_نام_اوه من همون #الیزابت هستم تو کتاب #غرور_و_تعصب من همون #ایمی هستم تو کتاب
خدایا.نیاز به حس خوبی دارم.حسی مثل نگاه اون پسره وقتي رتبه کنکورمو داد.حسی مث وقتي خانم وحیدی منو برای کارش انتخاب کرده بود.حسی مث وقتي خانم . که اسمش یادم نمی آد و استاد ریزپردازنده امون بود گفت راه حل هام خوب بوده.عطا کن پلییییزمرسی
می‌دونی آدمک گاهی ادما بهت دروغ‌های قشنگی میگن همون لحظه می‌دونی دروغ هست و می‌دونی می‌خوان خوش و خام‌ت کنن ولی وقتي همون دروغ رو به همون شکل باورکردنی به خاطر عاطل‌شون میاری میگن نه ما کی همچین چرندی رو گفتیم؟ آدمک ته دنیا (سیاه هست) من از ته‌ش باهات حرف می‌زنم.
هله بهمن آمد ماه پیروزی نور ماه آویختن دل به سراپردۀ عشق ماه نابودی دشمن آمد به تماشای بهار به تماشای قدوقامت یار امت خفته به خون دل خویش لیکن ازخواب جهالت بیدار از ستمها بیزار جشن خون می گیرد دگرم نیست غمی از پریشانی و دیجوری شب زانکه زانسوی افقهای بلند پرچم فتح وظفر می آید
من مردی بودم که وقتي با هر پسری در موردِ یه دختر حرف می‌زدم، اون دختر خوابِ پسره رو می‌دید. اما نمی‌دونم چرا این قضیه برای خودم هیچ‌وقت صادق نبودش."همین دو جمله‌ی بالا می‌تونه تمامِ توصیفی باشه که می‌تونم از خودم بدم. می‌دونم باورش یه کم سخته ولی خب، باید قبول کنید که هرچند باورداشتن به یه چیزِ احماقانه خیلی مسخره‌ست ولی واقعی‌بودنِ خیلی از همین مسائلِ مسخره‌ی دورُبرِمون نه‌تنها مسخره نیست بلکه بخشی از روزمرمونه. حالا خیلی دوست ندار
مگه نمی گن احترام به نسل پیغمبر واجبه اگه واجبم نباشه لازمه دلم شكست دلم خونههههه وقتي گفت من لیاقت تورو ندارم وقتي گفت خودم وخانوادم نمی پسندیمت دلمممممممم اتیش گرفت خیلی همون شب ارزوی مرگ كردم مرگ اما نمردم
چیه ، چی شده ، چرا اینقدر ما رنگ عوض میکنیم ، چرا وقتي ناراحتیم زمین و زمان رو به هم میدوزیم و گاها ناحق میگیم ، تو این اتفاق خطایی عمدی مطرح نبوده ، و این هم جز همون ۹ چیزی هست که از امت پیامبر مرفوع شده ، وقتي آمریکا با ترور ژنرال محبوب کشور، ما رو علنی تهدید کرد ، همه هشتگ انتقام سخت رو به اشتراک گذاشتیم ، وقتي هم پادگان های آمریکایی رو مورد حمله قرار دادیم کبک مون خروس میخوند ، و حالا هم میخونه ، خیلی بده که با وجود یک اشتباه تکنیکی ، بخوایید
 در گروه تلگرامی جمع شدیم، قرار و مدارها رو گذاشتیم، در روز و ساعت خاص در کافی شاپی که از قبل هماهنگ کرده بودیم جمع شدیم و . بعد از 22 سال همدیگه رو دوباره دیدیم! ما، هم کلاسیهای دبیرستانی بودیم. سه ساعت پر هیجان و شاد رو دوباره تجربه کردیم و 40 سالگیمون رو در کنار هم جشن گرفتیم.همون شیطنتها، همون شلوغیها، همون شوخیها، همون خنده های بلندِ پر از زندگی. ما دخترای شیطونِ  ساله ی 40 ساله ی خیلی زیبا!  
طبق معمول سرمو از پنجره ی کوچولوی وسط راه پله تو راه رفتن به بالا کردم بیرون و سرکوچه رو نگاه کردم و خب میدونین چخبر بود؟ چندتا پسر یه پسر کوچیک تر از خودشونو گرفته بودن اذیتش میکردن پسره ماسک داشت اما اینا تماما تو حلقش بودن و دستمالیش میکردن و پسره داد میزد میخواستم برم لباس بپوشم برم ببینم چه گ.هی میخورن اگه درست نشد زنگ بزنم پلیس که از جلوی دیدم دور شدن و خب منم لباس پوشیدنم طول میکشید و فقط دعا کردم چیزیش نشده باشه و غصه م شده بود براش و خب
یک یهودی وقتي صدای فریاد همکیشان خودشو از اتاق های گاز نازی می شنوه میگه خدا اگه می شنید کاری می کرد. حالا وقتي چشم آدم به این دختربچه سوری ميفته که هنوز نمی دونه پدر و مادرش کشته شدند و به دوربین لبخند می زنه، بازم همون پرسش تکرار میشه. راستی خدا کجاست؟ عطاملک جوینی در مواجهه با این سوال طی هجوم مغولان گفت "باد بی نیازی خداوند است که می وزد". دکتر عبدالکریم سروش میگه: خدا در همین نگاه ما هست به این عکس.
سلام دوستان تو نظر همه اومده بود آپ قبلیم دلگیره غمگینه این آپ برعکس خیلی خنده داره اینو من با تحریف آپ آرنیکا (سیر تکاملیدختران ) نوشتم بخونید و نظر یادتون نره منتظرم تا بگید چطوریه
شاید این آغازی باشه
سال 1200 :
در باز میشه پدر ، عمو ، دختر عمو و عاقد وارد خونه میشن پسرم بیا اینم زنت دیگه 15 سالت تموم شد دختر عموتم 9 سالشو تموم کرد
پسر : آه پدر من اونو دوست ندارم خواهرشو دوست دارم
پدر : چی میخوای رو حرف من حرف بزنی تازه میخوای با دختری که فقط ازت 1
امروز 17 ام اسفنده یعنی پارسال تو همین ماه  7 روز بعداز امروز  زیبایی چشمات منو از خودم بیخود کرد و دل به نگاهت دادم و 2 روز بعدش تورو توی قلبم جا دادم و قول دادم همیشه هم همونجا نگهت دارم  وقتے براے اولین بار دیدمتهرگز فڪرش رو هم نمیڪردمڪه”تو”همون ڪسےهستی ڪه بعدها،قرارهبارها براش بمیرمهنوزم نفهمیدم توی چشمات چی بود ک وقتي نگاشون کردم دیگه نتونستم چشمامو بر دارم ازتهمیشه اون لحظه  و مهربونیه چشمات توی خاطرم میمونه  اخه بزرگ ترین اتف
نمیدونم چرا ولی همیشه باید یه اتفاق بد برای من بوفته مثلا چرا همون شب باید این اتفاق می افتاد اون شب یکی از بهترین روزای زندگیم بود و حس میکنم تمام نیرو های جهان تصمیم گرفتن که حالمو بگیرن ولی دلیلش نا یکی از نامعلوم ترین چیز هایه که ادم تا الان براش سوال بوده قرار شد من اینو به کوروش بگم اخه من بیشتر از همه با کوروش وقت میگذروندم رفتم دم در اتاق کوروش ایستادمو داشنم با خودم کانجار میرفتم که برم یا نرم بعدش به این نتیجه رسیدم که اگه من به کوروش
سلام ، یسال بزرگتر شدم 
یک سال
پیرتر شدم
تولد عمیقی نبود
ولی خداکنه ساله خوبو عمیقی باشه
با پسری آشنا شدم فقط کافیه ازم خوشش بیاد
من که عاشقش شدم
نمیتونم بگم عشق ولی دقیقا همون لعنتی ایه که کم بود تو زندگیم
به عنوان آرزوی امسالم دعا میکنم و از خدا میخوام که پسره ببینتم و عاشقم شه 
خیلی دوسش دارم لعنتی 
همین
منو تاحالا اینطور عاشق دیده بود کسی؟
نچ
خواهش میکنم منو بخواه محمد رضا
جون میزارم واست 
خدایا توروخدا همین یه آرزومو براورده کن و یکاری
مجددد اومدم با رمانم واقعا کی به اندازه ی من زود به زود مینویسه؟؟؟ خب شروع کنیم ناناکو:اقای چیموری چی دارید میگید؟؟ فانتوم:خودت خوب میدونی چی دارم میگم زود بهم بگو ناناکو:واقعا نمیدونم دارید درباره ی چی صحبت میکنید پدر من تو دو سالگیم من و مامانم رو ترک کرده و رفته به خاطر همین من ازش متنفرم پس دستم رو ول کن پسره اشغال اصلا نباید از اولش باهات خوب حرف میزدم فانتوم ناناکو رو گاز ميگيره و خونش رو میخوره ناناکو جیغ میکشه ناناکو:خونخوناشامممم
یک چیزی که قبل از مهاجرت باید بدونید اینه که هیچ وقت با مهاجرت نمی تونید از خودتون و زندگیتون فرار کنید، یا مثلا فکر کنید وقتي مهاجرت کردید از دست استرس هایی که تو ایران داشتید راحت می شید، شاید خودتون دیگه تو مرکز اون استرس ها و اتفاقات نباشید اما تا وقتي که عزیزان شما اونجا هستند، قلب شما هم اونجاست و برای تک تک اونها نگرانید. امسال هم که از همون ابتدا با اتفاق های بد شروع شد، بلایای طبیعی که سال ها سوء مدیریت در بخش های مختلف کشور را نشون می
نمیدونم تو کدومشونی. کودکی؟ یا حامی؟ ولی وقتي نگات میکنم ناخودآگاه خنده م ميگيره . به اون میمیک خنده دار صورتت که شبیه هوتن شکیباست یا وقتي صداتو نازک میکنی و ادامو در میاری. میدونی.راستش ناراحت میشم که میبینم رفتار مشابه با من رو با بقیه هم داری.خب من کلا حسودم و زود وابسته میشم. دوست دارم فقط وقتي به من نگاه میکنی اونجوری لبخند بزنی . یا فقط حواست به من باشه و اونجوری به من خیره بشی.
امروز ساعت یازده صبح رسیدم خوابگاه واقعا دخترا هم گاهی اوقات خر میشن ها یکی از همخوابگاهی هام به دوست پسرش که تازه یه ماهه با هم آشنا شدن یه میلیون قرض داده بعدشم تازه رمز شماره کارتشو داده به پسره الانم فهمیدن که بعلههه آقا از این پول ميگيره میره خرج بقیه ی دوست دختراش میکنه. حالا اینم مثه خر مونده تو گل ای بابا مردمم حوصله دارن هافایده تنهایی منم همینه که حداقل نمیخوام دیگه غصه خیانت یکی دیگه رو بخورم خودمم و خودم  ( زیاد بدم نیس
از اول که وارد دانشگاه شدیم خیلیا درمورد وبلاگ و.صحبت کردن اما اصلا فکر نمی‌کردم که دوباره بزنم تا اینکه سر به مهر رو دیدم یعنی هنوز ندیدم همون ۵دقیقه اولم؛ که لیلا حاتمی رو تو وبلاگش تو فیلم دیدم.و همون لحظه تصمیم گرفتم برگردم و همون لحظه زدم اینجا رو.من برم بقیه فیلم رو ببینم.از نظرم نسبت به فیلم میگم براتون⁦

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها