نتایج جستجو برای عبارت :

خدارو میشه از نگاه تو دید

من از اینکه تو خوشبختی نه آرومم نه دلگیرمیه جوری زخم خوردم که نه می مونم نه میمیرمتمام آرزوم این بود یه رویایی که شد دردمیه بارم نوبت ما شد ببین چی آرزو کردمیه عمره با خودم میگم خدارو شکر خوشبختهخدارو شکر خوشبختی چقد این گفتنش سختهنه اینکه تو نمیدونی ولی این درد بی رحمهیه چیزایی و تو دنیا فقط یک مرد میفهمهتمام روز میخندم تمام شب یکی دیگممن از حالم به این مردم دروغای بدی میگمیه عمره با خودم میگم خدارو شکر خوشبختهخدارو شکر خوشبختی چقد این گفت
سلام آقانمیدونم چم شده ، اصلا متمرکز نیستمفکرم درگیره دلم می خواد چند وقت برم یه جایی که هیچ کسی نباشه یه جایی که ترس نداشته باشم از این که بلند بلند با شما صحبت کنم یه جایی که بدون ترس از نگاه مردم گریه کنمدارم به این نتیجه میرسم که بدجوری مسیر رو اشتباه رفتم مولا من برای اینکه معمولی باشم و چند سال بیام تو این دنیا و مثل بقیه برم سراغ درس و دانشگاه و کار و ازدواج و بازنشستگی و .برای این مدل زندگی به این دنیا نیومدم دلم می خواد اون چیزایی ک
هفت ماه گذشت به سرعت برای همه و به سختی برای من 
پاییز همه چیش خوبه همه چیش فقط نبودن عموو این پاییز لعنتی رو کرد سختترین پاییز دنیا برای من
خداروشکر قل قل هست 
خداروشکر بعضی هاا هستن 
خدارو شکر خاطره هاا هستن 
و خدارو شکر خیلی ها هم نیستن 
بگذریم 
روحت شاد بزرگ مرد زندگی من
بدون من سرت چقدر گرمه خوشحالم.نمی دونم واقعا ته دلم اینو می گه یا واقع واقعا خوشحالم خوشحالم ک حالت خوب باشه.به خدا اینو از ته ته دلم می گم اروم باشی .ارومک بخندی.اروم بخوابی منم خوبم.واقعا خوبم.خدارو شکر خدارو ک اومدی به زندگیم. من حال خوب الانم و داشته هامو مدیونم به تو. اما. با همه ی این که خوبی. با همه ی این که خوبم. یادتحس خوبیه ک حسرت هميشه نبودنت و داشتنت
سلام ،همونطور که گفته بودم خدارو صدهزار مرتبه شکر بالاخره منم کربلایی شدم و از امشب میخوام خاطرات این سفر در چند شماره به عنوان پست بذارمفکر نکنم توی یه پست جا بشه و این که همش با هم خسته کننده ميشه
الان که دارم این نوشته رو مینوسم سر سجاده نمازم نشستم حالم خوب نیست من اصلا اینجوری نبودم من یه دختر شاداب و شنگول بودم هميشه خنده هام گوش اسمونو کر میکرد اما الان دوسدارم برگردم به اون موقعا خسته شدم ازین حس افسردگی ازین همه منفی بافی خسته شدم از خونمون از این ک باید دایم به خاطر همه کارام جواب پس بدم فک کنم گریه حالمو خوب کنه دنیام تاریک شده من خدا رو دوسدارم اما فک کنم تظاهره چون سعی نمیکنم  خوشحالش کنم چون هميشه با اشتباهاتم خدارو از
عزیزمماه کامله، آسمون خیلی قشنگهصدای جیرجیرکها رو گوش میکنم و به رد شدن ابرها از جلوی ماه نگاه میکنمزیبایی درک میکنم که بابتش خدارو شاکرم و همش تو توی ذهنم و فکرمی و ثانیه ای نیست که نتونم به تو فکر نکنمامروز غروب، همون وقتها که خورشید آسمون مغرب رو داشت به آتیش میکشید، تیکه ابری تنها توی افق بود و باز هم تو رو توش ديدم که دراز کشیده بودیاین همه زیبایی رو از کجا آوردی
چقدر همه چیز تغییر کرده، چقدر همه چیز خوبهمن خوشحالترین همسر و مادر روی زمینمنمیدونم چرا امشب دلم خواست بیام اینجا و بنویسم از حال خوش این روزهامآخرین متنی که نوشته بودم مربوط بود به بابای تک دخترم که تولد منو فراموش کرده بود، چقدر اون موقع ها موضوعات پیش پا افتاده برام اهمیت خیلی بالایی داشته.الان من یک زن سی ساله هستم با کلی تجربیات  الان من ۴ ساله همسر یک مرد نمونه هستم که تا آخر عمر از دوست داشتنش سیر نمیشمالان من مادر یک دختر ناز ۹ ماه و
سلام امروز1395.11.10هس یک سال و خورده ای از زندگی مشترک من و اقایی میگذره خدارو شکر
همه چی داره خوب پیش میره تابستونی ک من رفتم خیاطی کار کردم اتو کاری و مادگی میزدم
از اول مهرم ک خدا رو شکر کارام ردیف شد و مربی مهد شدم خدارو شکر
دانشگام دارم حسابداری میخونم هم من هم اقایی دوتایی همکاسی هستیم باهم میریم و میام
خداروشکر زندگیمون خیلی خوبه خیلی از اقایی راضی هستم
مادر شوهر پدرشوهرم دیگه خوب شدن دیگه زیاد گیر نمیدن زندگیمون داره خوب پیش میره خدا بخ
چقد دلم تنگ شده برای حرف زدن با تو امشب اولین برف سال اومد تو نیستی پیشم یهو یاد وبلاگمون افتادم اومدم برات بنویسم هرچند مطمنم تو به این وبلاگ چند ساله سر نمیزنی امروز برف که زد بیخیال همه حرفات بهت پیام زدم ولی نخوندی شایدم اصلا نرسید دستت ديدی چقد التماس خدارو کردم که برف نیاد تا تو بیای انقد نیومدی خدام خسته شد از دستم بچه کوچولوها باباییشونو نبخشن چی ميشه بنظرت بابا پیامنش چطو شبها راحت میخابه وقتی مریمش تا صب چشم رو هم نمیگذاره ۱۰ روز م
سلاماگر تو ذهنت وقت تصور بودنش فقط سوال میپرسی یعنی به بودنش ایمان نداری داشتم این چند وقت به همین فکر میکردم جرقه ش از یک سوال ساده شروع شد وقتی خدارو ديدی میخوای بهش چ حرفی بزنی  اونی که ازش این سوال رو پرسیدم شروع کرد از عدالت پرسیدن که چرا فلان جای عالم این شکلی چرا اینجا اینجوریه و چندتا سوال دگ همین ک داشت سوالاش رو میگفت داشتم تصور میکردم مگ ميشه کنارش بود و اون لحظه رو حس کرد و با حرف زدن خرابش کرد  وقتی به حضورش ایمان داشته با
چی موند از اون پسر بچه بیش فعالی که پدر درمیاورد یه مین اروم نمی شست. شد یه پسر گیک که تو روز شاید بیشتر از 200 کلمه حرف نزنه. گیک و خودتون گوگل کنید حس توضیحش نیس. از روزمرگی خسته شدم-_- نیازمند یک تحول عظیم و خفن می باشم :|تا حالا ديدین یه بوکسور حرفه ای بعد تمرین چه شکلی ميشه؟ دیگه رمقی براش باقی نمی‌مونه، بعدتر با همین روند میره مسابقه و قهرمان ميشه.دقیقا همون حسو الان بعد از کلاس و حل تمرین و تحویل پروژه و. دارم. با این تفاوت که تهش معلوم نی ق
پنجم رفتم سونوگرافی مطب دکترم با حال خوبی رفتم مطمین بودم عزیزمو میبینم ولی دکتر خیلی سریع نگاه کرد و گفت خوبه همه چی عالی، ساکت سرجاشه و خوبه. گفتم جنین چی پس گفت زوووده باید فرصت بدیم خودتو لوس نکن چون داشت گریه م میگرفت گفت ده روز تا دو هفته دیگه دوباره بیا، باورم نميشه که بازم باید این روزا رو تحمل کنم و نه ناامیدم نه امیدوار خودمو برای همه چیز آماده کردم. اگر خدا خواست و همه چیز درست بود که خدارو هزار بار شکر اگر نبود دیگه فعلا نمیخام به
هميشه اواخر شهریور كه ميشه خودم هم نمی دونم چه حالیم؟ هیچان و ترس و ذوق همه با هم قاطی میشن اتاق بیرون ریختن و كتاب دفتر خریدن هميشه از مهمترین خوش حالی های منه این موقع ها كه ميشه سعی می كنم همه ی حساسیتم به محیط اطراف رو بذارم كنار و از داشتن 15 واحد اختصاصی كه واقعا بهم حس دانشجوی حقوق بودن میده لذت ببرم مانتو های رنگی رنگیم رو كه بدون توجه به حراست دانشگاه مرتب چیده شدن رو نگاه می كنم و از این كه از چه روز دیگه روزام همه تا شب پر میشن كیلو كیل
سلام به هرکسی که از هر جایی و در هر زمانی داره این متنو میخونه، (مثلا شاید سلام بخودم باشه تو بیست سال بعد ).   امروز دوم ماه رمضون 98 هست و الان بعد سحری دلم خواست کمی از مرارت‌های این روزهامون بنویسم. در حال حاضر در هفتادو هشتمین روز از سربازی عباسم هستیم، دهم اریبهشت که به محل جديد خدمتش رفته بود تا 15ام مرخصی داده بودن وامروز چهارمین روزی هست که عباس تو محل جديد خدمتش که لویزان باشه شروع به خدمت میکنه (احتمالا نیم ساعت بعد بیدار شه و بره پاد
 "تا دارمتنگاه به مردمنمیکنم." مرا چه به نگاه؟"تا نگاه میکنیوقت رفتن"از راه می رسد و ناگاه جهانت لرزش میگیرد. اصلا "بنده" را چه به نگاه؟وقتی "مخاطب" غیر شما باشد؟! پ.ن: دلم که "گیر" تو باشد،از گیر "دنیا" راحتم.  
امروز شخصی بهم گفت:نباید خدارو واسه ارزوهات بخوای.میگفت ما ادم ها فقط دعا میکنیم تا به خواستمون برسیم.این یعنی استفاده ابزاری از خدا.اون رفت و من دلم میخواست فریاد بکشم بگمخدای خودمه.هر جورکه دلم بخواد باهاش حرف میزنم.چیه؟نکنه باید برای اونم کلی مقدمه چینی کنم و بعد خواستم و بگم؟؟خدایا من و خانواده ام و دوستانم و هیچ یک از بنده هایت را در هیچ کجایی از این جهان تنها نزار.میدونم اینقدر بزرگی که میتونی
داشتم فك میكردم كاش من جای پتوت بودم! ثابت بودنش كسل كنندس ولی چشم به در میدوختم تا بیای تماشات كنم. روزمرگیتو توی اتاق نگاه میكردم و موقع دراز كشیدنت كه میشد كل خستگیم در میرفت. وقتایی كه بغلم میكردی میشدم خوشبخت ترین جسم بی جون این دنیا. اگرچه معتقدم معجزه ی بغلت به جسم بی جونم جون میبخشید. ولی خب واسه هميشه داشتنت خودمو همون پتوی بی جون نشون میدادم. نه اینكه فقط پتوت بلكه به تك تك وسایل اتاقت حسودیم ميشه. به چند ساعت نگاه كردنت توی روز مگه می
چشم حسودا کور ما یه خانواده خوشبختیم.از باتو بودن دو سال و 5ماهه که میگذره و برام هر روز زیباتر از روز قبل بودهممنونم ارت قلبمدختر بامرمون الان یک سال و دو ماهشه.خانمی شده برای خودش اما شیطونه و بازز گوشخدارو صد هزار مرتبه شکر میکنم که تو رو دارم و از داشتنت به خودم میبالم. از صبوریات از مهربونیات یک دنیا ممنونم
دوستت دارم قلبملیشتر از هميشه.
داشتم مخفیانه توییتر چند نفر که ازشون بدم میاد (!) رو چک میکردم. آخه چند وقت پیش هردوشون پشت سرم حرف زده بودن میخواستم ببینم قائله خوابیده یا نه. ديدم خبری نیس خدارو شکر :)) ولی انصافا عکسایی که میذارن. پستایی که میذارن. اه چقد حال بهم زنید شماها!  اصن چطور میتونه یه آدم اینطوری زندگی کنه! دقیقا بی مسئولیت ترین آدمای دانشکده رو تو یه عکس کنار هم ديدم! چقدر حالت تهوع بهم دست میده از ديدن این افراد :| بابا گورتون رو گم کنید برید دیگه :|
امروز روزیه که تو انتظارش رو میکشیدی تو تلاش نکردی . و همش بیهوده گذشتتو وقتت تلف شد . الآن نتایج اومده و رتبه ی تو خیلی بد شده با خودت داری میگی کاش برگردم به عقب و و کاش فرصت داشتمو فلان و فلان الآن بعضی دوستات که تلاش کردن دارن وسایلشون رو جمع میکنن برندانشگاه و تو پشت کنکور موندی تو رشته ای که دوست داشتی قبول نشديدیگه هیچی درست نميشهامسال هم باید بشینی و درس بخونیدر حالی که دوستات به یه محیط جديد از اجتماع وارد شدن و تو در حسرتی کهمی
یه باره دیگه دوباره ما کنار همیم و همه چی‌ خوبه و همه چی‌ سر جاش غصه بخوریم ما برا چی‌ کاریم به کسی نداریم راه خودمونو میریم میریم یه جای دور و از همه فاصله میگیریم چقدر حال این روزامون خوبه و ما هم دوتامون هوای همو داریم تا وقتی‌ که خدا بهمون وقت میده نه نمیخوام تموم بشه حال این روزامون وقتی‌ باهمیم ما مگه شب ميشه حال حسودا بد‌ ميشه همین که با همیم برا من بسه دیگه چیزی نمیخوام دلم خوشه به نگاهت شدی تموم دنیام پس آروم تو چشام نگاه کن مثل روز
آن شب خدا را در نگاه های خسته ات ديدم.نگاه هایی که سرمای "دی" ماه را برایم تبدیل به تابستانی گرم کرده بود.نگاه هایی که دنیایم را به نبودنت هایت گره می زد.و من تمام گیسوی سفید برف ها را روی شانه های "زمستان" بافتم.باشد که "بهار" آغازیست برای پایان تمام نبودن هایت. #رسول_کرمی_ذوله
چند روز پیش بلاگفا بالانمیومد و صفحه ی دلنشین پیوندها میومدهمون لحظه یه سکته رو  رد کردماگه بلاگفا میترکید این میشد دومین باری که همه ی خاطراتم محو و ناپديد میشدند.کلی ارزو کردم که حال بلاگفا خوب بشهبه خودم قول دادم تا درست شد بیام و همه ی نوشته هامو کپی کنم یه جا.خدارو شکر درست شد (:تا خرره تو دیتاهای پایان نامم غرق شدم و از صب تا غروب بیمارستانم.با تشکر از تعطبلات پیش رو وقت کردم امشب واسه خودم یه لیوان چایی مشتی بریزمبیام بالا پشت بوم دایی
سلام
خوبی
گفتم یه سری به خودم بزنم ببینم چکار می کنم کجام هستم نیستم
خیلی وقته از خودم خبری ندارم
آخرین باری که یادمه با دوستام وقت میگذروندم
چه روزها و شبهایی بود
دلم برا خودم تنگ شده
ولی خوب
نمی دونم شاید این هم قسمتی از بزرگ شدن باشه
ولی هنوز اون شیطنت بچگی هام رو تو وجودم حس می کنم
دوست دارم با بچه ام بازی کنم
می دونم چند وقت دیگه حسرت همین لحظه ها رو هم می خورم که از دست می دمشون
ولی خوبه که هیچ وقت یه آدم دیگه نمی شم
هميشه خودمم
صاف و ساده
 
با پدرم جدول حل میکردم که گفتم : پدر نوشته دوست, عشق , محبت و چهار حرفیه.اتفاقا" دو حرف اولشم در اومده بود , یعنی ب و الفیه دفعه پدرم گفت فهمیدم عزیزم ميشه بابابا اینکه میدونستم بابا ميشه ولی بهش گفتم نه اشتباههگفت ببین اگه بنویسی بابا عمودیشم در میاد . . تو چشام اشک جمع شده بود و گفتم میدونم ميشه بابا ولی .اینجا نوشته چهار حرفی، ولی تو که حرف نداری .
سلام این شعر از دوست و همکار عزیزم هستش . من که خیلی با شعرش حال کردم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد اینم لینک وبلاگش حتما سر بزنید عاقبت خاک گل کوزه گران خواهی شد آهای تویی که از جهان ب ر ی د ی ج و ا ب ر د ز دختری شنیدی قلبت الان داغونه داغون شده قسمت نبوده خدارو چه ديدی؟ پاش برسه میری بالا پشت بون پرت میکنی خودت رو از عشق اوون اما بدون این کارا ب ی ف ا ی د س ت مث شنا کردن تو بیابوون عاشقی و عاشقی بد دردیه فکرای بد باعث شب گردیه با م ر د ن ت هیچی عوض نمی
کسی که دنبال عالی شدن  باشه  هی نگاه نمیکنه  بقیه چه میکنن  اون هم همون کار رو کنههی نگاه نمیکنه  بقیه  نگاه کنن ببینن چطور شدههیچ  وقت سمت  نگاه دیگران نرو.امشب گذری ب گذشته کردم یعنی هیچ وقت از این گذشتم احساس رضایت نداشتم یعنی ن اینکه خوب بودهب عنوان جزیی از زندگی قبولش کردم حرفای ادم ها رو بشنو اما واسه هر چیزی م نگیر.مغزتو خودت بکار بنداز وگرنه خدا مغز نمیداد بهت .نظم امروز تا حدی مورد رضایت بود 
درونم چیزى ترك برداشت و فرو ریخته خالى خالى ام یه كالبدتو سرم اما پره پر از سوال، پر از غم ! همون كالبدمم شكل غم شدهدلمم پره ! از گرفتگى من فقط دارم میبینماونم تار ! آدما شفاف نیستن چه درست گفت سهراب سپهرى"كاش این مردم دانه هاى دلشان پیدا بود"یه زمانى راز و رمز و مرموز بودن رو دوست داشتم اما بچه بودم ! الان معلوم بودن رو دوست دارم هرچى میگم باز قلبم پرتر ميشه بعد سنگین ميشه دیگه واقعا نمیتونم نگهش دارم آهم اشك ميشه و چشمام رو میسوزونه باز
صبح زودتر از همه از خواب پا شدم، انگار یه کشش یا بهتر بگم یه جذبه خاص منو  از تخت جدا کرد و به سمت خودش کشوند، بی هدف به سمت حیاط رفتم. انگار کل دنیا خواب بود و من فقط بیدار بودم و همه ی هوای جهان رو نفس می کشیدم، با هر دم تمام اکسیژن موجود تو جو زمین رو یه جا می بلعیدم و با هر بازدم همون هوا رو با یه بخشی از وجود خودم رو دوباره به جهان هدیه می دادم.آفتاب داره هر روز کم جون تر ميشه، آب تو حوضمون هر روز سردتر ميشه.عاشق این حیاط و حوض وسطشم، اینجا آ
محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

اولین سایت نشانه شناسی شوهر آهو خانم پوتین خاکی - دفاع مقدس