یه دونه بادوم زمینی می خورم. یه جمله تایپ می کنم! مهمون!! اینکه برای صرف ِ یه چایی یا یک وعده ی غذا مهمون داشته باشی لذت بخشه البته اگر دوسشون داشته باشی!!!! اما اونی که چند روز و حتی چند هفته و حتی ماهها می مونه! دیگه مهمون نیست! موجودی هستش که نظم زندگیت رو بهم میریزه و نظم زندگیم بهم ریخته چند هفته ای هست که هیچ کاری نکردم! حس خوبی ندارم اونقدر حس خوبی ندارم از این وضعیت که به کالری بادوم زمینی این وقت شب اهمیتی نمی دم! وقت دندونپزشکی دارم!همین
یک نفر در فصل زمستان به خانه یکی از خویشاوندانش رفت. چند روز پیاپی برف و باران می آمد و میهمان هم در آن جا مانده بود ، صاحبخانه که از دست میهمان خسته شده بود رو به میهمان کرد و گفت :هیچ کس ندیده شش روزه مهمون. میهمان جواب داد: مهمون چه کنه برف و بارون است. صاحبخانه گفت :بیخ بیخ دیوار راه رفتن بود آسون.
این چن وقته وآقعن کآر و اینآ خیلی زیآد بود یآ همش مهمونی بودیم و یآ مهمون دآشتیم ! بهترین قسمت دی مآه این بود که پدرم اومد و چن روزی مهمون مآ بود وقتی دیدمش بی اختیآر گریه می کردم و وقتی رفت قلبم دآشت می ایستاد سآری وسط میدون خزر بآ صدآی بلند گریه می کرد و منو بغل کرده بود و قلب من دآشت از سینه بیرون می زد اونم از شدت نآراحتی اصلن نفسم وآقعن بند اومده بود دلم نمی خوآس بآبآم بره
امشب مهمون دارم :( واقعا استررررس دارم خصوصا که مهمونم ازون مهموناس که هرچی نمیخوره :/ خدا بخیرررر کنه فقط.+ دیشب تا رسیدمممم خونه صد بار مردمم زنده شدم هم از ذوق هم از حالت تهوع :|+ دیشب ازون شبای خوب بود که دلم میخاد صدبااااار تکرار بشه :) + عاشق بافت صورتی گلبهیم شدمممم:) و همچنین عاشق کاااغذ دیواری اتاقمون :)))) من باید سنگ قبرمم صورتی بزنن :| خدایا شکرت؛)
تمام سلامهایم از سر دلتنگی و سوز دل است وپراز آه واشک. میدونم منو میبینی، میدونم دلتنگی ها مو اشکهای گاه و بی گاه که روی گونه هام غلت میخورن گوشه لبهایم سرآزیر میشوند را نظاره گری. میدونم الان روزهای، فقط یه چیز ازت میخوام هروز افطار منو مهمون سفرت کن وهرروز سحر منو مهمون سجادت ودعاهای سحریت. این تنها چیزی که ازت میخوام، ازمن مگذر که ازتو گریزم نیست. پیشاپیش اومدن ماه خودسازی و تزکیه نفس و پرازخیرو برکت رمضان برشما ای عزیز کرده خدا مبارک
سلام دوستان گرامیاوستا سالار میگفت رفیقی داستم گفت امشب بیا مهمون ما. گفت برنج و ماهی خریدم و رفتم خونه شون تا عیالش بپزد و بخوریم
من رو این پسر معلمه تو توییتر کراش زدم، خیلی باحوصله و مهربونه، از اونجایی که من خیلی رواعصاب و تخمیم نیاز دارم همچین کسی از نسل ایوب پارتنرم بشه،خانم ها اقایاناین شما و این کراش جدید مهدیهاقای معلم
تو یکی مونده به اخرین روز شهریور پرحادثه به دنیا اومدی.انگار همین دیروز بود که منتظر ویزاهامون بودیم،ده روز تو بهترین نقاط ازین کره خاکی قدم گذاشتیم،انگار همین دیروز بود بیماری لعنتی که بالاخره خودشو نشون داد و تورو زمینگیر کرد،تو اما تسلیم نشدی.انگار همین دیروز بود که قسمت تو بازم شکست شد و تقدیرت بازم تنهایی.و دوبازه آزمون صبر.صبری که به پایان رسید ولی پایانی غمگینتر از همیشه!درهای زیادی رو بسته دیدیم،نمیدونم شاید چون هیچکدوم درِ
از دیشب نرگس خانم به این فکرن که ۴ تا بستنی چند تومنه و ۵ تاش چند تومن
ایشون رفتن و بوفه مدرسه رو دیدن ظاهرا بستنی تنها خوراکی مورد علاقه ایشونه
بله میخوان دوستانشون رو با اولین خرید از بوفه مهمون کنن
خوش بگذره عزیز دلم همیشه شاد و بخشنده باشی الهی
سلامخیلی خوابم میاددر حدی که خمیازه امونمو بریده.در حدی کهاز یه طرف دیگه کلی کار دارممرورم موندهترجمه م موندهتمرینام موندهاون وقت من اومدم اینجا دارم اینا رو مینویسمفردا هم روزه می گیرمخدایاالتماس دعاعلی الله توکلت#زندگی#مهمون#
به جمشید می گیم: سر معرکه مهمون نمی خوای دلمون گرفته؟ می گه: بابا کجاش دلگیره؟ نگا نارنگیا رُ، نگا نارنجیا رُ، به زبانِ حال با انسان سخن می گه. خرمالو رُ ببین. می گم: جمشید نارنجی چیه؟ مهر، آبان، وای از آذر؛ چه جوری بگذرونیم امسالُ؟رادیو چهرازی - یاد بعضی نفرات در گردش فصول
دیروز بهارنارنج تو وبلاگش از سنجاقکا و حس قشنگ پرواز نوشته بود و دیگه دلم طاقت نیاورد و گشتم و گشتم تا از بین آرشیو عکسام این سنجاقکِ آبیِ چشم درشت رو پیدا کردم و روزمو حسابی ساختم. عکس گرفتن از این ه های بال شیشه ای که خیلی زود میپرن و میرن واسه منی که یه لنز معمولی دارم اونقدر سخت و شیرین بود که وقتی این عکس رو گرفتم تو دلم یه عروسی با هزار تا مهمون بود :)) . . . دو تای دیگه رو گذاشتم ادامه
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه از بس فضاهای مجازی متنوع شدن دیگه فكر می كنم دوران این وبلاگ ها سر اومده منم ناخواسته خیلی وقته نیومدم اینجا و معذرت یم خوام از گل پسرام اما طبق قولی روز اول به خودم دادم حتی شده دیر به دیر اما چراغ اینجا رو روشن نگه می دارم چون كللللللللللللللللللللی خاطره دارم اینجا و همراه بچه ها این وب هم قد كشیده و بزرگ شده دلم براتون بگه همچنان كرونای منحوس مهمون ناخوانده جهان حضور دارن مدارس باز شدن
سیلاااااااااااااااااااااااااااام چطورین با این بارون و عید و سیل و اینا ؟ همه زنده این ؟ اوناتون که زنده هستین عیدتون مبارک .منم خوبم . همه چی اوکی . فقط یدونه مهمون عید دیدنی داشتیم که تلپ شد واسه شام ! خو آخه بیشووووور . آجیل و شیرینی و میوه کوفت کردی اشتهات کور نشد ؟ د لعنتی شامم میخوای ؟ والا بیا اینم بخور دیگه .( این شکلاتارو ) حالا قشنگش اونجاش بود که گفتم شام بمونین . ننه خانواده گفت نه مرسی خونه شام درست کردم .
بچه که بودم اتاقم که خیلی دوستش داشتم(هق هق و فین شدید)دوتا کمد دیواری خیلی خیلی خیلی بزرگ داشت ،خییلیبزرگ!وقتی خیلی عصبانی یا ناراحت میشدم گرومپ گرومپ پاهامو میکوبیدم میرفتم تو اتاقم و تق در اتاقمو میبستم و در کمد گندههرو وا میکردم؛ خودمو پرت میکردم رو بالشتا و تشکای مهمون و بعد گریه میکردم و پا میکوبیدم،کاور لباسارو با دستممیگرفتم میکشدم و پاره میکردم و این کار بهم حس خوبی میداد حس میکردم از همه انتقاممو گرفتم!!سعی میکردم از ملافه ها و با
اریس یا ریس ( اونجوری که در تبریز تلفظ میشه ! ) دارای ترکیب پسته ، شکر ، شیر ، وانیل و کاکائو هستش. توی آذربایجان شرقی ، قدیم بهش " سوت شیرینی سی " یا " بستنی خشک " یا " شیرینی شیر " هم می گفتند. این شیرینی محلی ، اغلب برای پذیرائی از مهمون ها در مناسبت ها و عید ها پخت می شد. به غیر از اون شیرینی بود که بجای قند در کنار چای میل می شده. سوت شیرینی سی معمولا در طعم های ساده ، پسته ای ، گردویی ، زعفرانی ، کاکائویی پخت می شده.
امشب افطار مهمون داشتمقرار بود بابا زولبیا بامیه و نون تازه و اینها رو بخره و به دستم برسونه که نرسوند.قرار بود سوپ درست کنم،دیدم فقط یک دونه هویج داریم .کسی هم خونه نبود که همفکری کنم.نتیجه اش شد یک غذای تقریبا من دراوردی الان که مامان این عکس »رو ببینن،بهم میگن خدای اعتماد به نفس.چرا میز این قدر نامرتبه و چرا ظرف ها این قدر جور واجورن؟! بنده عکس رو گذاشتمچون سیرت این غذا مهم بود که اونم زیبا بود
شدم یه ادم تنهاوافسرده و خسته بااین سن کمم شدم یه ادم کمروشدم یه ادم کنجی همش توی خودمم دوست دارم همش توی اتاقم باشم و تنهاباشم وقتی مهمون میاد به کل اعصابم میریزه بهم وقتی میخوان برن مهمونی قبلش همش بحثه که من نمیام اخرشم با ناراحتی خانوادم میرن و من میمونمخودم این شرایط رو درست کردم قبول!من همه رفیقامو همه اشناهامو همه دورو بریام حتی خانوادمم ریختم دور همه رو گذاشتم کنار دور همشون یه خط قرمز کشیدم که اصلا پاک نمیشه.
یکی یه زن هرزه دو شکم زایده چهل ساله بیسواد بی هنر خائن رو میندازه دور میره یه دختر با تحصیلات عالی و فوقالعاده هنرمند هفت سال کوچکتر از خودش رو میگیره با عروسی باشکوه در تالار با سیصد مهمون و سازو اواز میاره یکی هم با سی سال سن و مجرد میره همون زن دور انداخته رو یواشکی و پنهونی صیقه میکنه به خاطر یه لقمه نون و یه جای خواباحتمالا خودشو مرد هم حساب میکنه!!!نخند اصولی زن گرفتن کار هر بز نیست میفهمی؟
من جدیدا به یه كشف الكشوفی رسیدم!
به نظرم ملت نصف بیشتر ناراحتی ها و غرها و بی حوصلگی هاشون رو هواس!یعنی از سر عادت نق میزنن نه از روی واقعیت!
مثلا تلفن زنگ میزنه با نق میگن ااااااه!یا مثلا از درس غر میزنن یا از فلان رفتار شوهرشون یا از مهمونی رفتن یا هرچی!كلا سر همه چیز یه نقی هست!
نتیجه ی اصلی كه گرفتم اینه كه توجه نكنم! اگر درد واقعیی باشه كه توجه میكنم ولی اصن گوش نمیدم كه ااااه باز تلفن زنگ زد یا اااااه دوباره مهمون!
دیروز اولین دیدار وبلاگی من بدون هماهنگی قبلی رخ داد فقط با یه اس که کارت کی تموم میشه میخوای دو ساعت مرخصی بگیرم همو ببینیم؟:))حالاا قبلش که هماهنگ میکردیم جور نمیشد هیچ رقمهحالاا قرار شده من اگه کارم جور شه ایشونو ببرم دربند مهمون کنم sh99.blogsky.comدیروز تو تاکسی کنار یه اقا نشستم همش خودشو میچسبوند به در موذب نشم آفرین بهت صد آفرین*_*
چند شب پیش مهمون داشتیم، پسر جوونی که در رشته عمران فارغ التحصیل شده و از همدان برای پیدا کردن کار اومده بود تهران.مهراد و مهرسا تا می تونستند شیطونی کردند،به مهراد خیلی خوش گذشته بود و شب هم دلش نمی خواست بخوابه و همش پیشش می رفت. صبح روز بعد که اومدم سرکار و پدرشون میخواسته مهراد و مهرسا رو تحویل مامانم بده، مهراد که خوابیده بود یکدفعه بیدار می شه و رو به آقائه می کنه و می گه : شما کی هستی؟ و خودش در جواب خودش می گه: عه! شما آقای دیشبی هستید
بسم الله الرحمن الرحیمسلامما برگشتیمتقریبً هفده روز در سفر بودیمیه سفر پر از تنوعپر از دیدنی و شنیدنی های خاصیه سفر که تا به حالا شبیهشو نداشتیمما برگشتیمسخت بود ولی شیرینباورتون نمیشه چه قدر سه روز و نیم پیاده روی بهمون چسبیدخدایا شکرتالحمد ل اللهخدایا توفیق این سفر رو باز هم بهمون عنایت فرماچه قدر خانمای عراقی مهربون و صبور هستندچه قدر مهمون نواز و دلسوز هستند.خدایا به خاطر عشق اهل بیت که تو وجودمون قرار دادی متشکریم.با یه خانم عراقی ص
نرگس و همسرش از دیروز مهمون ما هستن. همسرش مسابقه ماساژ داره و خودش هم اومده همراش. میخوان برای عروسیشون خرید کنن.دیروز مطب بودم.-بازم کار خانم "با" به گیر و گره خورده. تراش روکش دادم و الهی شکر خیلی خوب بود. روکش موقت براش چسبوندم ولی همرنگ دندونش نمیشه هر کار کردم. الانم زنگ زد که چسبش افتاده باید برم فردا مطب با زی او ای بچسبونم واسش. فوقش فرق میکنه رنگش دیگه.- خانم آقای دکتر اومده بود که تراش روکش دادم قالب گرفتم. کار حانوم "رم" هم مثل همیشه ب
تمام دقایقی که کنار سباستین نشسته بودم لپام گل انداخته بود و خودم متوجه نبودم دلم میخواس خخودمو از خوشحالی ول کنم و از تپه ها خودمو بغلتونم وسباستین عین دیوونه ها به من زل بزند :/ چشمامو بستم وبه لحظه های خوشی که با سباستین بودم رو احساس کردم: یهو سباستین ساعتشو از تو جیبش دراورد:اوه خدای من! بعد پاشد:باید بریم صبحونه رو درست کنیم ! _عه؟ باشه! و بعد بلند شدم و راهی عمارت فانتوم هایو شدیم سباستین تو راه به من گفت:راستی امروز یک مهمون داریم.
ارور میداد بلاگفا .بهت تلگرام شب بخیر دادم چراغت روشنه .نمیدونم هستی یا تلگرام بازه .باهام حرف نمیزنی .چشام هنوز با هر کلمه یه قطره اشک صفحه گوشیو مهمون میکنه .می ترسم دلت برام بسوزه .نمیخوام بخاطر دل سوختن اسمم بیاد روی لبت .هر وقت طاقتت تموم شد صدام بزن .من همون دیروز گفتم طافتشو ندارم .تو همون ثانیه اول .امشب کی صبح میشه ؟نمیام تلگرام .چون دستم بی اختیار میره سمت کلمه ها .می ترسم بری .
دنگی حساب کردن Go Dutch I don’t want you to pay for my ticket. Let’s go Dutch پول بلیطت منو نده، بذار دنگی حساب کنیم . این اصطلاح داستان تاریخی خیلی جالبی داره!!! حتما میدونید که کلمه Dutch” به معنی هلندی، ملیت هلندی داشتن” است. در گذشته هلندی ها هر وقت با هم بیرون غذا میخوردند هر کس دنگ خودشو میداده و عادت نداشتند که همدیگه رو مهمون کنند به همین خاطر انگلیسی ها، هلندی ها رو در جنگهایی که بین هلند و انگلیس در قرن هفدهم اتفاق افتاد، خسیس صدا میکردند و
من ۳ تا برادر داشتم محمد برادر وسطی ام بود خیلی دوستش داشتم چونکه رابطه اش با بچه ها عالی بود وقتی مادرم مهمون داشت محمد اینقدر به بچه ها علاقه داشت که مسئولیت نگهداری از بچه ها را به محمد می داد او با قصه ای تاریخی که برای بچه های فامیل تعریف میکرد آنها را مجذوب خودش کرده بود طوریکه بچه های فامیل همیشه دوست داشتند که محمد براشون قصه بگه از آنجاییکه محمد پسر مذهبی و مومنی بود بعد از اینکه با داستانهای جذاب و زیبا بچه های فامیل را مجذوب و شیفته
سه شنبه گذشته مامان و بابا و خواهرم اومدن پیشم بلاخره بعد مدتها اصرارهرچند استرس کرونا داشتن ولی خب واقعا دیگه لازم داشتیم به یه هوا خوری.جایی که نرفتیم فقط یه روزعصر با ماشین رفتیم پارک و پیاده روی و برگشتیمیه شبم دخترخاله و خاله رو دعوت کردم که بعدش پشیمون شدم از استرس کرونا ولی دیگه توکل کردیم به خداایشالا که هیچکس مریض نشه. با شدت گرفتن کرونا بازم آمار کشته شده ها داره میره بالا و همه ش دعا میکنم که ایشالا کسی از عزیزانم مبتلا
بعد از اینکه من عکسِ پیتزا رو فرستادم تو گروهو یه کم حرف زدیمزارع نوشت فلان پیتزا فروشی رو رفتین؟!و فاطمه هم گفت:نه،آدرسش کجاستو زارع هم آدرس رو نوشتو فاطمه پرسید:مغازه از خودته؟!*فکر کنم فاطمه علاقه یِ خاصی داره بدونه که کیا مستاجر هستند و کیا صاحاب مغازه!*و زارع هم نوشت نه واسه یِ یکی از اقواممونه!منم نوشت پس داری تبلیغ پیتزا فروشی فامیلتونو میکنی!و زارع گفت نه دلم میخواد پیتزا خَش (خوشمزه) بخورید!منم گفتم اگه واقعا دلت میخواد پس یه بار ناها
درباره این سایت