کاش ناشناخته می ماندند آدم هایی که فکر می کردیم بهترین اند ! آن هایی که روی معرفتشان حساب کرده بودیم کاش سر از کارشان در نمی آوردیم آن روی سکه شان را نمی دیدیم نقابشان را کنار نمی زدیم کاش تصوراتمان را ، اعتمادمان را ، آرامشمان را خراب نمی کردیم نرگس صرافیان
ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود **************** وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان ******************* کز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان ******************* دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود با آن همه بیداد او وین عهد بیبنیاد او **************** در سینه دارم یاد او یا بر زبانم میرود بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین **************** کاشوب و فریاد
صبح جمعه اس. دیشب رو تماما گریه کردم. دال رفت. حزن عمیقی در روانم باقی مونده. من در حق اون و زندگیش بدی های بسیار کردم. صبوری نکردم. جاهل و خسته و عصبی رفتار کردم. و حالا عمیقا پشیمونم. از زندگی می خوامکفرصت های جبران زیادی پیش روم بذاره. و همین طور این غم عمیق رو از دلم بزدایه.دیشب به ز1 گفتم خدا یک زندگی به آدم می ده آعشته به هزاران رنج و غم. پناه بر خدا.
سر شب نشده همه با ناراحتی رفتن اتاق هاشون.
ترس و فکرهای جور واجوری که تو ذهنم مانور می دادن، روانم رو به بازی گرفته بودن.
با ناراحتی از راه مشترکمون که بالکن باشه وارد اتاق خاله و آکام شدم که از شب تولدش به بعد فقط اتاق آکام بود.
بزن روی ادامه مطلب و پارت کامل رو بخون.
غار غار آن سیه جوجه های بی خبر، در سپیده دم نخستین روز خرداد ماه شکوهمند ، روانم را به مانند تکه نانهای خشکیده لای پنجه هایشان ، خرد و پریشان میکند امروز او رفت؛ ساکش را در دست گرفت و خداحافظی بی فروغی نثار برادر کوچک غمزده ام کرد و بدون نگاه دوباره ای به مادر گریانم ، ساکش را محکم تر فشار داد ! بر خلاف گذشته در را نکوبید ، اینبار ،در، خودش سد راه اتصال چشمانم با آخرین جلوه قدمهایش شد امروز او رفت ؛ برای همیشه .
فراشعر " خاورمیانه " مهسا جهانشیری و من در میان بغض و باروت! گلویم را با دستهای خسته از نبرد می فشارم؛ و در هیجانی نگران کننده خودم را از میان هزاران فسیل هزاران مرده ی بی خاک در دل چاله، چاله های آب های راکد و روانم در دل دشت های بی زبانم بالا می آورم سیاه ؛ غلیظ در انتظار جرقه ای که با نیم نگاهی مرا به بهشت سوق دهد نه دره های خاکی جهنمی، که خاکسترم را برای تاج گذاری پادشاهان سرزمین های دور ارمغان می دهد .
بر فراز سرزمین گرم شادی ها رهسپارم . آری سرزمین گرم شادمانی .!ره را با رهبری خوبخوی و خوشخیم که پشت سر می گذرانم ! . نام آن رهبر بلندپایه عشق است . عشق!آری پستی بلندی های ملک فراغت را با آموزه های عشق می گذرانم و شراب لذت را مناظر عشق می نوشم!آه . آن شکوه لحن آوایت که پژواکش دیواره های دلم را می لرزاند . خاموشی شب تنهایی را ترانه یادت می آرایم ! . آه یادت . آه نگاهت آه آن آغوش گرمت آه آن شادی پر از شادمانی !در جهان اسرارآمیز تصورات . منم آن
صدای بی رمقی را میشنوم که بی وقفه داد میزند "تو کجایی؟". انعکاسش هر لحظه بیشتر و بیشتر بر روانم می کوید. من کجا هستم؟ هر چه نگاه می کنم، اتاقم برایم آشنا نیست. حسی که برایم نا آشناست دلم را غلغلک میدهد. عجیب تر از این نبوده فضایی که عمری را در آن سپری کردم برایم جدید به نظر برسد. ابر افکارم پر از خالی می شود. خیره به جامدادی روی میزم با چهره ای خمار به این فکر میکنم که همین اکنون چه باید بکنم؟ نا خودآگاه بدون تغییر حالت چهره ام پاکت سیگار را باز میک
به گفتن نیست، همیشه چشمای آدم همهی ناگفتهها رو داد میزنن. فقط كافیه چند ثانیه بهشون خیره بشی.من فكر میكنم اگر كسی حرفت رو از توی چشمات نتونه بخونه، به زبون هم بیاری متوجه نمیشه. بعضی حرفا رو نبايد گفت.بعضی حرفا رو نبايد شنید.بعضی حرفا رو باید سیر تماشا كرد. چشمای آدم، دروغ نمیگن.پویا_جمشیدی
در ترمینال نشسته ام. صدای قرآن پیچیده است و روبرویم تصویر سردار سپاه انقلاب اسلامی قاسم سلیمانی قرار دارد. ایشان بامداد جمعه در فرودگاه بغداد توسط یک حمله هوایی کشته شدند. در این چند روز روانم کاملا به هم ریخته است. پخش تصاویر پیکر تکه تکه ی فرمانده سپاه قدس که دفاع از منافع خارجی حکومت ایران را بر عهده دارد واقعا دلخراش بود. دیدن خانواده ی داغدارش و به ویژه دخترش دلم را به درد آورده. در این مملکت این یک فرهنگ است که داشته هایمان را جار بزنیم و
سکوت چشمانتهیاهوی پرخروشی استهیاهویی که در دلم غوغا برپا کرده است.س دست هایتلرزه بر اندامم انداخته.و ترنم دل نواز حرف هایتشکوفه های عشق را در قلبم بارور ساخته.انار دلم از دست این عشق ترک خوردهو دانه های محبتشدر سفره جانم ریخته.به انتظار توستای مایده الهیای هدیه خداییتو آن موسم طربناکی که نوازش مهرتجان و روانم را زنده کردهای آب حیاتمای جان جهانمو تو آن موعود مني در این دنیا.ای منتظرمبیا و جان ها را از شراب وصلت بنوشان.انتظارت ساله
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرودوآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرودمن ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور از اوگویی که نیشی دور از او در استخوانم میرودگفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درونپنهان نمیماند که خون بر آستانم میرودمحمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروانکز عشق آن سرو روان گویی روانم میرود.
هر خبر اعدام انگار تیغیه که به روح و روانم فرود میاد. خبر اعدام کسایی که قبل از ۱۸ سالگی جرمی رو مرتکب شدن و به خاطرش اعدام میشن از همه ی خبرها برام تدهنده تره. خبر اعدام هایی که به جرم ی اتفاق می افته نیشِ افعیه! خبرِ اعدام نابغه ها به جرم های واهی، خبر اعدام به جرم اغواگری از همه بیچاره کننده تره!میترسم و میدونم دنیا هم چیز با ارزشی برای ارائه نداره، میترسم اما خیال میکنم که ممکنه آیا منم روزی به جرمی اعدام بشم؟! هیچ کاری از هیچ آدمی د
فردا پنجم آبان هست . یکشنبه هم هست . وفات حضرت محمد هم هست . والا یه شب که روح و روانم سر جاش نبود و به هیچی نمیرسیدم اومدم سر وقت اقای قاضی گفتم بلکم اون بشنوه.حالا ک نزدیک دو هفته گذشته حس میکنم جو حمید سلیمی من و گرفته بود که اونطوری نوشتم . شگفتا . میگم اقای قاضی عجیب به دلم افتاده انگار که میگی تو یه قدم بردار که من صد تا برات جبران کنم . اقای قاضی ازین صدا خوشم میاد :) حتی بین جمله ی :میخوام قدم بزنم و همه چیز و از اول شروع کنم یه صدا ش
در مورد این اتفاق غم انگیز باور کنید من با شنیدن این موضوع شوکه شدم و واقعا حتی صحبت کردن راجب این ماجرا اعصاب و روانم را بهم می ریزد !تنها چیزی که الان می توانم بگویم مهم تر کار بحث درمان و مداوای این بیماران و جلوگیری از پیشرفت بیماریست و بعد باید دلیل حقیقی این داستان غم انگیز برای مردم آشکار شود ضمن اینکه حواسمان به آبرو و حیثیت خانواده های درگیر با این موضوع باشد و حتی شرایط خاص قومی و قبیله ای این دیار را در نظر گرفت تا از مشکلات و معضلا
امروز یكسال و چهار روزه كه طلاق گرفتم. خدا خیلی بزرگه نبايد نا امید بشی امروز تقریبا یکسال و هفت ماهه که مریض شدم خدا خیلی بزرگه نبايد نا امید بشی امروز نزدیک یکسال و هشت ماهه کارم شده شب و روز دعا کردن برای معجزه خدا خیلی بزرگه نبايد نا امید بشی. امروز نزدیک یکسال و چهار ماهه نشدم خدا خیلی بزرگه نبايد نا امید بشی امشب خیلی دلم گرفته خیللللییی. خدا خیلی بزرگه نبايد نا امید بشی خدایا. به. بزرگید قسم پس تا کیییییییی. امش
دیشب خواب دیدم. جزئیات خوابم رو یادم نیست. فقط یادمه خواب نسیم رو دیدم. توی رستوران نشسته بودیم. حرف نمیزد. فقط نگام میکرد. کاش می تونستم یه جوری فراموشش کنم. تنها دختر روی زمین بود که وقتی بحث مون میشد، حرف از کات کردن نمیزد. دعوا میکرد، دلخور میشد، شاید ده دوازده ساعت حتی یک پیام هم نمیداد ولی قبل از خواب پیامش میومد: با دلخوری نخوابی. یا پیام میدادم: آشتی؟ و جوابش همیشه یک چیز بود: آشتی! چقدر من بدبختم که از دستش دادم. چقدر بدبخت هستند اینهایی
میگفت : بنویس.نوشتن دوای دردِ حرف های نگفته ایست که تهِ گلویت چسبیده و مجالِ نفس کشیدن را ز تو گرفته.میگفت: همین که دست به قلم شوی ، با دست های خودت غم و اندوه را ارزانی همین تکه کاغذ میکنی.گفت: تا ننویسی و معجزه ی این رهایی را به چشمان خودت نبینی ؛ محال است باورم کنی.پیرِ مغانم بود و حرف هایش بر روی چشم هایم جا داشت.نوشتم.خیلی نوشتم.صفحه و کاغذ که هیچ ؛ کارم از یک دفتر و دو دفتر گذشت .هر انچه را که در دلم بود؛ در مغزم بود؛ در روح و روان
دانلود داستان نازنین یارم نودهشتیانام کتاب:نازنین یارمنویسنده:سما صاد کاربر نودوهشتیاژانر:عاشقانهنازنین یارم، نرگس بانویم، چشم آهویی ام…نمی خواهی جوابم را بدهی!تا کی سکوت!تا کجا و کدام خیابان بی تو قدم زدن!نازنین یارم آن روزی که تو را با او دیدم، روانم بهم ریخت.دانلود داستان نازنین یارم
نمیدونم آدما چطور میتونن طی یك شب یه تصمیمی بگیرن و از فردای اون روز در راستای اون تصمیم تغییر كنن!من نمیتونم ، هیچوقت نتونستم ، یادم میره! یكبار یه مسیر هفت ساعته رو باید با تعدلدی دوست و آشنا طی میكردم ، من آدمپرحرفی ام ، حتی اگه باهات قهر باشم هم حرف میزنم،اونبار تصمیم گرفتم حرفی نزنم ، یادم رفت ، یك ساعت بعد فهمیدم دارم كل خاطرات اون چند روز رو میگم براشون ، مجبور شدم رو صفحه لاك اسكرین ام بنویسم ساكت باش كه یاداوری شه بهمو ساكت باشم یكم!
داستانِ ماعاشقانه ترین کتابِ دنیاست. ♡روح و روانم،دلبر نابـــم،الان ۸۳ساعت و ۲۰دقیقهس صداتو نشنیدم.کاش تموم میشد این اردوی لعنتی،آخه تو چقد باید اذیت بشی زندگیم.خیانته اگه یه لحظه بهت فکر نکنمــ 『 دوسِت دارم
فراشعر " خاورمیانه "و مندر میان بغض و باروت! گلویم را با دستهای خسته از نبردمی فشارم؛و در هیجانی نگران کننده خودم را از میان هزاران فسیلهزاران مرده ی بی خاک در دل چاله، چاله هایآب های راکد و روانم در دل دشت های بی زبانمبالا می آورمسیاه ؛ غلیظدر انتظار جرقه ای کهبا نیم نگاهی مرا به بهشت سوق دهدنه دره های خاکی جهنمی،که خاکسترم را برای تاج گذاری پادشاهان سرزمین های دور ارمغان می دهد .⬜️مرا برای پایداری از موطنمبه خزینه ی بی آب تشبیه می ک
غمگین و بی تاب کنار اتاق نشسته ام.اضافه وزن پیدا کرده ام نمیدانم اما چند کیلویی به وزنم اضافه شده است و سرم درد میکند.الان و اکنون سرم درد میکند. در ذهن و روانم بحث و دعوا و کشمکش های زیادی را تصور میکنم!اگر اوضاع و احوال آنطور که باید در آینده پیش نرود و بخواهم با مشکلات پیچیده دوباره دست و پنجه نرم کنم، چه کنم؟!من به وضوح و شفافیت و آشکارا نگران و بی تابم. دیگر دلم نمیخواهد با سختی ها و پیچیدگی هایی که در گذشته داشتم ، رو به رو شوم! خب نمیخو
به گفتن نیست، همیشه چشمای آدم همهی ناگفتهها رو داد میزنن. فقط كافیه چند ثانیه بهشون خیره بشی.من فكر میكنم اگر كسی حرفت رو از توی چشمات نتونه بخونه، به زبون هم بیاری متوجه نمیشه. بعضی حرفا رو نبايد گفت.بعضی حرفا رو نبايد شنید.بعضی حرفا رو باید سیر تماشا كرد. چشمای آدم، دروغ نمیگن
ایمممممم راستش نمیدونم چی باید بنویسم نه اینکه چیزی برای نوشتن نداشته باشم و بی خودی به وبلاگم سر زده باشم ، نهههه فقط اینکه . چند روزه دارم فکر میکنم که باید بیام . باید بیام و لب تاب رو باز کنم و بشینم و یه دل سیر بنویسم باید بنویسم و خودمو خالی کنم . ذهنمو رها کنم ولی حالا که اومدم . یک ساعته که مثل مجسمه دارم به دکمه های کیبورد نگاه میکنم هیچی ندارم برای نوشتن ، هر چی فکر میکنم چیزی تو ذهنم نیست اصلا ذهنم خالیه . خالیه . خالیه
سلام صبح بخیر روز خوش اوقات بکام دل کرباس کهنه نیست که تیکه تیکش کنی تو اگه رفتی و تونستی فراموش کنی موفق باشی برو بسلامت اما من لحظه ای نمیتونم تو رو فراموش کنم و بیادت نباشم. احساسانت هرفرد هویت اونه من نیومده بودم ک احساسات تو رو ب بازی بگیرم و برم. تو اومدی تنهای ناب منو با خودت نابتر کردی ازت ممنونم تو شدی ب تمام کمال وجودم و درونم و روحم و روانم و احساسمو و اما با رفتنت مرگ تدریجی و درد آوری سنکین بهم تزریق کردی که نابود شدن روحی و احس
دانلود آهنگ صبح و سحرم با صدای دکتر محمد اصفهانیآهنگساز: تویجان آتابای نیازیشاعر: اهورا ایمانخواننده: محمد اصفهانیشیوه اجرا: اركستر---------------------------ای صبح و سحرم تومهرم تو قمرم توروشن کن شب هجران رابی دردت همه اشکمبا داغت همه آهدریاب این دل خسته ی سرگردان راچو غریبی بی نصیبمچو غباری بی نشانمهمه اشک و بی تو روانم ای خدانظری کن که گواهیکه ندارم جز تو پناهیدل و امید نگاهی از تو مرابا شوقت بی شکیبمبا مهرت بی نیازمبا یادت غم ندارد دلچون با من هم
تابستون ِ من چند روزیه که شروع شده ولی نه آنچنان خوب که منتظرش بودم!
نیمه ی اول تیر با شب بیداری های امتحان و بعدش استرس نمره گذشت و چند روزیه که روزهای بیکاریم شروع شدن.
ترم تابستونی برداشتم و حس خوشایندی نسبت به این موضوع ندارم ، اما یه جورایی مجبور بودم
دوشنبه وقت عمل لازک دارم و خیلی میترسم ازش ، تا حدی که شبا تا دیر وقت تو رخت خوابم غلت میزنم و به سختی و عوارض و دردهای بعد از عمل فکر میکنم
دو هفته بعد از عمل بالاخره میتونم کلاس ویلن ثبت نام
امشب پرستوی علی از آشیان پر می کشد
داغ فراق فاطمه ،آخر علی را می کشد
روح و روانم هم آشیانم یا فاطمه یا فاطمه
اسما بریز آب روان بر روی گل برگ گلم
یاسم شده چون ارغوان وای از دلم وای از دل
یاس کبودم بود و نبودم یا فاطمه یا فاطمه
من مرغ عشق حیدرم ، افتاده ام کنج قفس
خونین شده بال و پرم ، بالا نمی آیند نفس
پهلو شکسته،در خون نشسته،خیزم به یاری علی
آتش گرفته لانه ام ، کو بچه و کو مادرش
من شمع و او پروانه ام،آخر چه شد بال و پرش
تا زنده هستم،
هرگز بچه دار نخواهم شد.ممکن است خیلی کارها انجام دهم اما هرگز بچه دار نخواهم شد.بدنم خسته است. بیشتر روز را پشت صندلی شرکت نشسته ام اما کف پاهایم گزگز میکند. شبها میخوابم اما خسته تر بیدار میشوم. یک قوطی ویتامین دِ خریده ام. یکی را هم خورده ام. امیدوارم از آن باشد. دلم مشت و مال میخواهد.من زنی قوی و عالم به قدرتم هستم، در عین حال که زنی خسته و عالم به آن نیز هم.همه ی فکر و ذکرم شده مهاجرت. بروم. کار پیدا کنم و بعد از آن خستگی در کنم. انگار هیچ چیز جز
درباره این سایت